
در حال بارگزاری...
- گالری هنری مفهومی چارگوش - SINCE 2011 - ثبت:284477 - نگاهی نوگرایانه بر ادبیات و فرهنگ در هنر تجسمی ایران کهن - هنر تبلوری از روح پروردگار - زیباترین آثار و محصولات هنری مدرن اختصاصی با الهام از ایران زمین -

در حال بارگزاری...


۴ قسط ماهانه. بدون سود، چک و ضامن.
جنس
بوم
نحوه استفاده
آویز
کشور مبدا برند
ایران
تعدادتکه
یک تکه
«به سراغ من اگر میآیید، پشت هیچستانم...»
شاهکارِ تلفیقیِ مدرن و عرفانی | اثرِ احمد قلیزاده - ۸K Resolutionداستانِ خلقِ تابلویِ «چشمانی در میان هیچستان» در استودیو گالری چارگوش، از یک شهودِ عرفانی آغاز شد. این اثر تلاشی است برای به تصویر کشیدنِ پارادوکسِ بزرگِ هستی: «پیدایی در عینِ پنهانی». کلمهی «هیچ» که در سراسرِ اثر تکرار شده، نه به معنای نیستی، بلکه به معنایِ سلبِ تمامِ وابستگیهاست. بانو در این تابلو، مسافری است که از تمامِ القاب و عناوینِ دنیوی عبور کرده و حالا در آستانهیِ هیچستان ایستاده است؛ جایی که تنها چیزی که از او باقی مانده، «نگاهِ نافذ» اوست.
در این اثر، از تکنیکِ Extreme Close-up استفاده شده تا فاصلهیِ بینِ «اثر» و «مخاطب» به صفر برسد. وضوح ۸K فایلِ منبع، اجازه میدهد تا این اثر در ابعادِ ۳ در ۴ متر، بدونِ ذرهای افتِ کیفیت اجرا شود. لایهبندیِ هوشمندانهیِ خوشنویسیهایِ طلایی روی پوستِ گرمِ سوژه، حسی از عمقِ سهبعدی ایجاد کرده است؛ گویی کلماتِ «هیچ» مانندِ غباری از طلا در مقابلِ چشمانِ بانو شناور هستند.
پالتِ رنگیِ این اثر شامل قرمزهایِ تیره (رنگِ اشتیاق)، طلایی (رنگِ ارزش) و مشکی (رنگِ بیکرانگی) است. سیاهیِ پسزمینه که یادآورِ پوششهایِ اصیل و حجاب است، فضایی را فراهم کرده تا پوستِ گرم و طلاییِ سوژه مانندِ خورشیدی در میانِ خسوف بدرخشد. قرمزِ دراماتیکِ بهکار رفته در لایههایِ زیرین، نبضِ حیاتِ این هیچستانِ جادویی است.
تکرارِ کلمهی «هیچ» در اطرافِ چشمها، تداعیکنندهیِ ذکرهایِ پیاپی در حلقههایِ سماع است. این تکرار باعث میشود که ذهنِ مخاطب پس از چند ثانیه، دیگر به دنبالِ خواندنِ کلمه نباشد و فقط انرژیِ آن را حس کند. در واقع، این کلمات حجابی هستند که بیننده باید از آنها عبور کند تا به «حقیقتِ نگاه» دست یابد.
این تابلو برایِ فضاهایی طراحی شده که قرار است «زبانِ گویایِ خانه» باشند. به دلیلِ کنتراستِ بالا و نگاهِ نافذ، این اثر حسی از اقتدار و تمرکز را به محیط میبخشد. بهترین مکان برای نصبِ این شاهکار، دیوارهایِ اصلی در سالنهایِ پذیراییِ لوکس یا دفاترِ مدیریتیِ خاص است که با نورپردازیِ اسپات، درخششِ طلاییِ آن دوچندان میشود.
داستانِ خلقِ تابلویِ «چشمانی در میان هیچستان» در استودیو گالری چارگوش، از یک شهودِ عرفانی آغاز شد؛ تلاشی برای به تصویر کشیدنِ پارادوکسِ بزرگِ هستی: «پیدایی در عینِ پنهانی». احمد قلیزاده در این اثر، به دنبالِ پاسخ به این پرسش بود که چگونه میتوان «حضور» را از میانِ انبوهی از «تکرار و کلمات» بیرون کشید؟ او برای رسیدن به این پاسخ، سراغِ نافذترین عضوِ بدنِ انسان رفت: چشمها.
