
در حال بارگزاری...
- گالری هنری مفهومی چارگوش - SINCE 2011 - ثبت:284477 - نگاهی نوگرایانه بر ادبیات و فرهنگ در هنر تجسمی ایران کهن - هنر تبلوری از روح پروردگار - زیباترین آثار و محصولات هنری مدرن اختصاصی با الهام از ایران زمین -

در حال بارگزاری...


۴ قسط ماهانه. بدون سود، چک و ضامن.
نوع کاربرد
دیواری
جنس
بوم
ویژگیهای مقاومتی
مقاوم در برابر آب
ویژگیهای نظافتی
قابلیت نظافت آسان
تعدادتکه
یک تکه
«هنر نیز ز ایرانیان است و بس
ندارند کرگ ژیان را به کس»
داستانِ این اثر، روایتِ عبور از میانِ خرمنهایِ آتش برای اثباتِ حقیقتی است که بویِ گلاب میدهد. احمد قلیزاده با الهام از لحظهیِ خروجِ سرافرازانهیِ سیاوش از آزمونِ دشوارِ کیکاووس، این تابلو را خلق کرده است. ایدهی اصلی، نمایشِ آن لحظهیِ قطعی است که در آن «پاکی» دیگر یک صفت نیست، بلکه به نوری تبدیل شده که آتش را سرد میکند.
هنرمند در این اثر، کشمکشِ میانِ وسوسهیِ سودابه و وفایِ سیاوش را به تصویر کشیده است. این تابلو داستانِ انسانی است که برای حفظِ «هنرِ ایرانی» (که همان فضیلت است)، تا عمقِ شعلهها پیش میرود و تندرست بازمیگردد.
فرمِ این اثر بر پایهیِ پویاییِ مطلق بنا شده است. اسبِ سیاوش، «بهزاد»، با فرمی کشیده و تهاجمی طراحی شده که گویی در حالِ شکافتنِ زمان و مکان است.
در حالی که محیطِ اطراف با ضرباتِ پهن و انتزاعیِ قلممو (Abstract Strokes) پر شده، فرمِ سوار و اسب با دقتی مینیاتوری در مرکزِ کادر قرار گرفتهاند. این تضادِ فرمی، نشاندهندهیِ «تمرکزِ درونی» سیاوش در میانهیِ آشوبِ بیرونی است.
پالتِ رنگی این اثر، یک روایتِ نمادین است. استفاده از پسزمینهیِ طلایی، نشاندهندهیِ محیطی است که با نورِ یزدان تطهیر شده است.
قرمزهایِ تند نمادِ آتشِ فتنه هستند که با لکههایِ فیروزهایِ نیشابور مهار شدهاند. فیروزهای در اینجا حکمِ «تعویذ» و محافظی را دارد که به بیننده آرامش میبخشد؛ پیامی که میگوید پاکی هرگز در آتش نمیسوزد.
هر عنصر در این تابلو، یک کدِ معنایی است. اسبِ سیاه (شبرنگ) نمادِ وفایِ طبیعت به انسانِ نیکسرشت است. لایههایِ طلاکاری شده نیز نمادِ آن مرتبهای از وجود هستند که پس از تحملِ رنج، به دست میآید.
آرامشِ چهرهیِ سوار در میانهیِ انفجارِ شعلهها، نمادِ «خردِ ایزدی» و اطمینانِ قلبی است. این یعنی شجاعت، میوهیِ درختی است که ریشه در پاکی دارد.
بیتِ «هنر نیز ز ایرانیان است و بس»، در این تابلو معنایی وجودی پیدا کرده است. خوشنویسیِ سیالِ شعر بر تنِ اسب و فضا، نشان میدهد که کلامِ فردوسی، خود زرهی است که از هویتِ ما در برابرِ بادهایِ حوادث محافظت میکند.
این اثر با تکنیکِ لایهبندیِ متقاطع طراحی شده است. استفاده از بافتهایِ شبیه به برگطلا و اعمالِ کنتراستِ بالا در چاپِ نفیس، باعث شده که تابلو حتی در محیطهایِ کمنور هم درخششی درونی داشته باشد.
