
در حال بارگزاری...
- گالری هنری مفهومی چارگوش - SINCE 2011 - ثبت:284477 - نگاهی نوگرایانه بر ادبیات و فرهنگ در هنر تجسمی ایران کهن - هنر تبلوری از روح پروردگار - زیباترین آثار و محصولات هنری مدرن اختصاصی با الهام از ایران زمین -

در حال بارگزاری...


۴ قسط ماهانه. بدون سود، چک و ضامن.
نوع کاربرد
دیواری
جنس
بوم
ویژگیهای مقاومتی
مقاوم در برابر آب
ویژگیهای نظافتی
قابلیت نظافت آسان
تعدادتکه
یک تکه
درنگی میان خاک و افلاک؛ روایتی از یک بیداریِ سوررئال: تابلوی «کارگه کوزهگری»، شاهکاری بیبدیل از مجموعهی اختصاصی گالری چارگوش است که مرزهای واقعیتِ فیزیکی را در نوردیده تا به یکی از عمیقترین و چالشبرانگیزترین پرسشهای هستیشناسانهی بشر پاسخ دهد. این بوم، فراتر از یک اثر دیجیتالآرت معمولی، یک مانیفست بصری و فلسفی است که در آن چهرهای محو و اثیری، در میان ابرهای سپید آسمان و صلابتِ هندسیِ سقفِ یک عمارت اصیل ایرانی معلق مانده است. این اثر، تجسدِ لحظهی بیداریِ انسانی است که در میان هیاهوی قرنها، ناگهان دریافته کالبدش چیزی جز «خاکِ کوزهگری» نیست؛ خاکی که قرنهاست در چرخش مدام میان بودن و نبودن، توسط دستِ تقدیر فرم میگیرد، فرو میریزد و دوباره به چرخه باز میگردد. در این طراحی، آسمان و زمین به هم دوخته شدهاند تا سرگردانیِ ازلی انسان را در تماشاخانهی گیتی به تصویر بکشند.
استاد احمد قلیزاده در این طراحیِ هوشمندانه، ذهن انسان را به یک عمارت تاریخی تشبیه کرده است. سقفهای گنبدی، کاربندیها و مقرنسهای اصیل ایرانی که در لایههای زیرین و پیرامون چهره بانو دیده میشوند، نشاندهنده «سقفِ آگاهی» و ریشههای عمیق هویتی ماست؛ ریشههایی که از گل و آجرِ تاریخ سرشته شدهاند. اما آنچه این تابلو را به یک اثر «سوررئال-تاریخی» منحصربهفرد تبدیل میکند، حضور پراکنده و رازآلودِ تمبرها و مهرهای قدیمی ایران در اطراف صورت بانو است. این تمبرها صرفاً المانهایی تزیینی نیستند؛ آنها نمادی از جریانات واقعیِ زندگی انسانها در طول قرون، سفرهای روحی درویشان و تجربیات کهنِ گذشتگان هستند که مانند گذرنامههایی برای عبور از مرزهای زمان عمل میکنند. هر مهر، سندی است بر این حقیقت که آشوبهای درونیِ امروز ما، یک درد منحصربهفرد نیست، بلکه میراثی است که از لایههای مهآلود تاریخ عبور کرده و بر پیشانیِ ذهن ما نشسته است.
در حالی که بخش بالایی تابلو در سکوتی مهآلود و اثیری غرق است، در پایینِ بوم با یک «انفجار ریتمیک» و بصری روبرو میشویم. خوشنویسیِ رباعیِ بیباکانه و عصیانگرِ حکیم عمر خیام نیشابوری: «در کارگه کوزهگری رفتم دوش... دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش / ناگاه یکی کوزه برآورد خروش... کو کوزهگر و کوزهخر و کوزه فروش»، به گونهای طراحی شده که گویا واژگان از شدتِ سنگینیِ معنا در حال از هم پاشیدن و پرتاب شدن به فضای بیرون هستند. این تایپوگرافیِ اکسپرسیونیستی، بازنماییِ دقیقِ آن «خروشی» است که خیام از زبان کوزهی سفالین بیان میکند. این انفجارِ خطوط، نمادی از آشوبهای درونی دخترک و تلاشِ جانکاهِ او برای فرار از «خموشیِ ماده» و رسیدن به «گویاییِ روح» است. حروف در اینجا دیگر سیاههروی کاغذ نیستند، بلکه ضربانِ قلب، اضطرابِ وجودی و فریادِ انسانی هستند که در پیِ یافتنِ خالق در میان ابرهای ابهام سرگردان است.