نامِ این اثر از مفهومِ «هیچستان» وام گرفته شده است. در عرفانِ ایرانی، هیچستان جایی است که در آن «منِ» کاذب از بین میرود تا حقیقتِ مطلق آشکار شود. هنرمند در فرآیندِ خلق، میخواست فضایی را طراحی کند که در آن، کلمات (که نمادِ دانشِ سطحی و قیلوقالِ جهان هستند) مانندِ یک حجاب روی چهره را بپوشانند. کلمهی «هیچ» که در سراسرِ اثر تکرار شده، نه به معنای نیستی، بلکه به معنایِ سلبِ تمامِ وابستگیهاست. بانو در این تابلو، مسافری است که از تمامِ القاب و عناوینِ دنیوی عبور کرده و حالا در آستانهیِ هیچستان ایستاده است؛ جایی که تنها چیزی که از او باقی مانده، «نگاه» اوست.
در قلبِ این هیچستان، دو چشمِ قهوهایِ نافذ قرار دارند که با جزئیاتی مبهوتکننده طراحی شدهاند. داستانِ خلقِ این نگاه، داستانِ بیداری است. هنرمند با دقتِ یک جواهرساز، نور و سایه را در مردمکِ چشمها جوری لایهبندی کرده که گویی این چشمها در حالِ تماشایِ رازی در بیکرانگی هستند. این نگاه، تداعیکنندهیِ نگاهِ انسانِ معاصر است که در میانِ تلاطمِ سنت و مدرنیته، به دنبالِ ریشههایِ خود میگردد. بانو با این نگاه، از میانِ لایههایِ ضخیمِ خوشنویسی و الگوهایِ گُلدارِ طلایی، مستقیماً به روحِ بیننده پل میزند. او میخواهد بگوید که حقیقت، در میانِ کلمات نیست، بلکه در «سکوتِ نگاه» نهفته است.
یکی از چالشهای اصلی در طراحیِ این اثر، نحوهیِ لایهبندیِ عناصرِ طلایی و خرمایی بود. احمد قلیزاده نمیخواست چهره را به طور کامل نشان دهد؛ او میخواست «هنر» را به عنوانِ یک حجابِ باشکوه معرفی کند. خوشنویسیهایِ طلایی که با الگوهایِ گُلدارِ ظریف بافتدار شدهاند، نمادی از «جلال و شکوهِ» هنرِ پارسی هستند. این حجابِ هنری، در واقع محافظِ آن «جمالِ» درونی (چشمها) است. در داستانِ خلقِ این کار، هر حرفِ «هیچ» که روی چهره نشسته، مانندِ یک ذکرِ بصری عمل میکند که ذهنِ مخاطب را از هیاهویِ جهانِ بیرون جدا کرده و به مرکزِ تابلو، یعنی همان نقطهیِ تمرکز و آگاهی، هدایت میکند.
در فرآیندِ انتخابِ پالتِ رنگی، هنرمند سراغِ رنگهایی رفت که بیشترین قدرتِ بیانی را دارند. قرمزِ تیره (رنگِ اشتیاق و خون)، طلایی (رنگِ ارزش و معنویت) و مشکی (رنگِ ابهام و بیکرانگی). این ترکیببندیِ رنگی، حسی از «درامِ تاریخی» را القا میکند. سیاهیِ پسزمینه که یادآورِ پوششهایِ اصیل و حجابهایِ سنتی است، فضایی را فراهم کرده تا پوستِ گرم و طلاییِ سوژه مانندِ خورشیدی در میانِ خسوف بدرخشد. این تضادِ بالا (High Contrast) به کار جدیتی استودیویی بخشیده و آن را از یک پرترهیِ ساده به یک «بیانیهیِ هنری» تبدیل کرده است.
در تحلیل نهایی بخش اول، تابلوی «چشمانی در میان هیچستان» را باید تلاشی برای «ارتقای زبانِ بیانِ هنرِ ایرانزمین» دانست. گالری چارگوش با این اثر، به ما یادآوری میکند که برای رسیدن به زیباییِ مطلق، گاهی باید در میانِ کلمات محو شد و به «هیچ» رسید؛ چرا که در هیچستان است که انسان، خودِ واقعیاش را در آینهیِ نگاهِ دیگری پیدا میکند.
