


تابلوی مفهومی خویش (Self)؛ عبور از نقاب ها اثر بیست و دوم از مجموعه آینه خانه
نوع کاربرد
دیواری تک نسخه
جنس
بوم متالایز صدفی
ویژگیهای مقاومتی
مقاوم در برابر آب، نور و زمان
ویژگیهای نظافتی
قابلیت نظافت آسان
تعدادتکه
یک تکه
تعداد نسخه
تک نسخه limited edation
نوع بوم
متالایز ایتالیایی
گارانتی
مادام العمر Life Time
تابلوی مفهومی لیمیتد ادیشن ایرانی خویش (Self) اثر بیست و دوم از مجموعه آینه خانه اثر احمد قلیزاده ( رسام )
در این تابلوی تکنسخه و شاهکار از گالری چارگوش تحت عنوانِ اپیزود بیست و دوم: خویش (Self)، عمیقترینمفهومِ گذار از نقابهای اجتماعی و رسیدن به هستهی مرکزیِ وجود (True Self) در قالبِ ترکیبی خیرهکننده ازسوررئالیسم و هنرِ ایرانی به تصویر کشیده شده است؛ در کانونِ اثر، پیکری عظیم و ابهتمند از انسانی دیدهمیشود که تنپوشِ بیرونیاش از آسمانِ آبیِ پر از ابرهای لطیف و نقوشِ سنتی پوشیده شده که مظهرِ همان پرسونایا منِ اجتماعی است. در میانهی این کالبد، شکافی ژرف دهان گشوده که لبههای آن با تودههای سنگِ گرانبهایفیروزه و لاجورد آراسته شده است، و از این شکاف، چهرهای اصیل، سرخرنگ و غرق در آرامش با نقوشِ پیچیدهیزرین و اسلیمی سر برآورده که گویی همان گوهرِ گمشده و حقیقیِ درون یا معدنِ زرینِ وجود است.
در پسزمینهی تاریک و کیهانیِ اثر، کهکشانهای چرخان، سحابیهای دوردست و صورتهای فلکی با خطوطِ زرین بهچشم میخورند که عظمتِ سفرِ درونیِ انسان را بازمیتابانند، در حالی که پرندهی سیمرغگونهای در گوشهی پاییندر حالِ عروج است. این شاهکارِ کلکسیونی و بیبدیل، حاصلِ ساعتها تمرکز و پرداختِ فول کارِ دست با فناوریِپیشرفتهی چاپِ جیکلی روی بومِ متالایزِ ایتالیایی است که بازتابِ نوریِ خیرهکنندهی آن بر روی متریال، درخشندگیِسنگهای فیروزه و عمقِ کهکشان را زنده جلوه میدهد تا استقرار در هستهی مرکزیِ وجود و رهایی از بندِ نقابها درمعماریِ داخلیِ خانه تجسم ببخشد.
پرده اول: عبور از نقابها؛ سفر از «منِ اجتماعی» به هستهی مرکزیِ وجود
جهانِ مدرن از نخستین روزهای حیاتِ اجتماعی به ما میآموزد که چگونه نقاب به چهره بزنیم؛ ما یاد میگیریم برایپذیرفته شدن، کسبِ تایید و بقا در جامعه، «پرسونا» یا همان منِ اجتماعیِ خود را صیقل دهیم، نقشِ دلخواهدیگران را بازی کنیم و آرزوها، ترسها و خشمهای اصیلِ خود را در پسِ این لایههای بیرونی پنهان سازیم. اما اینبازسازیِ مداوم برای خوشآمدِ دیگران، هزینهی سنگینی بر دوشِ روان میگذارد؛ انسان به مرور زمان در میانِ ایننقشهای رنگارنگ گم میشود و فراموش میکند که در زیرِ این پوستههای تنیده، چه کسی به راستی حضور دارد.
