
در حال بارگزاری...
- گالری هنری مفهومی چارگوش - SINCE 2011 - ثبت:284477 - نگاهی نوگرایانه بر ادبیات و فرهنگ در هنر تجسمی ایران کهن - هنر تبلوری از روح پروردگار - زیباترین آثار و محصولات هنری مدرن اختصاصی با الهام از ایران زمین -

در حال بارگزاری...


۴ قسط ماهانه. بدون سود، چک و ضامن.
نوع کاربرد
دیواری
جنس
بوم
ویژگیهای مقاومتی
مقاوم در برابر آب
ویژگیهای نظافتی
قابلیت نظافت آسان
تعدادتکه
یک تکه
«ور بروی عدم شوم، بیتو به سر نمیشود»
کالکشنِ مینیاتورِ مدرن | اثرِ احمد قلیزاده - وضوحِ ۸Kداستانِ خلقِ تابلویِ «درگاهِ خیال»، روایتی از پیوندِ ناگسستنیِ میانِ فرسودگی و زیبایی است. احمد قلیزاده با الهام از غزلِ شورانگیزِ مولانا، دریچهای رو به دنیایی گشوده که در آن یک درِ چوبیِ کهنه، به جایِ پوسیدن، زبان میگشاید. این اثر داستانِ بانوانی است که هویتِ خود را در میانِ تار و پودِ تاریخ و معماریِ اصیلِ ایرانی حفظ کردهاند. چهرهای که از دلِ فضایِ منفیِ چوب جوانه زده، نمادی از رویشِ دوبارهیِ هنر در بستری است که شاید در نگاهِ اول «عدم» به نظر برسد؛ اما با حضورِ یار، به اوجِ هستی رسیده است.
در این ترکیببندی، فرم نه با خطوطِ مستقیم، بلکه با چیدمانِ عناصرِ نمادین شکل گرفته است. لبهایِ مینیاتوری در مرکزِ کار، ثباتِ بصری ایجاد کرده و ناخنهایِ بیضیشکلِ پراکنده، ریتمی سیال به تصویر بخشیدهاند. این ناخنها مانندِ تکههایِ جدا شده از یک کاشیکاریِ بهشتی، دورِ چهره میچرخند و یک قابِ نامرئی اما قدرتمند ایجاد میکنند که نگاهِ بیننده را در مرکزِ تصویر حبس میکند.
پالتِ رنگیِ این اثر، بازیِ میانِ گرمیِ قرمزِ لاکی و وقارِ آبیِ لاجوردی است. زمینهیِ روشن و کرمرنگِ درِ چوبی، مانندِ یک بومِ نجیب عمل میکند تا درخششِ متالیک و رنگهایِ جواهریِ مینیاتور، جلوهای دوچندان یابند. این تضادِ هوشمندانه، تداعیگرِ درخششِ یک مروارید در دلِ صدف است؛ نمادی از پاکی و زنانگیِ اصیلِ ایرانی که در میانِ دیوارهایِ تاریخ محصور گشته اما همچنان میدرخشد.
این تابلو به دلیلِ تمِ روشن و بافتهایِ نچرال، انرژیِ مثبتی را به محیط تزریق میکند. حضورِ «درگاهِ خیال» در فضایِ خانه، دیوارهایِ صامت را به یک دیالوگِ ابدی با ادبیاتِ کلاسیک دعوت میکند. بهترین همنشینیِ این اثر با مبلمانِ چوبیِ روشن، متریالهایِ برنزی و طلایی، و نورپردازیِ گرم است. این اثر نه تنها یک تابلو، بلکه یک «درگاه» برای ورودِ آرامش به فضایِ زندگیِ شماست.
۱. داستانِ خلق؛ وقتی چوب نَفَس میکشد (ظهورِ بانو در درگاهِ زمان)
داستانِ خلقِ تابلویِ «درگاهِ خیال» (یا همان چهرهی مینیاتوری در درها)، در استودیو گالری چارگوش با یک پرسشِ فلسفی آغاز شد: «اگر دیوارهایِ یک خانهی قدیمی زبان داشتند، چه حکایتی از ساکنانشان بازگو میکردند؟». احمد قلیزاده با الهام از بیتِ تکاندهندهیِ حضرت مولانا، «ور بروی عدم شوم بیتو به سر نمیشود»، به دنبالِ خلقِ تصویری بود که در آن، مرزِ بینِ «ماده» و «روح» به کلی از بین برود.
