
در حال بارگزاری...
- گالری هنری مفهومی چارگوش - SINCE 2011 - ثبت:284477 - نگاهی نوگرایانه بر ادبیات و فرهنگ در هنر تجسمی ایران کهن - هنر تبلوری از روح پروردگار - زیباترین آثار و محصولات هنری مدرن اختصاصی با الهام از ایران زمین -

در حال بارگزاری...





۴ قسط ماهانه. بدون سود، چک و ضامن.
نوع کاربرد
دیواری
جنس
بوم
ویژگیهای مقاومتی
مقاوم در برابر آب
ویژگیهای نظافتی
قابلیت نظافت آسان
تعدادتکه
یک تکه
«در عشق خلاصهٔ جنون از من خواه / جان رفته و عقل سرنگون از من خواه»
تحلیلی جامع بر اثرِ کانسپچوالِ احمد قلیزادهداستانِ خلقِ این شاهکار در گالری چارگوش، با یک پرسشِ عمیق آغاز شد: «چگونه میتوان آن لحظهیِ بحرانی را که در آن ماده به معنا تبدیل میشود، به تصویر کشید؟» احمد قلیزاده در جستوجویِ پاسخی برای این پرسش، به غزلِ طوفانیِ حضرت مولانا پناه برد. ایده این نبود که فقط یک زنِ در حال رقص ترسیم شود؛ ایده این بود که «انفجارِ عقل» و «تولدِ جنون» در کالبدِ ماده تصویر شود. هنرمند میخواست لحظهای را ثبت کند که در آن، نگاه نه فقط یک حس، بلکه یک عملِ انقلابی برای بازپسگیریِ هویتِ انسانی است.
در ابتدایِ فرایندِ طراحی، بومِ دیجیتال لبریز از بافتهایِ سرد و خاکستری بود تا اتمسفری بسازد که نشاندهنده سختیِ دنیایِ مادی باشد. در دلِ این انجماد، فیگورِ بانو متولد شد. زنی که به نظر میرسد در لحظهای از دگرگونی است. دستانش به طرز زیبایی به طرفین باز شده و حس آزادی و رهایی از ندانستنها را القا میکند؛ گویی او دیگر هیچ سوالی ندارد و تمامِ پاسخها را در درونِ خود یافته است. برجستهترین ویژگی، موهای اوست که در حال تجزیه و از هم گسستن است تا نشان دهد وقتی جنونِ عشق از راه میرسد، اولین جایی که فرو میریزد، قفسِ عقل است.
احمد قلیزاده با هوشمندیِ تمام، نقشمایههای مینیاتور را بر روی بافتهای چدنی و سرد حکاکی کرده است. این پیوند، امضای اختصاصی گالری چارگوش در ارتقای زبانِ هنر پارسی است. پاششهایِ نور و رگههایِ مینیاتوری که بر روی درهایِ پسزمینه دیده میشوند، نشان میدهند که اصالتِ ما حتی در سختترین ساختارهایِ مدرن نیز زنده است و منتظرِ یک جرقه برای درخشیدن است.
تحلیلِ بصری این اثر ما را با یک مهندسیِ رنگیِ دقیق روبرو میکند. پالتِ انتخابی، آگاهانه از سیاهیِ مطلق فاصله گرفته است. پسزمینهٔ آبسترکتِ آبرنگی با ترکیبی از رنگهایِ آبی روشن، فیروزهای و سفیدِ مایل به کرم، حسی معماگونه و معنوی ایجاد میکند. این پالتِ سرد، بستری است برای خودنماییِ روبانِ قرمزِ پررنگ که دورِ نیمتنهیِ بانو پیچیده شده است. این قرمز، تنها یک رنگ نیست؛ بلکه نمادِ خونِ حیات، عشقِ زمینی و تنها پیوندِ بانو با واقعیتِ مادی در میانهیِ این سفرِ اثیری است.
هر المان در این تابلویِ مربعی، کدی است برای گشودنِ درهایِ بسته. جمله «در عشق خلاصهٔ جنون از من خواه» جانمایهیِ این اثر است. فیگورِ بانو در مرکز، تجسمِ «جانِ رفته» است که حالا با «عقلِ سرنگون» در حالِ رقص است. صورتِ سفیدِ او نمادِ مقامِ محو در عرفان است؛ جایی که هویتِ فردی در برابرِ تابشِ حقیقت رنگ میبازد. او دیگر یک فرد نیست، او خودِ سماع است.
