
در حال بارگزاری...
- گالری هنری مفهومی چارگوش - SINCE 2011 - ثبت:284477 - نگاهی نوگرایانه بر ادبیات و فرهنگ در هنر تجسمی ایران کهن - هنر تبلوری از روح پروردگار - زیباترین آثار و محصولات هنری مدرن اختصاصی با الهام از ایران زمین -

در حال بارگزاری...


۴ قسط ماهانه. بدون سود، چک و ضامن.
نوع کاربرد
دیواری
جنس
بوم
ویژگیهای مقاومتی
مقاوم در برابر آب
ویژگیهای نظافتی
قابلیت نظافت آسان
تعدادتکه
یک تکه
ای دوست قبولم کن و جانم بستان...
داستانِ خلقتِ تابلوی «رهایی در میان قاصدکها»، روایتی است از لحظهیِ تلاقیِ جانِ آگاه با ابدیت؛ آنجایی که سنگینیِ تعلقات در برابرِ جادویِ کلماتِ مولانا رنگ میبازد. احمد قلیزاده در مقامِ هنرمند و بنیانگذارِ گالری چارگوش، زمانی که برای نخستین بار رباعیِ ۱۴۰۷ دیوان شمس را در اعماقِ ذهنِ خویش واکاوی میکرد، به دنبالِ راهی بود تا مفهومِ سخت و انتزاعیِ «فنا» را در کالبدی نرم، معاصر و سرشار از زندگی تجسم بخشد. او نمیخواست تنها یک پرترهیِ زیبا خلق کند؛ بلکه هدف او ایجادِ یک «تجربهیِ شهودی» بود که در آن، مخاطب نه با یک تصویر، بلکه با یک «لحظهیِ رهایی» روبرو شود.
ایدهیِ خلقت زمانی نطفه بست که هنرمند به پیوندِ میانِ «روحِ سرکشِ انسان» و «لطافتِ گذرایِ طبیعت» اندیشید. او بومِ دیجیتال را با الهام از فضایِ لامتناهیِ نور و عشق آغاز کرد؛ اما به جایِ استفاده از فضاهایِ شلوغ، پسزمینهای به رنگِ آبیِ عمیق و سرمهایِ لاجوردی را انتخاب کرد تا نمادی از بیکرانگیِ آسمان و ژرفایِ اقیانوسِ روح باشد. هنرمند در مرکزِ این فضا، فیگورِ دختری را طراحی کرد که نه به عنوان یک فرد، بلکه به عنوانِ نمادی از «جانِ بشری» در آستانهیِ یک دگردیسیِ بزرگ قرار دارد.
سپس نوبت به عنصرِ «باد» رسید. قلیزاده با جسارتی ستودنی، موهایِ بلند و طلاییِ سوژه را به گونهای طراحی کرد که گویی تارهایِ مو دیگر از قوانینِ جاذبه تبعیت نمیکنند و در وزشِ کلماتِ مولانا به رقص درآمدهاند. او با قلمِ دیجیتال، خوشنویسیِ زرینِ رباعیِ «ای دوست قبولم کن و جانم بستان» را با تارهایِ مو گره زد؛ به طوری که مرزِ میانِ «کلام» و «کالبد» از بین برود. این کلماتِ طلایی در میانهیِ آبیِ عمیقِ پسزمینه، فریادِ درونیِ روحی است که آرزو دارد تمامِ وجودش در آتشِ عشقِ معشوق بسوزد و به سامان برسد.
پسزمینهی لاجوردی نمادی از بیکرانگی روح است که با خوشنویسی زرین و درخشان اشعار مولانا کنتراستی شکوهمند ایجاد کرده است. ترکیببندی سیال و موهای افشان سوژه، مسیری پویا به سوی لبههای کادر ایجاد میکند که نمادی از هجرت روح به سوی نور است. استفاده از رنگهای پاستلی در قاصدکها، لطافت و گذرا بودن لحظات زندگی را به تصویر میکشد.
این اثر تجسم عینی فنای فیالله است؛ جایی که قاصدکها نمادی از تعلقاتِ گسسته از جان هستند که به سوی ابدیت پرواز میکنند. دختر جوان در این تابلو، سالکی است که به مقام تسلیم رسیده و با هر وزش باد، بخشی از منیّت خود را در اقیانوس عشق الهی رها میکند تا تنها حقیقتِ معشوق باقی بماند.