گالری چارگوش با خلق این اثر، قصد دارد مخاطب را به یک «سفر درونی» عمیق دعوت کند. تضاد میان رنگهای گرم، پخته و خاکیِ عمارت با سپیدیِ بیانتها و سردِ ابرها، فضایی پارادوکسیکال ایجاد کرده است که دقیقاً وضعیتِ روان انسان مدرن را توصیف میکند؛ انسانی که میان تعلقات مادی و کالبد خاکی (زمین) و تمنای رهایی و کشف حقیقت (آسمان) محبوس شده است. این تابلو، شناسنامهی هنر نوگرای ایران است که با استفاده از تکنولوژی پیشرفته چاپ پیگمنت بر روی بومهای نفیس کنواس طبیعی، عمقِ این فضاسازیِ سوررئال را به خانههای شما میآورد تا هر بار نگریستن به آن، یادآورِ شکوهِ پرسشگری و اصالتِ سفرهای روحی بشر باشد.
«کارگه کوزهگری» برای کسانی است که هنر را فراتر از دکوراسیون، ابزاری برای تفکر و کشفِ خویشتن میدانند. این بوم با فضاسازیِ لامتناهی و اشاراتِ ظریف به تاریخ، معماری و ادبیات، اتمسفری از اصالت، پرسشگری و آرامشِ معنوی را خلق میکند. این اثر نه تنها یک تابلوی دکوراتیو، بلکه یک «آینهی هویتی» و یک «دروازهی زمانی» است که هر بار نگریستن به آن، لایهی جدیدی از سفرهای روحی، تجربیاتِ قدیمی و جریانات واقعی زندگی بشر را پیش چشمان شما میگشاید و شکوهِ اندیشهی خیامی را در خانهتان جاودانه میسازد.
در کارگه کوزهگریِ هستی؛ واکاوی سوررئالیستی در غزلِ پرسشگرِ خیام
در جهانِ بیانتهای دکوراسیون و هنر مدرن، جایی که اشیاء اغلب در سطح باقی میمانند، گالری چارگوش اثری را متولد کرده است که جسارتِ سفر به عمق را دارد. تابلوی «کوزهگر دوش»، صرفاً یک محصول بصری نیست؛ بلکه تلاشی است حماسی برای آشتی دادنِ «آسمان» و «خاک». این اثر محصول لحظهای است که قلم استاد احمد قلیزاده، در جستجوی پاسخی برای آشوبهای بیپایان ذهن انسان، به معماری اصیل ایرانی پناه برد. داستان خلق این اثر از آنجایی آغاز شد که هنرمند، سقفهای گنبدی، مقرنسها و کاربندیهای عمارتهای کهن را نه به عنوان سازههایی از گچ و آجر، بلکه به مثابه «سقفِ ذهن انسان» بازتعریف کرد.
چهرهای که در میان ابرهای سپید آسمان محو شده، نمادی از روح انسانی است که در برزخی میان واقعیتهای سختِ زمینی (عمارت) و رویاهای اثیری آسمانی (ابرها) معلق مانده است. این فیگور، تصویرِ همان «منی» است که در هیاهوی مدرنیته، به دنبال ریشههایش میگردد. استاد قلیزاده با ترکیب این چهره با معماری ایرانی، نشان میدهد که هویت ما، با تمدن و تاریخمان گره خورده است. این تابلو برای کسانی خلق شده که میخواهند هر بار با نگاه کردن به دیوار خانهشان، از مرزهایِ مادی عبور کرده و به سفری در اعماق تاریخ و روح خود بروند.