تبدیل شدنِ موها به آبشاری از اشکالِ انتزاعی و خوشنویسی، نشاندهندهیِ غلبهیِ معنا بر ماده است. این حروف، کلماتِ خشک نیستند؛ آنها ارتعاشاتِ نوری هستند که از ذهنِ عاشق ساطع شده و فضایِ بوم را تسخیر کردهاند. در اینجا، شعرِ مولانا دیگر شنیده نمیشود، بلکه دیده میشود.
نقطههایِ شعرِ مولانا چون ذراتِ پراکنده بر بوم، فضایی سه بعدی را تصویرسازی میکنند. این ذرات که در فاصلههای دور و نزدیک معلق هستند، نمادِ «صد واقعهٔ روزافزون» میباشند. هر نقطه مانندِ یک اتمِ آگاهی است که در سراسرِ صحنه پراکنده شده تا نشان دهد جهانِ عاشق، جهانی است لبالب از نشانههایِ الهی که تنها با چشمِ دل قابلِ رویت است.
این اثر با تکنیکِ طراحی دیجیتال و لایهبندیهایِ پیچیده خلق شده است. سبکِ کلی یادآور اکسپرسیونیسمِ انتزاعی با عناصر هنر عربی و فارسی است. ضرباتِ قلممویِ هنری، رنگهایِ زنده و جلوهیِ پاششِ نور، این اثر را از یک چاپِ معمولی به یک تجربهیِ بصریِ بینظیر ارتقا داده است. چاپِ نفیس بر روی بومِ کتان، تمامِ ظرافتهایِ آبرنگی و بافتهایِ قلممو را با وفاداریِ کامل بازتولید میکند.
تماشایِ این نگاهِ نافذ و دستانِ گشوده، حسِ اعتمادبهنفس و رهایی را در بیننده بیدار میکند. این تابلو برای فضاهایی طراحی شده که به دنبالِ اصالت و «هویتِ متفکرانه» هستند. این اثر پادزهری است برای اضطرابهایِ زندگیِ مدرن؛ چرا که مدام یادآوری میکند پاسخِ تمامِ سوالات در لحظهیِ تسلیم و رهایی نهفته است.
داستان خلقِ تابلویِ «جنونِ تن» در ورای وجود در عشق خلاصه جنون از من خواه در آتلیهیِ گالری چارگوش، با یک کشف و شهودِ ناگهانی آغاز شد. احمد قلیزاده به دنبالِ به تصویر کشیدنِ آن لحظهیِ بحرانی بود که انسان دیگر نمیتواند حقیقتِ درونیاش را در پوست و استخوان زندانی کند. جرقهیِ اولیه، زمانی زده شد که هنرمند در میانهیِ غزلِ طوفانیِ حضرت مولانا متوقف شد: «در عشق خلاصهٔ جنون از من خواه / جان رفته و عقل سرنگون از من خواه». ایده این نبود که فقط یک زنِ در حال رقص ترسیم شود؛ ایده این بود که «انفجارِ عقل» و «تولدِ جنون» در کالبدِ ماده تصویر شود.
در نخستین مراحل طراحی، احمد قلیزاده با این چالش روبرو بود که چگونه «حرکت» را بدونِ استفاده از المانهای تکراری نشان دهد. او به جای ترسیمِ یک رقصِ معمولی، لحظهیِ «دگرگونی» (Transformation) را انتخاب کرد. فیگورِ بانو در این اثر، در حالِ گذار است؛ گذار از یک کالبدِ فیزیکی به یک موجودِ اثیری و کلامی. دستهای بانو به گونهای باز شدهاند که نه نشاندهندهیِ نیاز، بلکه نشاندهندهیِ «دارندگی» است. او دیگر سوالی ندارد؛ او خودِ «پاسخ» شده است. این فرمِ بدنی، تجسمِ رهایی از سنگینیِ ندانستنهاست که با تکنولوژیِ لایهبندیِ دیجیتال، جوری طراحی شده که گویی بیننده در حالِ تماشای یک فریم از یک فیلمِ سینماییِ ماورایی است.
نقطهیِ اوجِ داستانِ خلق، در طراحیِ موهایِ بانو رقم خورد. هنرمند میخواست نشان دهد که وقتی «عقل سرنگون میشود»، اولین جایی که متلاشی میشود، مرکزِ تفکر (سر) است. در اینجا، موها دیگر تارهایِ پروتئینی نیستند؛ آنها تبدیل به آبشاری از لغات، حروف و اشکالِ انتزاعیِ خوشنویسیِ ایرانی شدهاند که با قدرتی انفجاری به سمتِ بالا پرتاب میشوند. این بخش از کار، با استفاده از الگوریتمهای طراحی پیشرفته و براشهای اختصاصیِ «پاششِ نور» خلق شده تا حسِ یک انفجارِ اتمیِ فرهنگی را منتقل کند. این همان جایی است که شعرِ مولانا از ذهنِ بانو بیرون میجهد و فضایِ بوم را تسخیر میکند.