این تابلو با بهرهگیری از تکنیکهای پیشرفته طراحی دیجیتال خلق شده که در آن، ادغامِ داینامیکِ خوشنویسی با آناتومیِ تارهایِ مو، حسی از سیالیتِ محض را ایجاد کرده است. استفاده از عمقِ میدان (Depth of Field) در طراحی قاصدکها، فضایی سهبعدی و واقعی را پدید آورده که در چاپ بسیار نفیس روی بوم، جلوهای ملموس و موزهای پیدا میکند. این اثر ثمرهی بیش از یک دهه تجربه در گالری چارگوش برای ارتقای زبان بیان هنر ایران زمین است.
نصب این تابلو بر روی دیوارهایی با رنگهای خنثی و روشن، درخشش آبی لاجوردی آن را دوچندان میکند. نورپردازی نقطهای با زاویهی مایل، بافت قاصدکها را برجسته کرده و حس وسعت و بیکرانگی را در محیط خانه جاری میسازد. این اثر انتخابی لوکس برای اتاقهای مطالعه یا فضاهای مدیتیشن است.
رنگ لاجوردی آرامشی عمیق به ذهن میبخشد و قاصدکهای معلق، حسی از رهایی و آزادی از استرسهای روزمره را القا میکنند. تماشای این اثر به مخاطب یادآوری میکند که هر فنا، آغازی برای یک زندگی جدید است. این تابلو دعوتی است به رهایی و غرق شدن در فضای لامتناهی از نور به سوی زیبایی.
داستانِ خلقتِ تابلوی «رهایی در میان قاصدکها»، روایتی است از لحظهیِ تلاقیِ جانِ آگاه با ابدیت؛ آنجایی که سنگینیِ تعلقات در برابرِ جادویِ کلماتِ مولانا رنگ میبازد. احمد قلیزاده در مقامِ هنرمند و بنیانگذارِ گالری چارگوش، زمانی که برای نخستین بار رباعیِ ۱۴۰۷ دیوان شمس را در اعماقِ ذهنِ خویش واکاوی میکرد، به دنبالِ راهی بود تا مفهومِ سخت و انتزاعیِ «فنا» را در کالبدی نرم، معاصر و سرشار از زندگی تجسم بخشد. او نمیخواست تنها یک پرترهیِ زیبا خلق کند؛ بلکه هدف او ایجادِ یک «تجربهیِ شهودی» بود که در آن، مخاطب نه با یک تصویر، بلکه با یک «لحظهیِ رهایی» روبرو شود.
ایدهیِ خلقت زمانی نطفه بست که هنرمند به پیوندِ میانِ «روحِ سرکشِ انسان» و «لطافتِ گذرایِ طبیعت» اندیشید. او بومِ دیجیتال را با الهام از فضایِ لامتناهیِ نور و عشق آغاز کرد؛ اما به جایِ استفاده از فضاهایِ شلوغ، پسزمینهای به رنگِ آبیِ عمیق و سرمهایِ لاجوردی را انتخاب کرد تا نمادی از بیکرانگیِ آسمان و ژرفایِ اقیانوسِ روح باشد. هنرمند در مرکزِ این فضا، فیگورِ دختری را طراحی کرد که نه به عنوان یک فرد، بلکه به عنوانِ نمادی از «جانِ بشری» در آستانهیِ یک دگردیسیِ بزرگ قرار دارد.
سپس نوبت به عنصرِ «باد» رسید. قلیزاده با جسارتی ستودنی، موهایِ بلند و طلاییِ سوژه را به گونهای طراحی کرد که گویی تارهایِ مو دیگر از قوانینِ جاذبه تبعیت نمیکنند و در وزشِ کلماتِ مولانا به رقص درآمدهاند. او با قلمِ دیجیتال، خوشنویسیِ زرینِ رباعیِ «ای دوست قبولم کن و جانم بستان» را با تارهایِ مو گره زد؛ به طوری که مرزِ میانِ «کلام» و «کالبد» از بین برود. این کلماتِ طلایی در میانهیِ آبیِ عمیقِ پسزمینه، فریادِ درونیِ روحی است که آرزو دارد تمامِ وجودش در آتشِ عشقِ معشوق بسوزد و به سامان برسد.
