

تابلو تلاقی تن ها و هـو | سماع کالبد و آگاهی در قلمرو انتزاع | گالری چارگوش مدل 2240
هر قسط با تربپی:
۴ قسط ماهانه. بدون سود، چک و ضامن.
نوع کاربرد
دیواری
جنس
بوم
ویژگیهای مقاومتی
مقاوم در برابر آب
ویژگیهای نظافتی
قابلیت نظافت آسان
تعدادتکه
یک تکه
تلاقیِ هـو
«هله من جانِ جهانم تنه ناها یاهو • مظهرِ آیتِ شانم تنه ناها یاهو»
در آستانهیِ خلقِ این اثر، آتلیهیِ گالریِ چارگوش به میدانِ جنگی میانِ «ماده» و «معنا» بدل گشت. احمد قلیزاده در اثرِ «تلاقیِ هـو»، به دنبالِ پاسخ به پرسشی بود که قرنهاست در تارهایِ حنجرهیِ مولانا لرزیده است.
داستانِ این خلقت از عضلات آغاز شد. فیگورهایِ انسانیِ این تابلو، با آناتومیِ تراشیده، نمادِ تمامقدِ تلاشِ بشری هستند. آنها نشاندهندهیِ جانی هستند که در قفسِ تن به کمال رسیده است. اما هنرمند با زیرکی، این بدنهایِ صلب را در میانهیِ یک اتمسفرِ لایتناهی رها کرده است. رنگِ خاکستریِ بدنها، نمادِ بیرنگی و بیتعلق بودنِ سالک است؛ فیگورهایی که از هر نوع تظاهرِ رنگی تهی شدهاند تا برای پذیرشِ «نورِ هـو» آماده باشند. این فیگورها در واقع دو قطبِ یک آهنربا هستند؛ یکی مظهرِ کشش و دیگری مظهرِ کوشش.
اما نقطهیِ عطفِ دراماتیکِ اثر، جایی است که چهرهها ناپدید میشوند. در فلسفهیِ خلقتِ این تابلو، چهره نمادِ منیت و هویتِ دنیوی است. هنرمند برای رسیدن به مقامِ فنا، چهرههایِ این دو رزمآورِ میدانِ عشق را زیرِ لایههایی از پارچههایِ سیال پنهان کرده است. این پارچهها، نه حجاب، که رزمجامهیِ روح هستند. بر روی این پارچهها، دایرههایِ متداخل و خوشنویسیِ کلمهی هو نقش بسته است. این هو، همان تپشِ قلبِ هستی است که در میانه این جدالِ تنبهتن، طنینانداز شده است. کلمهی هو در اینجا به صورتِ دایرهوار تکرار شده تا نمادی از چرخِ سماع و ابدیت باشد.
تضادِ میانِ پارچهها، داستانِ خلقت را به اوج میرساند. یکی از فیگورها در پارچهای با رنگهایِ زردِ درخشان و آبیِ عمیق غرق شده و دیگری با تزئیناتِ طلایی آراسته گشته است. این تضاد، همان نبردِ همیشگیِ خیر و شر نیست؛ بلکه تلاقیِ دو صفتِ باریتعالی است که در پیکرِ انسان به هم آمیختهاند. دستها چنان در هم تنیده شدهاند که بیننده نمیتواند تشخیص دهد کدام بازو متعلق به کدام فیگور است. این همان لحظهیِ در هم آمیختن است؛ لحظهای که در آن دوئی برمیخیزد و وحدت ظاهر میشود.
شعرِ حزینِ لاهیجی، روحِ دمیده شده در این کالبد است. عبارتِ تنه ناها یاهو که در متنِ شعر تکرار میشود، ریتمِ ضربآهنگِ این رزم است. هنرمند با الهام از این ریتم، ضربقلمهایِ اکسپرسیونیستی را به کار گرفته تا حسِ حرکت را به تصویرِ ایستا تزریق کند. وقتی به تابلو نگاه میکنید، گویی صدایِ چرخشِ این پارچهها را در سکوتِ فضایِ خاکستری میشنوید. «تلاقیِ هو» به ما میگوید که برای دیدنِ حقیقت، باید از چهرهیِ خویش گذشت و در آغوشِ آن هو مصلوب گشت.