در میانهیِ این اتمسفرِ آبی و فیروزهای که نمادِ معنویت و فضایِ لایتناهی است، احمد قلیزاده یک عنصرِ زمینی و تپنده را اضافه کرد: روبانِ قرمزِ پررنگ. این روبان که دورِ نیمتنهیِ بانو پیچیده شده، نمادِ آخرین رشتههایِ تعلق به زمین، خون و زندگیِ مادی است. کنتراستِ شدیدِ این رنگِ گرم در میانِ سردیِ پسزمینه، در واقع نشاندهندهیِ «حیات» است. جنون در این اثر، به معنایِ مرگ نیست؛ بلکه به معنایِ رسیدن به اوجِ زندگی است. این روبان مانندِ یک رگِ عصبی، انرژیِ فیگور را به کلِ ترکیببندی متصل میکند.
یکی از تکنولوژیهایِ بصریِ نابی که در این اثر به کار رفته، استفاده از نقاطِ شعرِ مولانا به عنوانِ ذراتِ معلق در فضاست. احمد قلیزاده این نقاط را با فواصلِ دور و نزدیک (Depth of Field) طراحی کرده تا مخاطب حس کند در یک فضایِ سه بعدیِ لایتناهی ایستاده است. این ذرات، مانندِ غبارِ ستارهای در کهکشانِ مولانا پراکنده شدهاند تا نشان دهند که هر کلمه از این حقیقت، تمامِ جهان را در بر گرفته است.
در نهایت، تابلویِ «جنونِ تن» روایتی است از لحظهای که هنرمند، با تکیه بر ده سال تجربه در گالری چارگوش، توانست «صدا» را به «تصویر» تبدیل کند. این داستانِ خلق، داستانِ انفجارِ نور در بطنِ تاریکی و رسیدن به آگاهیِ خالصی است که تنها در میانهیِ میدانِ جنون یافت میشود. ما در چارگوش، پنجرهای را رو به این رقصِ ابدی گشودهایم تا هر بینندهای بتواند سهمی از این آفتابِ بیپایان داشته باشد.
در تابلویِ «جنونِ تن»، احمد قلیزاده از یک زبانِ فرمیِ جسورانه استفاده کرده که در آن، رنگها وظیفهی انتقالِ فرکانسهای روحی را بر عهده دارند. این اثر، بازیِ میانِ «ثباتِ فیگور» و «آشوبِ پسزمینه» است؛ جایی که هندسهیِ بدن در برابرِ سیالیتِ کلمات تسلیم میشود.
رنگبندی این اثر بر پایهی یک تضاد (کنتراست) کلاسیک اما با اجرای مدرن بنا شده است:
آبیِ اثیری و فیروزهایِ نیشابوری: پسزمینه با طیفی از آبیهایِ روشن و فیروزهایهایِ آبرنگی پوشانده شده است. در روانشناسیِ رنگِ چارگوش، این طیف نمادِ «فراآگاهی» و فضایِ لایتناهیِ معناست. این رنگها حسی از سبکی و بیوزنی را القا میکنند، گویی بانو در میانهیِ یک اقیانوسِ معنوی در حالِ رقص است.
قرمزِ تپنده (Cadmium Red): روبانی که به دورِ تن پیچیده شده، با غلیظترین و درخشانترین حالتِ قرمز اجرا شده است. این رنگ، نقطهیِ ثقلِ بصریِ کار است. قرمز نمادِ «خون»، «عشق» و «جنونِ فیزیکی» است. این لکهی رنگیِ قدرتمند مانع از آن میشود که کار در فضایِ معنویِ محض غرق شود و بیننده را به یادِ «تپشِ قلب» و حیاتِ مادی میاندازد.
پوستِ شیری و سپیدیِ چهره: رنگِ روشنِ پوستِ بانو، نقشِ یک «بومِ میانی» را بازی میکند تا تضادِ میانِ آبیِ سرد و قرمزِ گرم را تلطیف کند. صورتِ سفیدِ بانو، نشاندهندهیِ پاکی (تبولا راسا) و آمادگی برای پذیرشِ وحیِ واژههاست.
