

تابلو نقاشی اسبی با تن محو شده با الهام از شعر مولانا اخر این تن اسب توست مدل 22301
هر قسط با تربپی:
۴ قسط ماهانه. بدون سود، چک و ضامن.
نوع کاربرد
دیواری
جنس
بوم
ویژگیهای مقاومتی
مقاوم در برابر آب
ویژگیهای نظافتی
قابلیت نظافت آسان
تعدادتکه
یک تکه
تابلو نقاشی اسبی که بدنش در زمینه محو شده است با الهام از فیه ما فیه مولانا آخر این تن اسب توست
تحلیل و تفسیر هنری و ادبی-فلسفی تابلوی "آخر این تن اسب توست ای انسان"
مقدمه
این اثر هنری، با تلفیقی بدیع از نقاشی واقعگرایی و انتزاع، به عمق مفاهیم فلسفی و عرفانی نهفته در فیهمافیه مولانا میپردازد. تصویر اسبی که بدنش در زمینه ای از نقش و نگارهای قدیمی ایرانی محو میشود، تصویری از انسان و جایگاه او در جهان هستی را به مخاطب ارائه میدهد. در این تحلیل، تلاش میشود تا با بررسی عناصر بصری، ترکیببندی و مفاهیم نمادین، به درک عمیقتری از این اثر هنری دست یابیم.
عناصر بصری
- اسب: اسب، عنصر محوری تابلو است. اسب در بسیاری از فرهنگها نماد قدرت، زیبایی، آزادی و سرعت است. در این تابلو، اسب نمادی از انسان است و بدنش که در حال محو شدن است، نشاندهنده گذر زمان و فناپذیری است.
- نقش و نگارهای قدیمی: نقش و نگارهای ایرانی که در پسزمینه تابلو دیده میشود، نماد تاریخ، فرهنگ و تمدن کهن ایران است. این نقش و نگارها، با الهام از معماری اسلامی و هنرهای سنتی، حس عمق و قدمت را به تابلو میبخشد.
- محو شدن بدن اسب: بدن اسب به تدریج محو شده و با نقش و نگارهای پسزمینه یکی میشود. این محو شدن، نماد گذر زمان و فناپذیری است و نشان میدهد که انسان نیز مانند همه موجودات فانی است.
- رنگها: رنگهای تیره و سرد غالب در تابلو، حس اندوه و تأمل را القا میکنند. این رنگها، نماد گذر زمان و گذرا بودن زندگی هستند.
ترکیببندی
ترکیببندی تابلو، بر اساس تضاد بین واقعگرایی و انتزاع استوار شده است. سر اسب به صورت واقعگرایانه ترسیم شده است، در حالی که بدن او به تدریج محو میشود و با نقش و نگارهای انتزاعی ترکیب میشود. این تضاد، نشاندهنده دوگانگی وجود انسان است؛ از یک سو، انسان موجودی مادی و دارای جسم است و از سوی دیگر، دارای روحی جاودان است.
مفاهیم نمادین
- فیهمافیه مولانا: فیهمافیه، یکی از آثار مهم مولانا است که در آن به موضوعات مختلفی از جمله عشق، عرفان و فلسفه پرداخته شده است. جمله "آخر این تن اسب توست ای انسان"، نشان میدهد که انسان، با وجود ظاهر زیبا و قدرتمند، در نهایت موجودی فانی است.
- اسب: اسب، در عرفان اسلامی، نمادی از نفس انسانی است. نفس انسانی، با تمام خواستهها و تمایلات خود، مانعی برای رسیدن انسان به کمال است.
- نقش و نگارهای قدیمی: نقش و نگارهای قدیمی، نماد عالم مثال و عالم روحانی است. این عالم، عالمی است که پس از مرگ به آن میرویم.
- محو شدن بدن اسب: محو شدن بدن اسب، نماد مرگ و فناپذیری است و نشان میدهد که انسان باید از تعلقات دنیوی دست بکشد و به سوی عالم روحانی حرکت کند.
تفسیر گسترده کلی
آخر این تن اسب توست و این عالم آخور اوست و غذای اسب غذای سوار نباشد.
فصل سوم
یکی گفت که: اینجا چیزی فراموش کردهام.
(خداوندگار) فرمود که:
در عالم یک چیز است که آن فراموش کردنی نیست. اگر جمله چیزها را فراموش کنی و آن را فراموش نکنی باک نیست و اگر جمله را به جای آری و یاد داری و فراموش نکنی و آن را فراموش کنی هیچ نکرده باشی. همچنانکه پادشاهی تو را به ده فرستاد برای کاری معین، تو رفتی و صد کار دیگر گزاردی چون آن کار را که برای آن رفته بودی نگزاردی چنان است که هیچ نگزاردی، پس آدمی در این عالم برای کاری آمده است و مقصود آن است، چون آن نمیگزارد پس هیچ نکرده باشد.
«اِنَّا عَرَضْنَا الْاَمَانَةَ عَلَی الْسَّمَواتِ وَالْاَرضِ وَالْجِبَالِ فَاَبَیْنَ اَنْ یَحْمِلْنَهَا وَاَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْاِنْسانُ اِنَّهُ کَانَ ظَلُوْماً جَهُوْلاً» آن امانت را بر آسمانها عرض داشتیم نتوانست پذرفتن. بنگر که از او چند کارها میآید که عقل در او حیران میشود، سنگها را لعل و یاقوت میکند، کوهها را کان زر و نقره میکند، نبات زمین را در جوش میآرد و زنده میگرداند و بهشت عدن میکند، زمین نیز دانها را میپذیرد و پیدا میکند و جبال نیز همچنین معدنهای گوناگون میدهد، این همه میکنند اما از ایشان آن یکی کار نمیآید آن یک (کار) از آدمی میآید.
«وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِیْ آدَمَ» نگفت «و وَلَقَدْ کَرَّمْنَا الْسَّمَاءَ وَ الْاَرْضَ» پس از آدمی آن کار میآید که نه از آسمانها میآید و نه از زمینها میآید و نه از کوهها. چون آن کار بکند ظلومی و جهولى از او نفی شود...
من مرغم، بلبلم، طوطیم! اگر مرا گویند که بانگ دیگرگون کن نتوانم، چون زبان من همین است، غیر آن نتوانم گفتن به خلاف آن که او آواز مرغ آموخته است. او مرغ نیست، دشمن و صیّاد مرغان است. بانگ و صفیر میکند تا او را مرغ دانند اگر او را حکم کنند که جز این آواز آواز دیگرگون کن تواند کردن. چون آن آواز بر او عاریت است و از آن او نیست تواند که آواز دیگر کند چون آموخته است که کالای مردمان دزد از هر خانه قماشی نماید.