



تابلو مدرن بوی خوش آشنا | طرح کینتسوگی و شعر حافظ با پرتره پلاتینی گالری چارگوش مدل 2952
هر قسط با تربپی:
۴ قسط ماهانه. بدون سود، چک و ضامن.
نوع کاربرد
دیواری
جنس
بوم
ویژگیهای مقاومتی
مقاوم در برابر آب
ویژگیهای نظافتی
قابلیت نظافت آسان
تعدادتکه
یک تکه
تابلوی «بوی خوش چهره آشنا»؛ تجلی کینتسوگی روان و جان در غزل حضرت حافظ
مجموعه تابلوهای گالری چارگوش با بیش از یک دهه خلق آثار هنری، تلاشی است مستمر برای ارتقای زبان بیان هنر ایرانزمین. تابلوی «بوی خوش آشنا» اثری منحصربهفرد از استاد احمد قلیزاده است که با تکنیک دیجیتالآرت طراحی و با نفاستی بینظیر به چاپ رسیده است تا پنجرهای متفاوت از انتخاب طرح و هنر پارسی را به مردم هنردوستان تقدیم نماید.
۱. داستانِ خلق؛ از بند زدنِ دل تا بویِ خوشِ صبا
داستانِ خلقِ این اثر، روایتِ ترمیمِ باشکوهِ روح است. ایده اصلی از پیوند میان فلسفهی باستانی کینتسوگی و کلامِ اسرارآمیزِ لسانالغیب، حافظ شیرازی جان گرفته است. هنرمند در این اثر به دنبالِ تصویری بود که نشان دهد رنجها و شکستگیهای انسان، نه مایهی ضعف، بلکه دریچهای برای خروجِ عطرِ بیداری و معرفت هستند.
کیمیایِ رنج در دستانِ حافظ
در این اثر، حافظ نه یک شاعر، بلکه راویِ اسرارِ مکتومی است که از میان ترکهایِ طلاپوشِ جان به مشام میرسند. داستان این تابلو، حکایتِ گذار از «بویِ ریا» به سوی «بویِ خوشِ آشناست»؛ جایی که جانِ انسان همچون چینیِ نازکی ترک برمیدارد تا گلستانِ درونش را به جهان عرضه کند.
۲. آنالیزِ فرم و رنگ؛ تضادِ پلاتین و طلا در بسترِ خاکستر
پالت رنگیِ این اثر بر پایهیِ وقار و سکون طراحی شده است. استفاده از طیفهای پلاتینی، خاکستری و سفید، فضایی مونوکروم و مالیخولیایی ایجاد کرده که کنتراستی خیرهکننده با درخششِ طلا دارد.
مهندسیِ بصری و کنتراستهای هوشمند
بافتِ مرمرین و سرمایِ پلاتین
صورت و بدنِ سوژه با بافتی شبیه به مرمر یا چینیِ صیقلخورده ارائه شده است که نمادی از کالبدِ مادی و شکنندگیِ انسان است. پسزمینه لکهدار و بافتدار خاکستری، این پیکرهیِ سپید را در بر گرفته تا تمامِ تمرکزِ بیننده بر روی «شکستگیهای طلایی» معطوف شود.
انفجارِ رنگ میانِ ترکها
دقیقا در میانِ ترکهایی که بر پیکرهیِ سوژه افتاده، شاهدِ حضورِ گلهای رنگارنگ و پرندگانِ آبی هستیم. این لکههایِ رنگیِ تند، تعادلِ بصری را برقرار کرده و به ترکیببندی، حرکتی دوّار و زنده میبخشند.
از یارِ آشْنا سخنِ آشْنا شنید
حضرت حافظ
۳. معناشناسیِ کینتسوگی؛ وقتی شکستگی، زبانِ حقیقت میشود
در این تابلو، کینتسوگی (هنرِ بند زدن با طلا) به مثابهیِ یک «سلوکِ عرفانی» عمل میکند. ترکها در اینجا همان درزهایی هستند که «بادِ صبا» از میان آنها عبور کرده و سخنِ آشنا را به گوشِ جان میرساند.