در مهندسیِ فرمیِ این اثر، ما با یک حرکتِ «گریز از مرکز» (Centrifugal) روبرو هستیم:
فیگورِ نیمتنه: بدنِ بانو با خطوطی نرم و در عین حال مقتدر ترسیم شده است. دستها که به طرفین باز شدهاند، فرمِ یک «صلیبِ رقصان» یا نمادِ رهاییِ کامل را ایجاد کردهاند. این باز بودنِ دستان، فرمی است که فضایِ خالیِ بوم را در آغوش میکشد.
آناتومیِ کلمه: برخلافِ بخشهای پایینی که رئالیستیتر هستند، هرچه به سمتِ سرِ بانو حرکت میکنیم، فرمها «دفرمه» میشوند. گیسوان به جایِ ریختن به سمت پایین، با فرمی گردبادی به سمت بالا چرخیدهاند. این تغییرِ فرم از ماده (بدن) به انتزاع (موها)، نشاندهندهیِ فرآیندِ تبدیلِ فکر به جنونِ الهی است.
نقاطِ پراکنده (The Particles): نقاطِ شعر مولانا که در ابعادِ مختلف در سراسرِ کار پخش شدهاند، فرمِ «اتمیک» به اثر دادهاند. این نقاط، عمقِ میدان (Depth) ایجاد میکنند و باعث میشوند ترکیببندیِ مربعیِ کار، از حالتِ دو بعدی خارج شده و به یک فضایِ سهبعدیِ کیهانی تبدیل شود.
تکنیکِ دیجیتال در این اثر، جوری لایهگذاری شده که بافتِ «اکسپرسیونیسمِ انتزاعی» را بازتولید کند:
بافتِ آبرنگی (Watercolor Texture): پسزمینه دارای لکهها و چرکتابهایِ آبرنگی است که حسی از معماگونه بودن و ابهام را به کار میبخشد. این بافتِ نرم، بسترِ مناسبی برایِ انفجارِ تیزِ حروف فراهم کرده است.
پاششِ نور و رنگ: لکههای نوری که به صورتِ پاششی (Splatter) رویِ کار نشستهاند، حسی از انرژیِ لحظهای را القا میکنند. گویی هنرمند در یک لحظهیِ شهودی، رنگ را به سمتِ بوم پرتاب کرده است تا ضربآهنگِ تندِ سماع را حفظ کند.
نور در این تابلو منبعِ مشخصی ندارد؛ بلکه از درونِ خودِ رنگها میتابد. نورپردازیِ ملایم و پخششده (Ambient Light) باعث شده تا مرزِ بینِ تنِ بانو و فضایِ اطراف، در لبههای خوشنویسی محو شود. این تکنیکِ نوری، فضایی «اثیری» (Ethereal) ایجاد کرده که مخاطب را نه به تماشایِ یک جسم، بلکه به تماشایِ یک «تجربهیِ نوری» دعوت میکند.
در پایان، آنالیزِ فرم و رنگِ این اثر ثابت میکند که احمد قلیزاده با استفاده از تضادِ قرمز و فیروزهای، توانسته است «خلاصهٔ جنونِ» مولانا را در یک قابِ ایستایِ مربعی، به شکلی کاملاً پویا و تپنده حبس کند. این تابلو، رقصِ نور است در میانهِ میدانِ کلمات.
در تابلویِ «جنونِ تن»، احمد قلیزاده صرفاً یک تصویرگر نیست؛ او در نقشِ یک سالک، غزلِ مولانا را به زبانِ «خط و رنگ» ترجمه کرده است. این اثر، تفسیری بصری از آن نقطهیِ بحرانی است که در آن «عقل»، آستانهیِ تحملش تمام میشود و جایِ خود را به «جنونِ مقدس» میدهد. هر بخش از این بوم، نمادی از یک مرحلهیِ عرفانی است که در آن، تن دیگر نه یک قفس، بلکه یک معبر برای رسیدن به بینهایت است.
مولانا میگوید: «در عشق خلاصهٔ جنون از من خواه». هنرمند در این تابلو، «جنون» را نه به معنایِ روانپریشی، بلکه به معنایِ «فرارفتن از مرزهایِ عقلِ مصلحتاندیش» ترسیم کرده است.
فیگورِ در حالِ دگرگونی: زنی که در تابلو میبینیم، در حالِ پوستاندازی است. او از نیمتنه به پایین هنوز درگیرِ فرم و دامنِ طرحدارِ خویش است، اما از کمر به بالا، در حالِ تبخیر شدن است. این یعنی جنون، فرآیندی است که از قلب آغاز میشود و ابتدا کالبد را به لرزه میاندازد.