ایدهی اصلی از مشاهدهیِ یک درِ چوبیِ کهنه و ترکخورده شکل گرفت. دری که سالها در برابرِ آفتاب و باران ایستادگی کرده و حالا هر ترکِ روی آن، خطی از یک تاریخِ فراموششده است. هنرمند نمیخواست صرفاً یک در را نقاشی کند، بلکه میخواست نشان دهد که چگونه «خاطرهیِ معشوق» میتواند حتی در سردترین و فرسودهترین اشیاء، جانی دوباره بدمد. در فرآیندِ خلق، گویی بانو نه به عنوانِ یک عنصرِ خارجی، بلکه به عنوانِ جزیی از خودِ در متولد شده است. این چهره، مدرن است اما ریشههایش در قلبِ چوبهایِ صدساله فرو رفته؛ نمادی از این مفهوم که زیباییِ اصیل هرگز از بین نمیرود، بلکه تنها از شکلی به شکلِ دیگر (از انسان به اشیاء) منتقل میشود.
بیتِ «بیتو به سر نمیشود»، لنگرگاهِ فکریِ این اثر است. در داستانِ خلقِ این تابلو، «تو» همان روحی است که اگر نباشد، در چیزی جز یک تکه چوبِ مرده برای سوختن نیست. هنرمند با چیدمانِ عناصرِ مینیاتوری مانندِ لبهایِ گلدوزی شده و ناخنهایی از جنسِ چینیِ اصفهان، خواسته است بگوید که حضورِ معشوق، «عدم» (که همان درِ کهنه و رو به ویرانی است) را به «وجود» (یک اثر هنری فاخر) تبدیل میکند. این تابلو داستانِ وفاداریِ هنر به ریشههاست؛ حتی وقتی همه چیز در حالِ پوسیدن است، هنر با ظرافتِ یک گلِ سرخِ مینیاتوری، از میانِ ترکها جوانه میزند.
یکی از جذابترین بخشهایِ داستانِ خلقِ این اثر، تضادِ بینِ چهرهیِ مدرنِ بانو و بافتِ سنتیِ محیط است. دستانِ بانو که با خطوطی انتزاعی و تیره القا شدهاند، گویی در حالِ کنار زدنِ پردهیِ زمان هستند. ناخنهایِ مینیاتوری که هر کدام مانندِ یک تابلویِ کوچکِ آبی و سفید (Blue and White Pottery) میدرخشند، نشاندهندهیِ جزئینگریِ زنِ ایرانی در طولِ تاریخ است. هنرمند میخواست نشان دهد که یک «دخترِ ایرانی» حتی وقتی در میانِ دیوارهایِ قدیمی محصور است، زیباییِ خود را از طریقِ جزئیات (آرایشِ لب، طرحِ ناخن، انتخابِ گل) به بیرون پرتاب میکند.
گلهایِ صدتومانی و رزهایِ پایهیِ کار، پایانبندیِ این داستانِ خلق هستند. آنها نشاندهندهیِ این هستند که این «در» دیگر فقط یک در نیست، بلکه به یک «باغِ عمودی» تبدیل شده است. داستانِ خلقِ این تابلو، ستایشِ «صبر» است. صبرِ چوبی که منتظر مانده تا دوباره با طرحِ لبانی لاکی و سرخ، سخن بگوید. گالری چارگوش با این اثر، به دنبالِ انتقالِ این حس بود که در هر بنبستی (درِ بسته)، اگر عشق حضور داشته باشد، راهی به سویِ رویش و زیبایی باز خواهد شد.
در تحلیلِ نهاییِ بخش اول، تابلویِ «درگاهِ خیال» بیانیهیِ احمد قلیزاده در موردِ «جاودانگی» است. استفاده از تمِ روشن و کرم در پسزمینه (درِ چوبی)، اجازه میدهد تا هر قطعه از این پازلِ مینیاتوری، مانندِ گوهری درخشان بر سینهیِ دیوارِ خانهیِ شما بنشیند. این تابلو نه یک تصویر، بلکه یک «حضور» است که با خود نجوایِ غزلِ مولانا را به اتمسفرِ محیط میآورد.
