


تابلوی معاصر ایرانی تک نسخه شیدایی (Ecstasy) اثر دوازدهم از مجموعه آینه خانه اثر احمد قلیزاده ( رسام )
نوع کاربرد
دیواری تک نسخه
جنس
بوم متالایز صدفی
ویژگیهای مقاومتی
مقاوم در برابر آب، نور و زمان
ویژگیهای نظافتی
قابلیت نظافت آسان
تعدادتکه
یک تکه
تعداد نسخه
تک نسخه limited edation
نوع بوم
متالایز ایتالیایی
گارانتی
مادام العمر Life Time
تابلوی معاصر ایرانی تک نسخه شیدایی (Ecstasy) اثر دوازدهم از مجموعه آینه خانه اثر احمد قلیزاده ( رسام )
اپیزود دوازدهم: شیدایی (Ecstasy)
جهانِ مدرن از انسان میخواهد که همواره کنترلشده، عقلانی، منظم و چارچوبمند رفتار کند؛ جامعه به مامیآموزد که هیجانات خود را مدیریت کنیم، احساساتمان را در محاسباتِ سود و زیان بگنجانیم و هیچگاه از خطکشیهای تعیینشده فراتر نرویم، اما در این میان، روحی که زیرِ ضرباتِ مداومِ نظمِ مکانیکیِ جهان فشرده شده، گاهنیاز به یک طغیانِ بزرگ دارد که در این تابلوی تکنسخه و شاهکار از گالری چارگوش تحت عنوانِ اپیزود دوازدهم: «شیدایی» به تصویر کشیده شده است. شیدایی دقیقاً همین نقطهی عطف و لحضهی رهایش از حصارِ تنگِ «منِمنطقی و کنترلگر» است؛ حالتی پرشور که در علمِ روانشناسیِ اعماق و مطالعاتِ ترابریِ هیجانی به عنوانِ فرآیندِفروپاشیِ موقتِ مکانیسمهای دفاعیِ ایگو شناخته میشود تا سیستمِ عصبی را از انقباضِ دفاعی خارج کرده و بهگشایشِ حداکثری و وحدتِ کیهانی برساند، مفهومی که در هنرِ بصریِ این اثر با دو کالبدِ معلق در درونِ یک قابِزرینِ اسلیمی متجلی گشته است؛ کالبدِ پایینی با کاشیکاریهای فیروزهای و لاجوردیِ زمینی که در حال فروپاشی وگسست است و کالبدِ بالایی که در کهکشانی از ستارهها و سحابیهای دوردست حل شده و مرزهای میانِ تن و جهانرا محو کرده است. در گسترهی عرفانِ نابِ ایرانی و شعرِ پرشورِ مولانا نیز این سرمستی، اوجِ کمال و گریز از عقلِجزئینگر و مصلحتاندیش است؛ چنانکه او با فریادی عصیانگر میسراید: «من ز مسجد میگریزم، تو مرا در برمگیر / عقلِ من خود شد پشیمان، من چرا عاقل شوم». پسزمینهی این شاهکار، آسمانی شبانه و کهکشانی باستارگانِ چرخان است که در پایین به بسترِ مرمرینِ شهر، سنگهای گرانبهای فیروزه و لاجورد و نوای خلوتِ یک سازِنی پیوند میخورد تا تضادِ میانِ عقلِ مهارگر و بیکرانگیِ روح را عیان سازد. این اثرِ کلکسیونی و بیبدیل، حاصلِساعتها تمرکز و پرداختِ فول کارِ دست است که با استفاده از پیشرفتهترین فناوریِ چاپِ جیکلی روی بومِ متالایزِاختصاصی اجرا شده و بازتابِ نوریِ محیط بر روی متریالِ ایتالیاییِ آن، عمقِ آسمانِ کهکشانی و درخششِ فیروزهها رازنده و سوسوزننده جلوه میدهد تا مخاطب با عبور از ترسی زمینی، تسلیمِ توفانِ زیبایی و عشق شود و جانِ خود رابه آسمانِ بیکرانِ شیدایی پرواز دهد.
پرده اول: طغیانِ روح در برابرِ حسابگری؛ گذار از «منِ منطقی» به رهایشِ هیجانی
جهانِ مدرن از انسان میخواهد که همواره کنترلشده، عقلانی، منظم و چارچوبمند رفتار کند. جامعه به مامیآموزد که هیجانات خود را مدیریت کنیم، احساساتمان را در محاسباتِ سود و زیان بگنجانیم و هیچگاه از خطکشیهای تعیینشده فراتر نرویم. اما در این میان، روحی که زیرِ ضرباتِ مداومِ نظمِ مکانیکیِ جهان فشرده شده، گاهنیاز به یک طغیانِ بزرگ دارد. «شیدایی» دقیقاً همین نقطهی عطف است؛ لحظهای که انسان از حصارِ تنگِ «منِمنطقی و کنترلگر» رها میشود و به وادیِ بیکرانِ رهایشِ هیجانی قدم میگذارد.