رهایی از ندانستنها: دستانِ بازِ بانو، تفسیری است از این بیت که دیگر هیچ سوالی باقی نمانده است. وقتی عقل سرنگون میشود، تمامِ «چراها» فرو میریزند. باز بودنِ دستان، نمادِ تسلیمِ مطلق (Surrender) در برابرِ جریانی است که از موها (مرکزِ فکر) به بیرون فوران کرده است.
«جان رفته و عقل سرنگون از من خواه». در مرکزِ این تفسیر، انفجارِ گیسوان قرار دارد.
موها به مثابهیِ وحی: احمد قلیزاده موهایِ بانو را به آبشاری از خوشنویسی تبدیل کرده تا نشان دهد وقتی عقل سرنگون میشود، جایِ خالیِ آن را «کلامِ حق» پر میکند. این واژهها که به سمتِ بالا چرخیدهاند، نشاندهندهیِ صعودِ اندیشه از مرتبهیِ خاکی به مرتبهیِ افلاکی است.
متلاشی شدنِ فرم: این که موها در حالِ تجزیه شدن هستند، یعنی در ساحتِ عشق، حتی هویتِ فردیِ انسان (که مو یکی از نشانههایِ زیباییِ آن است) باید فدا شود تا حقیقتِ عریان (صورتِ سفید و درخشان) نمایان گردد.
مولانا مژدهیِ «آتش و خون» میدهد و هنرمند این را با روبانِ قرمز و نقاطِ پراکنده به تصویر کشیده است.
روبانِ سرخ؛ رگِ غیرتِ عشق: این روبان که دورِ تن پیچیده شده، همان «خونِ» میانِ بادیههاست. این یعنی این مسیر، بیهزینه نیست. برای رسیدن به آن رقصِ فیروزهای، باید از میانِ آتشِ تعلقات گذشت.
ذراتِ معلق؛ واقعههایِ روزافزون: نقاطی که در فضا پراکندهاند، همان «صد واقعهیِ روزافزون» هستند. هر نقطه، یک حادثه، یک قطره اشک یا یک جرقهیِ فکری است که در فضایِ سهبعدیِ بوم معلق مانده تا نشان دهد جهانِ عاشق، جهانی است لبربز از نشانههایِ بیپایان.
صورتِ بانو در این اثر، فاقدِ جزئیاتِ سنگینِ چهرهپردازی است و به سفیدی میزند. این یک انتخابِ معناییِ آگاهانه است:
مقامِ محو: در عرفان، مقامی هست به نام «محو» که در آن سالک چنان در معشوق غرق میشود که دیگر اثری از «منِ» او باقی نمیماند. صورتِ سفید، نمادِ این پاکشدگی است. او دیگر یک «فرد» نیست؛ او تبدیل به یک «آینه» شده است که نورِ پسزمینه را بازتاب میدهد.
در نهایت، تابلویِ «جنونِ تن» به ما میگوید که برایِ رسیدن به پاسخهایِ ازلی، باید جرأتِ باز کردنِ دستها و سرنگون کردنِ عقل را داشت. این اثر، خانهیِ شما را نه با یک تصویر، بلکه با یک «فرکانسِ بیداری» پر میکند؛ فرکانسی که مدام زمزمه میکند: برایِ پرواز، ابتدا باید از هم پاشید.
در تابلویِ «جنونِ تن»، ما با یک «زبانِ نشانهشناختی» روبرو هستیم که در آن هر لکه، هر نقطه و هر خط، وظیفهیِ انتقالِ یک مفهومِ فلسفی را بر عهده دارد. احمد قلیزاده در اینجا از نمادگراییِ کلاسیک عبور کرده و به یک «نمادشناسیِ کوانتومی» رسیده است؛ جایی که ذراتِ ریز، معناهایِ کلان را میسازند.
یکی از برجستهترین ویژگیهای این اثر، وجودِ صدها نقطهیِ کوچک و بزرگ است که در سراسرِ بوم پراکنده شدهاند.
نمادِ کثرت در وحدت: این نقاط در واقع «نقطههایِ حروفِ شعر مولانا» هستند که از کلمات جدا شده و در فضا به پرواز درآمدهاند. در عرفان، «نقطه» منشأ تمامِ هستی است. هنرمند با پراکنده کردنِ این نقاط در فواصلِ دور و نزدیک (ایجادِ فضایِ سهبعدی)، نشان میدهد که کلامِ مولانا مانندِ ذراتِ اتم، کلِ جهانِ ما را ساخته است.
