
در حال بارگزاری...
- گالری هنری مفهومی چارگوش - SINCE 2011 - ثبت:284477 - نگاهی نوگرایانه بر ادبیات و فرهنگ در هنر تجسمی ایران کهن - هنر تبلوری از روح پروردگار - زیباترین آثار و محصولات هنری مدرن اختصاصی با الهام از ایران زمین -

در حال بارگزاری...


۴ قسط ماهانه. بدون سود، چک و ضامن.
نوع کاربرد
دیواری
جنس
بوم
ویژگیهای مقاومتی
مقاوم در برابر آب
ویژگیهای نظافتی
قابلیت نظافت آسان
تعدادتکه
یک تکه
«یاد باد آن همدلی، آن همدمی، آن همرهی...»
اثری انحصاری از احمد قلیزاده | گالری چارگوشداستانِ خلقِ اثرِ «هجرت به خاطرات» از یک نجوای قدیمی آغاز شد؛ تصویری که مفهوم «دلتنگیِ شریف» را بازسازی میکند. این اثر با الهام از مثلثِ طلایی هنر ایران یعنی «مرتضی محجوبی، غلامحسین بنان و رهی معیری» شکل گرفته است. شخصیتِ مرکزی، تجسمِ روحی است که دیگر به «اکنونِ» پُر از هیاهو تعلق ندارد و به دنبالِ آن «همدلیِ» گمشده، به سمتِ عمقِ تاریخ عقبنشینی کرده است. راهرویِ بلندی که در تصویر میبینید، در واقع همان امتدادِ صدایِ مخملیِ بنان است که در انتهایِ کوچه به اوج میرسد.
ساختارِ کلیِ اثر بر پایهیِ خطوطِ همگرا طراحی شده است. دیوارهایِ خشتیِ بلند در سمتِ چپ و بافتهایِ گلدار در سمتِ راست، در یک نقطه در انتهایِ راهرو به هم میرسند. این پرسپکتیوِ مرکزی باعث میشود که چشمِ مخاطب بیاختیار از رویِ پیکرهیِ بانو عبور کرده و به سمتِ انتهایِ تاریکِ کوچه حرکت کند؛ نمادی از آیندهای که ریشه در گذشته دارد. انتخابِ نسبتِ ابعادِ مربع، حسی از تعادل و تمرکز را به بیننده القا میکند که اجازه نمیدهد حواس از پیامِ اصلیِ شعر پرت شود.
خوشنویسیِ آبیِ روشن بر تنِ بانو، نشاندهندهیِ آن است که خاطرات دیگر نه یک فکر، بلکه بخشی از کالبدِ او شدهاند. رنگِ آبی در میانِ سیاهیِ لباس، مانندِ جرقههایِ امید در دلِ تاریکیِ فراموشی است. فانوسِ کوچکِ آویزان بر دیوارِ خاکستری، تنها منبعِ آگاهی در بخشِ سختِ واقعیت است؛ نوری که راهِ بازگشت به «همرهی» را روشن نگه میدارد. چرخشهایِ حروف در فضا نیز ریتمی موسیقایی به کار بخشیده که با آوازِ بنان کاملاً هماهنگ است.
این تابلو برای خانههایی که نیاز به یک نقطهیِ درنگ و تفکر دارند، طراحی شده است. به دلیلِ تمِ رنگیِ خاکستری-آبی، این اثر در کنارِ دکوراسیونهایِ مینیمال و نئوکلاسیک با مبلمانِ طوسی، کرم یا چوبیِ تیره، جلوهای بینظیر پیدا میکند. نصبِ این تابلو در راهروهایِ ورودی یا اتاقِ مطالعه، فضایی آرام، متفکرانه و سرشار از اصالتِ ایرانی را خلق میکند که هر روز شما را به یک سفرِ درونی دعوت مینماید.
داستانِ خلقِ اثرِ «هجرت به خاطرات» در استودیو گالری چارگوش، از یک نجوای قدیمی آغاز شد. احمد قلیزاده در جستجوی تصویری بود که بتواند مفهوم «دلتنگیِ شریف» را بازسازی کند؛ همان حسی که وقتی در یک کوچهی قدیمی راه میروید و بویِ خاکِ بارانخورده به مشام میرسد، شما را به سالهایی دور پرتاب میکند. ایدهی اصلی این کار مستقیماً از ریشههای موسیقیِ اصیل ایرانی و مثلثِ طلاییِ هنر یعنی «محجوبی، بنان و رهی معیری» جوانه زد.