۴. نمادشناسیِ عناصر؛ حیات در شکافِ سنگ
هر المان در این تابلو، باری نمادین و عمیق را به دوش میکشد:
گلستانِ درونی و گیاهانِ سبز
گیاهانِ سبزی که از میانِ سینه و گردنِ سوژه روییدهاند، نمادِ رویشِ جان از پسِ انهدامِ صورت هستند. این گلها نشان میدهند که در پسِ این کالبدِ سنگی، باغی به وسعتِ ابدیت پنهان است.
پرندگانِ آبی؛ پیامآورانِ رهایی
دو پرنده آبی با بالهای گشوده، نمادِ روحِ آزاد و عنصرِ آب هستند. آنها گردِ منبعِ بویِ خوش (ترکها) میچرخند و حسِ پرواز و رهایی از قفسِ تن را تداعی میکنند.
۵. تکنیکهایِ اجرا و نفاستِ چاپ؛ از پیکسل تا پندار
این اثر با تکنیکهای پیشرفتهیِ دیجیتالآرت طراحی شده و جزئیاتِ بافتِ مرمر و ترکهای طلا در آن با دقتِ میکروسکوپی اجرا شده است.
چاپِ موزه ای بر روی بومِ طبیعی
گالری چارگوش با استفاده از بومهایِ طبیعیِ سنگین و چاپِ پیگمنت، تضمین میکند که درخششِ طلاها و عمقِ خاکستریها دقیقاً مشابه نسخهیِ اصلی باشد. نوری که از بافتِ بوم منعکس میشود، به تابلو حسی سهبعدی و زنده میبخشد.
۶. اثرِ روانشناختی و راهنمایِ اختصاصی چیدمان
تابلوی «بوی خوش آشنا» حسی از آرامشِ عمیق و تفکر را به فضایِ خانه تزریق میکند. این اثر برای کسانی که به دنبالِ دکوراسیونی با هویتِ معناگرا هستند، گزینهای بینظیر است.
چیدمان در فضایِ مدرن
بهترین فضا برای نصبِ این اثر، دیوارهایی با رنگهایِ خنثی یا تیره (ذغالی و سرمهای) است. در کنارِ مبلمانِ مینیمال با پایههای فلزی طلایی، هارمونیِ بصریِ کار به اوج میرسد.
پیشنهادِ نورپردازی
استفاده از یک نورِ متمرکزِ گرم (Spotlight) که به مرکزِ ترکها بتابد، باعث میشود بخشهای طلایی در شب به زیبایی بدرخشند و حسِ «کینتسوگیِ زنده» را القا کنند.
بخش اول: داستانِ خلق؛ از بند زدنِ دل تا بویِ خوشِ صبا
تیتر: کیمیایِ رنج؛ روایتِ روحی که از میانِ ترکهایش شکوفه میدهد
۱.۱. تولدِ یک ایده؛ شکوهِ زخمهایِ طلاپوش
داستانِ خلقِ تابلویِ «بویِ خوشِ آشنا»، از یک شهودِ عمیق دربارهی مفهومِ «انسان» آغاز شد. استاد احمد قلیزاده در جستجویِ تصویری بود که بتواند تضادِ میانِ شکنندگیِ آدمی و تابآوریِ بیپایانِ او را به نمایش بگذارد. ایده از پیوندِ میانِ فلسفهیِ باستانیِ «کینتسوگی»(Kintsugi) و غزلِ جادوییِ حضرت حافظ جان گرفت. در فلسفهیِ کینتسوگی، وقتی ظرفی سفالی میشکند، آن را با طلا بند میزنند؛ چرا که معتقدند شکستگیها نه مایهیِ سرافکندگی، بلکه بخشی از تاریخ و زیباییِ آن شیء هستند. هنرمند با نگاهی به بیتِ «بویِ خوشِ تو هر که ز بادِ صبا شنید / از یارِ آشنا سخنِ آشنا شنید»، به این نتیجه رسید که آن «بویِ خوش» و آن «سخنِ آشنا»، دقیقاً از میانِ همین ترکهایِ روح است که به مشامِ جهان میرسد.