قلبِ تپندهی این اثر، فلسفهی پرسشگر و بیباک حکیم عمر خیام نیشابوری است. این تابلو زمانی در کالبد دیجیتالآرت جان گرفت که رباعیِ تکاندهندهی خیام، مانند یک صاعقه بر بوم نشست: «در کارگه کوزهگری رفتم دوش... دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش». برخلاف تابلوی «سایه نیلگون» که در سکونی عرفانی غرق بود، این اثر یک «انفجار ریتمیک» است. خوشنویسی در پایین تابلو به جای آنکه با نظمی کلاسیک نوشته شود، گویی از مرکزِ زمین منفجر شده است.
چرا این فرمِ آشوبناک؟ چون پرسش خیام، یک پرسشِ آرامِ کتابخانهای نیست؛ بلکه فریادی است که از نهادِ خاک برمیآید. پرسشی است که بر سرِ پوچی، بیوفایی و چرخهی بیپایانِ فنا و بقا کشیده میشود. استاد قلیزاده در طراحی این بخش، میخواسته است مخاطب را با این واقعیت روبرو کند که ما همگی در این «کارگهِ هستی»، روزی کوزهگر بودهایم و روزی کوزه خواهیم شد. این تابلو روایتگر آن لحظهی بیداری است که انسان متوجه میشود در چرخهی زمان، تنها چیزی که اصالت دارد، «لحظهی اکنون» و آن فریادِ پرسشگری است که کوزه (انسان) بر میآورد: «کو کوزهگر و کوزهخر و کوزه فروش؟».
یکی از نبوغآمیزترین و متمایزترین بخشهای این اثر، حضور پراکندهی تمبرها و مهرهای قدیمی ایرانی در اطراف چهره و آسمان است. این عناصر، صرفاً تزیینی نیستند؛ آنها «اسنادِ هویت» ما هستند. تمبرها در این تابلو نمادی از تجربههای انباشتهشدهی گذشتگان، سفرهای روحی درویشان و جریان واقعیِ زندگی انسانهایی است که پیش از ما در این خاک زیستهاند.
هنرمند با قرار دادن این مهرها در کنار چهرهی محو بانو، میخواهد بگوید که «آشوب درونی» که امروز ما تجربه میکنیم، یک درد شخصی و منحصربهفرد نیست؛ بلکه میراثی است که قرن به قرن و از مهری به مهر دیگر به ما رسیده است. این تمبرها مانند ردپای زمان بر پیشانیِ ذهن دخترک نشستهاند تا یادآوری کنند که هر انسان، مجموعهای از هزاران سفرِ نرفته و هزاران تجربهی تاریخی است. ما همگی مسافرانی هستیم که تمبرِ عبورمان بر پیشانی تاریخ خورده است، اما همچنان مانند آن کوزهی خیام، در میان ابرهای ابهام، به دنبال ردپای خالق خود میگردیم. این بخش از اثر، پیوندی است میان هنر مدرن و اسنادِ هویتی که به تابلو اصالتی از جنس «عتیقههای ارزشمند» میبخشد.
در نهایت، داستان خلق این اثر بدون در نظر گرفتن رسالت گالری چارگوش ناقص میماند. ما در اینجا به دنبال بازتولیدِ کلیشهها نبودیم. هدف این بود که نشان دهیم چگونه میتوان از تکنولوژیِ روز (دیجیتالآرت) برای بیانِ ریشهدارترین مفاهیمِ سنتی استفاده کرد. این تابلو، بازنماییِ یک «جستوجوی حقیقت» است؛ جستوجویی که از سقفهای مقرنس عمارتهای اصفهان و یزد شروع میشود، از لابه لای ابرهایِ سرگردانِ ذهن عبور میکند، با تمبرهایِ قدیمی هویت مییابد و در نهایت در انفجارِ اشعار خیام به کمال میرسد. این بوم، دعوتنامهای است برای هر بیننده تا آشوبهای درونیاش را نه به عنوان یک بنبست، بلکه به عنوان بخشی از یک سفرِ معنوی و جریانی واقعی از زندگی بپذیرد.