زیرساختِ فکری این اثر، تصنیفِ معروف «یاد باد» است. هنرمند میخواست لحظهای را خلق کند که در آن، کلماتِ رهی معیری نه به صورتِ صوت، بلکه به صورتِ «مکان» تجربه شوند. وقتی آوازِ بنان در فضا میپیچد، گویی زمان کِش میآید؛ این تابلو همان «کِش آمدنِ زمان» است. راهرویِ بلندی که در تصویر میبینید، در واقع همان امتدادِ صدای بنان است که در انتهایِ کوچه به اوج میرسد. شخصیتِ مرکزی اثر، تجسمِ روحی است که دیگر به «اکنونِ» پُر از هیاهو تعلق ندارد و به دنبالِ آن «همدلی و همدمیِ» گمشده، به سمتِ عمقِ تاریخ عقبنشینی کرده است.
در روندِ خلق، انتخابِ لوکیشنِ اثر (یک کوچهی خشتیِ قدیمی ایرانی) تصادفی نبود. کوچه در فرهنگِ معماریِ ما، تنها یک مسیر برای عبور نیست؛ کوچه یک «فضایِ اجتماعیِ محرم» است که هزاران راز را در دیوارهایِ کاهگلیاش حفظ کرده است. هنرمند با طراحیِ دیوارهایِ بلند و خشن، به دنبالِ ایجادِ حسی از «امنیتِ نوستالژیک» بود. این دیوارها مانندِ آغوشی هستند که سوژه را از دنیایِ مدرن جدا کرده و به سمتِ ریشهها هدایت میکنند. تضاد میانِ «سختیِ دیوارها» و «لطافتِ خوشنویسیهایِ آبی» بر تنِ بانو، نشاندهندهیِ تضادِ همیشگیِ زندگی است: سختیِ واقعیت در مقابلِ نرمیِ خاطره.
یکی از کلیدیترین تصمیمات در طراحیِ این کار، «پشت به مخاطب» بودنِ شخصیتِ اصلی است. این فرم، یک دعوتنامهیِ باز برای بیننده است. بانو هویتِ فردیِ خاصی ندارد تا هر کسی که مقابلِ تابلو میایستد، بتواند خودش را جای او تصور کند. او رو به جلو (به سمتِ انتهایِ کوچه) ایستاده، اما در واقع در حالِ حرکت به سمتِ «عقب» (به سمتِ گذشته) است. این پارادوکسِ حرکتی، داستانِ خلق را از یک تصویرِ ساده به یک اثرِ مفهومی ارتقا میدهد. او در مسیرِ رسیدن به پیامِ شعر است؛ پیامی که در آن «همرهی» ارزشمندترین داراییِ انسان بوده است.
در مراحلِ میانیِ خلقِ اثر، قلیزاده تصمیم گرفت شعر را نه در حاشیه، بلکه بر رویِ «لباس» سوژه قرار دهد. این یک حرکتِ نمادین است: انسان آن چیزی را میپوشد که به آن فکر میکند. وقتی بانو شعرِ «یاد باد آن همدلی...» را به تن کرده است، یعنی خاطرات دیگر نه یک فکر، بلکه بخشی از کالبد و هویتِ او شدهاند. رنگِ آبیِ روشنِ این کلمات در میانِ سیاهیِ لباس، مانندِ جرقههایِ امید در دلِ تاریکیِ فراموشی است.
این اثر، تلاشی است از سویِ گالری چارگوش برایِ ارتقایِ زبانِ بیانِ هنرِ ایران زمین. تابلویِ «هجرت به خاطرات» برای کسانی خلق شده که باور دارند زیبایی در «یادآوری» است. این تابلو داستانِ همهی ماست؛ داستانی از قدم زدن در کوچههایی که شاید دیگر وجود فیزیکی نداشته باشند، اما در حافظهیِ جمعیِ ما، همیشه معطر و زنده باقی ماندهاند.
در تابلویِ «هجرت به خاطرات»، فرم صرفاً یک ابزار برای نمایشِ یک کوچه نیست، بلکه از ساختارِ ریاضی و بصری برای بازسازیِ مفهومِ «گذرِ زمان» استفاده شده است. احمد قلیزاده با استفاده از یک پرسپکتیوِ مرکزی و تقسیمبندیِ دوفضایی، بیننده را در یک دوراهیِ میانِ ماندن و رفتن قرار میدهد.