۰۱. داستانِ خلقت: رزمجامهیِ جان در تلاقیِ هـو
در آستانهیِ خلقِ این اثر، آتلیهیِ گالریِ چارگوش نه یک فضایِ طراحی، که به میدانِ جنگی میانِ «ماده» و «معنا» بدل گشت. احمد قلیزاده در اثرِ «تلاقیِ هـو»، به دنبالِ پاسخ به پرسشی بود که قرنهاست در تارهایِ حنجرهیِ مولانا و حافظ لرزیده است: آن لحظهای که «من» با «او» یکی میشود، چه شکلی است؟ آیا این وصال، آغوشی است آرام، یا جدالی است خونین میانِ نفس و روح؟
داستانِ این خلقت از عضلات آغاز شد. فیگورهایِ انسانیِ این تابلو، با آناتومیِ تراشیده و ورزشکارانه، نمادِ تمامقدِ «تلاشِ بشری» هستند. آنها نشاندهندهیِ جانی هستند که در قفسِ تن به کمال رسیده است. اما هنرمند با زیرکی، این بدنهایِ صلب و خاکستری را در میانهیِ یک اتمسفرِ لایتناهی رها کرده است. رنگِ خاکستریِ بدنها، نمادِ بیرنگی و بیتعلق بودنِ سالک است؛ فیگورهایی که از هر نوع تظاهرِ رنگی تهی شدهاند تا برای پذیرشِ «نورِ هـو» آماده باشند. این فیگورها در واقع دو قطبِ یک آهنربا هستند؛ یکی مظهرِ «کشش» و دیگری مظهرِ «کوشش».
اما نقطهیِ عطفِ دراماتیکِ اثر، جایی است که چهرهها ناپدید میشوند. در فلسفهیِ خلقتِ این تابلو، «چهره» نمادِ منیت و هویتِ دنیوی است. هنرمند برای رسیدن به مقامِ فنا، چهرههایِ این دو رزمآورِ میدانِ عشق را زیرِ لایههایی از پارچههایِ سیال پنهان کرده است. این پارچهها، نه حجاب، که «رزمجامهیِ روح» هستند. بر روی این پارچهها، دایرههایِ متداخل و خوشنویسیِ کلمهی «هـو» نقش بسته است. این «هـو»، همان تپشِ قلبِ هستی است که در میانه این جدالِ تنبهتن، طنینانداز شده است. کلمهی «هـو» در اینجا به صورتِ دایرهوار تکرار شده تا نمادی از چرخِ سماع و ابدیت باشد؛ چرخی که آغاز و پایانی ندارد.
تضادِ میانِ پارچهها، داستانِ خلقت را به اوج میرساند. یکی از فیگورها در پارچهای با رنگهایِ زردِ درخشان و آبیِ عمیق (تداعیگرِ خورشید و آسمان) غرق شده و دیگری با تزئیناتِ طلایی که بر پسزمینهیِ سیاه و تیره میدرخشد، آراسته گشته است. این تضاد، همان نبردِ همیشگیِ خیر و شر، یا ماده و معنا نیست؛ بلکه تلاقیِ دو صفتِ باریتعالی است که در پیکرِ انسان به هم آمیختهاند. دستها و بازوها چنان در هم تنیده شدهاند که بیننده در نگاهِ اول نمیتواند تشخیص دهد کدام بازو متعلق به کدام فیگور است. این همان لحظهیِ «در هم آمیختن» است؛ لحظهای که در آن «دوئی» برمیخیزد و «وحدت» ظاهر میشود.