تلاقیِ هندسه اصیل و انتزاعِ ابری؛ تحلیل پالت رنگی و ترکیببندی
در نخستین نگاه به ترکیببندی این اثر، بیننده با یک دوگانگی خیرهکننده (Dualism) روبرو میشود که تمام بارِ معنایی فلسفه خیام را بر دوش میکشد. در بخش بالایی بوم، ما با سپیدیِ لکهگون و محو ابرها روبرو هستیم؛ فرمهایی که هیچ مرز مشخصی ندارند و نمادی از پاکیِ ازلی روح، فضای لایتناهی و ساحتِ بیزمانی هستند. این بخش از اثر، چشمان مخاطب را به آرامشی اثیری دعوت میکند.
اما درست در تقابل با این سیالیت، صلابتِ سقفِ عمارت ایرانی با آن هندسهی دقیقِ مقرنسها و کاربندیها خودنمایی میکند. استاد احمد قلیزاده با انتخاب رنگهای آجری، خاکی و تنالیتههای گرمِ پخته برای معماری، آگاهانه به عنصر «خاک» اشاره کرده است؛ همان خاکی که در اشعار خیام، کالبدِ کوزهها و انسانها از آن سرشته شده است. این تضاد رنگی میان آبیِ بسیار ملایم و سپیدیِ سرد (Cold) ابرها در مقابل گرمای (Warm) رنگهای ارگانیک سقف، نگاه بیننده را میان زمین و آسمان معلق نگه میدارد. این دقیقاً همان وضعیتِ هستیشناسانهای است که خیام برای انسان تصویر میکند: موجودی معلق میان ریشههای خاکی و آرزوهای آسمانی. معماری در اینجا نمادِ چارچوبهای فیزیکی و «هستیِ مادی» ماست که در برابر بیکرانگیِ ابرها، تضادی دراماتیک ایجاد کرده است.
در پاییندستِ تابلو، ما از سکوتِ ابرها به یک «آشوبِ ریتمیک» پرتاب میشویم. برخلاف سنتِ خوشنویسی کلاسیک که بر پایه تعادل و سکون بنا شده، در این اثر با یک تایپوگرافیِ اکسپرسیونیستی روبرو هستیم. حروف و کلماتِ رباعی خیام به گونهای در هم تنیده و بر صفحه پاشیده شدهاند که گویی از یک انفجارِ درونی نشأت گرفتهاند. ریتم کلمات در این بخش، تداعیگر تپش قلب، اضطرابِ جستوجو و همان «فریادِ کوزه» است.
این فرمِ «آشوبناک» در خط، نشاندهنده جریانِ ناخودآگاهِ ذهن دختر است. حروف گویی در حال پرتاب شدن به سمت فضای بیرون از بوم هستند؛ این تکنیک باعث میشود که تابلو از یک تصویرِ ایستا به یک «واقعهی بصری» تبدیل شود. در حالی که بخش بالایی تابلو (آسمان و چهره محو) حسی از سکوت و مشاهدهگری دارد، بخش پایینی پر از صدا، حرکت و تنش است. این تضادِ فرمی میان «سکونِ سقف» و «انفجارِ خط»، دیالکتیکِ میانِ «تنِ کوزه» (خاموش) و «جانِ کوزه» (گویا) را به بهترین شکل ممکن بازنمایی میکند. کلمات در اینجا دیگر صرفاً ابزاری برای خواندن نیستند، بلکه فرمهایی بصریاند که بارِ روانیِ اثر را به دوش میکشند.