اما نقطهیِ عطفِ خلقت، حضورِ قاصدکها بود. هنرمند با وسواسِ عجیبی، قاصدکها را در سراسرِ کادر پراکنده کرد؛ بذرهایی که هر کدام نمادی از یک آرزو، یک تعلق و یک تکه از جانِ عاشق هستند که در پیِ دعایِ «جانم بستان»، از کالبد جدا شده و به سویِ نور پرواز میکنند. فرآیندِ اجرایِ این اثر، تلاشی بود برای ارتقای زبانِ بیانِ هنرِ ایرانزمین؛ جایی که تکنیکِ دیجیتال با ظرافتِ رئالیسم و عمقِ سمبولیسم ترکیب میشود تا پنجرهای متفاوت به رویِ انتخابِ طرح و هنرِ پارسی بگشاید.
در تمامِ طولِ خلقِ این اثر، هدفِ نهاییِ احمد قلیزاده، نمایشِ آن لحظهیِ باشکوهی بود که انسان با طبیعت و ادبیات به وحدت میرسد. او میخواست ثابت کند که زیباییِ واقعی، در «رها کردن» است. تابلوی «رهایی در میان قاصدکها»، حاصلِ بیش از یک دهه خلقِ آثارِ مفهومی در گالری چارگوش است؛ اثری که در آن، هر وزشِ باد و هر چرخشِ خط، تلاشی است برای تجلیل از شکوهِ «تسلیم» در منظومهیِ فکریِ مولانا. این تابلو، داستانی است از جانی که سرانجام مست شده و از هر دو جهان بریده است تا در میانهیِ رقصِ قاصدکها، آرامشِ ابدی را تجربه کند.
در تابلوی «رهایی در میان قاصدکها»، فرم و رنگ فراتر از ابزارهایِ تزئینی، به عنوانِ حاملانِ اصلیِ بارِ معنایی و اتمسفرِ عرفانی عمل میکنند. احمد قلیزاده با استفاده از یک پالتِ رنگیِ هوشمندانه و چیدمانی پویا، موفق شده است توازنی میانِ «سنگینیِ وجود» و «سبکیِ رهایی» ایجاد کند.
پالت رنگی؛ تقابلِ عمقِ شب و درخششِ جان:
آبیِ عمیق و لاجوردی: رنگِ غالبِ پسزمینه، طیفهایِ تیره و لایهلایهیِ آبی است که نمادی از فضایِ لامتناهی، ژرفایِ اقیانوسِ روح و بیکرانگیِ آسمانِ شب است. این انتخاب رنگ، بستری آرام و در عین حال پر ابهت فراهم میکند تا سوژه و کلماتِ زرین بر روی آن به شکلی خیرهکننده خودنمایی کنند.
رنگهایِ طلایی و درخشان: خوشنویسیِ اشعارِ مولانا و بخشهایی از تارهایِ مو با طیفهایِ زرین و درخشان طراحی شدهاند. این رنگها نمادی از «نورِ حقیقت» و تجلیِ عشق هستند که از درونِ تیرگیِ ماده (آبیِ تیره) بیرون جسته و راهِ رسیدن به معشوق را روشن میکنند.
رنگهایِ پاستلی و ملایم: در طراحیِ قاصدکها و بخشهایی از بدنِ سوژه، از رنگهایِ پاستلی، صورتیِ ملایم و کرم استفاده شده است. این طیفهایِ لطیف، حسِ زنانگی، پاکی و گذرا بودنِ لحظاتِ زندگی را به زیباترین شکل تداعی میکنند و از خشونتِ کنتراستِ شدید میکاهند.
هندسه و ترکیببندی (کمپوزیسیون) سیال: ترکیببندیِ این اثر بر اساسِ حرکتِ دورانی و صعودی بنا شده است.
خطوطِ رهایِ مو: تارهایِ مویِ دختر که نیمی از کادر را اشغال کردهاند، به صورتِ افشان و در مسیرِ وزشِ یک بادِ نامرئی طراحی شدهاند. این خطوطِ منحنی و سیال، چشمِ مخاطب را از چهرهیِ متفکرِ سوژه به سمتِ کلماتِ مولانا و سپس به فضایِ بازِ سمتِ چپ هدایت میکنند، که نمادی از سفرِ روح از «خود» به سویِ «خدا» است.