ساختارِ کلیِ اثر بر پایهیِ خطوطِ همگرا طراحی شده است. دیوارهایِ خشتیِ بلند در سمتِ چپ و بافتهایِ گلدار در سمتِ راست، همگی در یک نقطه در انتهایِ راهرو به هم میرسند.
کششِ بصری: این نوع فرمبندی باعث میشود که چشمِ مخاطب بیاختیار از رویِ پیکرهیِ بانو عبور کرده و به سمتِ انتهایِ تاریکِ کوچه حرکت کند. این یعنی فرمِ راهرو، نمادی از «آیندهای است که ریشه در گذشته دارد».
پیکرهیِ مبهم (Silhouette): شخصیتِ مرکزی به صورتِ یک فرمِ تیره و تا حدودی محو طراحی شده است. عدمِ وجودِ جزییاتِ چهره، فرمِ او را از یک «شخصِ خاص» به یک «نمادِ کلی» تبدیل میکند. او نقطهیِ ثقلِ این هندسه است؛ پلی میانِ دیوارهایِ سختِ خشتی و الگوهایِ سیالِ رویایی.
یکی از درخشانترین بخشهایِ فرمیِ این تابلو، تضادِ شدید میانِ سمتِ چپ و راستِ کادر است:
سمتِ چپ (صلابتِ معماری): این بخش با رنگهایِ خاکستری و سیاه و بافتهایِ خشنِ خشتی اشغال شده است. فرمهایِ معماری در اینجا سنگین، زمینی و نشاندهندهیِ «واقعیتِ فیزیکیِ تاریخ» هستند. فانوسی که از این سمت آویزان است، تنها نقطهیِ تاکیدِ فرمی در میانِ سیاهیهاست که تعادلِ وزنیِ کادر را حفظ میکند.
سمتِ راست (سیالیتِ رویا): در مقابلِ سنگینیِ خشتها، سمتِ راست با رنگِ سفید و الگوهایِ گلدارِ آبی (اسلیمی) پر شده است. این بخش فرمی سبک، اثیری و «فرامکانی» دارد. این تقسیمبندی به ما میگوید که این کوچه، یک کوچهیِ معمولی نیست؛ نیمی از آن در زمین (خشت) و نیمی دیگر در حافظهیِ جمعی (نقوشِ سنتی) بنا شده است.
چرخشها و اشکالِ خوشنویسیِ سیاهی که در سراسرِ ترکیببندی پراکنده شدهاند، نقشِ «جریانِ هوا» را در فرم ایفا میکنند.
فرار از ایستا بودن: اگر این خوشنویسیهایِ معلق نبودند، تابلو به یک تصویرِ معماریِ ایستا تبدیل میشد. اما این فرمهایِ دوار، حسی از وزشِ باد یا حرکتِ برگها در کوچه را تداعی میکنند. آنها خطوطِ عمودیِ دیوارها را میشکنند و به کلِ اثر، یک «ریتمِ موسیقایی» میبخشند که با آوازِ بنان کاملاً هماهنگ است.
لباسِ کتیبهای: فرمِ لباسِ بانو که با خوشنویسیِ آبی روشن تزئین شده، مانندِ یک ستونِ میانی عمل میکند که دو دنیایِ سیاه و سفیدِ طرفین را به هم پیوند میدهد.
انتخابِ نسبتِ ابعادِ مربع برای این اثر، هوشمندانه است. مربع فرمی است که در آن هیچ جهتی بر دیگری برتری ندارد. این انتخاب باعث شده تا حسِ «تعلیق» در کوچه بیشتر شود. بیننده نه در یک فضایِ عریضِ سینمایی، بلکه در یک قابِ متمرکز و محصور قرار گرفته است که اجازه نمیدهد حواسش از سوژه و پیامِ شعر پرت شود.
در تحلیلِ نهاییِ فرم، میتوان گفت که تابلویِ «هجرت به خاطرات» یک «هندسهیِ عاطفی» است. احمد قلیزاده با استفاده از پرسپکتیوِ عمیق و تضادِ بافتهایِ سخت و نرم، کوچهای را طراحی کرده که در آن فرمها پیش از آنکه دیده شوند، حس میشوند. این تابلو دیوارهایِ خانهیِ شما را به عمق میبرد و فضایی را خلق میکند که در آن هر خط، بازتابی از یک خاطرهیِ دور است.