این تابلو به دلیلِ درخششِ طلاییاش، بر روی دیوارهایی با رنگهایِ سرد (طوسی، ذغالی، آبیِ تیره) جلوهای بینظیر پیدا میکند. نورپردازیِ نقطهای (Spotlight) رویِ این اثر، شعلههایِ طلایی را به حرکت در میآورد.
حضورِ این اثر در فضا، فرکانسی از «قدرت و آرامش» را جاری میکند. سیاوش به ما یادآوری میکند که شجاعتِ واقعی، نه در ستیز، بلکه در ایستادگی بر سرِ عهد و پیمان است.
داستان خلق تابلوی «سیاوش در آتش» در آتلیهی گالری چارگوش، با بازخوانیِ یکی از دراماتیکترین و عمیقترین لحظاتِ تاریخ اساطیری ایران آغاز شد. احمد قلیزاده در این اثر، به دنبال شکارِ لحظهای بود که در آن «حقیقت» از میانِ «غبارِ تهمت» قد علم میکند. ایده زمانی شکل گرفت که هنرمند به تقابلِ دو رایحه در متن شاهنامه فکر میکرد؛ بوی شرابِ سودابه در برابر بوی گلابِ سیاوش. این تضادِ بویایی، جرقه را برای خلقِ تضادی بصری زد: سیاهیِ تهمت در برابر طلایِ تطهیر.
۱.۱. وسوسهی شبستان و آزمونِ دشوارِ عهد سیاوش، شاهزادهای که آیینِ جهانداری را نزد رستم آموخته بود، با بازگشت به دربار پدر (کیکاووس)، ناخواسته وارد گردابی از حسادت و شهوت شد. سودابه، نامادریِ او، با فریبی زاییده از شیفتگی، او را به شبستان فراخواند. داستان خلقِ این تابلو از همین نقطه آغاز میشود؛ جایی که سیاوش میانِ «میزبانیِ نامادری» و «وفای به عهدِ پدر» گیر افتاده است. هنرمند میخواست آن لحظهیِ «نه» گفتنِ قاطعِ سیاوش را تصویر کند؛ لحظهای که او برآشفت و برخاست، تا پاکیاش را به بهایِ تخت و تاج نفروشد. تابلویِ ما، بازتابِ آن «برآشفتنِ پاک» است.
۱.۲. تهمتِ سرخ و اسبِ شبرنگِ رهایی وقتی سودابه، شکستِ خود را با تهمتی زشت جبران کرد، کیکاووس میانِ خون و مهر معلق ماند. هنرمند در طراحیِ اولیه، به جای تصویرگریِ رئالِ صحنهیِ محاکمه، به سراغِ نمادِ «اسبِ بهزاد» رفت. اسبِ سیاوش در این تابلو، فقط یک مرکب نیست؛ او تنها همدمی است که سیاوش را به میانهیِ شعلهها میبرد تا حقیقت را از آتش بیرون بکشد. داستانِ خلقِ این اثر، روایتِ شجاعتی است که در آن، فرد برای اثباتِ بیگناهیاش، ترس را در آغوش میکشد. قلیزاده میخواست نشان دهد که سیاوش با آرامشی که از یقینِ درونیاش میآمد، سوار بر «بهزاد» شد تا به قلبِ خرمنی از آتش بزند که موبدان برپا کرده بودند.
۱.۳. معجزهیِ گذر؛ طلایی که نمادِ بیگناهی شد بخشِ پایانیِ داستانِ خلق، لحظهیِ خروج از آتش است. شاهنامه روایت میکند که سیاوش تندرست و خندان از شعلهها بیرون آمد. در آتلیه چارگوش، برای نمایشِ این تندرستی، از «بافتِ برگ طلا» استفاده شد. طلا در اینجا دیگر یک فلزِ گرانبها نیست؛ بلکه نوری است الهی که سیاوش را در بر گرفته تا نشان دهد «آتش بر ابراهیمِ ایران گلستان شده است». داستانِ این تابلو، داستانِ پیروزیِ «هنرِ زیستنِ پاک» بر «کرگِ ژیانِ خشم و شهوت» است. قلیزاده با ضرباتِ قلممویِ اکسپرسیونیستی، آن التهابِ شعلهها و آن شکوهِ خروج را در هم آمیخت تا اثری خلق کند که در آن، سیاوش نه یک قهرمانِ مُرده در لایِ کتب، بلکه یک الگویِ زنده از «وفای به عهد» برایِ انسانِ معاصر باشد.