۱.۲. حافظ؛ راویِ اسرارِ مکتوم
در روندِ خلقِ این اثر، حافظ نه به عنوان یک شاعر، بلکه به عنوانِ یک مربیِ جان حضور دارد. تابلویِ «بویِ خوشِ آشنا» روایتگرِ آن لحظهای است که انسان، دلقِ ریا را از تن بهدر میکند و با جانی مجروح اما «مُشکین»، در برابرِ آینهیِ حقیقت میایستد. داستانِ خلقِ این کار، تلاشی بود برای نشان دادنِ این مفهوم که «بویِ ریا» (که حافظ از آن بیزار است) تنها با بویِ خوشِ راستی که از اعماقِ جان برمیخیزد، شسته میشود. هنرمند در این اثر، زن را به عنوانِ نمادی از «جانِ جهان» برگزید؛ جانی که اگرچه از جورِ زمانه ترک برداشته، اما از میانِ همین زخمها، گلستانِ معرفت و پرندگانِ امید را به پرواز درآورده است.
۱.۳. مانیفستِ چارگوش؛ ده سال در جستجویِ معنا
این اثر، یکی از درخشانترین نقاطِ کارنامهیِ گالری چارگوش در دههیِ دومِ فعالیتِ حرفهایاش محسوب میشود. ما در چارگوش همیشه به دنبالِ راهی بودیم تا «زبانِ بیانِ هنرِ ایرانزمین» را ارتقا دهیم. «بویِ خوشِ آشنا» تجسمِ دقیقِ این هدف است؛ جایی که یک مفهومِ جهانی (کینتسوگی) با یک اصالتِ محضِ ایرانی (حافظ) در هم میآمیزند. این تابلو داستانِ گذارِ ما از فرمهایِ ساده به سویِ فضاسازیهایِ عمیق و لایهبرداری از روحِ انسان است. ده سال تجربه به ما آموخت که هنر، تنها کشیدنِ زیبایی نیست، بلکه «بند زدنِ زیبایی» به شکافهایِ عمیقِ زندگی است.
۱.۴. از نور به سویِ زیبایی؛ رقصِ پلاتین و طلا
در بخشِ پایانیِ داستانِ خلق، باید به نقشِ حیاتیِ «نور» اشاره کرد. شعارِ گالری چارگوش، «تلفیقی از عشق و فضایِ لامتناهی، از نور به سویِ زیبایی»، در تار و پودِ این کار تنیده شده است. هنرمند میخواست نشان دهد که نور، برایِ ورود به قلبِ انسان، نیاز به یک مسیر دارد و چه مسیری زیباتر از ترکهایی که با طلا پر شدهاند؟ خلقِ این اثر، پاسخی بود به نیازِ انسانِ امروز برای یافتنِ آرامش در میانِ آشفتگیها. این تابلو به ما میگوید که حتی اگر مثلِ چینیِ نازکِ تن، ترک برداریم، اگر مشامِ جانمان را به بویِ بادهیِ مشکینِ حافظ خوش کنیم، هر شکستگی، بامدادی برایِ پروازِ پرندگانِ آبیِ سعادت خواهد بود. این کار، هدیهیِ گالری چارگوش به کسانی است که به دنبالِ «سخنِ آشنا» در غریبترین لحظاتِ زندگی هستند
بخش دوم: آنالیزِ فرم و رنگ؛ تضادِ پلاتین و طلا در بسترِ خاکستر
تیتر: سمفونیِ سکوت و درخشش؛ وقتی بافتها به سخن میآیند
۲.۱. پالتِ رنگی؛ وقارِ مونوکروم در تقابل با کیمیایِ طلا
پالت رنگیِ این اثر، یک انتخابِ جسورانه و هوشمندانه است. هنرمند با استفاده از یک بستر تکرنگ (Monochromatic) در طیفهای طوسی، پلاتینی و خاکستری، فضایی «مالیخولیایی اما آرام» خلق کرده است. این رنگهای خنثی، نمادی از کالبدِ خاکی و سنگیِ انسان هستند؛ بدنی که گویی از مرمر یا چینیِ سپید تراشیده شده است. اما دقیقاً در نقطهای که بیننده غرق در این آرامشِ سرد میشود، انفجارِ طلایِ درخشان در میانِ ترکها، چشم را شوکه میکند. این طلا، تنها یک رنگ نیست؛ بلکه یک «عنصرِ حیاتبخش» است که به بسترِ سنگیِ کار، ارزش و قداست میبخشد. طلایی در اینجا، نورِ همان «یارِ آشناست» که در تار و پودِ تیرهیِ زندگی نفوذ کرده است.