بارانِ واقعه: این نقاط نمادِ همان «صد واقعهیِ روزافزون» هستند. آنها مانندِ جرقه یا بارانی از نور، فضایِ خالیِ زندگی را پر میکنند تا به ما بگویند هیچ خلأیی در جهان وجود ندارد؛ هر جا که به نظر خالی میآید، لبالب از نشانههایِ اوست.
مو در هنرِ مشرقزمین نمادِ «تعلق» و «زنجیرِ عقل» است. اما در این تابلو، موها به جایِ مهار کردن، در حالِ متلاشی شدن هستند.
گسستن از زندانِ سر: سر، جایگاهِ عقلِ حسابگر است. وقتی موها به سمتِ بالا و با فرمی انفجاری به آبشاری از خوشنویسی تبدیل میشوند، یعنی «فکر» به «شهود» بدل شده است. این انفجار نمادِ خروج از زمان و مکانِ مادی است. گیسوانِ در حالِ تجزیه، نشان میدهند که در لحظهیِ جنونِ مقدس، حتی زیباترینِ تعلقات (مو) باید به نفعِ حقیقتِ مطلق (کلمه) کنارهگیری کنند.
فرمی که دستانِ بانو به خود گرفتهاند، یکی از کلیدیترین نمادهایِ حرکتیِ اثر است.
نفیِ گدایی، اثباتِ دارندگی: معمولاً در حالاتِ نیاز، دستها رو به بالا یا به سمتِ جلو هستند؛ اما اینجا دستها به طرفین باز شدهاند. این یعنی بانو دیگر «جوینده» نیست، او «یافته» است. این فرم، نمادِ رهایی از ندانستنهاست. او با باز کردنِ دستانش، تمامِ پاسخها را در آغوش گرفته است. این دستانِ باز، مرزِ میانِ «محدودیتِ تن» و «بیکرانگیِ فضا» را از بین بردهاند.
در میانهیِ آن همه فیروزهای و آبیِ آسمانی، یک روبانِ قرمزِ تند دورِ بدن پیچیده شده است.
بندِ نافِ زمینی: این روبان نمادِ تعلقِ عاشق به معشوقِ زمینی و در عین حال «غیرتِ عشق» است. قرمز رنگِ خون است؛ همان خونی که مولانا میگوید «صد بادیه پر آتش و خون از من خواه». این روبان نشان میدهد که این رقص و جنون، یک تجربهیِ خیالی نیست؛ بلکه در گوشت و پوست و خونِ انسان ریشه دارد. این «بندِ سرخ» است که اجازه نمیدهد بانو کاملاً در فضا تبخیر شود و او را به عنوانِ یک «انسانِ عاشق» در مرکزِ بوم نگه میدارد.
بافتهایِ نرم و معماگونهیِ پسزمینه با رنگهایِ آبی و کرم، نمادِ دنیایِ نادیدنی یا همان «غیب» هستند.
تعلیق در عدم: محو بودنِ پسزمینه باعث میشود که فیگور در حالتِ «تعلیق» به نظر برسد. این تعلیق نمادِ همان بیمکانی (لامکان) است که مولانا بارها به آن اشاره کرده. پسزمینه نه دیوار است و نه افق؛ بلکه فضایی است که در آن «نور» و «رنگ» با هم یکی شدهاند تا ساحتِ معنویِ اثر را تقویت کنند.
در پایانِ این رمزگشایی، باید گفت که هر ذره در تابلویِ «جنونِ تن»، از نقاطِ معلق گرفته تا روبانِ سرخ، در حالِ روایتِ یک داستانِ واحد هستند: داستانِ انسانی که با سلاحِ عشق، از زندانِ فرم عبور کرده و به رقصِ ابدیِ ذرات پیوسته است. گالری چارگوش این نمادها را جوری در هم تنیده که با هر بار تماشا، لایهیِ جدیدی از این راز برای شما گشوده شود.
در تابلویِ «جنونِ تن»، احمد قلیزاده مرزهایِ مرسومِ نقاشی را جابجا کرده است. آنچه پیش روی شماست، محصولِ تکنیکی است که گالری چارگوش آن را «کیمیایِ دیجیتال» مینامد؛ فرآیندی که در آن قدرتِ محاسباتیِ نرمافزارهایِ پیشرفته با شهودِ آنیِ دستِ هنرمند گره میخورد تا بافتی خلق شود که نه در نقاشیِ کلاسیک ممکن بود و نه در گرافیکِ کامپیوتریِ صرف.
یکی از دشوارترین کارها در فضایِ دیجیتال، بازتولیدِ رفتارِ تصادفیِ آب و رنگ است.