در تابلویِ «هجرت به خاطرات»، فرم صرفاً یک ابزار برای نمایشِ یک کوچه نیست، بلکه از ساختارِ ریاضی و بصری برای بازسازیِ مفهومِ «گذرِ زمان» استفاده شده است. احمد قلیزاده با استفاده از یک پرسپکتیوِ مرکزی و تقسیمبندیِ دوفضایی، بیننده را در یک دوراهیِ میانِ ماندن و رفتن قرار میدهد.
ساختارِ کلیِ اثر بر پایهیِ خطوطِ همگرا طراحی شده است. دیوارهایِ خشتیِ بلند در سمتِ چپ و بافتهایِ گلدار در سمتِ راست، همگی در یک نقطه در انتهایِ راهرو به هم میرسند.
کششِ بصری: این نوع فرمبندی باعث میشود که چشمِ مخاطب بیاختیار از رویِ پیکرهیِ بانو عبور کرده و به سمتِ انتهایِ تاریکِ کوچه حرکت کند. این یعنی فرمِ راهرو، نمادی از «آیندهای است که ریشه در گذشته دارد».
پیکرهیِ مبهم (Silhouette): شخصیتِ مرکزی به صورتِ یک فرمِ تیره و تا حدودی محو طراحی شده است. عدمِ وجودِ جزییاتِ چهره، فرمِ او را از یک «شخصِ خاص» به یک «نمادِ کلی» تبدیل میکند. او نقطهیِ ثقلِ این هندسه است؛ پلی میانِ دیوارهایِ سختِ خشتی و الگوهایِ سیالِ رویایی.
یکی از درخشانترین بخشهایِ فرمیِ این تابلو، تضادِ شدید میانِ سمتِ چپ و راستِ کادر است:
سمتِ چپ (صلابتِ معماری): این بخش با رنگهایِ خاکستری و سیاه و بافتهایِ خشنِ خشتی اشغال شده است. فرمهایِ معماری در اینجا سنگین، زمینی و نشاندهندهیِ «واقعیتِ فیزیکیِ تاریخ» هستند. فانوسی که از این سمت آویزان است، تنها نقطهیِ تاکیدِ فرمی در میانِ سیاهیهاست که تعادلِ وزنیِ کادر را حفظ میکند.
سمتِ راست (سیالیتِ رویا): در مقابلِ سنگینیِ خشتها، سمتِ راست با رنگِ سفید و الگوهایِ گلدارِ آبی (اسلیمی) پر شده است. این بخش فرمی سبک، اثیری و «فرامکانی» دارد. این تقسیمبندی به ما میگوید که این کوچه، یک کوچهیِ معمولی نیست؛ نیمی از آن در زمین (خشت) و نیمی دیگر در حافظهیِ جمعی (نقوشِ سنتی) بنا شده است.
چرخشها و اشکالِ خوشنویسیِ سیاهی که در سراسرِ ترکیببندی پراکنده شدهاند، نقشِ «جریانِ هوا» را در فرم ایفا میکنند.
فرار از ایستا بودن: اگر این خوشنویسیهایِ معلق نبودند، تابلو به یک تصویرِ معماریِ ایستا تبدیل میشد. اما این فرمهایِ دوار، حسی از وزشِ باد یا حرکتِ برگها در کوچه را تداعی میکنند. آنها خطوطِ عمودیِ دیوارها را میشکنند و به کلِ اثر، یک «ریتمِ موسیقایی» میبخشند که با آوازِ بنان کاملاً هماهنگ است.
لباسِ کتیبهای: فرمِ لباسِ بانو که با خوشنویسیِ آبی روشن تزئین شده، مانندِ یک ستونِ میانی عمل میکند که دو دنیایِ سیاه و سفیدِ طرفین را به هم پیوند میدهد.
انتخابِ نسبتِ ابعادِ مربع برای این اثر، هوشمندانه است. مربع فرمی است که در آن هیچ جهتی بر دیگری برتری ندارد. این انتخاب باعث شده تا حسِ «تعلیق» در کوچه بیشتر شود. بیننده نه در یک فضایِ عریضِ سینمایی، بلکه در یک قابِ متمرکز و محصور قرار گرفته است که اجازه نمیدهد حواسش از سوژه و پیامِ شعر پرت شود.