توزیعِ قاصدکها: قاصدکها به صورتِ ذراتی معلق و پراکنده در تمامِ کادر پخش شدهاند. این توزیعِ غیرمتمرکز، حسِ بیوزنی، وسعت و بیکرانگی را القا میکند و به بیننده اجازه میدهد تا فضایِ میانِ سوژه و لبههایِ کادر را با تخیلِ خود پر کند.
کادربندیِ باز: استفاده از یک کادرِ باز و گسترده، حسِ آزادی و رهایی را تقویت کرده و نشان میدهد که این باغِ خیال، مرزی نمیشناسد.
نورپردازی و عمقبخشیِ دیجیتال: نورپردازی در این تابلو به صورتِ ملایم و طبیعی طراحی شده است که از یک منبعِ نامشخص (گویی از درونِ خودِ سوژه) میتابد. این نور، جزئیاتِ چهرهیِ دختر و بافتِ ظریفِ قاصدکها را برجسته کرده و تضادی رویایی با پسزمینهیِ تیره ایجاد میکند. هنرمند با استفاده از لایهبندیِ نوریِ دقیق، موفق شده است فضایی سهبعدی خلق کند که در آن، مخاطب حس میکند میتواند دست دراز کرده و یکی از قاصدکها را لمس کند.
این آنالیزِ بصری ثابت میکند که احمد قلیزاده با درکی عمیق از روانشناسیِ رنگ و فرم، توانسته است پنجرهای متفاوت به رویِ انتخابِ طرح و هنرِ پارسی بگشاید. این اثر تلاشی است برای ارتقای زبانِ بیانِ هنرِ ایرانزمین که در آن، تکنیکِ مدرنِ دیجیتال در خدمتِ نمایشِ شکوهِ بیپایانِ کلامِ اساطیری قرار گرفته است.
تأویلِ تابلوی «رهایی در میان قاصدکها»، سفری است از لایههای سطحیِ زیباییِ بصری به اعماقِ فلسفهیِ وجودی و عرفانِ مولانا. این اثر تجسمِ عینیِ رباعیِ شماره ۱۴۰۷ دیوان شمس است که در آن، هنرمند تلاش کرده لحظهیِ گذارِ انسان از «خویشتنِ محدود» به «حقیقتِ لامتناهی» را تصویر کند.
استغاثهیِ عاشق؛ قبولم کن و جانم بستان: در این تابلو، دختر جوان نمادی از «روحِ آگاه» و سالکی است که به مرحلهیِ نهاییِ تسلیم رسیده است. عبارتِ «ای دوست قبولم کن و جانم بستان»، تنها یک درخواستِ شاعرانه نیست؛ بلکه بیانگرِ اشتیاقِ روح برای رهایی از حصارِ تن و پیوستن به اصلِ خویش است. موهایِ رها که با خوشنویسیِ زرین گره خوردهاند، تأویلی از این حقیقت هستند که وقتی کلامِ حق (شعر مولانا) در جانِ انسان نفوذ میکند، تمامِ وجودِ او را به لرزه و رقص درمیآورد و او را برایِ «جان سپردن» در آغوشِ معشوق آماده میکند.
قاصدکها؛ ذراتِ فنا و بقا: پراکنده شدنِ قاصدکها در فضایِ تابلو، عمیقترین بخشِ تأویلیِ این اثر است. قاصدک در ادبیاتِ بصریِ گالری چارگوش، نمادی از «تعلقاتِ دنیوی» و «منیّتهایی» است که عاشق باید آنها را به باد بسپارد. هر قاصدکی که از سوژه جدا شده و در فضا معلق میشود، نشانی از یک بندِ گسسته است. مولانا میفرماید: «مستم کن و از هر دو جهانم بستان»؛ و این قاصدکها همان «هر دو جهان» هستند که در حالِ محو شدن در بیکرانگیِ آبیِ پسزمینه هستند تا تنها «دوست» باقی بماند.