شبیهسازیِ سیالیت: پسزمینهٔ این اثر با استفاده از براشهای اختصاصیِ آبرنگی طراحی شده که قابلیتِ «ترکیبِ خیس در خیس» را شبیهسازی میکنند. لکههایِ فیروزهای و آبیِ روشن، به صورتِ لایهلایه روی هم نشسته و شفافیتِ (Opacity) متفاوتی دارند. این تکنیک باعث شده تا بافتِ پسزمینه حسی از مِهِ غلیظ و معنوی داشته باشد که در نقاشیهایِ اکریلیک یا روغن به این ظرافت دستیافتنی نیست.
بافتهایِ نقاشانه (Painterly Strokes): ردِ قلممویِ هنرمند در لبههایِ فیگور و موها به عمد حفظ شده است. این ضرباتِ قلممو، حسِ «آن» و لحظهیِ خلق را زنده نگه میدارند و به کار اصالتِ یک اثرِ دستی (Handmade) را میبخشند.
آن نقاطِ معلق که در بخشهای قبل دربارهی معنایشان گفتیم، از نظرِ فنی یک شاهکارِ لایهبندی هستند.
عمقِ میدانِ بصری (Depth of Field): احمد قلیزاده برای ایجاد حسِ حضور در فضا، این نقاط را در لایههایِ مختلفِ فوکوس قرار داده است. برخی نقاط کاملاً شفاف و بُرنده (Sharpen) در لایهیِ اول هستند و برخی دیگر محو و کدر در دوردستترین لایهیِ پسزمینه. این تکنیک باعث میشود که چشمِ بیننده بینِ فیگور و فضا حرکت کند و حس کند که میتواند دستش را داخلِ تابلو ببرد و ذراتِ شعرِ مولانا را لمس کند.
موهایِ بانو که به آبشاری از لغات تبدیل شدهاند، با تکنیکِ «خطنگارهیِ آزاد» اجرا شدهاند.
آناتومیِ حروف: در این بخش، حروفِ فارسی از فرمِ سنتیِ خود خارج شده و به فرمهای انتزاعیِ تند و تیز تبدیل شدهاند. هنرمند با استفاده از قلمهای نوریِ حساس به فشار، لرزشها و قدرتِ دستِ خود را مستقیماً به پیکسلها منتقل کرده است. این یعنی هر کشیدگیِ حرف در موها، با سرعت و انرژیِ فیزیکیِ واقعیِ دستِ احمد قلیزاده ترسیم شده تا حسِ انفجار و جنون به درستی منتقل شود.
یکی از برتریهای تکنیکِ دیجیتال در گالری چارگوش، تواناییِ کنترلِ «فوتونهایِ مجازیِ نور» است.
پاششِ نور: جلوههایِ پاششِ نور در لبههایِ روبانِ سرخ و بخشهایِ بالاییِ مو، با تکنیکِ Overlay طراحی شدهاند. این کار باعث میشود که رنگها نه تنها بازتابدهندهیِ نورِ محیط باشند، بلکه به نظر برسد که از درونِ خودِ بوم در حالِ تابش هستند. این همان چیزی است که به اثر فضا و اتمسفری «اثیری» و «رویایی» میبخشد.
تکنولوژیِ این اثر به فایلِ کامپیوتری ختم نمیشود.
بومِ کتانِ طبیعی: انتقالِ این لایههایِ ظریف بر روی بوم (Canvas) با استفاده از چاپگرهایِ ۱۲ رنگِ فوقِ پیشرفته انجام میشود که طیفِ رنگیِ فیروزهای و قرمزِ کار را دقیقاً همانطور که هنرمند دیده، بازتولید میکنند. بافتِ بومِ کتان باعث میشود که لایههایِ آبرنگیِ دیجیتال، هویتی مادی و لمسکردنی پیدا کنند.
در نهایت، تکنیکِ اجراییِ «جنونِ تن»، پیوندِ مبارکِ سنت و مدرنیته است. احمد قلیزاده ثابت کرده است که قلممویِ دیجیتال اگر در دستِ کسی باشد که روحِ مولانا را میشناسد، میتواند معجزهای خلق کند که هزاران سال هنرِ پارسی را در یک قابِ مدرن به خانه برده و ارتقا دهد.
تابلویِ «جنونِ تن» یک اثرِ خنثی نیست که در گوشهای گم شود؛ این تابلو یک «نقطهٔ تمرکز» (Focal Point) مقتدر است که چیدمانِ محیط را تحتِ فرمانِ خود میگیرد. به دلیلِ پالتِ رنگیِ خاص و ترکیبِ فیروزهای، سفید و آن قرمزِ تپنده، این اثر مانند یک خورشید در فضایِ داخلیِ شما عمل میکند.