در تابلویِ «چشمانی در میان هیچستان»، فرم تابعِ یک قانونِ طلایی است: «حذفِ حواشی برای رسیدن به مغزِ معنا». احمد قلیزاده در این ترکیببندی، از تکنیکِ Extreme Close-up (نمایِ بسیار نزدیک) استفاده کرده تا فاصلهیِ بینِ «اثر» و «مخاطب» را به صفر برساند.
مرکزِ ثقلِ این فرم، دو چشمِ قهوهای هستند که دقیقاً در یکسومِ فوقانیِ کادر قرار گرفتهاند. از نظرِ هندسی، این چشمها مانندِ دو نقطهیِ اتکا عمل میکنند که تمامِ سنگینیِ خوشنویسیها و بافتهایِ اطراف را مهار کردهاند. در حالی که کلماتِ «هیچ» با ریتمی آشفته و انتزاعی در حالِ چرخش هستند، ثباتِ نگاهِ سوژه، تکیهگاهی برای چشمِ بیننده میسازد. این فرمِ «ثبات در میانِ آشوب»، باعث میشود مخاطب میانِ این همه جزئیات، گم نشود و همیشه به مرکزِ آگاهی (چشمها) بازگردد.
یکی از ویژگیهایِ فنیِ این کار که در ابعادِ بزرگ (مثل ۳ در ۴ متر) خودش را نشان میدهد، عمقِ لایهبندی است:
لایهیِ اول (پسزمینه): سیاهیِ مطلق که حسِ حجاب و تاریکیِ لایتناهی را القا میکند.
لایهیِ دوم (پیکره): پوستِ گرم و طلایی که فرمِ صورت را میسازد.
لایهیِ سوم (خوشنویسی و بافت): کلماتِ «هیچ» و نقشهایِ گلدار که به صورتِ ماسک (Mask) روی چهره نشستهاند. این تداخلِ لایهها باعث شده که کار از حالتِ تخت (Flat) خارج شود. انگار کلماتِ طلایی نیمسانتیمتر بالاتر از پوستِ سوژه شناور هستند؛ فرمی که تنها با تکنیکِ طراحیِ دیجیتالِ پیشرفته و وضوحِ 8K قابلِ دستیابی است.
اگرچه چهره به صورتِ مستقیم به ما نگاه میکند، اما توزیعِ خوشنویسیها و بافتهایِ طلایی کاملاً نامتقارن است. در سمتِ راست، تراکمِ کلمهی «هیچ» و تیرگیِ موها بیشتر است، در حالی که در سمتِ چپ، نورِ بیشتری روی پوست و بافتهایِ گلدار تابیده شده. این «تقارنِ شکسته» باعث میشود فرمِ اثر خستهکننده نباشد و چشمِ مخاطب مدام بینِ جزئیاتِ بافتها و نافذیِ نگاه در حرکت باشد.
کلماتِ «هیچ» در این اثر جوری چیده شدهاند که یک حرکتِ دوار و چرخشی را القا میکنند. این فرمِ دایرهوار، بیننده را به درونِ مرکزِ صورت (چشمها) میکشد. در واقع، فرمِ خوشنویسی در اینجا مثلِ یک «گردابِ بصری» عمل میکند که از لبههایِ تاریکِ تابلو شروع شده و در نهایت به شفافیتِ نگاه ختم میشود. این همان مسیری است که سالک در هیچستان طی میکند؛ گذار از کثرتِ کلمات به وحدتِ نگاه.
در تحلیلِ نهاییِ بخش دوم، میتوان گفت که فرم در این اثر، یک «تلهیِ بصریِ هوشمندانه» است. احمد قلیزاده با استفاده از کنتراستِ شدید و تمرکز بر رویِ چشمها، مخاطب را وادار میکند که نه تنها به تابلو نگاه کند، بلکه حس کند که توسطِ تابلو «دیده» میشود. این قدرتِ فرمی در ابعادِ بزرگ، اتمسفرِ هر فضایی را به تسخیرِ خود درمیآورد.
رنگ در آثار احمد قلیزاده، به ویژه در این اثر، هرگز یک عنصر تزیینیِ صرف نیست؛ بلکه هر طیف رنگی، حاملِ یک بارِ تاریخی و عاطفی است. در تابلوی «هیچستان»، ما با یک کنتراستِ حداکثری روبرو هستیم که هدفش ایجادِ یک شوکِ بصری و سپس دعوت به یک سکوتِ عمیق است.