این حالتِ پرشور، چارچوبهای خشکِ ذهن را در مواجهه با یک زیباییِ مطلق، یک عشقِ ژرف یا تجربهای متعالی درهم میشکند. در شیدایی، حسابگریهای مادی رنگ میبازند و فرد اجازه میدهد تا موجِ خروشانِ احساس، او را ازساحلِ امنِ منطق به اقیانوسِ ناشناختهی درون پرتاب کند. این رهایش، اگرچه در نگاهِ عقلِ مهارگر خطرناک به نظرمیرسد، اما برای تنفسِ روان و زندهماندنِ عواطفِ اصیل، یک ضرورتِ مطلق است.
پرده دوم: کالبدشکافیِ روانشناختیِ شیدایی و شکستنِ چارچوبهای خشکِ ذهن
در روانشناسیِ اعماق و بهویژه در مطالعاتِ مربوط به ترابریِ هیجانی و تجربههای اوج (Peak Experiences)،شیدایی یا اکستازی (Ecstasy) به عنوانِ فرآیندِ فروپاشیِ موقتِ مکانیسمهای دفاعیِ ایگو شناخته میشود. ایگوهمواره تلاش میکند با نظارتِ مداوم، کنترل و منطقهبندیِ افکار، از هرگونه آشفتگی یا از دست رفتنِ تسلطجلوگیری کند. اما در لحظهی شیدایی، این حصارهای حفاظتی از هم میپاشند و روان در بالاترین سطحِ انگیختگی وهمسویی با هستی قرار میگیرد.
رواندرمانگران معتقدند که انجماد در «منِ منطقی»، فرد را از تجربهی ژرفترین لایههای شادی و اتصال محروممیکند. شیدایی، سیستمِ عصبی را از حالتِ انقباضِ دفاعی خارج کرده و به سمتِ گشایشِ حداکثری هدایتمینماید. در این حالت، مرزهای میانِ «من» و «دیگری»، یا «من» و «جهان» محو میشوند و فرد حسِ وحدتِکیهانی را تجربه میکند؛ شکستنِ قالبهای ذهنی که به روان اجازه میدهد تا تنفسِ در فضایی فراتر از تنگناهایروزمره را تجربه کند.
پرده سوم: نوای عارفانه؛ سرمستی و گریز از عقلِ جزئی در شعرِ پرشورِ مولانا
در گسترهی عرفانِ نابِ ایرانی، شیدایی و سرمستی نه یک انحراف، بلکه اوجِ کمالِ انسانی و مقامِ قربِ الهی است. عارفان بر این باورند که عقلِ حسابگر و جزئینگر، تا زمانی که بر مسندِ قضاوت نشسته است، سالک را در حصارِچونوچرا و دوگانهسازیها اسیر نگه میدارد. رهایی زمانی آغاز میشود که این عقلِ ترسو و مصلحتاندیش تسلیمِآتشِ عشق شود. مولانا با زبانی عصیانگر و سرشار از وجد، این گریز از بندِ منطقِ مادی را چنین فریاد میزند: «من زمسجد میگریزم، تو مرا در بر مگیر / عقلِ من خود شد پشیمان، من چرا عاقل شوم».
در این منظرِ عرفانی، شیدایی بادهای است که از جامِ حقیقت نوشیده میشود و خردِ خشکِ دنیوی را به زانودرمیآورد. سالکِ شیدا، دیگر نگرانِ قضاوتِ جهانِ بیرون نیست؛ چرا که در اقیانوسِ حضور گم شده و به مقامِ«حیرتِ مقدس» رسیده است. مولانا به ما میآموزد که تا انسان از زندانِ عقلِ مهارگر رها نشود، طعمِ واقعیِ آزادیِدرونی و وصالِ جانانه را نخواهد چشید. شیدایی، مرزِ عبور از تردیدهای زمینی به سمتِ نورِ مطلق است.