در تابلوی «سیاوش در آتش»، فرم نه یک تصویرِ ثابت، بلکه یک «اتفاقِ در حال وقوع» است. احمد قلیزاده در این اثر از ساختارِ کلاسیکِ مینیاتور فاصله گرفته و به سمتِ اکسپرسیونیسم انتزاعی (Abstract Expressionism) حرکت کرده است تا بتواند «سرعتِ حادثه» و «هجومِ شعلهها» را به فرم تبدیل کند.
ترکیببندیِ این اثر به شکلی هوشمندانه به دو بخشِ معنایی تقسیم شده است. از یک سو، فرمِ قدرتمند و نیمهانتزاعیِ اسب و سوار را داریم که با خطوطی شکسته و پرانرژی بنا شدهاند؛ و از سوی دیگر، خوشنویسیِ سیالی که مانندِ یک جریانِ سیالِ ذهنی، فضای اطراف را پر کرده است. این تقسیمبندی فرمی، تداعیگرِ تقابل میانِ «واقعه» (عبور از آتش) و «روایت» (شعر فردوسی) است. فرم در اینجا به ما میگوید که سیاوش تنها از میان آتش عبور نمیکند، او دارد از میانِ «تاریخِ کلمات» عبور میکند تا به جاودانگی برسد.
اسبِ سیاوش در این تابلو، با ضرباتِ قلممویِ پهن و سریع (Bold Brushstrokes) طراحی شده است. فرمِ پاها و گردنِ اسب به گونهای است که گویی در حالِ شکافتنِ اتمسفرِ تابلوست. هنرمند عمداً از جزئیاتِ آناتومیکِ دقیق پرهیز کرده تا به «فرمِ حرکت» برسد. این اسب، فرمی است که از دلِ خطوطِ خوشنویسی بیرون جسته؛ یالهایش با کشیدگیِ حروفِ «سین» و «شین» در هم آمیخته و دُمِ اسب مانندِ یک ضربهیِ قلممویِ ناگهانی، در پسزمینهیِ طلایی رها شده است. این یعنی در این اثر، حیوان و کلمه، به یک «واحدِ فرمی» تبدیل شدهاند.
یکی از جسورانهترین بخشهای فرمیِ این تابلو، نحوهیِ برخورد با شعرِ فردوسی است. کلماتِ «هنر نیز ز ایرانیانست و بس»، صرفاً برای خوانده شدن نیستند؛ آنها خودشان بخشی از لایههایِ آتش هستند. فرمِ حروف با منحنیهایِ نرم و کشیدگیهایِ عمودی، زبانه کشیدنِ شعلهها را بازسازی میکنند. خطوطِ سیاه و قرمزی که سراسر متن را پوشاندهاند، یک «ریتمِ بصری» ایجاد کردهاند که چشمِ بیننده را از پایینِ کادر (جایی که آتش سنگین است) به سمتِ بالایِ کادر (جایی که نور و طلا غلبه دارد) هدایت میکند. این فرمِ دوار، حسِ «سماع» و «تطهیر» را تقویت میکند.
در مرکزِ اثر، فرمِ چهرهی سیاوش با ظرافتی که یادآورِ مینیاتورهایِ مکتبِ تبریز و هرات است، نگاهِ بیننده را قفل میکند. این تضادِ فرمی میانِ «ظرافتِ چهره» و «خشونتِ پسزمینه»، نقطهیِ اوجِ خلاقیتِ قلیزاده است. صورتِ سیاوش تنها بخشِ آرامِ این فرمِ متلاطم است. این آرامشِ فرمی نشاندهندهیِ «اطمینانِ قلب» اوست. در حالی که کلِ کادر در حالِ انفجارِ فرمی و رنگی است، فرمِ مرکزی (سیاوش) مانندِ یک لنگر، تمامِ عناصرِ انتزاعی را در جایِ خود ثابت نگه داشته است.