۲.۲. بافتشناسی؛ از صلبیتِ مرمر تا لطافتِ شکوفه
در آنالیزِ فرمیِ این تابلو، ما با یک پارادوکسِ بصریِ بینظیر روبرو هستیم. صورت و بدنِ زن، بافتی شبیه به چینیِ سرد یا مرمرِ صیقلخوردهدارد؛ بافتی که نشاندهنده استحکام و در عین حال شکنندگی است. اما درست در میانِ ترکهایی که این پیکرهی سنگی را شکافتهاند، بافتی کاملاً متضاد یعنی گیاهانِ سبز و گلهایِ رنگارنگ جوانه زدهاند. این تضادِ میان «سختیِ سنگ» و «لطافتِ گیاه»، فرمی از زندگی را نشان میدهد که از دلِ سختیها بیرون میآید. هنرمند با دقتِ میکروسکوپی، بافتِ پوست را جوری طراحی کرده که بیننده وسوسه میشود دستش را روی تابلو بکشد تا خنکایِ مرمر و برجستگیِ ترکهای طلا را لمس کند.
۲.۳. نقشِ کنتراستِ آبی؛ پرندگانِ سعادت در غبارِ خاکستری
یکی از درخشانترین بخشهای فرمیِ کار، حضورِ آن دو پرندهی آبی با بالهای گشوده است. در فضایی که تماماً با رنگهای خاکستری، سپید و طلایی پر شده، رنگِ آبیِ پرندگان مانند یک «نُتِ واخوان» در موسیقی عمل میکند. آبی در اینجا نمادِ عنصرِ آب و سیالیتِ جان است که در میانِ بافتِ سنگیِ بدن به پرواز درآمده است. این لکههای آبی، تعادلِ بصریِ کار را از یکنواختی خارج کرده و به ترکیببندی، حرکتی دوّار و زنده میبخشند. پرندهها با بالهایِ باز، چشمِ مخاطب را از سمتِ چپ (سکونِ چهره) به سمتِ راست و مرکز (آشوبِ گلها) هدایت میکنند.
۲.۴. نورپردازیِ پراکنده؛ در جستجویِ سایهروشنهایِ خیال
نورپردازی در این اثر، از یک منبعِ واحد نمیتابد؛ بلکه نوری ملایم، پراکنده و اتمسفریک است که انگار از درونِ خودِ سوژه ساطع میشود. این نوع نورپردازی، حالتی سورئال به کار داده و عمقِ سایهها را در اطرافِ گردن و موها بیشتر کرده است تا برجستگیِ قفسهی سینه و ترکهایِ کینتسوگی بیشتر نمایان شود. پسزمینهی خاکستریِ بافتدار و لکهدار، مانند یک غبارِ تاریخی عمل میکند که سوژه را در بر گرفته است. این نورپردازی باعث میشود که «بویِ خوشِ تو» که حافظ از آن میگوید، نه به صورتِ یک اتفاقِ فیزیکی، بلکه به صورتِ یک تجلیِ نوری در ذهنِ مخاطب ثبت شود. گالری چارگوش در ارائهی این اثر، بر این باور است که فرم و رنگ در اینجا، دستِ در دستِ هم دادهاند تا شکنندگیِ انسان را به یک شکوهِ ابدی تبدیل کنند.