پرده چهارم: مثالهای ناگهانی از دلِ زندگی؛ رها شدن در توفانِ زیبایی و عشق
بیایید این حقیقت را در کوچهپسکوچههای زندگیِ ملموسِ انسانها تماشا کنیم. مرد یا زنی را تصور کنید که تمامِعمر با حسابگری، برنامهریزیِ دقیق، انضباطِ آهنین و ترس از خطا زیسته است؛ او لحظهای اجازه نداده است کهکنترل از دستش خارج شود و همواره در حصارِ امنِ منطق حرکت کرده است. اما روزی در یک لحظهی غیرمنتظره، دربرابرِ نوای یک موسیقیِ آسمانی، منظرهی باشکوهِ طلوعِ خورشید در کوهستان، یا در ژرفای یک عشقِ اصیل قرارمیگیرد. ناگهان سدِ سنگینِ درون میشکند؛ کنترل از دست میرود و او از شوق و زیبایی به گریه میافتد یا به وجدمیآید.
این دقیقاً لحظهی شیدایی در زندگیِ روزمره است؛ جایی که فرد تمامِ نقابهای عقلانیتِ خشک را زمین میگذارد وتسلیمِ خالصانهی موجِ هیجان میشود. در آن ثانیهها، همهی نگرانیها، حسابکتابها و استرسهای فردا دودمیشود و به هوا میرود. او برای لحظاتی، معنای راستینِ «زنده بودن» را با تمامِ سلولهای وجودش لمس میکند؛تجربهای رهاییبخش که جانِ خستهی او را از نو متولد میسازد.
پرده پنجم: نوای جاودانه و پروازِ جان از حصارِ منطق به آسمانِ شیدایی
در انتهای این اپیزود، بار دیگر به آستانهی حکمتِ روانشناختی و عارفانه بازمیگردیم تا ارزشِ این رهایشِ بزرگ رادریابیم. شیدایی، نقطهی گریزِ انسان از زندانِ تنگِ محاسباتِ ذهنی به وسعتِ بیکرانِ هستی است. وقتی انسانجرات میکند تا از حصارِ «منِ منطقی» بیرون بیاید و تن به این سرمستیِ درونی بدهد، در واقع بالهای واقعیِ پروازِخود را گشوده است.
در این پردهی پایانی، مخاطب میپذیرد که زندگی تنها در چارچوبِ نظمِ خشکِ روزمره خلاصه نمیشود. او میآموزدکه گاهی باید عقلِ محاسبهگر را بدردرود گفت و تسلیمِ توفانِ زیبایی، عشق و شیدایی شد. مولانا به زیبایی یادآورمیشود که در این مقامِ سرمستی، تمامِ دردها و دوگانگیها رنگ میبازند و انسان، سبکبار و رها، در آغوشِ حقیقتِمطلق آرام میگیرد.
تابلوی معاصر ایرانی تک نسخه شیدایی (Ecstasy) اثر دوازدهم از مجموعه آینه خانه اثر احمد قلیزاده ( رسام )
اپیزود دوازدهم: شیدایی (Ecstasy)
جهانِ مدرن از انسان میخواهد که همواره کنترلشده، عقلانی، منظم و چارچوبمند رفتار کند؛ جامعه به مامیآموزد که هیجانات خود را مدیریت کنیم، احساساتمان را در محاسباتِ سود و زیان بگنجانیم و هیچگاه از خطکشیهای تعیینشده فراتر نرویم، اما در این میان، روحی که زیرِ ضرباتِ مداومِ نظمِ مکانیکیِ جهان فشرده شده، گاهنیاز به یک طغیانِ بزرگ دارد که در این تابلوی تکنسخه و شاهکار از گالری چارگوش تحت عنوانِ اپیزود دوازدهم: «شیدایی» به تصویر کشیده شده است. شیدایی دقیقاً همین نقطهی عطف و لحضهی رهایش از حصارِ تنگِ «منِمنطقی و کنترلگر» است؛ حالتی پرشور که در علمِ روانشناسیِ اعماق و مطالعاتِ ترابریِ هیجانی به عنوانِ فرآیندِفروپاشیِ موقتِ مکانیسمهای دفاعیِ ایگو شناخته میشود تا سیستمِ عصبی را از انقباضِ دفاعی خارج کرده و بهگشایشِ حداکثری و وحدتِ کیهانی برساند، مفهومی که در هنرِ بصریِ این اثر با دو کالبدِ معلق در درونِ یک قابِزرینِ اسلیمی متجلی گشته است؛ کالبدِ پایینی با کاشیکاریهای فیروزهای و لاجوردیِ زمینی که در حال فروپاشی وگسست است و کالبدِ بالایی که در کهکشانی