فرمِ این تابلو به صورتِ لایهلایه (Layering) اجرا شده است. استفاده از بافتِ شبیه به برگِ طلا در پسزمینه، به فرمِ اثر «بعدِ سوم» بخشیده است. این لایهها باعث میشوند که نور در زوایایِ مختلفِ تابلو بشکند و حسی از «عمقِ تاریخی» ایجاد کند. تَرکها و لکههایِ فیروزهای که روی فرمِ اسب پاشیده شدهاند، گویی غبارِ قرنهاست که بر تنِ این حماسه نشسته است. این فرمِ «کهنهگرایِ مدرن»، باعث میشود که تابلو همزمان هم یک اثرِ باستانی به نظر برسد و هم یک شاهکارِ پیشرویِ امروزی.
رنگ در این شاهکارِ احمد قلیزاده، وظیفهیِ سنگینی بر عهده دارد: نمایشِ تضادِ میانِ «التهابِ تهمت» و «طلایِ حقیقت». ما با یک مثلثِ رنگیِ قدرتمند روبرو هستیم که اضلاع آن را سرخِ اناری، فیروزهایِ نیشابور و طلایِ ۲۴ عیار (بصری) تشکیل میدهند.
بیش از ۷۰ درصدِ فضایِ پسزمینه را طیفهای مختلف طلایی و اوکر (Ochre) پوشانده است. این طلا، طلایِ زرگری نیست؛ این «نورِ ایزدی» است. در منطقِ این تابلو، طلا نمادِ محیطی است که سیاوش در آن حرکت میکند؛ یعنی او اگرچه در آتش است، اما در واقع در آغوشِ «پاکیِ مطلق» است. بافتِ برگطلا که با لکههایِ قهوهای و خرماییِ تیره (برای ایجادِ عمق) ترکیب شده، حسی از یک کتیبهیِ باستانیِ خورشیدی را القا میکند. طلا در اینجا رنگِ «تطهیر» است؛ همان چیزی که سیاوش پس از خروج از آتش به آن ملقب شد.
در تقابل با آن پسزمینهیِ طلایی، ما با ضربقلمهایِ تند و کشیدهیِ قرمزِ تیره و سیاه روبرو هستیم. این رنگها، بدنهیِ آتش و در عین حال، بدنهیِ حروفِ شعرِ فردوسی را ساختهاند. قرمز در این تابلو دو لایه معنایی دارد: هم نمادِ آتشِ فیزیکی است که موبدان برپا کردهاند و هم نمادِ «خونِ سیاوش» که در آینده به ناحق ریخته خواهد شد. سیاهی که در لابهلای قرمزها تنیده شده، نمادِ تهمتِ سودابه و تاریکیِ درونِ کیکاووس است. هنرمند با ترکیبِ قرمز و سیاه در خوشنویسی، میخواهد بگوید که «کلامِ حماسی» خود از دلِ خون و آتش زاده شده است.
هوشمندانهترین بخشِ پالتِ رنگیِ این اثر، لکهها و بافتهایِ فیروزهای (Persian Turquoise) است که روی اسب و بخشهایی از زمینه پاشیده شده است. فیروزهای در هنر ایرانی، رنگِ آسمان، مینو و حفاظتِ الهی است. حضورِ این رنگ در میانِ آنهمه قرمز و طلایی، نقشِ یک «تعدیلکننده» را دارد. فیروزهای به بیننده میگوید که سیاوش تنها نیست؛ او تحتِ حمایتِ نیروهایِ غیبی و قدسی است. این رنگ، تندیِ حرارتِ آتش را در چشمِ مخاطب مهار میکند و به کار «عمقِ معنوی» میبخشد. فیروزهای در اینجا همان بویِ گلابی است که کیکاووس از تنِ سیاوش استشمام کرد.
اسبِ سیاوش که به «بهزاد» معروف است، در متنِ شاهنامه سیاه است (شبرنگ). هنرمند در اینجا از سیاه زغالی و دودی برای فرمِ اسب استفاده کرده، اما این سیاه، یک سیاهیِ کدر و مُرده نیست. به واسطهیِ همنشینی با طلایِ پسزمینه، این اسب مانندِ یک «الماسِ سیاه» در قلبِ تابلو میدرخشد. این سیاه در مرکزِ کار، تضادِ شدیدی (High Contrast) ایجاد کرده که باعث میشود سوژه به سمتِ جلو (پرسپکتیوِ پیشرونده) پرتاب شود. اسبِ سیاه در میانِ طلایِ مطلق، نمادِ قدرتِ زمین است که در خدمتِ روحِ آسمانیِ سیاوش درآمده است.