رنگ طلایی در این تابلو، دو نقشِ حیاتی ایفا میکند: ۱. ارزشگذاری بر مفهومِ هیچ: وقتی کلمهی «هیچ» با رنگ طلایی و بافتهای گلدارِ ظریف اجرا میشود، هنرمند میخواهد بگوید این «هیچ»، پوچی نیست؛ بلکه یک کیمیایِ باارزش است. این طلاییِ گرم که روی پوستِ سوژه هم نشسته، نشاندهندهیِ نوری است که از درون میتابد. ۲. پیوند با اصالت: طلاییِ این اثر یادآورِ تذهیبهایِ نسخههایِ خطیِ کهن و کاشیکاریهایِ هفترنگ است. در ابعادِ بزرگ (۳ در ۴ متر)، این رنگ طلایی به دلیل وضوح ۸K، جوری جلوه میکند که انگار ذراتِ طلا در فضا معلق هستند و نورِ محیط را جذب و بازتاب میدهند.
حضورِ قرمزهایِ دراماتیک و تیره در لابهلایِ خوشنویسیها و سایهزنیهایِ اطرافِ چشم، هوشمندانهترین بخشِ پالتِ رنگی است:
اشتیاقِ نهفته: قرمز رنگِ خون، حیات و اشتیاق است. در حالی که کلماتِ «هیچ» و نگاهِ سوژه ممکن است حسی از سردی و سکونِ عرفانی القا کنند، لکههای قرمزِ تیره مانندِ نبضی هستند که زیرِ پوستِ تابلو میزنند. این رنگ نشان میدهد که این هیچستان، جایِ مردگان نیست؛ بلکه جایِ زندهترین انسانهایی است که به حقیقت رسیدهاند.
کنتراست با مشکی: قرمزِ دراماتیک در کنارِ پسزمینهیِ مشکی، حسی از «شکوهِ دراماتیک» (Dramatic Majesty) ایجاد میکند که یادآورِ نقاشیهایِ دورانِ رنسانس و باروک است، اما با روحِ ایرانی.
سیاهی در این تابلو، "رنگ" نیست؛ بلکه "مکان" است.
ظلمتِ زاینده: پسزمینهیِ سیاه که همزمان تداعیکنندهیِ موها و حجاب است، فضایی را ایجاد کرده که رنگهایِ دیگر در آن «تعریف» شوند. این مشکیِ مطلق، نمادِ آن مرتبه از عرفان است که در آن تمامِ رنگها و تعلقات حذف میشوند تا نورِ مطلق (طلا) دیده شود.
عمقِ بیکران: سیاهی باعث میشود که مرزهایِ تابلو رویِ دیوارِ خانه از بین برود. وقتی مخاطب به این سیاهی نگاه میکند، چشمش به دنبالِ انتهایی میگردد که وجود ندارد، و همین موضوع باعث میشود نگاهِ سوژه که از دلِ این تاریکی بیرون آمده، نافذتر و قدرتمندتر به نظر برسد.
پوستِ سوژه با رنگهایِ گرم و متمایل به طلایی طراحی شده است. این انتخاب باعث شده که سوژه از حالتِ یک مجسمهیِ سرد خارج شده و حسی از «گرما و حضورِ انسانی» داشته باشد. تضادِ این گرمایِ پوست با سردیِ کلماتِ انتزاعیِ اطراف، همان جدالِ همیشگیِ میانِ "انسان" و "معنا" را به تصویر میکشد.
در تحلیلِ نهاییِ بخش سوم، میتوان گفت که پالت رنگیِ «چشمانی در میان هیچستان»، یک ساختارِ نمادینِ دقیق است. طلا برایِ تقدس، قرمز برایِ اشتیاق و مشکی برایِ پنهان کردنِ راز. احمد قلیزاده با این رنگبندی، فضایی ساخته است که در آن بیننده نه با یک تصویر، بلکه با یک «تجربهیِ نوری» روبرو میشود. تجربهای که در ابعادِ بزرگ، اتمسفرِ اتاق را سنگین، متفکرانه و به غایت مجلل میکند.