«خویش» یا همان خودِ راستین (True Self)، هستهی مرکزیِ وجود است که وقتی تمامِ این نقابهای فریبنده کنارمیروند، عریان و بیمحابا سر برمیآورد. این سفر، گذر از هیاهوی بیرون به خلوتِ درون است؛ جایی که دیگر نیازیبه تاییدِ دیگران، نمایشِ قدرت یا فرار از ضعف نیست. رسیدن به خودِ راستین، بزرگترین انقلابِ درونیِ انسان است؛لحظهای که فرد جرات میکند همهی لباسهای عاریتی را از تن درآورد و با گوهرِ اصیلِ درونِ خویش چشمدرچشمشود.
پرده دوم: کالبدشکافیِ روانشناختیِ پِرسونا؛ کشفِ گوهرِ خودِ راستین (True Self)
در علمِ روانشناسیِ تحلیلی (بهویژه در آرای کارل یونگ و دونالد وینیکات)، شناختِ مرز میانِ «منِ اجتماعی» (Persona) و «خودِ راستین» (True Self) بنیادِ اصلیِ سلامتِ روان است. پرسونا ساختاری حفاظتی است که ایگوبرای تعامل با جامعه میسازد، اما مشکل از جایی آغاز میشود که فرد با پرسونای خود یکی میپندارد و فراموشمیکند که این تنها یک لباسِ اجتماعی است، نه همهی وجودِ او. زندگی در پشتِ این نقابِ مداوم، انرژیِ روانیِ زیادیمیبلعد و به احساسِ پوچی، بیگانگی با خود و اضطرابِ پنهان منجر میشود.
رواندرمانگران معتقدند که فرآیندِ فردیت (Individuation) و رسیدن به خودِ راستین، نیازمندِ فروپاشیِ تدریجیِ ایننقابهای کاذب است. در این مسیر، فرد با سایهها، زخمها و بخشهای سرکوبشدهی شخصیتش روبهرو میشود ومیآموزد که به جای تلاش برای بینقص بودن در چشمِ دیگران، با تمامِ ابعادِ انسانیِ خویش آشتی کند. کشفِ خودِراستین، سیستمِ عصبی را از تنشِ دائمِ محافظت از تصویرِ دروغین رها کرده و به روان اجازه میدهد تا در نهایتِآرامش و انسجام، روی پای خود بایستد.
پرده سوم: نوای عارفانه؛ بازگشت به گوهرِ اصلی و گمشده در آینهی جانِ مولانا
در گسترهی عرفانِ اصیلِ ایرانی، گم شدن در تعلقاتِ دنیوی و فراموش کردنِ گوهرِ اصلی، بزرگترین رنجِ انسانِهبوطکرده است. عارفان بر این باورند که جانِ انسان از معدنِ لایزالِ الهی سرچشمه گرفته، اما در زندانِ تن وخودخواهیهای مادی اسیر و غریب مانده است. سالک در این مسیر، تمامِ تلاش خود را به کار میبگیرد تا زنگارِ تن وپندار را از آینهی دل بزداید و به اصلِ خداییِ خویش بازگردد. مولانا با لحنی سرشار از امید و اقتدار، این دعوتِمقدس به سوی خودِ حقیقی را در این ابیات زمزمه میکند: «خود تو از معدنِ زرینِ خدایی، مگریز / سویِ آن معدنِاصلی و دلیرانه درآ».
در این منظرِ عرفانی، خویشِ راستین، تجلیِ نورِ الهی در درونِ انسان است. تا زمانی که سالک خود را در حصارِ تن ومنِ پنداریِ زمینی محبوس بداند، از درکِ این گنجینهی درونی محروم خواهد بود. مولانا یادآور میشود که رهایش،فرار از خود نیست، بلکه بازگشت به خویشتنِ خویش است؛ پیوستنِ قطره به معدنِ زرینِ هستی، جایی که انسان درخالصترین تجلیِ الهیِ خود آرام میگیرد.
پرده چهارم: مثالهای ناگهانی از دلِ زندگی؛ فروریختنِ نقابها و تولدِ خودِ راستین
بیایید این حقیقت را در تاروپودِ زندگیِ ملموسِ انسانها تماشا کنیم. مدیرِ موفق، موفق و بینقصی را تصور کنید کهسالها در محیطِ کار و خانواده به عنوانِ انسانی سنگین، همیشه مسلط، بدونِ خطا و کاملاً در چارچوبِ انتظاراتِدیگران زیسته است؛ او سالها نقشِ یک تکیهگاهِ آهنین را بازی کرده و حتی یک بار هم اجازه نداده است خستگی،تردید یا گریهاش دیده شود. اما روزی، خستگیِ مزمن یا بحرانی در زندگی، این پرسونا و نقابِ سنگین را ترک میدهد؛او دیگر توانِ ادامه دادنِ این نقشِ نمایشی را ندارد.
