در کارگاهِ خیالِ گالریِ چارگوش، جایی که جوهرِ دیجیتال با روحِ کلماتِ مولانا در هم میآمیزد، اثرِ «جانِ منی» متولد شد. ایده از یک پارادوکسِ ازلی جوانه زد: آیا عشق، رهایی است یا اسارت؟
داستانِ این خلقت از عضلات آغاز شد. فیگورهایِ انسانیِ این تابلو، با آناتومیِ تراشیده و ورزشکارانه، نمادِ تمامقدِ تلاشِ بشری هستند. اما در این قاب، عشق را نه یک رهاییِ رها، بلکه یک «تعلقِ باشکوه» تصویر کردهایم. نردههای طلایی که در سرتاسرِ زمینه کشیده شدهاند، نمادی از حصارهایِ دنیوی و در عین حال تجلیِ پرتوهایِ نوری هستند که حقیقت را پنهان کردهاند.
هنرمند در طراحیِ این فیگورِ نوشتاری، از مفهومِ «طواف» الهام گرفته است. حروف به گونهای در هم تنیده شدهاند که گویی در حالِ چرخیدن به دورِ یک مرکزِ نادیدنی هستند. این مرکز، همان «او»ست؛ همان خورشیدی که ماه در برابرش ادعایِ غلامی میکند.
در نهایت، داستانِ خلقتِ این اثر، داستانِ «تملک» است. وقتی مولانا میگوید «میداشت طمع که گویمش آنِ منی»، از یک نیازِ متقابل حرف میزند. در این تابلو، کلماتِ «آنِ منی» در پایینترین و سنگینترین بخشِ چرخش قرار گرفتهاند تا بر زمینگیر شدنِ روح در قلمروِ عشق تأکید کنند.