از ستارهها و سحابیهای دوردست حل شده و مرزهای میانِ تن و جهانرا محو کرده است. در گسترهی عرفانِ نابِ ایرانی و شعرِ پرشورِ مولانا نیز این سرمستی، اوجِ کمال و گریز از عقلِجزئینگر و مصلحتاندیش است؛ چنانکه او با فریادی عصیانگر میسراید: «من ز مسجد میگریزم، تو مرا در برمگیر / عقلِ من خود شد پشیمان، من چرا عاقل شوم». پسزمینهی این شاهکار، آسمانی شبانه و کهکشانی باستارگانِ چرخان است که در پایین به بسترِ مرمرینِ شهر، سنگهای گرانبهای فیروزه و لاجورد و نوای خلوتِ یک سازِنی پیوند میخورد تا تضادِ میانِ عقلِ مهارگر و بیکرانگیِ روح را عیان سازد. این اثرِ کلکسیونی و بیبدیل، حاصلِساعتها تمرکز و پرداختِ فول کارِ دست است که با استفاده از پیشرفتهترین فناوریِ چاپِ جیکلی روی بومِ متالایزِاختصاصی اجرا شده و بازتابِ نوریِ محیط بر روی متریالِ ایتالیاییِ آن، عمقِ آسمانِ کهکشانی و درخششِ فیروزهها رازنده و سوسوزننده جلوه میدهد تا مخاطب با عبور از ترسی زمینی، تسلیمِ توفانِ زیبایی و عشق شود و جانِ خود رابه آسمانِ بیکرانِ شیدایی پرواز دهد.
پرده اول: طغیانِ روح در برابرِ حسابگری؛ گذار از «منِ منطقی» به رهایشِ هیجانی
جهانِ مدرن از انسان میخواهد که همواره کنترلشده، عقلانی، منظم و چارچوبمند رفتار کند. جامعه به مامیآموزد که هیجانات خود را مدیریت کنیم، احساساتمان را در محاسباتِ سود و زیان بگنجانیم و هیچگاه از خطکشیهای تعیینشده فراتر نرویم. اما در این میان، روحی که زیرِ ضرباتِ مداومِ نظمِ مکانیکیِ جهان فشرده شده، گاهنیاز به یک طغیانِ بزرگ دارد. «شیدایی» دقیقاً همین نقطهی عطف است؛ لحظهای که انسان از حصارِ تنگِ «منِمنطقی و کنترلگر» رها میشود و به وادیِ بیکرانِ رهایشِ هیجانی قدم میگذارد.
این حالتِ پرشور، چارچوبهای خشکِ ذهن را در مواجهه با یک زیباییِ مطلق، یک عشقِ ژرف یا تجربهای متعالی درهم میشکند. در شیدایی، حسابگریهای مادی رنگ میبازند و فرد اجازه میدهد تا موجِ خروشانِ احساس، او را ازساحلِ امنِ منطق به اقیانوسِ ناشناختهی درون پرتاب کند. این رهایش، اگرچه در نگاهِ عقلِ مهارگر خطرناک به نظرمیرسد، اما برای تنفسِ روان و زندهماندنِ عواطفِ اصیل، یک ضرورتِ مطلق است.
پرده دوم: کالبدشکافیِ روانشناختیِ شیدایی و شکستنِ چارچوبهای خشکِ ذهن
در روانشناسیِ اعماق و بهویژه در مطالعاتِ مربوط به ترابریِ هیجانی و تجربههای اوج (Peak Experiences)،شیدایی یا اکستازی (Ecstasy) به عنوانِ فرآیندِ فروپاشیِ موقتِ مکانیسمهای دفاعیِ ایگو شناخته میشود. ایگوهمواره تلاش میکند با نظارتِ مداوم، کنترل و منطقهبندیِ افکار، از هرگونه آشفتگی یا از دست رفتنِ تسلطجلوگیری کند. اما در لحظهی شیدایی، این حصارهای حفاظتی از هم میپاشند و روان در بالاترین سطحِ انگیختگی وهمسویی با هستی قرار میگیرد.
رواندرمانگران معتقدند که انجماد در «منِ منطقی»، فرد را از تجربهی ژرفترین لایههای شادی و اتصال محروممیکند. شیدایی، سیستمِ عصبی را از حالتِ انقباضِ دفاعی خارج کرده و به سمتِ گشایشِ حداکثری هدایتمینماید. در این حالت، مرزهای میانِ «من» و «دیگری»، یا «من» و «جهان» محو میشوند و فرد حسِ وحدتِکیهانی را تجربه میکند؛ شکستنِ قالبهای ذهنی که به روان اجازه میدهد تا تنفسِ در فضایی فراتر از تنگناهایروزمره را تجربه کند.