در تابلویِ «درگاهِ خیال»، فرم نه از طریقِ خطوطِ صلبِ آناتومیک، بلکه از طریقِ یک «چیدمانِ متفکرانه» تعریف شده است. احمد قلیزاده با استفاده از تکنیکِ فضایِ منفی (Negative Space)، به مخاطب اجازه میدهد تا چهرهیِ بانو را در میانِ بافتِ درِ چوبی جستجو و تکمیل کند. این فرم، یک فرمِ «مشارکتی» است؛ یعنی نیمی از تصویر روی بوم است و نیمی دیگر در ذهنِ بیننده ساخته میشود.
فرمیترین بخشِ این اثر، لبهایِ مینیاتوری در مرکزِ کادر است.
تقارنِ شکسته: لبها با دقتی وسواسگونه در مرکزِ عرضیِ در قرار گرفتهاند، اما طرحِ مینیاتوریِ رویِ آنها، یک تقارنِ پویا ایجاد کرده است. فرمِ برآمده و قوسدارِ لبها، اولین نقطهای است که چشم را درگیر میکند و به کلِ اثر، هویتِ انسانی میبخشد. از نظرِ فرمی، این لبها حکمِ «نقطهیِ شروع» را دارند که تمامِ خطوطِ دیگر از آن نشأت میگیرند.
بسیاری از بینندگان در نگاهِ اول، دستان و ابروها را نمیبینند، اما فرمِ سیاهِ انتزاعی که به صورتِ منحنی از دو طرفِ در به سمتِ مرکز کشیده شده، ساختارِ اصلیِ صورت را میسازد.
قاببندیِ درونی: این خطوطِ تیره، مرزهایِ پیشانی و گونهها را القا میکنند. فرمِ کشیدهیِ این سایهها، تضادِ عجیبی با خطوطِ عمودی و خشنِ درِ چوبی دارد. این تضادِ بین «خطِ صافِ معماری» و «خطِ منحنیِ انسانی»، به فرمِ اثر بُعد و عمقِ بصری بخشیده است.
یکی از درخشانترین بخشهایِ فرمیِ این تابلو، چیدمانِ ۱۰ قطعهیِ بیضیشکل (ناخنها) در اطرافِ چهره است.
تکرار و ریتم: این فرمهایِ کوچکِ آبی و سفید، مانندِ نتهایِ موسیقی در فضایِ اطرافِ صورت پخش شدهاند. آنها یک «قابِ بیضویِ فرضی» دورِ چهره ایجاد میکنند که باعث میشود نگاهِ مخاطب مدام بینِ لبها و این قطعات در گردش باشد. این چیدمانِ پراکنده، فرمِ کلاسیکِ پرتره را میشکند و به آن جانی مدرن و «کولاژگونه» میدهد. در ابعادِ بزرگ، این ناخنها حسِ شناور بودن در آب یا هوا را تداعی میکنند.
در بخشِ پایینیِ اثر، فرمِ گلهایِ مینیاتوریِ درشت، پایهای برای کلِ ترکیببندی ایجاد کرده است.
تعادلِ وزنی: اگر این گلها نبودند، چهره در فضایِ در معلق به نظر میرسید. اما این فرمهایِ مدور و پرگلبرگ در پایینِ کادر، سنگینیِ بصریِ لازم را ایجاد کردهاند تا اثر «استوار» به نظر برسد. این گلها از نظرِ فرمی، پلِ ارتباطیِ بینِ «مادهیِ چوبی» و «روحِ لطیفِ بانو» هستند.
در تحلیلِ نهاییِ بخش دوم، میتوان گفت که فرم در این تابلو، «فرمِ پنهان در آشکار» است. احمد قلیزاده با هوشمندیِ تمام، از بافتِ طبیعیِ در (درزها، گرهها و لکهها) به عنوانِ سایهروشنهایِ صورت استفاده کرده است. این یعنی فرمِ اثر، همزمان هم «در» است و هم «زن». این تداخلِ فرمی، همان جادویی است که باعث میشود این تابلو در مجموعهیِ چارگوش، به عنوانِ یک اثرِ آوانگارد و عمیق شناخته شود.