بخش سوم: معناشناسیِ کینتسوگی و شعر حافظ
تیتر: ترکهایِ مُشکین؛ وقتی شکنندگی، زبانِ گویایِ حقیقت میشود
۳.۱. کینتسوگی؛ فلسفهیِ اصالت در پذیرشِ رنج
در نگاهِ اول، تابلویِ «بویِ خوشِ آشنا» با آن شبکهیِ پیچیده از ترکهایِ طلایی، ما را به یادِ هنرِ باستانیِ ژاپن یعنی کینتسوگی میاندازد. اما در مانیفستِ هنریِ استاد قلیزاده، کینتسوگی تنها یک تکنیکِ بصری نیست، بلکه یک «جهانبینی» است. کینتسوگی به ما میآموزد که اشیاء (و انسانها) پس از شکستن و ترمیم شدن، ارزشمندتر و زیباتر از نسخهیِ اولیه و بیعیبِ خود هستند. در این تابلو، پیکرهیِ سپیدِ زن که همچون چینیِ نازک و مرمرِ صیقلی است، از جورِ زمانه یا سنگِ حادثه ترک برداشته است. اما هنرمند به جای پنهان کردنِ این زخمها، آنها را با طلایِ ناب پر کرده است. این یعنی رنجهایِ ما، اگر با آگاهی و عشق ترمیم شوند، همان نقاطی هستند که نورِ خدا از آنجا به درونِ ما نفوذ میکند.
۳.۲. پیوند با کلامِ حافظ؛ بویی که از میانِ شکافها میوزد
حال، این کالبدِ ترکخورده را در کنارِ بیتِ جاودانهیِ حافظ بگذاریم: «بویِ خوشِ تو هر که ز بادِ صبا شنید / از یارِ آشنا سخنِ آشنا شنید». در ادبیاتِ عرفانی، «بوی خوش» نمادِ تجلیِ الهی و عطرِ حقیقت است. اما این بو چگونه به مشامِ جان میرسد؟ حافظ میگوید از طریقِ بادِ صبا. در این تابلو، آن بادِ صبا همان نیرویی است که از میانِ ترکهایِ طلاییِ تنِ زن عبور میکند. اگر این پیکره صلب و بدونِ ترک بود، هیچ بویی از درونِ آن به بیرون تراوش نمیکرد. در واقع، این ترکها «دریچههایِ بیداری» هستند. حافظ معتقد است که تنها دلی که شکسته و از بندِ ریا رها شده، میتواند بویِ خوشِ یار را بشنود. طلا در اینجا، همان «بادهیِ مُشکین» است که مشامِ جانِ سوژه را خوش کرده و او را از «دلقِ پوشِ صومعه» و بویِ ریایِ دنیایِ مادی جدا ساخته است.
۳.۳. صورت و معنا؛ شاه و گدایی در آینهیِ کینتسوگی
حافظ در ادامهیِ شعر میفرماید: «ای شاهِ حُسن چشم به حالِ گدا فکن...». این تقابلِ شاه و گدا در تابلو به شکلی نمادین به تصویر کشیده شده است. پیکرهیِ زن با آن متانت و آرامشِ چشمهایِ بسته، «شاهِ حُسن» است، اما ترکهایِ رویِ بدن، نشاندهندهیِ «حالِ گدا» یا همان نیاز و فقرِ ذاتیِ انسان در برابرِ عظمتِ هستی است. طلا در اینجا نقشِ واسطه را بازی میکند؛ نوری است که از طرفِ شاه (حقیقت) بر حالِ گدا (انسانِ رنجدیده) افکنده شده است. این تابلو به ما میگوید که زیباییِ واقعی، در کمالِ بینقص نیست، بلکه در «تابآوریِ باشکوه» است. زنی که در تابلو میبینیم، با وجودِ تمامِ شکستگیها، آرامشی عمیق دارد؛ چرا که او یاد گرفته است با سخنِ آشنا (معنا)، زخمهایش را به گلستان تبدیل کند.