در تحلیلِ نهاییِ فرم، میتوان گفت که تابلویِ «هجرت به خاطرات» یک «هندسهیِ عاطفی» است. احمد قلیزاده با استفاده از پرسپکتیوِ عمیق و تضادِ بافتهایِ سخت و نرم، کوچهای را طراحی کرده که در آن فرمها پیش از آنکه دیده شوند، حس میشوند. این تابلو دیوارهایِ خانهیِ شما را به عمق میبرد و فضایی را خلق میکند که در آن هر خط، بازتابی از یک خاطرهیِ دور است.
در تابلویِ «هجرت به خاطرات»، کوچه تنها یک بنبستِ فیزیکی نیست، بلکه صحنهیِ نبرد میانِ «آنچه هست» و «آنچه به یاد میآید» است. احمد قلیزاده با ذکاوتِ تمام، کادر را به دو بخشِ معنایی تقسیم کرده تا دوگانگیِ روحِ انسان را در هنگامِ یادآوریِ یک خاطره نشان دهد.
سمتِ چپِ تابلو با طیفهایِ خاکستریِ تیره، زغالی و سیاه پوشانده شده است. این بخش، تجسمِ معماریِ فیزیکی است.
زبانِ خاکستری: خاکستری در این اثر، «زبانِ یادآوری» است. رنگی که نه سفیدِ مطلق است و نه سیاه؛ بلکه غباری است که رویِ اشیاء مینشیند تا آنها را قدیمی جلوه دهد. دیوارهایِ خشتی بلند در این سمت، نمادِ محدودیتهایِ دنیایِ مادی و بنبستهایی هستند که زمان پیشِ روی ما میگذارد.
فانوس؛ تکچراغِ آگاهی: آن فانوسِ کوچک که از دیوارِ سیاه آویزان است، تنها منبعِ امید در بخشِ «واقعیت» است. این فانوس نشاندهندهیِ آن است که حتی در تاریکترین و سختترین خاطرات (خشتهایِ سیاه)، هنوز نوری از آگاهی وجود دارد که راه را برایِ سوژه روشن میکند.
در مقابلِ آن دیوارهایِ سنگین، سمتِ راستِ تابلو ناگهان باز میشود و به یک سپیدیِ بافتدار میرسد.
الگوهایِ گلدارِ آبی: این بخشِ سفید، جایگاهِ «رویا» است. طرحهایِ اسلیمی و سنتیِ آبی که یادآورِ کاشیکاریهایِ مساجد و باغهایِ ایرانی است، در این سمت به پرواز درآمدهاند. این الگوها نشان میدهند که خاطرهیِ «همدلی و همدمی»، مانندِ یک گلِ آبی در ذهنِ بانو شکوفا شده است.
خروج از کالبدِ مادی: در حالی که سمتِ چپِ بانو را دیوارهایِ سخت احاطه کردهاند، سمتِ راستِ او به بیکرانگی باز است. این یعنی بانو با تکیه بر خاطراتش، در حالِ رها شدن از قید و بندِ دیوارهایِ سنگی است.
شخصیتِ مرکزی درست در مرزِ این دو دنیا ایستاده است. نیمی از او در خاکستریِ دیوارها ذوب شده و نیمی دیگر به سمتِ سپیدیِ رویا متمایل است.
لباسِ سیاه، کلامِ آبی: لباسِ تیره و غبارآلودِ او که با خوشنویسیِ «آبیِ روشن» مزین شده، نقطهیِ نهاییِ این تقابل است. کلماتِ آبیِ رویِ لباس، در واقع پلی هستند که از سمتِ راست (رویا) به سمتِ چپ (واقعیت) کشیده شدهاند. این یعنی بانو، «شعر» را به عنوانِ زرهی در برابرِ سختیِ دیوارهایِ خشتی به تن کرده است.
اگرچه عناصرِ کار (خشت، فانوس، اسلیمی و خط) همگی سنتی هستند، اما تقابلِ این دو فضا با ضرباتِ قلممویِ جسورانه، حسی کاملاً مدرن به کار بخشیده است. این تابلو به ما میگوید که نوستالژی، یک چیزِ کهنه و پوسیده نیست؛ بلکه یک تجربهیِ زنده و پویاست که مدام در حالِ بازسازیِ خود در ذهنِ ماست.