در تابلویِ «درگاهِ خیال»، ادبیات صرفاً یک الهامبخش نیست، بلکه کلماتِ مولانا مانندِ یک معمار، فرم و محتوایِ اثر را پیریزی کردهاند. انتخابِ بیتِ شاهکارِ «ور بروی عدم شوم، بیتو به سر نمیشود» از سویِ احمد قلیزاده، کلیدِ رمزگشایی از چهرهای است که در میانِ یک درِ قدیمی محو و پنهان شده است.
مولانا در این غزل از وابستگیِ مطلقِ «منِ انسانی» به «او» (معشوق/حقیقت) حرف میزند.
تفسیر بصری: درِ چوبیِ فرسوده و کهنه در این تصویر، نمادی دقیق از «عدم» و فناپذیریِ ماده است. چوبی که ترک خورده و پوستهپوسته شده، در حالِ بازگشت به خاک است. اما هنرمند با نشاندنِ نقشِ بانو بر این در، نشان میدهد که حضورِ «یار» (همان وجهِ زیبایی و هنر)، چگونه عدم را به هستی تبدیل میکند. بانو از دلِ نیستی (چوبِ مرده) جوانه زده تا بگوید حتی در آستانهیِ نابودی هم، بدونِ حضورِ آن معنایِ برین، زندگی ناتمام است.
مولانا میفرماید: «خواب مرا ببستهای، نقش مرا بشستهای...».
محوشدگیِ آگاهانه: در آنالیزِ ادبیِ این اثر، محو بودنِ اجزایِ صورت (به جز لبها و نشانههایی از چشم و ابرو) دقیقاً تجسمِ همین «نقششستگی» است. بانو در این در حل شده است؛ او دیگر یک پیکرِ مادیِ مستقل نیست، بلکه به بخشی از کل تبدیل شده. هنرمند با استفاده از فضایِ منفی، صورتی را طراحی کرده که انگار در حالِ پاک شدن یا به خواب رفتن در دلِ تاریخ است. این «شستگیِ نقش» نه از سرِ ضعف، بلکه از سرِ استغراق در محبوب است؛ جایی که عاشق دیگر نشانی از خود ندارد و تماماً او میشود.
در غزلِ مولانا، سکوت و سخن دوشادوشِ هم حرکت میکنند.
مرکزِ پیام: لبهایی که با نقوشِ مینیاتوریِ قرمز تزئین شدهاند، تنها عضوِ واضحِ صورت هستند. در ساحتِ ادبی، این یعنی تنها چیزی که از انسان در پیشگاهِ تاریخ باقی میماند، «سخنِ عشق» است. این لبها در حالِ زمزمه کردنِ همان واژهیِ «بیتو» هستند. قرمزِ لاکیِ لبها در میانِ چوبِ بیرنگ، فریادِ زندگی است در میانِ سکوتِ عدم.
مولانا میگوید: «وز همهام گسستهای، بیتو به سر نمیشود».
تکه کلماتِ پراکنده: ناخنهایِ مینیاتوری که با طرحهایِ آبی و سفیدِ مِصری و ایرانی در اطرافِ چهره پراکنده شدهاند، نمادی از تعلقات و پیوندهایی هستند که از هم گسستهاند تا یک کلِ جدید (چهره) را بسازند. هر کدام از این ناخنها مانندِ یک کلمه از یک شعرِ پراکنده هستند که تنها در حضورِ چهرهیِ اصلی معنا پیدا میکنند. این گسستگیِ بصری، تداعیگرِ رهاییِ عارف از تعلقاتِ مادی برای رسیدن به وحدت است.
بیتِ «گر تو سری قدم شوم، ور تو کفی علم شوم» در بخشِ پایینیِ تابلو به کمال میرسد.