پارادوکسِ بتن و ابریشم: به دلیلِ سبکِ اکسپرسیونیسمِ انتزاعیِ کار، این تابلو روی دیوارهایی با بافتِ بتنِ اکسپوز (طوسی خنثی)یا دیوارهایِ آجریِ مدرن، تضادی خیرهکننده ایجاد میکند. سردیِ بتن باعث میشود تا فیروزهایِ تابلو عمیقتر و روبانِ قرمزِ آن زنده تر به نظر برسد.
مبلمانِ مینیمال: پیشنهادِ اختصاصیِ چارگوش، قرار دادنِ این اثر در فضایی با مبلمانِ رنگِ روشن (کرم، استخوانی یا طوسی روشن) است. حضورِ اکسسوریهایی از جنسِ برنج یا مس در محیط، میتواند درخششی هماهنگ با نقاطِ طلایی و خوشنویسیهایِ اثر ایجاد کند.
این تابلو با «نور» جان میگیرد. به دلیلِ ذراتِ معلقِ سهبعدی و بافتهایِ آبرنگی، نورپردازی باید هوشمندانه باشد:
نورِ تأکیدی (Spotlight): استفاده از یک چراغِ ریلی با نورِ گرم (Warm White) که مستقیماً روی مرکزِ تابلو (فیگور بانو) بتابد، باعث میشود روبانِ قرمز مانندِ یک شعلهیِ واقعی بدرخشد.
نورِ محیطیِ ملایم: در شب، اگر نورِ محیط کم باشد، بخشهایِ سفید و فیروزهایِ تابلو به دلیلِ کنتراستِ بالا، حالتی خودرنگ (Self-luminous) پیدا میکنند و فضایی اثیری و رویایی به اتاق میبخشند که برای لحظاتِ مدیتیشن و خلوت بینظیر است.
خریدِ تابلویِ «جنونِ تن»، صرفاً تهیهیِ یک کالایِ دکوراتیو نیست؛ این یک سرمایهگذاریِ معنوی و هنری در مجموعهای است که بیش از یک دهه برای ارتقای زبانِ هنر ایرانزمین تلاش کرده است. در گالری چارگوش، هر اثر داستانی دارد و هر نسخه، بخشی از میراثِ هنریِ احمد قلیزادهاست.
ما میدانیم که هنر باید برای نسلها باقی بماند. به همین دلیل:
تکنولوژیِ چاپِ ۱۲ رنگ: این اثر با سیستمهایِ پیشرفتهیِ ژیکله (Giclée) چاپ میشود که فراتر از استانداردهایِ تجاری است. ثباتِ رنگیِ فیروزهایها و عمقِ قرمزِ این کار برای بیش از یک قرن تضمین شده است.
بومِ کتانِ طبیعی (Fine Art Canvas): استفاده از بومهایِ کتانِ سنگینوزن و بدونِ اسید، مانع از تغییرِ رنگ و ترکخوردگیِ اثر در طولِ زمان میشود. بافتِ طبیعیِ بوم، حسی زنده و نقاشانه به چاپِ دیجیتال میبخشد که گویی همین حالا قلممو از روی آن برداشته شده است.
هر تابلو که از آتلیهیِ چارگوش خارج میشود، دارای یک شناسنامهیِ اختصاصی است. این سند شاملِ تاریخِ خلق، شمارهیِ نسخه و امضایِ دیجیتالِ هنرمند است. وجودِ هولوگرامِ امنیتی بر روی شناسنامه، اصالتِ طراحیِ احمد قلیزاده را تضمین کرده و این اطمینان را به خریدار میدهد که یک اثرِ اریجینال و ثبتشده را به مجموعهیِ خود اضافه کرده است.
مجموعه تابلوهایِ ما، تلاشی است برای آشتی دادنِ انسانِ مدرن با ریشههایِ اساطیریاش. ما با الهام از سرودههایِ مولانا، حافظ و فروغ، فضاهایی ساختهایم که لامتناهی، پر از عشق و لبریز از نور هستند. «جنونِ تن» پنجرهای است متفاوت که هنرِ پارسی را با زبانی بینالمللی و فرمی امروزی به مردمِ هنردوستِ جهان تقدیم میکند. ما متعهدیم که با هر تابلو، تکهای از این «نور» را به خانهیِ شما بیاوریم.