در تابلویِ «چشمانی در میان هیچستان»، ادبیات و گرافیک چنان در هم تنیدهاند که مرز میانِ «خواندن» و «دیدن» از بین رفته است. احمد قلیزاده در این اثر، از کلمهیِ «هیچ» نه به عنوانِ یک تیتر، بلکه به عنوانِ یک «واحدِ سازنده» (Unit of Creation) استفاده کرده است. این واژه در ادبیات عرفانی ما، به ویژه در نگاهِ عطار، خیام و مولانا، سنگبنایِ رسیدن به حقیقت است.
در ساحت ادبی، «هیچ» به معنایِ سلبِ تعلق و پیوستن به نیستی است. اما هنرمند با یک پارادوکسِ باشکوه، این «هیچ» را با رنگ طلایی و بافتهایِ مجللِ گلدار آرایش کرده است. این یعنی:
نیستیِ ارزشمند: این همان «فقرِ فخری» است که عرفا از آن دم میزدند. هیچی که در این تابلو تکرار شده، فقر و پوچی نیست؛ بلکه ثروتی است که پس از ریختنِ تمامِ ماسکهایِ دنیوی به دست میآید.
تزیینِ معنا: وقتی کلمهی هیچ، مزین به نقوشِ اسلیمی و گلوبوته میشود، ادبیاتِ کلاسیکِ ایران در لباسِ گرافیکِ مدرن ظاهر میگردد. این یعنی حتی «نیستیِ» ما ایرانیها هم با هنر و زیبایی گره خورده است.
تکرارِ کلماتِ «هیچ» در اطرافِ چشمها، تداعیکنندهیِ ذکرهایِ پیاپی در حلقههایِ سماع است.
ریتمِ بصری: تکرار باعث میشود که ذهنِ مخاطب پس از چند ثانیه، دیگر به دنبالِ «خواندنِ» کلمه نباشد و فقط «فرم» و «انرژیِ» آن را حس کند. این تکرارِ مداوم، نوعی هیپنوتیزمِ بصری ایجاد میکند که هدفش هدایتِ تمامِ تمرکز به سمتِ «مردمکِ چشمها» است.
حجابِ کلمات: کلمات در این اثر مانندِ لایههایِ ابر هستند که خورشیدِ نگاه را پوشاندهاند. در ادبیات، کلمات اغلب حجابِ معنا هستند؛ قلیزاده این مفهوم را به صورتِ فیزیکی اجرا کرده است. شما باید از میانِ جنگلِ کلماتِ «هیچ» عبور کنید تا به حقیقتِ نگاهِ سوژه برسید.
نامِ تابلو مستقیماً به «هیچستانِ» سهراب سپهری اشاره دارد؛ جایی که «پشتِ هیچستان، رگهایِ هوا، پرِ قاصدکهایی است که خبر از گلِ واشدهیِ دورترین بوتهیِ شب میآورد».
جغرافیایِ نگاه: چشمانِ سوژه، در واقع ساکنِ آن هیچستان هستند. در ساحت ادبی، هیچستان مکانی است که در آن «زمان» و «مکان» از کار میافتند. وضوح ۸K کار باعث شده که هر «هیچ» با زاویهای متفاوت و چرخی منحصربهفرد نوشته شود، گویی هر کلمه، روایتی جداگانه از یک سفرِ درونی است.
انتخابِ طیفِ خرمایی برای بخشی از کلمات، پیوندی میانِ «خاک» (انسان) و «افلاک» (طلا) ایجاد کرده است. در ادبیاتِ ما، انسان از خاک است و به نور میپیوندد. کلماتِ خرماییرنگ در لایههایِ زیرین قرار دارند و کلماتِ طلایی در لایههایِ رویی، که نشاندهندهیِ صعودِ معنا از مرتبهیِ مادی به مرتبهیِ مینوی است.
در تحلیلِ نهاییِ بخش چهارم، تابلوی «چشمانی در میان هیچستان» یک قصیدهیِ بصری است. کلمهی «هیچ» در این اثر، قهرمانِ داستان است که در کنارِ چشمها، روایتگرِ تنهاییِ شریفِ انسانِ معاصر است. گالری چارگوش با این چیدمانِ ادبی، ثابت کرده که هنرِ پارسی میتواند بدونِ حتی یک خط توضیح، عمیقترین مفاهیمِ فلسفی را تنها با رقصِ کلمات به قلبِ مخاطب شلیک کند.