شعرِ حزینِ لاهیجی، روحِ دمیده شده در این کالبدِ دیجیتال است. عبارتِ «تنه ناها یاهو» که در متنِ شعر تکرار میشود، ریتمِ ضربآهنگِ این رقص/مبارزه است. هنرمند با الهام از این ریتم، ضربقلمهایِ اکسپرسیونیستی و بافتهایِ لایهای را به کار گرفته تا حسِ حرکت (Motion) را به یک تصویرِ ایستا تزریق کند. وقتی به تابلو نگاه میکنید، گویی صدایِ چرخشِ این پارچهها و نفسنفس زدنِ این دو فیگور را در سکوتِ فضایِ خاکستری میشنوید.
این اثر، وصیتنامهیِ بصریِ گالریِ چارگوش در ستایشِ «پویاییِ درونی» است. احمد قلیزاده با تکنیکِ دیجیتال، پنجرهای را رو به فضایِ لامتناهی باز کرده است که در آن، هر رقص، یک طواف است و هر طواف، یک مرگ و زایشِ دوباره. «تلاقیِ هـو» به ما میگوید که برای دیدنِ حقیقت، باید از چهرهیِ خویش گذشت و در آغوشِ آن «هـو»یِ مطلق، چنان آویخت که جز او هیچ نماند. این تابلو، رقصِ روانی است که از نور آغاز شده و در بینهایتی از رنگهایِ زرد و آبی و طلایی، به سمتِ «زیباییِ مطلق» میل میکند.
۰۲. تحلیلِ فرم و رنگ: دیالکتیکِ کالبد و سیالیت
در کالبدشکافی بصری اثر «تلاقیِ هو»، ما با یک «تضادِ ساختارمند» روبرو هستیم که بیننده را میان زمین و آسمان معلق نگه میدارد. هنرمند در این ترکیببندی، از دو زبانِ بصریِ متفاوت برای روایتِ یک حقیقت واحد استفاده کرده است: زبانِ آناتومیِ کلاسیک و زبانِ انتزاعِ سیال. این تحلیل در چهار لایهی اصلی، مهندسیِ رنگ و فرمِ این شاهکار را تبیین میکند:
الف) معماریِ خاکستری؛ بدنه به مثابه مجسمه انتخابِ طیفِ خاکستری برای فیگورهایِ عضلانی، اولین و مهمترین تصمیمِ استراتژیک در این فرمبندی است. خاکستری در اینجا رنگِ «خنثی» نیست؛ بلکه رنگِ «سنگ» و «ثبات» است. فیگورها با سایهروشنهای (Chiaroscuro) بسیار دقیق، حسی از حجمِ سهبعدی و قدرتِ فیزیکی را القا میکنند که یادآورِ مجسمههای رنسانس است. استفاده از این رنگِ سرد و سربی برای بدنها، باعث میشود که توجهِ بیننده از «جنسیت» یا «نژادِ» سوژهها منحرف شده و بر روی «کنش» آنها تمرکز کند. عضلاتِ منقبض و رگهایِ برجسته، فرمی را ساختهاند که گویی از دلِ یک صخره تراشیده شده است. این صلبیتِ فرمی، تضادِ مستقیمی با بخشِ دومِ اثر یعنی پارچهها دارد و یک تعادلِ بصریِ میانِ «ثبات» و «تغییر» ایجاد میکند.
ب) کروماتیکِ پارچهها؛ انفجارِ آگاهی در خلاء در میانه این فضایِ تکرنگ و خاکستری، ناگهان پارچههایی با رنگهایِ تند و جسورانه ظاهر میشوند. این پارچهها حاملِ کدهایِ رنگیِ معنایی هستند.
-
زردِ خورشیدی: زردی که در یکی از پوششها به کار رفته، نمادِ آگاهی، شعور و خردِ ایزدی است. این زرد در برابرِ خاکستریِ پسزمینه، مانندِ جرقهای از حیات عمل میکند.
-
آبیِ عمیق: آبی در کنارِ زرد، حسِ آرامشِ لایتناهی و آسمان را تداعی میکند. ترکیبِ این دو در یک فرمِ درهمتنیده، نشاندهندهیِ تعادلِ میانِ «شور» (زرد) و «شعور» (آبی) است.