ترکیببندی این اثر بر اساس یک «تعادلِ پویا» طراحی شده است. پراکندگی تمبرها و مهرهای قدیمی در اطراف چهره بانو، به عنوان نقاطِ بصریِ کوچک، سنگینیِ سقفِ عمارت در سمت دیگر را خنثی میکنند. این تمبرها با رنگهای کهنه و بافتهای قدیمیشان، به لحاظ رنگی با سقف عمارت همخوانی دارند و باعث میشوند چشم مخاطب در یک مسیرِ دایرهوار میان تاریخ (تمبرها) و معماری (سقف) حرکت کند و در نهایت در نقطه مرکزی (چهره محو در ابرها) به آرامش برسد.
استاد قلیزاده در این آنالیزِ فرمی، از فضای منفی (Negative Space) ابرها به عنوان مجرایی برای تنفسِ اثر استفاده کرده است. اگر این سپیدی نبود، انفجارِ خط و صلابتِ سقف، بیننده را دچار خفگی بصری میکرد؛ اما ابرها مانند یک «خلاءِ مقدس»، فضایی برای هضمِ این آشوبِ درونی فراهم آوردهاند. در این تابلو، رنگها صرفاً رنگ نیستند؛ آنها فرکانسهایی هستند که قرار است آشوبهای درونی دخترک را با واقعیتهای تاریخی و فلسفی پیوند بزنند. گالری چارگوش با درک این پیچیدگیهای فرمی، چاپ این اثر را با غلظتِ رنگیِ فوقالعاده بالا انجام داده تا تضاد میان سپیدیِ مهآلود و آجریِ سقف، حتی از دورترین فاصله نیز تأثیر روانشناختی خود را بر بیننده بگذارد.
تیتر اصلی: فریادِ «کوزهگر کجاست؟»؛ واکاوی فلسفه خیامی در کالبدِ بوم
بیت محوری این اثر، یکی از چالشبرانگیزترین و در عین حال تصویریترین رباعیات حکیم عمر خیام است: «در کارگه کوزهگری رفتم دوش... دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش». خیام در این بیت، جهان را به یک «کارگاه» تشبیه میکند که در آن انسانها، چیزی جز کوزههایی ساخته شده از خاکِ گذشتگان نیستند. در این تابلو، استاد احمد قلیزاده این مفهوم را با ظرافتی خیرهکننده به تصویر کشیده است. سقفِ عمارت ایرانی که در لایههای زیرین چهره بانو دیده میشود، همان «کارگاه» است؛ نمادی از تمدن و خاکی که بارها و بارها شکل گرفته، فروریخته و دوباره ساخته شده است. این تابلو از ما میپرسد: اگر ما از خاکِ گذشتگانیم، پس هویتِ واقعی ما کجاست؟
خیام از کوزههایی سخن میگوید که هم «گویا» هستند و هم «خموش». چهرهی بانو در این اثر که در میان ابرها محو شده، تجسدِ همین پارادوکس است. او خموش است چون زبانِ تاریخ و ماده به لکنت افتاده، اما گویاست چون تمامِ آشوبهای درونیاش را از طریق انفجارِ خوشنویسی در پایین بوم به فریاد بدل کرده است. محو بودن چهره در آسمان، نشاندهنده آن است که «منِ» حقیقی انسان در این کارگاهِ بزرگ، امری سیال و دستنیافتنی است. ما در جستجویِ خویشتن، مدام میانِ خاطره (سقف عمارت) و رویا (ابرها) در رفتوآمدیم. این چهره، چهرهی تمامِ انسانهایی است که از پسِ قرون، همچنان با پرسشِ «از کجا آمدهام؟» دستبهگریباناند.