در تحلیلِ بخش سوم، درمییابیم که تابلویِ «هجرت به خاطرات» یک «دیالکتیکِ بصری» است. گالریِ چارگوش با نمایشِ این تقابل، به بیننده یادآوری میکند که برایِ رسیدن به آن «همدلیِ» گمشده، باید از میانِ دیوارهایِ سختِ واقعیت عبور کرد و به سپیدیِ پاکِ رویا دل سپرد. این اثر در فضایِ خانه، تعادلی میانِ مدرنیته و اصالت ایجاد میکند و به دیوارها هویت و عمق میبخشد.
در تابلویِ «هجرت به خاطرات»، خوشنویسی یک عنصرِ تزئینیِ جانبی نیست؛ بلکه رگ و پیِ اثر است. احمد قلیزاده در اینجا از خط به عنوانِ یک «زرهِ عاطفی» استفاده کرده است. شعری که بر تنِ بانو میبینیم، تنها یک متن نیست، بلکه «مانیفستِ وجودی» او در این کوچهیِ غریب است.
رنگِ انتخاب شده برای خوشنویسیِ روی لباس (آبیِ روشن یا فیروزهایِ کمرنگ)، هوشمندانهترین بخشِ پالتِ رنگیِ سوژه است.
نور در کالبد: لباسِ بانو تیره و متمایل به سیاه است، نمادی از اندوه یا وقارِ ناشی از فقدان. اما کلماتِ «یاد باد آن همدلی...» با رنگِ آبی میدرخشند. از نظرِ نمادشناسی، آبی رنگِ معنویت، آرامش و جاودانگی است. این تضاد نشان میدهد که اگرچه بانو در سیاهیِ دلتنگی فرو رفته، اما محتوایِ افکارش (خاطراتِ همدلی) هنوز زنده، روشن و بخشندهیِ نور هستند.
کلمات به مثابهیِ بافت: خطوطِ نستعلیق جوری بر روی پارچهی لباس نشستهاند که گویی تار و پودِ آن از حروف ساخته شده است. این یعنی بانو دیگر یک موجودِ گوشت و پوست و استخوانی نیست؛ او تبدیل به «شعرِ مجسم» شده است.
علاوه بر رویِ لباس، ما شاهدِ چرخشها و فرمهایِ خوشنویسیِ سیاهی هستیم که در سراسرِ ترکیببندی و فضایِ راهرو پراکنده شدهاند.
آنتروپیِ خاطره: این حروفِ پراکنده، نمادی از خاطراتی هستند که دیگر منسجم نیستند. تکههایی از یک گفتگو، لرزشِ یک صدا یا بخشی از یک آواز که مثلِ برگهایِ پاییزی در هوایِ کوچه معلقاند. این فرمها به فضا «صدا» میدهند؛ انگار دیوارها در حالِ زمزمه کردنِ اشعارِ رهی معیری هستند.
حرکت و ریتم: خوشنویسیهایِ معلق، ایستاییِ معماریِ خشتی را میشکنند. آنها یک «رقصِ بصری» ایجاد میکنند که چشمِ مخاطب را از رویِ بانو به سمتِ انتهایِ کوچه هدایت میکند. این همان مسیری است که «سازِ محجوبی» در ذهنِ بیننده ترسیم میکند.
استفاده از خط در این تابلو، پیوندِ ناگسستنیِ گالری چارگوش با هویتِ ایرانی را نشان میدهد.
تایپوگرافیِ مفهومی: در هنرِ مدرن، کلمه معمولاً برای پیامرسانیِ مستقیم استفاده میشود، اما در این اثر، کلمات «تصویر» شدهاند. شما پیش از آنکه شعر را بخوانید، زیباییِ فرمیِ حروف را حس میکنید. این یعنی «احساسِ شعر» مقدم بر «معنایِ واژگانیِ» آن است.
همسفر با بنان: وقتی مخاطب کلماتِ «همدلی، همدمی و همرهی» را روی لباسِ بانو میبیند، ناخودآگاه صدایِ مخملیِ بنان در گوشش طنینانداز میشود. خوشنویسی در اینجا نقشِ «نتهای موسیقی» را بازی میکند که بر پیکرهیِ نقاشی نوشته شدهاند.
