در تالارِ آفرینشِ گالری چارگوش، جایی که زمان در میانِ بندهایِ کاشیکاریهایِ صفوی متوقف شده است، اثرِ «ذکرِ فیروزه» متولد شد.
ایده از آن لحظهی غریبِ سکوت آغاز شد؛ لحظهای که زبان از گفتار باز میایستد و کلمات جای خود را به «حروفِ مقطعه» و تکواژهایِ ازلی میدهند. در این اثر، چهرهی زن (گلچهره)، تنها یک پرتره نیست؛ او محرابی است که تمامِ تاریخِ کاشیکاری و مینیاتورِ ایران بر پوستِ او نقش بسته است.
داستانِ این خلقت، با زمزمهی حرفِ «واو» گره خورده است. واو در هیبتِ خود، تجسدِ جنینی است که در رحمِ عالم شکل میگیرد. هنرمند با تکرارِ ریتمیکِ این حرف بر لبانِ سوژه، نخواسته است یک کلمه بسازد، بلکه خواسته است یک «فرکانس» خلق کند. رنگِ فیروزهای که بر پیشانی و گونههای او نشسته، نه یک آرایش، بلکه یک «استحاله» است.