فنا در زیبایی: گلهایِ درشتِ مینیاتوری در پایینِ در، نمادِ عاشقانی هستند که «قدم» شدهاند؛ یعنی سرِ خود را در راهِ زیبایی فدا کردهاند تا زیرِ پایِ معشوق برویند. رویشِ این گلها از پایینِ یک درِ بسته، نشاندهندهیِ امید و زنده بودنِ راهِ عشق است.
در تحلیلِ نهاییِ بخش چهارم، تابلویِ «درگاهِ خیال» یک «تفسیرِ بصریِ ناب از عرفانِ مولانا» است. احمد قلیزاده با این اثر ثابت کرده که میتوان مفاهیمِ سنگینِ ادبی را بدونِ استفاده از خطِ مستقیمِ نستعلیق، و تنها با زبانِ فرم و بافت به مخاطب منتقل کرد. گالری چارگوش با این کار، به مخاطبِ خود نه یک تابلو، بلکه یک «مراقبهیِ ادبی» هدیه میدهد؛ دعوتی برایِ اندیشیدن به این که ما، بدونِ آن خاطرهیِ ازلی، چیزی جز یک درِ بستهیِ رو به ویرانی نیستیم.
در تابلویِ «درگاهِ خیال»، تکنیک اجرا فراتر از یک نقاشیِ ساده است؛ ما با یک «مهندسیِ بافت» (Texture Engineering) روبرو هستیم. احمد قلیزاده با استفاده از لایهبندیهایِ پیچیده در محیطِ دیجیتال، توانسته است حسی را ایجاد کند که بیننده میانِ لمسِ یک درِ قدیمیِ واقعی و یک اثرِ هنریِ ظریف دچارِ تردید شود.
یکی از ارکانِ اصلیِ این تابلو، بازسازیِ بافتِ یک درِ چوبیِ کهنه است.
جزئیاتِ میکروسکوپی: در وضوحِ $8K$، تمامِ ترکها، جایِ میخهایِ قدیمی، پوستهپوسته شدنِ رنگِ در و گرههایِ طبیعیِ چوب با دقتی باورنکردنی رندر شدهاند. این بافتِ «زبر» و «فرسوده»، تضادی بنیادین با موضوعِ اصلی (چهرهیِ بانو) دارد. از نظرِ تکنیکی، این خشونتِ بافت باعث میشود که لطافتِ بخشهایِ دیگر، چندین برابر به چشم بیاید.
عمقِ میدانِ بصری: سایهپردازیِ لایهبهلایهیِ درزهایِ چوب، حسی از سهبعدی بودن به بوم میبخشد؛ گویی اگر دستتان را روی کار بکشید، زبریِ چوب را حس خواهید کرد.
بخشِ اعظمی از صورتِ بانو با استفاده از خودِ بافتِ چوب شکل گرفته است.
ادغامِ لایهها (Blending): احمد قلیزاده به جایِ کشیدنِ خطوطِ صلب برای بینی یا گونهها، از تغییراتِ نوریِ روی بافتِ در استفاده کرده است. این تکنیکِ دیجیتال باعث میشود چهره نه «روی» در، بلکه «درونِ» در به نظر برسد. این همان نقطهای است که تکنیکِ مدرن در خدمتِ مفهومِ عرفانیِ «حلول» قرار میگیرد.
در مقابلِ زبریِ چوب، ناخنها و لبها با بافتی کاملاً متفاوت طراحی شدهاند.
جلوهیِ لعابدار (Glossy Effect): ناخنهایِ مینیاتوری جوری رندر شدهاند که گویی از جنسِ چینیِ بندزنی شده یا سرامیکِ صیقلی هستند. انعکاسِ نورِ ملایم روی این قطعات، آنها را از زمینهیِ ماتِ چوبی جدا میکند. لبها نیز بافتی مخملی و در عین حال درخشان دارند که یادآورِ پارچههایِ نفیسِ ابریشمی در نگارگریهایِ قدیمی است.
برایِ انتقالِ این حجم از جزئیات، گالری چارگوش از پیشرفتهترین متریالهایِ چاپ استفاده میکند.