در آن نقطهی بحرانی، نقاب فرو میریزد؛ او در برابرِ آینه میایستد، گریه میکند و به روی خود میآورد که سالهاخودش را گم کرده است. او تصمیم میگیرد دست از تظاهر بردارد، بپذیرد که انسان است، ضعف دارد، رویا دارد ودیگر نمیخواهد برای رضایتِ دیگران نقشِ یک انسانِ آهنین را بازی کند. این دقیقاً لحظهی تولدِ خودِ راستین درزندگیِ روزمره است؛ لحظهای که فرد با همهی نقصها و زیباییهای درونیاش، خودش را در آغوش میکشد و باخیالی آسوده، نفسِ عمیقی از سرِ رهایش میکشد.
پرده پنجم: نوای جاودانه و استقرار در هستهی مرکزیِ وجود
در انتهای این اپیزود، بار دیگر به آستانهی حکمتِ روانشناختی و عارفانه بازمیگردیم تا قدرِ این بازگشت به خویشرا بدانیم. رسیدن به خودِ راستین، پایانِ رنجِ بیگانگی و آغازِ اصیلترین شکلِ حیاتِ روان است. وقتی انسان جراتمیکند نقابهای اجتماعی و پوستههای دروغین را کنار بگذارد و در هستهی مرکزیِ وجودِ خود لنگر بیندازد، در واقعبه منزلگاهِ امنِ درون رسیده است.
در این پردهی پایانی، مخاطب میپذیرد که هیچ گنجی در بیرون از مرزهای درون باارزشتر از یافتنِ «خویش» نیست. او میآموزد که بازگشت به معدنِ زرینِ وجود، همان سفری است که مولانا نویدِ آن را میدهد. با استقرار در این خودِراستین، تمامِ اضطرابِ تایید گرفتن از دیگران رنگ میبازد و انسان، اصیل، یکپارچه و رها، در ژرفای بیکرانِ حقیقتآرام میگیرد.
تابلوی مفهومی لیمیتد ادیشن ایرانی خویش (Self) اثر بیست و دوم از مجموعه آینه خانه اثر احمد قلیزاده ( رسام )
در این تابلوی تکنسخه و شاهکار از گالری چارگوش تحت عنوانِ اپیزود بیست و دوم: خویش (Self)، عمیقترینمفهومِ گذار از نقابهای اجتماعی و رسیدن به هستهی مرکزیِ وجود (True Self) در قالبِ ترکیبی خیرهکننده ازسوررئالیسم و هنرِ ایرانی به تصویر کشیده شده است؛ در کانونِ اثر، پیکری عظیم و ابهتمند از انسانی دیدهمیشود که تنپوشِ بیرونیاش از آسمانِ آبیِ پر از ابرهای لطیف و نقوشِ سنتی پوشیده شده که مظهرِ همان پرسونایا منِ اجتماعی است. در میانهی این کالبد، شکافی ژرف دهان گشوده که لبههای آن با تودههای سنگِ گرانبهایفیروزه و لاجورد آراسته شده است، و از این شکاف، چهرهای اصیل، سرخرنگ و غرق در آرامش با نقوشِ پیچیدهیزرین و اسلیمی سر برآورده که گویی همان گوهرِ گمشده و حقیقیِ درون یا معدنِ زرینِ وجود است.