۳.۴. تجلیِ عنصرِ آب در سیالیتِ طلا و کلام
بالام جان، تو که عنصرت آب است، بهتر از هر کسی درک میکنی که آب برای حرکت، نیاز به مسیر دارد. در این اثر، طلا مانندِ جریانی از آبِ حیات در میانِ صخرههایِ مرمرینِ بدنِ زن جاری شده است. این سیالیت، نشاندهندهیِ زنده بودنِ روح است. اگر این ترکها خشک و سیاه بودند، نمادِ مرگ میشدند، اما چون با طلا و گل پر شدهاند، نشاندهندهیِ «جریانِ مدامِ فیض» هستند. گالری چارگوش با تلفیقِ این مفهومِ سورئال و اشعارِ حافظ، میخواهد به مخاطب بگوید که هیچ زخمی در زندگی بیمعنا نیست. هر ترکی که بر چینیِ دلِ ما میافتد، فرصتی است تا بادِ صبا بویِ خوشِ آشنا را از آن عبور دهد و ما را به اصلِ خویش بازگرداند. این اثر، ستایشی است از «شکستگیهایِ مقدس» که ما را به یگانگی میرساند.
بخش چهارم: نمادشناسیِ عناصر؛ پرندگانِ آبی و گلهایِ پنهان
تیتر: حیات در شکافِ سنگ؛ وقتی زخمها به لکنتِ گل میافتند
۴.۱. گلستانِ درونی؛ شکوفایی از پسِ انهدام
خیرهکنندهترین بخشِ سورئالِ این تابلو، آنجاست که پوستِ پلاتینیِ زن میشکافد و به جایِ خلأ، با چیدمانی پُر جنب و جوش از گلها و گیاهان سبز روبرو میشویم. این گلها نمادِ «عالمِ معنا» هستند که در پسِ پردهیِ «عالمِ صورت» پنهان شدهاند. هنرمند میخواهد بگوید که پیکرهی مادی ما (مرمر)، تنها یک پوسته است و حقیقتِ وجودیِ ما، باغی است که بویِ خوشِ آن را حافظ استشمام کرده است. سبزینگیِ این گیاهان در میانِ خاکستریِ سردِ پسزمینه، مژدهیِ حیاتِ دوباره است. این گلها همان «حکایتهای شاه و گدا» هستند که در گوشِ جانِ سوژه زمزمه میشوند؛ حکایتهایی از رویش، پس از هر بار شکستن.
۴.۲. پرندگانِ آبی؛ پیامآورانِ صبا و رهایی
دو پرندهی آبی با بالهای گشوده که در اطرافِ ناحیهیِ کینتسوگی در پروازند، کلیدیترین نمادِ حرکتیِ این اثر هستند. در ادبیاتِ پارسی، پرنده نمادِ روح است و رنگِ آبی، نمادِ عنصر آب، آسمان و آرامشِ بیکران. این پرندهها در واقع همان «بادِ صبا» هستند که بویِ خوشِ یار را شنیدهاند و حالا گردِ این منبعِ بویِ خوش (ترکهایِ گلآذین) جمع شدهاند. بالهای بازِ آنها نشاندهندهیِ رهایی از قفسِ تن است. تضادِ رنگِ آبیِ تندِ آنها با رنگهای ملایمِ بدن، باعث میشود که بیننده حس کند این روح (پرنده) است که به جسمِ سنگی (مرمر) اعتبار و حرکت میبخشد.