ناگهان در متنِ رباعی و در بطنِ تابلو، یک کوزه به خروش میآید. این «خروش»، همان انفجارِ ریتمیکِ خطوط در پایین تابلوست. خوشنویسی در این اثر، صرفاً برای زیبایی نیست؛ بلکه بازنماییِ آن فریادِ اعتراضی است که انسان بر سرِ چرخهی بیرحمِ زمان میکشد. پرسشِ «کو کوزهگر؟»، پرسش از مبدأ و غایتِ هستی است. هنرمند با پراکنده کردنِ حروف در پایینِ بوم، به مخاطب نشان میدهد که پاسخِ این پرسش، در کلمات یافت نمیشود، بلکه در «تجربه» و «شهود» نهفته است. این انفجارِ واژگان، مرز میانِ اشیاء (کوزه) و انسان را از بین میبرد؛ گویی تمامِ اشیاءِ اطراف ما، از سقف خانه گرفته تا تمبرهای قدیمی، همگی در این فریادِ بزرگ شریک هستند.
در حالی که نگاه سنتی، آشوب را امری منفی میداند، تابلوی «کوزهگر دوش» و فلسفه خیام، آشوب را نقطهی شروعِ آگاهی میبینند. آشوبهای درونی دختر که در میان ابرها و معماری محبوس شده، نشاندهنده «تردیدِ مقدس» است. انسانی که شک نمیکند، به دنبال «کوزهگر» نمیگردد. این تابلو به ما میگوید که برای رسیدن به آسمان (سپیدی ابرها)، باید ابتدا از دلِ خاک و معماریِ تاریخ عبور کرد و این سفر، سفری پر از آشوب و اضطراب است. تمبرهای قدیمی در این میان، نقشِ «مجوزهای عبور» را دارند؛ آنها تجربیاتِ روحی و معنوی هستند که به ما اجازه میدهند در این مسیرِ مهآلود، هویتِ خود را گم نکنیم.
گالری چارگوش در این اثر، فلسفهی خیام را از لایِ کتابهای قدیمی بیرون کشیده و به فضای زندگی مدرن تزریق کرده است. ما معتقدیم که سوالاتِ خیام، سوالاتِ انسان امروز نیز هست. «سایه بانو» در این تابلو، نمایندهی انسان مدرن است که در میان انبوهی از نشانهها (تمبرها) و ساختارها (سقف عمارت) به دنبال معنا میگردد. این تفسیر معنایی، بیننده را مجاب میکند که با هر بار نگریستن به تابلو، نه به یک شیء دکوری، بلکه به آینهای نگاه کند که سوالاتِ ازلی و ابدیِ او را با زبانی هنری و باشکوه بازخوانی میکند. اینجا، هنر دیجیتال به کمکِ فلسفه آمده تا «لحظهی اکنون» را که خیام بر آن تأکید داشت، در خانهی شما جاودانه کند.
گذرنامههای روح؛ چرا تمبرهای کهن در میان ابرهای خیامی پراکندهاند؟
در تابلوی «کوزهگر دوش»، حضور تمبرها و مهرهای قدیمی ایران، یکی از هوشمندانهترین لایههای طراحی استاد احمد قلیزاده است. تمبر در دنیای واقعی، نشانهی اعتبار، تایید و اجازه برای عبورِ یک پیام از مرزی به مرز دیگر است. هنرمند با پراکنده کردن این تمبرها در اطراف چهرهی محو بانو، به مخاطب القا میکند که روح انسان برای رسیدن به این مرحله از آگاهی (یا همان آسمانِ ابری)، مرزهای تاریخی و روانی بسیاری را در نوردیده است. این تمبرها، «گذرنامههای روحی» دختری هستند که در میان آشوبهای درونیاش، به دنبال اثباتِ اصالت خویش میگردد. هر مهر، نشانی از یک ایستگاه در سفر زندگی است؛ سفری که از خاکِ کوزهگری آغاز شده و به بیکرانگی آسمان ختم میشود.