در تابلویِ «چشمانی در میان هیچستان»، تکنیک دیگر صرفاً راهی برای اجرا نیست، بلکه بخشی از هویتِ اثر است. وقتی از وضوح 8K در ابعادی مثل ۳ در ۴ متر صحبت میکنیم، یعنی داریم دربارهی جزئیاتی حرف میزنیم که در حالتِ عادی از چشمِ غیرمسلح پنهان میماند، اما در آثارِ احمد قلیزاده، این جزئیات هستند که «امضایِ اثر» را میسازند.
یکی از خیرهکنندهترین بخشهای این تابلو، نقوشِ گلدار و اسلیمی است که در دلِ کلماتِ «هیچ» و بخشهایی از چهره لایهبندی شدهاند.
حسِ برجستگی (Texture Illusion): با اینکه تابلو روی بومِ تخت چاپ میشود، اما طراحیِ سایهها و هایلایتها در وضوحِ بالا جوری است که مخاطب ناخودآگاه میخواهد دست روی کار بکشد تا برجستگیِ گلها را لمس کند. این الگوهایِ گلدار نمادی از «باغِ درونیِ» انسان هستند که حتی در میانِ هیچستان هم میروید.
تلفیقِ پوست و نقش: هنرمند جوری این بافتها را روی پوستِ صورت «ماسک» کرده که گویی این گلها بخشی از آناتومیِ سوژه هستند؛ انگار رگهایِ این بانو از جنسِ گل و مرغهایِ ایرانی است.
وقتی این کار در ابعادِ بزرگ (مثلاً ۳۰۰ در ۴۰۰ سانتیمتر) اجرا میشود، قدرتِ فایلِ منبع خودش را نشان میدهد:
دقتِ مردمک: در این ابعاد، شما میتوانید رگههایِ بسیار ظریفِ رنگی و بازتابِ نوری را در مردمکِ چشمها ببینید. هر تارِ مژه و هر چینِ ریزی در پلک با دقتی استودیویی حفظ شده است.
پاششِ کلمات: لبههایِ کلماتِ «هیچ» در ابعادِ بزرگ، بدونِ ذرهای رنجه شدن (Pixelation)، جوری تیز و بُرنده هستند که انگار همین الان با قلمِ زرنگار روی بوم حک شدهاند. این وضوح باعث میشود که تابلو در فضاهایِ بزرگ، نهتنها گم نشود، بلکه تمامِ دیوار را به یک کتیبهیِ زنده تبدیل کند.
در اجرایِ تکنیکی، ما با تضادِ دو نوع بافت روبرو هستیم: ۱. بافتِ نرم و صیقلیِ پوست: که حسی از گرما و حیاتِ انسانی دارد. ۲. بافتِ خشن و فلزیِ خوشنویسیها: که حسی از قدمت، سنگینی و ارزشِ مادی (ورق طلا) را القا میکند. این تضادِ تکنیکی باعث میشود که چشمِ بیننده مدام میانِ «لطافتِ چهره» و «صلابتِ کلمات» در سفر باشد، که این خود باعثِ پویاییِ اثر در طولانیمدت میشود.
گالری چارگوش با استفاده از تکنیکِ چاپِ دیجیتالِ پیشرفته روی بومهایِ کتانِ باکیفیت، تضمین میکند که این درخششِ طلایی و عمقِ قرمزهایِ دراماتیک، در برابرِ نور و زمان پایدار بمانند. جوهرهایِ مورد استفاده در این تکنیک، جوری در تاروپودِ بوم نفوذ میکنند که رنگِ مشکیِ پسزمینه، به جایِ خاکستری شدن، همان «تاریکیِ مطلقِ» مدنظرِ هنرمند را حفظ کند.
در تحلیلِ نهاییِ بخش پنجم، میتوان گفت که «چشمانی در میان هیچستان» پیروزیِ هنرِ دیجیتال بر محدودیتهایِ فیزیکی است. احمد قلیزاده با استفاده از قدرتِ 8K، پلی میانِ ظرافتِ مینیاتورهایِ دورانِ صفوی و ابعادِ غولآسایِ معماریِ مدرن زده است. این تابلو روی دیوار، نه یک "چاپ"، بلکه یک "حضورِ قدرتمندِ تکنولوژیک و هنری" است.
در تابلویِ «چشمانی در میان هیچستان»، نور نه یک ابزارِ روشنایی، بلکه یک «شخصیتِ مستقل» است. احمد قلیزاده با بهرهگیری از تکنیکهایِ نورپردازیِ استودیویی در فضایِ دیجیتال، تضادی را میانِ چهره و پسزمینه ایجاد کرده که در ابعادِ بزرگ، اتمسفری سنگین و دراماتیک خلق میکند.