لباسِ بانو مانندِ کتیبههایِ بناهایِ تاریخی، حاملِ یک پیامِ ابدی است. این کلمات «یادآورِ عهدی» هستند که در گذشته بسته شده و حالا در این کوچهیِ قدیمی، تنها داراییِ مسافر است. این لباس نشاندهندهیِ آن است که بانو با افتخار، تاریخِ عاطفیِ خود را به دوش میکشد.
در تحلیلِ بخش چهارم، درمییابیم که تابلویِ «هجرت به خاطرات»، کلمه را از رویِ کاغذ به رویِ «جان» منتقل کرده است. احمد قلیزاده با این تکنیک، به ما یادآوری میکند که کلماتِ بزرگ، قدرتِ این را دارند که کالبدِ ما را تغییر دهند و ما را در برابرِ فرسایشِ زمان (دیوارهایِ خشتی) محافظت کنند. این اثر در خانهی شما، نه فقط یک تابلو، بلکه یک «شعرِ ایستاده» است که اصالت را به فضا تزریق میکند.
در تابلویِ «هجرت به خاطرات»، هیچ المانی بیهوده در کادر قرار نگرفته است. احمد قلیزاده با دقتِ یک کارگردان، اکسسوریهایِ بصری را در محیط چیده است تا اتمسفرِ نوستالژیکِ اثر را از یک تصویرِ ساده به یک «تجربهیِ زیسته» تبدیل کند. جزئیات در اینجا، نقشِ «کلیدهایِ ورود به حافظه» را دارند.
در میانهیِ دیوارِ خاکستری و تیره در سمتِ چپ، یک فانوسِ کوچکِ قدیمی آویزان است. این فانوس یکی از حیاتیترین نمادهایِ اثر است:
نورِ درون در مقابلِ تاریکیِ تاریخ: فانوس نمادِ «هوشیاری» و «امید» است. در کوچهای که دیوارهایش بلند و سایههایش سنگین است، این فانوس نشان میدهد که راهِ بازگشت به خاطراتِ «همدلی»، کور و تاریک نیست. این نورِ کوچک، نمادِ جرقهیِ شعری است که در ذهنِ بانو میدرخشد.
تعادلِ بصری: از نظرِ ترکیببندی، فانوس نقطهیِ تعادلی است که سیاهیِ مطلقِ سمتِ چپ را میشکند و با رنگِ آبیِ روی لباسِ بانو واردِ گفتگویی نوری میشود.
هنرمند آگاهانه از پسزمینهای خشن و زبر برای دیوارها استفاده کرده است.
لمسِ واقعیت: این بافتِ زبر، تضادِ عمیقی با الگوهایِ صاف و دقیقِ سمتِ راست (رویا) ایجاد میکند. خشتهایِ دیوار، نشاندهندهیِ «سختیِ جدایی» و «صلابتِ زمان» هستند. زمان مانندِ این دیوارها زبر است و خاطرات را میخراشد؛ اما بانو با عبور از میانِ این زبری، به سمتِ لطافتِ آوازِ بنان در حرکت است.
خاکستری به مثابهیِ غبار: رنگِ خاکستریِ بافتدار، غباری است که بر خاطرات نشسته. این رنگ به ما میگوید که کوچه قدیمی است و سالها از آن «همرهی» گذشته است، اما روحِ اثر هنوز زنده است.
چرخشهایِ سیاهی که در فضایِ بالایِ سرِ بانو و اطرافِ دیوارها معلق هستند، نمادی از «افکارِ پریشان» و «زمزمههایِ باد» در کوچه هستند.
نتهایِ معلق: این حروفِ معلق، در واقع نتهایِ موسیقیِ سازِ محجوبی هستند که از کالبدِ ساز خارج شده و در فضایِ کوچه به پرواز درآمدهاند. آنها نشاندهندهیِ این هستند که این کوچه، سرشار از «کلام» است؛ دیوارهایش حرف میزنند و هوایش بویِ شعر میدهد.
آنتروپیِ هنری: این پراکندگی، مانع از منجمد شدنِ تصویر میشود. به اثر حرکت میبخشد و بیننده را وادار میکند تا مانندِ بانو، در میانِ این واژهها قدم بزند.
انتهایِ کوچه در ابهامی از نور و سایه فرو رفته است. این عدمِ وضوح در انتهایِ مسیر، نشاندهندهیِ «مقصدِ نهاییِ روح» است.