ثباتِ رنگی و تفکیکِ بافت: استفاده از رنگهایِ پیگمنت (Pigment Colors) باعث میشود که قرمزِ لاکیِ لبها و آبیِ لاجوردیِ ناخنها، حتی پس از دههها، همان درخششِ روزِ اول را داشته باشند. نوعِ بافتِ بوم (Canvas) در این اثر به گونهای انتخاب شده که تار و پودِ پارچه، با ترکهایِ چوبِ در تصویر هممسیر شود و حسِ طبیعی بودنِ کار را به اوج برساند.
در تحلیلِ نهاییِ بخش پنجم، میتوان گفت که «درگاهِ خیال» نمایشِ قدرتِ ابزارهایِ نوین در بازآفرینیِ احساساتِ کهن است. احمد قلیزاده با ترکیبِ «بافتِ مردهیِ چوب» و «بافتِ زندهیِ مینیاتور»، تضادی بصری ساخته که مخاطب را وادار به لمسِ ذهنیِ اثر میکند. این تابلو در مجموعهیِ چارگوش، استانداردِ جدیدی از کیفیتِ فنی را تعریف کرده که در آن، هر پیکسل، نَفَسی از یک تاریخِ باشکوه است.
در تابلویِ «درگاهِ خیال»، نورپردازی به جایِ اینکه از منبعی بیرونی و خشن بتابد، گویی از «درونِ ترکهایِ در» نشت میکند. احمد قلیزاده در این اثر از تکنیکِ نورپردازیِ پراکنده (Diffuse Lighting) استفاده کرده تا مرزِ میانِ واقعیت و خیال را کمرنگ کند.
نورِ سپیدهدم بر بسترِ چوب: طیفِ نوریِ کار، یادآورِ نورِ ملایمِ سپیدهدم است که بر یک درِ قدیمی میتابد. این نور باعث میشود رنگِ کرم و استخوانیِ در، حسی از «پاکی» و «امید» را منتقل کند. برخلافِ کارهایِ قبلی، در اینجا نور وظیفه دارد «فضایِ منفی» را برجسته کند تا صورتِ بانو از دلِ سایههایِ ملایم بیرون بیاید.
انعکاسهایِ جواهری: روی قطعاتِ مینیاتوریِ ناخنها و انحنایِ لبها، نقاطِ درخشانِ کوچکی (Highlights) طراحی شده که حسی از صیقلی بودنِ سرامیک و تریِ لبها را تداعی میکند. این کنتراستِ نوری بینِ مات بودنِ چوب و براق بودنِ عناصرِ مینیاتوری، باعث میشود که کار در وضوح $8K$ کاملاً زنده و متحرک به نظر برسد.
این اثر از مجموعهیِ چارگوش، برایِ فضاهایی است که به دنبالِ «آرامشِ نوستالژیک و وقارِ هنری» هستند. تابلویِ «درگاهِ خیال» به دلیلِ پالتِ روشن و مفاهیمِ عمیقِ عرفانیاش، اتمسفرِ محیط را به سمتِ تفکر و ملایمت هدایت میکند.
تأثیر بر ناخودآگاه: مشاهدهیِ چهرهای که در درگاهِ یک درِ قدیمی حل شده، حسی از «انتظارِ شیرین» و «امنیتِ ریشهها» را در بیننده بیدار میکند. رنگِ روشنِ در فضایِ اتاق را دلبازتر نشان میدهد و قرمزِ لاکیِ لبها، انرژیِ حیات و اشتیاق را به محیط تزریق میکند. این تابلو برایِ اتاقهایِ نشیمنِ نئوکلاسیک، سالنهایِ پذیرایی با چیدمانِ روشن و حتی فضاهایِ مدیتیشن یک انتخابِ بیرقیب است.
راهنمایِ اختصاصیِ چیدمان: این تابلو در کنارِ دیوارهایِ رنگِ شنی، مبلهایِ راحتیِ کرم یا استخوانی، و اکسسوریهایی از جنسِ چوبِ طبیعی یا سفالِ لعابدار، یک سمفونیِ بصری میسازد. اگر این تابلو را روی دیواری قرار دهید که نورِ طبیعیِ پنجره به صورتِ مایل به آن میتابد، بافتِ چوب و درخششِ ناخنهایِ مینیاتوریِ آن جوری جلوه میکند که گویی بخشی از معماریِ اصیلِ خانهیِ شماست.