کنتراستِ حداکثری (High-Key Shadowing): نور در این اثر به صورتِ موضعی و با تمرکز بر مثلثِ میانیِ صورت (چشمها و پلِ بینی) طراحی شده است. این نوع نورپردازی باعث میشود که بخشهایِ محیطیِ چهره به نرمی در سیاهیِ مطلقِ پسزمینه ذوب شوند. در وضوح 8K، این «محوشدگی» (Gradient) به قدری نرم و دقیق است که هیچگونه شکستگیِ رنگی دیده نمیشود و مخاطب حس میکند سوژه واقعاً از دلِ یک مِه یا حجابِ تاریک در حالِ ظهور است.
انعکاسِ حیات در مردمکها: فنیترین بخشِ کار، طراحیِ بازتابِ نور (Catchlight) در چشمانِ قهوهای است. هنرمند با دقتِ یک عکاسِ حرفهای، منبعِ نوریِ فرضی را در قرنیهیِ چشمها ترسیم کرده است. این بازتابِ کوچک، همان چیزی است که به اثر «جان» میدهد؛ گویی در مقابلِ این بانو، خورشیدی یا شمعی روشن است که او به آن خیره شده. این جزئیات در چاپِ نفیسِ چارگوش، به چشمها عمقی سهبعدی میبخشد.
بازیِ نور با بافتهایِ فلزی: نورپردازی روی کلماتِ طلاییِ «هیچ» متفاوت است. اینجا نور به جایِ جذب شدن، «بازتاب» داده میشود. هایلایتهایِ سفید و درخشان روی لبههایِ حروفِ طلایی، حسی از ورقطلایِ برجسته را القا میکنند. این تضاد میانِ نورِ نرمِ روی پوست و نورِ بُرنده رویِ طلا، لایهبندیِ بصریِ کار را تقویت کرده و به آن غنایِ بصریِ بینظیری میبخشد.
این اثر از گالری چارگوش، برایِ دیوارهایی طراحی شده که قرار است «زبانِ گویایِ خانه» باشند. تابلویی با این ابعاد و وضوح، فراتر از یک وسیلهیِ تزئینی، یک «حضورِ زنده» در محیط ایجاد میکند.
اثرِ روانیِ نگاهِ نافذ: چشمانِ سوژه در این تابلو، «ناظرِ محیط» هستند. از نظرِ روانشناسیِ محیطی، آثاری که دارایِ نگاهِ مستقیم و نافذ هستند، حسِ تمرکز و اقتدار را در فضا بالا میبرند. این تابلو برایِ اتاقهایِ جلسات، سالنهایِ پذیراییِ بزرگ و یا کلکسیونهایِ شخصی که به دنبالِ ایجادِ یک «نقطهیِ عطفِ بصری» (Focal Point) هستند، بیرقیب است. نگاهِ بانو، مخاطب را وادار به سکوت و تامل میکند؛ دقیقاً همان حسی که حضور در یک گالریِ هنریِ طرازِ اول به انسان دست میدهد.
هارمونی در چیدمانِ لوکس: به دلیلِ پالتِ رنگیِ مشکی، طلایی و قرمزِ دراماتیک، این تابلو با متریالهایی نظیرِ سنگهایِ تیره (مثل لاشتر یا نجفآباد)، مبلمانِ چرمیِ مشکی و یا دکوراسیونهایی که دارایِ جزئیاتِ برنزی و طلایی هستند، هارمونیِ مطلق ایجاد میکند. ابعادِ غولآسایِ ۳ در ۴ مترِ آن باعث میشود که دیوار به جایِ پوشیده شدن با کاغذدیواری، با یک «روایتِ هنری» فرش شود.
توصیهیِ اختصاصی: برایِ به حداکثر رساندنِ ابهتِ این اثر، پیشنهاد میشود از نورپردازیِ سقفیِ "اسپات" (Spotlight) با زاویهیِ ۳۰ درجه استفاده کنید تا نور دقیقاً رویِ چشمها متمرکز شود. این کار باعث میشود در شب، کلماتِ طلایی مانندِ شعلههایِ آتش بر دیوارِ شما بدرخشند و «هیچستان» به واقعیترین شکلِ ممکن در خانهیِ شما متولد شود.