برای اینکه تابلو از حالتِ تخت خارج شود، هنرمند از طیفهایِ خرماییِ تیره، مسی و قهوهایِ سوخته در لایههایِ زیرین استفاده کرده است. این رنگها حسِ «کهنگی» و «اصالتِ تاریخی» را به کار تزریق میکنند. اینها رنگِ زمینِ سوختهای هستند که سیاوش از روی آن عبور میکند. این طیفهایِ کدر، باعث میشوند که درخششِ طلا و شفافیتِ فیروزهای، چندین برابر بیشتر به چشم بیاید.
در تابلوی «سیاوش در آتش»، هر عنصر بصری، یک لایهی پنهان از تاریخ و عرفان را در خود جای داده است. احمد قلیزاده در این اثر، نمادها را جوری چیده که مخاطب نه با چشم، بلکه با «ناخودآگاهِ جمعیاش» آنها را ترجمه کند.
در شاهنامه، اسبِ سیاوش که «بهزاد» نام دارد، چیزی فراتر از یک وسیلهی جابهجایی است؛ او تنها موجودی است که در تمامِ لحظاتِ تنهایی، غربت و آزمون، پابهپایِ سیاوش میماند. در این تابلو، اسبِ سیاه (شبرنگ) نمادِ «وفایِ مطلق» و «طبیعتِ رامشده در خدمتِ حقیقت» است. سیاهیِ اسب در میانهیِ آنهمه طلایِ درخشان، نمادِ زمین و کالبدِ مادی است که باید از میانِ آتشِ فتنه عبور کند تا تطهیر شود. بهزاد در اینجا بال ندارد، اما نوعِ طراحیِ دستها و کشیدگیِ بدنش نشان میدهد که او در حالِ «پروازِ زمینی» است. او نمادِ ارادهای است که حتی از میانِ مرگ (آتش) هم راهی برای عبور مییابد.
طلا در این اثر، برخلافِ کاربردِ سنتیاش در جواهرات، معنایی کاملاً معنوی یافته است. در روانشناسیِ این تابلو، بافتِ برگطلا معادلِ بصریِ «حقیقتِ محض» است. چرا پسزمینه به جای شعلههایِ قرمز، از طلا ساخته شده؟ چون هنرمند میخواهد بگوید سیاوش در آتشِ سوزنده وارد نشد، بلکه او در «نورِ الهی» وارد شد. طلا نمادِ آن لایهیِ نفوذناپذیری است که روحِ پاکِ سیاوش را در برابرِ گزندِ تهمتِ سودابه و خشمِ کاووس بیمه کرده است. این طلا، نمادِ «کیمیایِ وجود» است؛ یعنی سیاوش از میانِ آتش گذشت تا ثابت کند که مس نیست، بلکه طلایِ ناب است.
آن خطوط و خوشنویسیهایی که با رنگِ سرخ و سیاه بر بدنِ اسب و فضا یورش آوردهاند، نمادِ «فتنه و قضاوت» هستند. سرخ در اینجا زبانههایِ فیزیکیِ آتش نیست، بلکه تهمتی است که خونِ سیاوش را طلب میکند. سیاه نیز نمادِ تردید و تاریکیِ حاکم بر دربار است. اما نکتهی شگفتانگیز اینجاست که هنرمند این فتنهها را با «کلامِ فردوسی» یکی کرده است. این یعنی حقیقت (شعر حماسی) از دلِ همین تضادهایِ تلخ زاده شده است. فتنه میسوزاند، اما همزمان، حماسه را هم جاودانه میکند.
لکههایِ فیروزهای که به صورتِ بافتهایِ قدیمی و تَرکخورده رویِ اسب و زمینه پاشیده شدهاند، نمادِ «نظرِ یزدان» هستند. فیروزه در فرهنگِ ما سنگِ دفعِ چشمزخم و نشانهیِ پیروزی است. حضورِ این رنگ در میانِ آتش، یعنی سیاوش توسطِ یک قدرتِ برتر (یزدانشناسی که در شعر هم آمده) محافظت میشود. این رنگ نمادِ آن «آرامشِ درونی» است که اجازه نمیدهد گرمایِ آتش به روحِ سوژه نفوذ کند. فیروزهای در اینجا مثلِ یک «مُهرِ تایید» بر پاکیِ سیاوش است که از اعماقِ مینیاتورهایِ کهن به این اثرِ مدرن نشت کرده است.