-
طلاییِ قدسی: در فیگورِ مقابل، استفاده از تزئیناتِ طلایی بر روی پارچهی تیره، ارجاعی مستقیم به تذهیب و هنرِ اصیلِ ایرانی دارد. طلا در اینجا رنگ نیست، بلکه «نورِ جامد» است که بر تاریکیِ تن غلبه کرده است.
ج) هندسهیِ دوار؛ کالیگرافی به مثابه حرکت فرمِ تکرارشوندهی کلمهی «هـو» به صورتِ دایرهای بر روی پارچهها، یکی از پیچیدهترین بخشهایِ فرمیِ اثر است. دایره در هندسهیِ مقدس، نمادِ کمال و بیانتهایی است. نوشتههایِ دایرهوار باعث میشوند که چشمِ مخاطب مدام بر رویِ منحنیهایِ پارچه بچرخد و حسِ سماع و دوران را تجربه کند. این حروف به گونهای طراحی شدهاند که با چین و شکنِ پارچه تغییر شکل میدهند؛ این یعنی «حقیقت» (هو) در هر شرایط و با هر تکانِ زندگی، شکلی نو به خود میگیرد اما هویتش ثابت میماند. این دایرههایِ رنگی، «ریتمِ» بصریِ تابلو را میسازند و آن را از یک تصویرِ ایستایِ عضلانی به یک «موسیقیِ مرئی» تبدیل میکنند.
د) پسزمینه و اتمسفر؛ لایهبندیِ لایتناهی پسزمینه از یک گرادیانِ (Gradient) بسیار نرمِ خاکستری به سیاه تشکیل شده است. این فرمِ «بیمرز» باعث میشود که عمقِ میدان در اثر، لایتناهی به نظر برسد. ضربقلمهایِ محو در حاشیهیِ فیگورها (تکنیکِ Sfumato) مرزِ میانِ بدن و فضا را مخدوش کرده است؛ گویی فیگورها در حالِ حل شدن در فضا یا برآمدن از دلِ آن هستند. بافتهایِ لایهای (Layered Textures) که در برخی نقاط شبیه به پاششِ رنگ یا لکههایِ آبستره هستند، به اثر حسِ «نیمهتمام بودن» و «در جریان بودن» میدهند. این تکنیک نشان میدهد که این «در هم آمیختن» یک اتفاقِ لحظهای نیست، بلکه فرآیندی همیشگی و ازلی است که در خلاءِ زمان در حالِ تکرار است.
در نهایت، تحلیلِ فرم و رنگِ «تلاقیِ هو» به ما میگوید که زیبایی در تضادهاست. جایی که سنگینیِ عضله با سبکیِ پارچه، و خاموشیِ خاکستری با فریادِ زرد و آبی گره میخورد تا روایتی بصری از «رقصِ جان در قفسِ تن» را به نمایش بگذارد.
۰۳. تفسیرِ معنایی: تجلیِ هو در آینه دوگانگی
در لایههای عمیقِ معنایی اثر «تلاقیِ هو»، ما با یک «دیالوگِ وجودی» روبرو هستیم. این تابلو بیش از آنکه یک تصویر باشد، یک «بیانیه عرفانی» در ستایشِ یگانگی است. نامِ اثر و حضورِ کلمه «هو» (به معنایِ او/ذاتِ باریتعالی)، کلیدِ اصلیِ ورود به جهانِ معناییِ این کتیبه دیجیتال است. هنرمند در اینجا بر لبهی باریکِ میانِ «من» و «او» ایستاده است.