۴.۳. پارادوکسِ شکنندگی و قدرت؛ گیاهانی که سنگ را میشکافند
حضور گیاهانِ ظریف در میانِ بافتِ سختِ مرمرین، یادآورِ قدرتِ نرمِ زندگی است. این بخش از اثر، مفهومِ تابآوری (Resilience) را به اوج میرساند. گیاهی که توانسته از میانِ چینیِ سخت عبور کند و قد بکشد، نمادِ ارادهیِ صوفی است که از میانِ «دلقِ پوشِ صومعه» و بویِ ریا، راهی به سویِ حقیقت پیدا کرده است. این لایهیِ نمادین به مخاطب میگوید که هیچ مانعی (حتی به سختیِ سنگ) نمیتواند جلویِ بیداریِ مُشکینِ جان را بگیرد. گلها در اینجا، کلماتی هستند که حافظ با آنها زخمهایِ ما را مداوا میکند.
۴.۴. اتمسفرِ مالیخولیایی؛ آرامشی که از پسِ طوفان میآید
نورپردازیِ ملایم و پراکنده بر روی این عناصر، حال و هوایی آرام و در عین حال کمی «مالیخولیایی» ایجاد کرده است. مالیخولیا در اینجا به معنایِ افسردگی نیست، بلکه به معنایِ «خلسهیِ عمیقِ هنری» است. جایی که انسان با شکوهِ رنجِ خویش خلوت میکند. ترکیبِ گلهای رنگین با پسزمینه لکهدار و خاکستری، تعادلی میانِ «غمِ اصیل» و «شادیِ عرفانی» برقرار کرده است. گالری چارگوش با انتخابِ این المانها، تابلویی را ارائه داده که نه تنها چشم، بلکه «مشامِ جانِ» بیننده را هم درگیر میکند؛ گویی با هر بار نگاه کردن، بویِ خوشِ آشنا از میانِ آن پرندههای آبی به مشورهیِ اتاق میوزد.
بخش پنجم و ششم: تجلیِ تکنیک و جادویِ اجرا؛ از پیکسل تا پندار
۵.۱. رئالیسمِ جادویی؛ خلقِ توهمِ مرمر در فضایِ دیجیتال
در این اثر، ما با یک شعبدهبازیِ بصری روبرو هستیم. استاد احمد قلیزاده با استفاده از تکنیکهای پیشرفتهیِ Digital Sculpting، بافتی را خلق کرده که چشم را فریب میدهد. پوستِ این زن، نه یک سطحِ تخت، بلکه دارایِ صیقلِ سردِ چینی و عمقِ نفوذِ نور در مرمر است. تکنیکِ «رئالیسمِ جادویی» در اینجا به این معناست که تمام جزئیات (از منافذِ بسیار ریز پوست تا لبههای تیزِ شکستگیها) با دقتِ رئالیستی طراحی شدهاند، اما سوژه و مفهوم در فضایی کاملاً سورئال و خیالی نفس میکشند. اینجاست که تکنولوژی به خدمتِ روح میآید تا «سخنِ آشنا» را در کالبدی که نه کاملاً انسانی و نه کاملاً سنگی است، متجلی کند.
۵.۲. کیمیاگریِ طلا؛ درخششِ کینتسوگی در چاپِ نفیس
یکی از چالشهای بزرگ در آثارِ دیجیتال، بازسازیِ درخششِ فلزات است. در تابلویِ «بویِ خوشِ آشنا»، لایههایِ طلاییِ کینتسوگی با استفاده از متریالهایِ نوریِ دیجیتال جوری لایهبندی شدهاند که هنگامِ خروجی و چاپ، حسِ «برجستگی» و «تابش» را منتقل کنند. گالری چارگوش با بهرهگیری از تکنولوژیِ Giclée و جوهرهایِ پیگمنت، موفق شده است این درخشش را روی بومِ طبیعی بنشاند. وقتی از کنار به تابلو نگاه میکنی، گویی طلاها از میانِ ترکهایِ پلاتینی بیرون زدهاند. این نفاست در اجرا، همان مرزی است که گالری چارگوش را در طولِ این یک دهه، متمایز نگاه داشته است.