صورتِ سیاوش که با ظرافتِ خاصی طراحی شده، مهمترین نمادِ «تسلیم و رضا» است. در حالی که کلِ کادر در یک انفجارِ اکسپرسیونیستی از حرکت و رنگ فرو رفته، صورتِ او آرام است. این آرامش نمادِ «ایمان» است. کسی که به پاکیِ خود ایمان دارد، در قلبِ آتش هم آرام است. این چهره نمادِ «انسانِ کامل» در ادبیاتِ عرفانیِ ماست؛ کسی که از «منیت» عبور کرده و دیگر آتش برای او سوزاننده نیست، بلکه گرمایِ آغوشِ معشوق است.
در تابلوی «سیاوش در آتش»، کلامِ حکیم توس تنها یک تزیینِ خوشنویسی نیست، بلکه «ستونِ فقراتِ» اثر است. قلیزاده با انتخاب بیتِ جاودانهیِ «هنر نیز ز ایرانیان است و بس / ندارند کرگ ژیان را به کس»، معنایِ «هنر» را از تعریفِ فانتزیِ امروزیاش خارج کرده و به معنایِ اصیلِ شاهنامهایاش یعنی «فضیلت، شجاعت و پاکی» پیوند زده است.
۱. مفهومِ هنر در رکابِ سیاوش وقتی فردوسی میگوید «هنر نزد ایرانیان است و بس»، منظورش صرفاً نقاشی یا موسیقی نیست؛ منظور او «هنرِ انسان بودن» و «هنرِ پاک زیستن» است. سیاوش در این تابلو، تجسمِ عینیِ این هنر است. او با عبور از آتش، هنری را به نمایش میگذارد که هیچ سلاحی قادر به انجامش نیست: «هنرِ وفای به عهد». خوشنویسیِ سیالی که در پسزمینه و روی بدنِ اسب جاری است، در واقع دارد این پیام را به بیننده مخابره میکند که زیباییِ این اثر، نه در رنگهایش، بلکه در فضیلتی است که سوژه (سیاوش) به دوش میکشد.
۲. تقابلِ «هنر» و «کرگِ ژیان» در فرمِ بصری بیت دوم میگوید: «ندارند کرگ ژیان را به کس». کرگ ژیان (کرگدن خشمگین) در استعارههای شاهنامه، نمادِ سختیهایِ جانفرسا و دشمنانِ هولناک است. در این تابلو، آن «آتشِ سرخ و سیاه» و آن تهمتهایِ سنگین، همان کرگِ ژیان هستند. اما سیاوش (هنر) چنان با وقار از میان آنها عبور میکند که گویی آنها را «به کس نمیشمارد». خوشنویسیِ شعر فردوسی با ضرباتِ قلممویِ اکسپرسیونیستی، حالتی هجومی دارد؛ کلمات مثل تیرهایِ رها شده از کمان در فضا پخش شدهاند تا نشان دهند که «کلامِ حق» چطور میتواند قلبِ سختترین حوادث را بشکافد.
۳. سماعِ کلمات در هاله طلایی نحوهیِ نشستنِ حروفِ «یزدانشناس» و «نیکی» در لایههایِ طلاییِ تابلو، بازتابدهندهیِ بیتِ «همه یکدلانند یزدانشناس / به نیکی ندارند از بد هراس» است. هنرمند با قرار دادنِ کلماتِ کلیدیِ شعر در بخشهایِ پرنور و طلایی، پیوندی میان «خداشناسی» و «بیباکی» ایجاد کرده است. کسی که خدا را میشناسد و به نیکیِ خود ایمان دارد (سیاوش)، از آتش (بد) هراسی ندارد. این پیوندِ متنی و بصری باعث میشود که بیننده نه تنها با یک تصویر، بلکه با یک «حکمتِ کهن» روبرو شود.