وجود این تمبرهای عتیقه، پلی میان «زمانِ تقویمی» (تاریخ مکتوب ایران) و «زمانِ انفسی» (تجربیات درونی فرد) ایجاد کرده است. سقف عمارت ایرانی در لایههای زیرین، نمایندهی تاریخِ جمعی ماست، اما تمبرها نمایندهی «جریانات واقعی زندگی انسانها» به صورت فردی هستند. این مهرها که گویی بر پیشانیِ زمان خوردهاند، یادآوری میکنند که هر انسانی که در این خاک زیسته، پیامی را جابهجا کرده و مهری بر جریدهی عالم زده است. هنرمند با این کار، آشوبِ درونی دخترک را از یک اضطراب شخصی به یک «رنجِ تاریخی و ریشهدار» ارتقا میدهد. گویی این دختر، حاملِ تمام نامهها، آرزوها و سفرهای نرفتهی گذشتگان است که اکنون در قالب یک اثر دیجیتالآرت مدرن، بازخوانی میشوند.
در متون عرفانی و سفرهای درویشی، «سفر در وطن» یکی از مراحل اصلی سلوک است. تمبرها در این اثر، استعارهای از این سفرهای درونی هستند. آنها نشاندهنده تجربیاتی هستند که نه در جغرافیا، بلکه در «جغرافیایِ خیال» رخ دادهاند. پراکندگی نامنظم این تمبرها در میان ابرها و خوشنویسیِ انفجاری، نشان از این دارد که حقیقتِ وجودی انسان، مانند یک نامه، مدام در حال ارسال از گذشته به آینده است. این مهرها با رنگهای کدر و بافتهای فرسودهشان، تضاد عجیبی با سپیدی پاکِ ابرها دارند؛ این تضاد به ما میگوید که برای رسیدن به سپیدی و رهایی، باید از دلِ کاغذهای کهنه و مهرهایِ تکراریِ زندگی عبور کرد.
استفاده از این المانهای هویتی (تمبر و مهر)، امضایِ سبکِ «اورینتال فارسی» در گالری چارگوش است. ما در این اثر به دنبال کپیبرداری از آثار غربی نبودیم؛ بلکه خواستیم نشان دهیم که چگونه یک «تمبر قدیمی ایرانی» میتواند در کنار یک «سقف مقرنس» و «شعر خیام»، مدرنترین فرمِ هنری را خلق کند. این تمبرها به تابلو حسی از «عتیقهبودن» و «ارزشمندی» میبخشند. گویی خریدار با داشتن این تابلو، صاحبِ برشی از زمان شده است که در آن، تمام سفرهای معنوی و جریانات واقعی تاریخ ایران در یک فریم خلاصه شده است. این بخش از اثر، قلبِ تپندهی «هویت» در مجموعهی چارگوش است؛ جایی که هنر دیجیتال، به نگهبانِ میراثِ مکتوب و معنوی ما تبدیل میشود.
کالبد سنگی در تار و پود کنواس؛ تکنولوژی در خدمت اصالت
در گالری چارگوش، تبدیل یک کانسپت ذهنی به یک شیء هنری، فرآیندی است که در آن دقتِ مهندسی با ظرافت هنری استاد احمد قلیزاده گره میخورد. تابلوی «کوزهگر دوش» به دلیل جزئیات بسیار ظریف در بخش سقف عمارت و تمبرهای قدیمی، نیازمند تکنیکی بود که بتواند بافتهای قدیمی (Vintage Textures) را با وضوح خیرهکننده به تصویر بکشد.
بافت کنواس و بازنمایی آجر: ما از کنواس با گرماژ بالا و بافت نچرال استفاده کردهایم. این انتخاب آگاهانه بوده است؛ چرا که زبریِ ظریفِ سطح بوم، باعث میشود سقف مقرنس و آجرهای عمارت ایرانی در تابلو، حسی کاملاً سهبعدی و ملموس پیدا کنند. وقتی نور محیط بر این بافت میتابد، سایهروشنهای طبیعی ایجاد میشود که عمقِ «کارگه کوزهگری» را دوچندان میکند.
تکنیک لبههای دیپ (Deep Edge): یکی از امضاهای اختصاصی چارگوش در این اثر، تداوم سقف عمارت بر روی لبههای ۵ سانتیمتری بوم است. این تکنیک باعث میشود که وقتی از کنارهها به تابلو نگاه میکنید، گویی سقفِ تاریخی عمارت از دل دیوار خانه شما بیرون زده است. این تداوم بصری، مرز میان واقعیت و هنر را از بین میبرد.