آتشِ غیرت و آتشِ عشق: بیتِ «با هرچه دلم قرار گیرد بی تو / آتش به من اندر زن و آنم بستان» در این تابلو با درخششِ طلاییِ خطوط تداعی شده است. این آتش، نه یک شعلهیِ سوزاننده، بلکه یک «نورِ تطهیرکننده» است. هنرمند با تلفیقِ خوشنویسی و تارهایِ مو، نشان میدهد که عشقِ واقعی هیچ رقیبی را برنمیتابد؛ اگر دلِ عاشق به چیزی جز معشوق (حتی به زیباییِ خودش یا آرامشِ باغ) قرار گیرد، آتشِ عشقِ حق آن قرار را بر هم میزند تا روح را به رهاییِ مطلق برساند.
وحدتِ وجود در اتمسفرِ لامتناهی: تلاقیِ عناصرِ طبیعی (قاصدک و باد) با ادبیات و فیگورِ انسانی، تأویلی از «وحدتِ وجود» است. در این فضاسازیِ عمیق، مرزِ میانِ انسان و طبیعت از بین رفته است؛ دختر خود به بخشی از باد تبدیل شده و کلماتِ مولانا به بخشی از کالبدِ او. این همان فضایِ لامتناهی از نور به سویِ زیبایی است که احمد قلیزاده با بیش از یک دهه تجربه در خلقِ آثارِ مفهومی، به مخاطب تقدیم کرده است. این تابلو، دعوتی است به تأمل در ماهیتِ وجود و جایگاهِ انسان در جهانی که در آن، تنها راهِ بقا، «فنا شدن» در اقیانوسِ عشقِ الهی است.
تابلوی «رهایی در میان قاصدکها» ثمرهی استفاده از پیشرفتهترین متدهای طراحی دیجیتال و لایهبندیهای بصری است که با دقتِ میکروسکوپی اجرا شده است. احمد قلیزاده در این اثر، تکنیک را به خدمتِ معنا درآورده تا حسی از واقعیتِ جادویی را به مخاطب منتقل کند.
تلفیقِ خوشنویسی و آناتومی:
ادغامِ داینامیک: یکی از پیچیدهترین بخشهای اجرای این اثر، گره زدنِ تارهایِ مو با خطوطِ خوشنویسیِ اشعارِ مولاناست. هنرمند با استفاده از قلمهایِ نوریِ حساس به فشار، کلمات را به گونهای در میانِ موها بافته است که گویی حروف از دلِ ریشههایِ مو جوشیدهاند و با وزشِ باد به رقص درمیآیند.
رنگگذاریِ متالیک: برای بخشهایِ طلایی و زرینِ شعر، از بافتهایِ دیجیتالِ براق استفاده شده تا در هنگامِ چاپ، تضادِ نوریِ شدیدی با پسزمینهیِ ماتِ آبی ایجاد کرده و حسِ درخششِ حقیقیِ طلا را تداعی کند.
مهندسیِ ذرات و فضاسازی:
سیالیتِ قاصدکها: طراحیِ هر قاصدک به صورتِ مجزا و با فوکوسهایِ متفاوت (بلور کردنِ برخی و شفافیتِ برخی دیگر) انجام شده است. این تکنیک باعث ایجادِ عمقِ میدان (Depth of Field) در تصویر شده و به مخاطب این حس را میدهد که قاصدکها در لایههایِ مختلفِ فضا، جلو و عقبِ سوژه در حال حرکت هستند.
نورپردازیِ سهبعدی: نورپردازیِ ملایم و طبیعیِ روی چهره و شانههایِ دختر، با دقتی فوتورئالیستی اجرا شده است. این نور، مرزِ میانِ بدنِ سوژه و فضایِ انتزاعیِ اطراف را مشخص کرده و به فیگور بُعدی سهبعدی میبخشد که در چاپِ بسیار نفیس، جلوهای ملموس پیدا میکند.
چاپِ نفیس و ماندگاریِ هنری: این آثار پس از طراحی در محیطِ دیجیتال، با تکنیکِ چاپِ نفیس بر روی بومهایِ باکیفیت منتقل میشوند. دقت در انتخابِ متریال و تکنولوژیِ چاپ باعث شده تا ظریفترین تارهایِ مو و کوچکترین بذرهایِ قاصدک با وضوحی فوقالعاده باقی بمانند. این خروجیِ باکیفیت، نتیجهی بیش از یک دهه تجربه در گالری چارگوش برای ارتقای زبانِ بیانِ هنرِ ایرانزمین است که پنجرهای متفاوت از انتخابِ طرح و هنرِ پارسی را به هنردوستان تقدیم میکند.