پرده سوم: نوای عارفانه؛ سرمستی و گریز از عقلِ جزئی در شعرِ پرشورِ مولانا
در گسترهی عرفانِ نابِ ایرانی، شیدایی و سرمستی نه یک انحراف، بلکه اوجِ کمالِ انسانی و مقامِ قربِ الهی است. عارفان بر این باورند که عقلِ حسابگر و جزئینگر، تا زمانی که بر مسندِ قضاوت نشسته است، سالک را در حصارِچونوچرا و دوگانهسازیها اسیر نگه میدارد. رهایی زمانی آغاز میشود که این عقلِ ترسو و مصلحتاندیش تسلیمِآتشِ عشق شود. مولانا با زبانی عصیانگر و سرشار از وجد، این گریز از بندِ منطقِ مادی را چنین فریاد میزند: «من زمسجد میگریزم، تو مرا در بر مگیر / عقلِ من خود شد پشیمان، من چرا عاقل شوم».
در این منظرِ عرفانی، شیدایی بادهای است که از جامِ حقیقت نوشیده میشود و خردِ خشکِ دنیوی را به زانودرمیآورد. سالکِ شیدا، دیگر نگرانِ قضاوتِ جهانِ بیرون نیست؛ چرا که در اقیانوسِ حضور گم شده و به مقامِ«حیرتِ مقدس» رسیده است. مولانا به ما میآموزد که تا انسان از زندانِ عقلِ مهارگر رها نشود، طعمِ واقعیِ آزادیِدرونی و وصالِ جانانه را نخواهد چشید. شیدایی، مرزِ عبور از تردیدهای زمینی به سمتِ نورِ مطلق است.
پرده چهارم: مثالهای ناگهانی از دلِ زندگی؛ رها شدن در توفانِ زیبایی و عشق
بیایید این حقیقت را در کوچهپسکوچههای زندگیِ ملموسِ انسانها تماشا کنیم. مرد یا زنی را تصور کنید که تمامِعمر با حسابگری، برنامهریزیِ دقیق، انضباطِ آهنین و ترس از خطا زیسته است؛ او لحظهای اجازه نداده است کهکنترل از دستش خارج شود و همواره در حصارِ امنِ منطق حرکت کرده است. اما روزی در یک لحظهی غیرمنتظره، دربرابرِ نوای یک موسیقیِ آسمانی، منظرهی باشکوهِ طلوعِ خورشید در کوهستان، یا در ژرفای یک عشقِ اصیل قرارمیگیرد. ناگهان سدِ سنگینِ درون میشکند؛ کنترل از دست میرود و او از شوق و زیبایی به گریه میافتد یا به وجدمیآید.
این دقیقاً لحظهی شیدایی در زندگیِ روزمره است؛ جایی که فرد تمامِ نقابهای عقلانیتِ خشک را زمین میگذارد وتسلیمِ خالصانهی موجِ هیجان میشود. در آن ثانیهها، همهی نگرانیها، حسابکتابها و استرسهای فردا دودمیشود و به هوا میرود. او برای لحظاتی، معنای راستینِ «زنده بودن» را با تمامِ سلولهای وجودش لمس میکند؛تجربهای رهاییبخش که جانِ خستهی او را از نو متولد میسازد.
پرده پنجم: نوای جاودانه و پروازِ جان از حصارِ منطق به آسمانِ شیدایی
در انتهای این اپیزود، بار دیگر به آستانهی حکمتِ روانشناختی و عارفانه بازمیگردیم تا ارزشِ این رهایشِ بزرگ رادریابیم. شیدایی، نقطهی گریزِ انسان از زندانِ تنگِ محاسباتِ ذهنی به وسعتِ بیکرانِ هستی است. وقتی انسانجرات میکند تا از حصارِ «منِ منطقی» بیرون بیاید و تن به این سرمستیِ درونی بدهد، در واقع بالهای واقعیِ پروازِخود را گشوده است.
در این پردهی پایانی، مخاطب میپذیرد که زندگی تنها در چارچوبِ نظمِ خشکِ روزمره خلاصه نمیشود. او میآموزدکه گاهی باید عقلِ محاسبهگر را بدردرود گفت و تسلیمِ توفانِ زیبایی، عشق و شیدایی شد. مولانا به زیبایی یادآورمیشود که در این مقامِ سرمستی، تمامِ دردها و دوگانگیها رنگ میبازند و انسان، سبکبار و رها، در آغوشِ حقیقتِمطلق آرام میگیرد.