۴. خوشنویسی به مثابهِ زرهِ کلمات در این اثر، کلماتِ فردوسی مانندِ یک زره بر تنِ اسبِ سیاوش نشستهاند. این یک انتخابِ هوشمندانه است؛ سیاوش با سلاح به جنگِ آتش نرفت، او با «راستی» به جنگِ آتش رفت. قلیزاده با پوشاندنِ بدنِ اسب با اشعارِ شاهنامه، نشان میدهد که محافظِ اصلیِ سیاوش در این آزمون، «اصالتِ کلام» و «پاکیِ درون» اوست. خطوطِ سیاه و قرمزِ خوشنویسی در اینجا حکمِ بخیههایی را دارند که زخمهایِ تاریخ را به هم وصل میکنند و از دلِ یک فاجعه (آتشِ تهمت)، یک حماسه (هنرِ ایرانی) میسازند.
۵. تجسمِ روحِ ملی در کالبدِ مدرن پایانبندیِ این پیوند، در عبارتِ «ز ایرانیان است و بس» نهفته است. این انحصار در شعرِ فردوسی، در تابلو با استفاده از «بافتِ فرشگونه و مینیاتوریِ مدرن» نمایش داده شده است. هنرمند میگوید این سبک از مواجهه با مرگ، این نوع از زیباییِ متصل به اخلاق، امضایِ فرهنگِ ماست. تابلویِ سیاوش در واقع یک آینهیِ قدی در برابرِ مخاطبِ ایرانی است تا به او یادآوری کند که «هنر» نزدِ او، میراثی است که از میانِ شعلههایِ قرون، جانِ سالم به در برده است.
در تابلوی «سیاوش در آتش»، احمد قلیزاده مرزهای طراحی دیجیتال را جابهجا کرده است. چالش اصلی در اینجا، بازآفرینیِ حسِ «متالیک» و درخششِ طلا در کنارِ بافتِ زبرِ آتش بود؛ آن هم به گونهای که در چاپِ نفیس، چشم را فریب دهد و گویی تلی از طلای ذوبشده روی بوم ریخته است.
تکنیک اصلی در فیگورِ اسب و شعلهها، اکسپرسیونیسم دیجیتال است. هنرمند به جای استفاده از ابزارهای صیقلی، از قلمموهایی با «بافتِ گچی و رنگِ غلیظ» (Impasto Style) استفاده کرده است. اگر به یالهای اسب و دنبالهی شعلهها دقت کنی، ردِ حرکتِ سریع دست را میبینی. این ضرباتِ پرانرژی باعث میشود که تابلو ایستا نباشد؛ گویی اسب همین لحظه در حالِ تاختن است و شعلهها در حالِ زبانه کشیدن. این تکنیک، لرزشِ گرما را به چشمِ مخاطب منتقل میکند.
یکی از پیچیدهترین بخشهای اجرای این اثر، خلقِ بافتِ برگطلا در پسزمینه است. قلیزاده با لایهبندیِ (Layering) بیش از دهها لایه از رنگهای اوکر، مسی و برنزی، و اعمالِ افکتهایِ نوریِ نقطهای، حالتی ایجاد کرده که وقتی نورِ محیط به تابلو میتابد، بخشهای طلایی به صورتِ ناهموار بازتاب پیدا کنند. این کار باعث میشود چاپ نهایی، عمق داشته باشد و برخلاف چاپهای تخت، حسی از یک اثرِ «مرمتکاری شده و قدیمی» را القا کند.
گالری چارگوش برای این اثر از سیستم چاپ ۱۲ رنگِ کانن (Canon Lucia Pro) بهره برده است. استفاده از رنگِ سیاه "Photo Black" عمقِ عجیبی به اسبِ شبرنگ بخشیده و در مقابل، پیگمنتهای طلایی و نارنجی با غلظتِ بالا روی بوم کتان (Canvas) نفوذ کردهاند. لایهی محافظِ نهایی (Varnish) به صورتِ انتخابی روی بخشهای طلایی و فیروزهای اعمال شده تا درخششِ آنها را دوچندان کند و ماندگاریِ اثر را برای بیش از یک قرن تضمین نماید.
در حالی که کلِ تابلو با ضرباتِ پهن و مدرن اجرا شده، چهرهی سیاوش با دقتِ «تکپیکسل» طراحی شده است. این تضادِ تکنیکی (رزولوشنِ بالا در چهره و انتزاع در محیط)، نگاهِ بیننده را ناخودآگاه به سمتِ آرامشِ صورتِ سیاوش هدایت میکند. این یعنی هنرمند از تکنولوژی برای خلقِ یک «تمرکزِ بصریِ» هوشمندانه استفاده کرده است.