ثبات رنگهای پختهی ایرانی: رنگهای آجری، خاکی و فیروزهایهای محو در این اثر با استفاده از جوهرهای پیگمنت ۱۲ رنگ به ثبات رسیدهاند. این یعنی گذر زمان، که درونمایه اصلی شعر خیام است، بر روی کیفیت این تابلو اثری نخواهد داشت و رنگها برای دههها بدون تغییر باقی میمانند.
تابلوی «کوزهگر دوش» به دلیل ترکیب رنگی گرم (سقف عمارت) و خنثی (ابرها)، یک اثرِ استراتژیک برای طراحان داخلی است. این تابلو قدرت این را دارد که به تنهایی هویت یک فضا را دگرگون کند.
در فضاهای مدرن و مینیمال: اگر خانهای با چیدمان ساده و رنگهای سفید یا طوسی دارید، این تابلو به عنوان یک «نقطه ثقل هویتبخش» عمل میکند. تضادِ ابرها با دیوارهای صاف، حسِ رهایی را به اتاق میبخشد و بخش سقف عمارت، اصالت را به فضای مدرن شما تزریق میکند.
در کنار مبلمان چوبی و چرمی: رنگهای آجری و خاکیِ این بوم، همنشینی بینظیری با متریالهای طبیعی مثل چوب گردو یا چرمهای قهوهای تیره دارد. قرار گرفتن این تابلو بالای یک کنسول چوبی قدیمی یا در سالن پذیرایی با مبلمان راحتی گرم، فضایی دنج و در عین حال روشنفکرانه خلق میکند.
نورپردازی پیشنهادی: برای این اثر، استفاده از نورهای موضعی با کلوین ۳۰۰۰ (زرد ملایم) پیشنهاد میشود. تابش نور از بالا به پایین، باعث درخشش تمبرهای پراکنده و برجسته شدن خطوطِ انفجاری خوشنویسی در پایین بوم میشود و اتمسفرِ «کارگه کوزهگری» را در شب بازسازی میکند.
تسکینِ آشوب در سایهی آسمان؛ چرا به این تابلو نیاز دارید؟
هر اثر هنری در گالری چارگوش، وظیفهای فراتر از تزیین دارد؛ وظیفه این تابلو «درمانِ آشوبهای درونی» از طریق پیوند با تاریخ است.
پذیرشِ چرخهی زمان: نگریستن به این اثر و زمزمهی شعر خیام، به بیننده کمک میکند تا با مفهوم تغییر و فناپذیری کنار بیاید. این تابلو اضطرابهای ناشی از دنیای پرسرعت مدرن را با یادآوریِ قدمتِ خاک و سقفهای کهن، تسکین میدهد. حسِ امنیتِ ناشی از «اصالت»، چیزی است که روان انسان امروز به آن نیاز مبرم دارد.
رهاسازی ذهن در ابرها: محو بودن چهره در آسمان، به بیننده اجازه میدهد تا خودش را در تابلو بازشناسی کند. این اثر فضایی برای «فرا فکنی مثبت» فراهم میکند؛ جایی که شما میتوانید تمام دغدغههای ذهنیتان را به میان آن ابرهای سپید بفرستید و با بخشِ پایدارِ وجودتان (که همان معماری ریشهدار است) ارتباط بگیرید.
اعتبار برند چارگوش: این اثر با شماره ثبت اختصاصی و شناسنامه هنری عرضه میشود. انتخاب این تابلو، نشاندهنده سطح سلیقه و دغدغهمندی صاحبخانه نسبت به هنر اصیل و پستمدرن ایران است. ما در چارگوش، نه فقط تابلو، بلکه «پنجرهای به سوی زیباییِ لایتناهی» را به شما تقدیم میکنیم؛ جایی که هر بار تماشای آن، یک سفر درونی جدید است.