در پسزمینهی تاریک و کیهانیِ اثر، کهکشانهای چرخان، سحابیهای دوردست و صورتهای فلکی با خطوطِ زرین بهچشم میخورند که عظمتِ سفرِ درونیِ انسان را بازمیتابانند، در حالی که پرندهی سیمرغگونهای در گوشهی پاییندر حالِ عروج است. این شاهکارِ کلکسیونی و بیبدیل، حاصلِ ساعتها تمرکز و پرداختِ فول کارِ دست با فناوریِپیشرفتهی چاپِ جیکلی روی بومِ متالایزِ ایتالیایی است که بازتابِ نوریِ خیرهکنندهی آن بر روی متریال، درخشندگیِسنگهای فیروزه و عمقِ کهکشان را زنده جلوه میدهد تا استقرار در هستهی مرکزیِ وجود و رهایی از بندِ نقابها درمعماریِ داخلیِ خانه تجسم ببخشد.
پرده اول: عبور از نقابها؛ سفر از «منِ اجتماعی» به هستهی مرکزیِ وجود
جهانِ مدرن از نخستین روزهای حیاتِ اجتماعی به ما میآموزد که چگونه نقاب به چهره بزنیم؛ ما یاد میگیریم برایپذیرفته شدن، کسبِ تایید و بقا در جامعه، «پرسونا» یا همان منِ اجتماعیِ خود را صیقل دهیم، نقشِ دلخواهدیگران را بازی کنیم و آرزوها، ترسها و خشمهای اصیلِ خود را در پسِ این لایههای بیرونی پنهان سازیم. اما اینبازسازیِ مداوم برای خوشآمدِ دیگران، هزینهی سنگینی بر دوشِ روان میگذارد؛ انسان به مرور زمان در میانِ ایننقشهای رنگارنگ گم میشود و فراموش میکند که در زیرِ این پوستههای تنیده، چه کسی به راستی حضور دارد.
«خویش» یا همان خودِ راستین (True Self)، هستهی مرکزیِ وجود است که وقتی تمامِ این نقابهای فریبنده کنارمیروند، عریان و بیمحابا سر برمیآورد. این سفر، گذر از هیاهوی بیرون به خلوتِ درون است؛ جایی که دیگر نیازیبه تاییدِ دیگران، نمایشِ قدرت یا فرار از ضعف نیست. رسیدن به خودِ راستین، بزرگترین انقلابِ درونیِ انسان است؛لحظهای که فرد جرات میکند همهی لباسهای عاریتی را از تن درآورد و با گوهرِ اصیلِ درونِ خویش چشمدرچشمشود.
پرده دوم: کالبدشکافیِ روانشناختیِ پِرسونا؛ کشفِ گوهرِ خودِ راستین (True Self)
در علمِ روانشناسیِ تحلیلی (بهویژه در آرای کارل یونگ و دونالد وینیکات)، شناختِ مرز میانِ «منِ اجتماعی» (Persona) و «خودِ راستین» (True Self) بنیادِ اصلیِ سلامتِ روان است. پرسونا ساختاری حفاظتی است که ایگوبرای تعامل با جامعه میسازد، اما مشکل از جایی آغاز میشود که فرد با پرسونای خود یکی میپندارد و فراموشمیکند که این تنها یک لباسِ اجتماعی است، نه همهی وجودِ او. زندگی در پشتِ این نقابِ مداوم، انرژیِ روانیِ زیادیمیبلعد و به احساسِ پوچی، بیگانگی با خود و اضطرابِ پنهان منجر میشود.
رواندرمانگران معتقدند که فرآیندِ فردیت (Individuation) و رسیدن به خودِ راستین، نیازمندِ فروپاشیِ تدریجیِ ایننقابهای کاذب است. در این مسیر، فرد با سایهها، زخمها و بخشهای سرکوبشدهی شخصیتش روبهرو میشود ومیآموزد که به جای تلاش برای بینقص بودن در چشمِ دیگران، با تمامِ ابعادِ انسانیِ خویش آشتی کند. کشفِ خودِراستین، سیستمِ عصبی را از تنشِ دائمِ محافظت از تصویرِ دروغین رها کرده و به روان اجازه میدهد تا در نهایتِآرامش و انسجام، روی پای خود بایستد.