تابلوی «سیاوش در آتش» به دلیل درخششِ خیرهکنندهیِ پسزمینهیِ طلایی و تضادِ شدیدِ اسبِ سیاه، یک اثرِ «مرکزی» (Centerpiece) است. این تابلو فضایی را میطلبد که در آن «شکوه» حرف اول را میزند.
۱. پالتِ محیطی و مبلمان این اثر در کنار دیوارهایی به رنگهای خاکستری تیره (Graphite)، سرمهای عمیق یا حتی سبز یشمی تیره، جلوهای سلطنتی پیدا میکند. طلایِ موجود در تابلو، روی این رنگهایِ سرد و تیره، مانند خورشیدی در دلِ شب میدرخشد. اگر مبلمان شما دارای جزئیاتِ فلزیِ برنزی یا آبکاریِ طلا است، این تابلو پیوندِ بصریِ دکوراسیونِ شما را کامل میکند. مبلمان چرمیِ مشکی یا قهوهایِ سوخته، بهترین همراه برایِ «اسبِ شبرنگِ» سیاوش در فضای شما هستند.
۲. نورپردازی؛ رقصِ شعلهها روی دیوار نورپردازی برای این اثر حیاتی است. پیشنهادِ تخصصیِ ما، استفاده از نورهایِ نقطهای (Spotlight) با زاویهیِ ۳۰ درجه است. زمانی که نورِ گرم به بافتهایِ طلایی و مسیِ تابلو میتابد، لایهبندیهایِ دیجیتالِ هنرمند جان میگیرند و حسی از لرزشِ واقعیِ شعلههایِ آتش را به بیننده منتقل میکنند. این تابلو زیرِ نورِ موضعی، از یک نقاشیِ تخت به یک «پنجرهیِ سهبعدیِ حماسی» تبدیل میشود.
۳. فضا و ابهت سیاوش در آتش، تابلویی است برای لابیهایِ بزرگ، اتاقهایِ پذیراییِ مجلل یا اتاقهایِ مدیریت که در آنها تصمیماتِ بزرگ گرفته میشود. این تابلو نباید در میانِ قابهای کوچک محصور شود؛ او نیاز به فضا دارد تا قدرتِ «هنر نزد ایرانیان است و بس» را به رخِ هر بینندهای بکشد.
این تابلو فراتر از یک دکوراسیون، یک «تکیهگاهِ روحی» است. احمد قلیزاده در این اثر، فرکانسِ شجاعت و تطهیر را جاری کرده است.
۱. حسِ پیروزی بر تهمت و تاریکی تماشایِ روزانهیِ این تابلو، حسی از «رویینتنیِ اخلاقی» را در بیننده بیدار میکند. دیدنِ سیاوشی که با آرامش از میانِ آتشی هولناک عبور میکند، به ما یادآوری میکند که اگر در مسیرِ درست باشیم، هیچ فتنهای (آتش) نمیتواند ما را بسوزاند. این اثر برای کسانی که در محیطهایِ پرچالش فعالیت میکنند، یک یادآورِ بصری برای حفظِ آرامش و اعتماد به نفس است.
۲. تبلورِ قدرت و اصالت ترکیبِ رنگِ طلایی (نمادِ خرد و الهیت) با سیاه (نمادِ قدرت و ابهت)، اتمسفری از «اقتدارِ اصیل» را در خانه ایجاد میکند. این تابلو به فضایِ شما روحِ حماسه میبخشد؛ روحی که خمودگی را دور میکند و حرکت و پویایی (نمادِ اسب) را جایگزینِ آن میسازد.
۳. پیوندِ معنوی با ریشهها برای یک ایرانی، سیاوش نمادِ «وفایِ به عهد» است. حضورِ این نماد در فضایِ شخصی، حسِ امنیتِ روانی و افتخار به هویتِ ملی را تقویت میکند. این تابلو با مخاطب حرف میزند: «نترس، آتشِ فتنه سرد خواهد شد، اگر تو سیاوشوار ایستادگی کنی.»