۶.۱. نفاستِ بوم؛ لمسِ مرمر بر پیکرهیِ پنبه
اثری که الهامگرفته از کلامِ حافظ است، نباید بر متریالی بیارزش نقش ببندد. ما برای این کار از بومهایِ سنگینِ طبیعی (Museum Grade Canvas) استفاده میکنیم. بافتِ این بومها، مکملِ لکهها و بافتهایِ خاکستریِ پسزمینه است. جالب اینجاست که تضادِ میانِ زبریِ بوم و تصویرِ صیقلیِ مرمر، یک تجربهیِ لمسیِ مجازی برای بیننده ایجاد میکند. چاپِ این اثر با دقتِ تفکیکِ رنگِ بسیار بالا (High Resolution) انجام شده تا حتی کوچکترین رگههایِ سبزِ برگها و سایههایِ آبیِ بالِ پرندگان، در میانِ آن همه خاکستری گم نشود.
۶.۲. پایداریِ میراث؛ فراتر از زمان
این آثار، به دلیلِ استفاده از لایههایِ محافظِ UV، در برابرِ نور و گذرِ زمان رویینتن شدهاند. گالری چارگوش تضمین میکند که «بویِ خوشِ آشنا» همانطور که در غزلِ حافظ قرنهاست تازه مانده، بر روی دیوارِ خانهی شما نیز سالیانِ سال بدونِ تغییرِ رنگ باقی بماند. این یعنی پیوندِ تکنولوژیِ امروز با میراثِ اساطیریِ دیروز، برایِ آیندگانی که به دنبالِ زیباییِ اصیل میگردند.
بخش هفتم: راهنمایِ چیدمان و اثرِ روانشناختی؛ آرامش در قلبِ تلاطم
۷.۱. مالیخولیایِ درمانگر؛ اتمسفرِ خانه
این تابلو، یک اثرِ «مدیتیتیو» یا مراقبهگون است. حضورِ آن در فضایِ خانه، به ویژه در اتاقِ مطالعه یا فضایِ استراحت، حسی از «آرامشِ پس از طوفان» را منتقل میکند. زنی که چشمهایش را بسته، بیننده را هم دعوت به سکوت و شنیدنِ «سخنِ آشنا» میکند. این اثر روانشناسیِ «تابآوری» را تقویت میکند؛ به شما یادآوری میکند که شکستگیهایتان، محلِ رویشِ گلهایِ معرفتِ شماست.
۷.۲. چیدمانِ پلاتینی و طلایی؛ درخشش در دکوراسیون
به دلیلِ پالتِ مونوکروم (خاکستری و سپید) و لکههایِ طلایی و آبی، این تابلو در فضاهایِ زیر به اوجِ شکوه میرسد:
-
دیوارهایِ تیره (سرمهای، ذغالی یا سبزِ کلهغازی): تضادِ پیکرهیِ سپیدِ زن با دیوارِ تیره، جلوهای خیرهکننده ایجاد میکند.
-
مبلمانِ مینیمال: کنارِ مبلمانی با پارچههایِ کتانِ خاکستری یا کرم و میزهایی با پایههایِ فلزیِ طلایی (برنجی)، هارمونیِ بصریِ بینظیری میسازد.
-
نورپردازی: حتماً از یک نورِ اسپات (نقطهای) با دمایِ رنگیِ گرم استفاده کنید که مستقیماً روی بخشِ سینه و گردن (محلِ ترکهایِ طلا) بتابد تا در شب، تابلو جان بگیرد و بدرخشد.