این اثر به دلیلِ ترکیبِ رنگیِ خاص (آبیِ لاجوردی و طلایی) و تمِ مفهومیاش، یک قطعهیِ دکوراتیوِ استراتژیک برای فضاهایِ معاصر محسوب میشود. چیدمانِ درستِ این تابلو میتواند اتمسفرِ اتاق را از یک فضایِ معمولی به یک گالریِ هنریِ شخصی تبدیل کند:
دیوارِ هدف و کنتراست: بهترین مکان برای نصبِ این تابلو، دیوارهایی با رنگهایِ روشن و خنثی مانندِ طوسیِ بسیار ملایم، کرمِ استخوانی یا سفیدِ گچی است. این تضاد باعث میشود آبیِ عمیقِ پسزمینه و ذراتِ قاصدک با وضوحِ بیشتری خودنمایی کنند.
هارمونیِ فلزات: با توجه به خوشنویسیِ زرین و درخشانِ رویِ موها، استفاده از اکسسوریهایِ طلایی، برنزی یا مسی در محیط (مانندِ آباژورهایِ مدرن یا دستگیرههایِ ظریف) هارمونیِ بصریِ شگفتانگیزی ایجاد میکند.
نورپردازیِ رویایی: برای تجلیِ بهترِ «فضایِ لامتناهیِ نور»، توصیه میشود از نورپردازیِ نقطهای (Spotlight) با زاویهیِ مایل استفاده کنید. این کار باعث میشود ذراتِ قاصدک که با فوکوسهایِ متفاوت طراحی شدهاند، حسی کاملاً سهبعدی پیدا کنند.
مبلمان و فضا: چیدمانِ این تابلو در بالایِ کنسولهایِ ساده یا در فضایِ اتاقِ مطالعه و مدیتیشن، به دلیلِ تمِ آرامبخشِ آن، بهترین بازدهیِ زیباییشناختی را دارد. این اثر، پنجرهای متفاوت از انتخابِ طرح و هنرِ پارسی است که شکوهِ کلامِ مولانا را به خانهیِ شما میآورد.
تماشایِ تابلوی «رهایی در میان قاصدکها»، تجربهای تأملبرانگیز است که لایههای عمیقِ روانِ بیننده را لمس میکند. احمد قلیزاده با هوشمندی، مفاهیمِ عرفانی را به کدهایِ تصویریِ آرامبخش تبدیل کرده است:
کاهشِ تنش با رنگِ لاجورد: رنگِ آبیِ عمیقِ پسزمینه در روانشناسیِ هنر، نمادِ ثبات، آرامش و اعتماد است. این رنگ باعثِ کاهشِ فشارهایِ عصبی شده و ذهن را برای یک سفرِ درونی آماده میکند.
القایِ حسِ آزادی: موهایِ رها و قاصدکهایِ معلق، نمادِ «رهایی از بندهایِ ذهنی» هستند. تماشایِ این سیالیت، به مخاطب کمک میکند تا به صورتِ ناخودآگاه حسِ سبکی و رهایی از تعلقاتِ استرسزا را تجربه کند.
بیدار کردنِ آرزو و امید: قاصدکها در این اثر، پیامآورِ تولدِ دوباره و تجدیدِ حیات هستند. پراکنده شدنِ بذرها نشاندهندهیِ این است که هر پایان (فنا)، آغازی برای یک زندگیِ جدید و زیباتر است.
تسلیم و آرامشِ درونی: شعرِ مولانا («ای دوست قبولم کن و جانم بستان») حسِ تسلیم شدن به یک قدرتِ برتر و زیباتر را القا میکند که از نظرِ روانشناختی، باعثِ ایجادِ نوعی آرامشِ عمیق و پذیرش در برابرِ ناملایماتِ زندگی میشود.
این اثر تلاشی است ماندگار برای ارتقایِ زبانِ بیانِ هنرِ ایرانزمین که با تلفیقِ عشق و فضایِ لامتناهی، مخاطب را به سویِ زیبایی و کمال هدایت میکند.