پرده سوم: نوای عارفانه؛ بازگشت به گوهرِ اصلی و گمشده در آینهی جانِ مولانا
در گسترهی عرفانِ اصیلِ ایرانی، گم شدن در تعلقاتِ دنیوی و فراموش کردنِ گوهرِ اصلی، بزرگترین رنجِ انسانِهبوطکرده است. عارفان بر این باورند که جانِ انسان از معدنِ لایزالِ الهی سرچشمه گرفته، اما در زندانِ تن وخودخواهیهای مادی اسیر و غریب مانده است. سالک در این مسیر، تمامِ تلاش خود را به کار میبگیرد تا زنگارِ تن وپندار را از آینهی دل بزداید و به اصلِ خداییِ خویش بازگردد. مولانا با لحنی سرشار از امید و اقتدار، این دعوتِمقدس به سوی خودِ حقیقی را در این ابیات زمزمه میکند: «خود تو از معدنِ زرینِ خدایی، مگریز / سویِ آن معدنِاصلی و دلیرانه درآ».
در این منظرِ عرفانی، خویشِ راستین، تجلیِ نورِ الهی در درونِ انسان است. تا زمانی که سالک خود را در حصارِ تن ومنِ پنداریِ زمینی محبوس بداند، از درکِ این گنجینهی درونی محروم خواهد بود. مولانا یادآور میشود که رهایش،فرار از خود نیست، بلکه بازگشت به خویشتنِ خویش است؛ پیوستنِ قطره به معدنِ زرینِ هستی، جایی که انسان درخالصترین تجلیِ الهیِ خود آرام میگیرد.
پرده چهارم: مثالهای ناگهانی از دلِ زندگی؛ فروریختنِ نقابها و تولدِ خودِ راستین
بیایید این حقیقت را در تاروپودِ زندگیِ ملموسِ انسانها تماشا کنیم. مدیرِ موفق، موفق و بینقصی را تصور کنید کهسالها در محیطِ کار و خانواده به عنوانِ انسانی سنگین، همیشه مسلط، بدونِ خطا و کاملاً در چارچوبِ انتظاراتِدیگران زیسته است؛ او سالها نقشِ یک تکیهگاهِ آهنین را بازی کرده و حتی یک بار هم اجازه نداده است خستگی،تردید یا گریهاش دیده شود. اما روزی، خستگیِ مزمن یا بحرانی در زندگی، این پرسونا و نقابِ سنگین را ترک میدهد؛او دیگر توانِ ادامه دادنِ این نقشِ نمایشی را ندارد.
در آن نقطهی بحرانی، نقاب فرو میریزد؛ او در برابرِ آینه میایستد، گریه میکند و به روی خود میآورد که سالهاخودش را گم کرده است. او تصمیم میگیرد دست از تظاهر بردارد، بپذیرد که انسان است، ضعف دارد، رویا دارد ودیگر نمیخواهد برای رضایتِ دیگران نقشِ یک انسانِ آهنین را بازی کند. این دقیقاً لحظهی تولدِ خودِ راستین درزندگیِ روزمره است؛ لحظهای که فرد با همهی نقصها و زیباییهای درونیاش، خودش را در آغوش میکشد و باخیالی آسوده، نفسِ عمیقی از سرِ رهایش میکشد.
پرده پنجم: نوای جاودانه و استقرار در هستهی مرکزیِ وجود
در انتهای این اپیزود، بار دیگر به آستانهی حکمتِ روانشناختی و عارفانه بازمیگردیم تا قدرِ این بازگشت به خویشرا بدانیم. رسیدن به خودِ راستین، پایانِ رنجِ بیگانگی و آغازِ اصیلترین شکلِ حیاتِ روان است. وقتی انسان جراتمیکند نقابهای اجتماعی و پوستههای دروغین را کنار بگذارد و در هستهی مرکزیِ وجودِ خود لنگر بیندازد، در واقعبه منزلگاهِ امنِ درون رسیده است.
در این پردهی پایانی، مخاطب میپذیرد که هیچ گنجی در بیرون از مرزهای درون باارزشتر از یافتنِ «خویش» نیست. او میآموزد که بازگشت به معدنِ زرینِ وجود، همان سفری است که مولانا نویدِ آن را میدهد. با استقرار در این خودِراستین، تمامِ اضطرابِ تایید گرفتن از دیگران رنگ میبازد و انسان، اصیل، یکپارچه و رها، در ژرفای بیکرانِ حقیقتآرام میگیرد.