سکوتِ پس از آواز: بانو به سمتی میرود که تاریکتر و عمیقتر است؛ جایی که آوازِ بنان به پایان میرسد و سکوت آغاز میشود. این ابهامِ فرمی، به اثر عمقی فیلسوفانه میبخشد: ما همیشه در راهرویِ خاطرات به سمتی میرویم که دیگر نه با چشم، بلکه با دل باید آن را دید.
در تحلیلِ نهاییِ بخش پنجم، درمییابیم که تابلویِ «هجرت به خاطرات» مجموعهای از نشانههایِ کوچک است که در کنار هم، یک «کلِ بزرگِ عاطفی» را میسازند. گالریِ چارگوش با تمرکز بر این جزئیات، اثری را خلق کرده که در آن حتی یک فانوس یا یک ترکِ رویِ دیوار، داستانی برای روایت کردن دارد. این تابلو در فضایِ دکوراسیونِ شما، مانندِ یک کتابِ باز است که هر روز میتوان بخشِ جدیدی از جزئیاتِ آن را کشف کرد و در آن غرق شد.
در تابلویِ «هجرت به خاطرات»، احمد قلیزاده از تکنیکِ «لایهبندیِ متضاد» (Contrast Layering) استفاده کرده است تا حسِ گذرِ زمان و فرسودگیِ خاطرات را به صورتِ فیزیکی به بیننده منتقل کند:
ضرباتِ قلممویِ پرجنبوجوش: برخلافِ ظاهرِ آرامِ اثر، اگر از نزدیک به بافتِ کار نگاه کنید، متوجه ضرباتِ قلممویِ سریع و نِواختی میشوید که در بخشهایِ خاکستری و سیاه دیده میشوند. این تکنیک باعث شده تا دیوارها «زنده» به نظر برسند و صرفاً یک سطحِ تخت نباشند.
آنالیزِ بافت (Texture Analysis): هنرمند از یک «پسزمینهیِ خشن و زبر» برای بخشِ خشتی استفاده کرده که یادآورِ کاهگل و سنگهایِ قدیمی است. در مقابل، بخشِ سمتِ راست (الگوهایِ گلدار) با دقتی میکروسکوپی و سطحی صاف طراحی شده است. این تضادِ بافتی در چاپ روی بومِ کتانِ نفیسِ چارگوش، به خوبی خود را نشان میدهد و به کار عمقی سهبعدی میبخشد.
خوشنویسیِ لایهای: اشعارِ آبیِ روی لباسِ بانو با تکنیکِ "Over-print" اجرا شدهاند؛ گویی نورِ آبی از زیرِ لایهیِ سیاه به بیرون نشت کرده است. این کار باعث میشود کلمات در شب و با نورپردازیِ ملایم، حالتی درخشان (Luminescent) پیدا کنند.
این اثرِ هنری، بیش از آنکه یک تصویر باشد، یک «تعدیلکنندهیِ اتمسفر» است. تابلویِ «هجرت به خاطرات» برای خانههایی که نیاز به یک نقطهیِ درنگ و تفکر دارند، طراحی شده است.
اثرِ روانشناسی: تماشایِ این تابلو به دلیلِ پرسپکتیوِ عمیق و رنگهایِ خنثی (خاکستری و سفید)، باعثِ کاهشِ استرس و ایجادِ حسی از آرامشِ درونی میشود. این اثر، بیننده را به یک «سفرِ درونی» دعوت میکند و فضایی برای بازنگری در خاطرات فراهم میآورد.
راهنمایِ چیدمان: به دلیلِ نسبتِ ابعادِ مربع و تمِ خاکستری-آبی، این تابلو در فضاهایی با مبلمانِ مینیمال، رنگهایِ خنثی (طوسی، کرم) و یا در کنارِ دکوراسیونهایِ نئوکلاسیکِ چوبی، جلوهای بینظیر دارد. بهترین مکان برای نصبِ آن، راهروهایِ ورودی، بالایِ کنسولِ چوبی یا در اتاقِ مطالعه است.
نورپردازیِ پیشنهادی: پیشنهاد میشود از یک نورِ "تکنقطه" (Spotlight) با زاویهیِ مایل استفاده کنید تا بافتهایِ زبرِ دیوارها سایهروشن ایجاد کنند و فانوسِ کوچکِ داخلِ تابلو به درستی به چشم بیاید. این تابلو پنجرهای است که دیوارِ خانهیِ شما را به کوچهباغهایِ آوازِ بنان باز میکند.