الف) رزم یا رقص؛ جدالِ نفس با روح در نگاهِ اول، در هم تنیدگیِ این دو فیگور عضلانی ممکن است شبیه به یک مبارزه به نظر برسد؛ کشتیگیرانی که در خلائی خاکستری برای بقا میجنگند. اما با نگاهی عمیقتر و با تکیه بر شعر حزین لاهیجی، درمییابیم که این یک «رزم» نیست، بلکه یک «رقصِ استعلایی» است. عضلاتِ منقبض، نشاندهندهیِ سختیِ مسیرِ سلوک و مجاهدتِ نفس (جهادِ اکبر) هستند. هر انسانی در درونِ خود دو قطب دارد: قطبِ مادی که در پیِ اثباتِ «خویشتن» است و قطبِ روحانی که در پیِ فنا در «او»ست. این تابلو لحظهیِ ملاقاتِ این دو قطب را به تصویر کشیده است؛ جایی که رزم به رقص بدل میشود و تضاد به تکامل میرسد.
ب) کلمه «هو»؛ حجابی که حقیقت است پارچههایی که چهرهی فیگورها را پوشاندهاند، نمادی از «حجابهایِ نوری» هستند. در عرفانِ اسلامی، خداوند پشتِ هفتاد هزار حجاب از نور و ظلمت پنهان است. هنرمند با پوشاندنِ صورتها توسطِ پارچههایی که کلمهی «هو» بر آنها نقش بسته، میگوید که هویتِ فردیِ انسان (چهره) باید محو شود تا هویتِ الهی (هو) آشکار گردد. اینکه کلمه «هو» به صورتِ دایرهوار تکرار شده، ارجاعی است به مفهومِ «ذکر». ذکرِ مدام، حجابی است که از قضا چشمِ باطن را باز میکند. فیگورها با اینکه چشمِ سرشان پوشیده است، اما با تمامِ بدن و جانِ خود در حالِ درکِ حقیقت هستند. آنها دیگر «نمیبینند»، بلکه «میشوند». این همان مقامِ «همه بینم، همه دانم» در شعرِ حزین است؛ مقامی که در آن بیننده، بینایی و دیده شده (عاقل و معقول) یکی میشوند.
ج) تنه ناهـا یاهو؛ ریتمِ آفرینش ترجیعبندِ «تنه ناهـا یاهو» در شعر، یک ریتمِ موسیقیاییِ خاص (ضربآهنگِ خانقاهی) ایجاد میکند که در فرمِ بصریِ تابلو نیز جاری است. «تنه» به معنایِ تن و کالبد است و «یاهو» صدا کردنِ ذات. در هم آمیختنِ این دو در شعر و تصویر، یعنی تن دیگر قفس نیست، بلکه ابزاری است برای تسبیح. در این اثر، رنگهایِ زرد و آبی و طلایی روی پارچهها، نشاندهندهیِ تجلیِ صفاتِ خداوند در کالبدِ انسان است. زرد نمادِ اشراق و نورِ خرد است و آبی نمادِ دریایِ بیکرانِ رحمت. وقتی این دو فیگور در هم میآمیزند، در واقع صفاتِ مختلفِ هستی در حالِ رسیدن به یک نقطه واحد هستند. این تلاقی، همان «نخلِ مراد» است که حزین لاهیجی از آن سخن میگوید؛ نخلِ مرادی که ریشهاش در زمین (عضلات و تن) و سرش در آسمان (پارچههایِ معلق و هو) است.
د) وحدت در کثرت؛ آینه در آینه عبارتِ «چون تو را مینگرم، جمله تو را مینگرم» در این تابلو به زیباترین شکل تفسیر شده است. وقتی مخاطب به تابلو نگاه میکند، به دلیلِ در هم تنیدگیِ شدیدِ اعضا، نمیتواند مرزِ بینِ دو انسان را تشخیص دهد. این «ابهامِ بصری» عامدانه ایجاد شده تا مفهومِ «وحدت» را منتقل کند. در واقع، این دو فیگور آینهی یکدیگرند. هر کدام که به دیگری مینگرد، جز «هو» (او) چیزی نمیبیند. این اثر به ما میگوید که عشق، فرآیندِ تبدیلِ «دو» به «یک» است. «تلاقیِ هو» لحظهای را ثبت کرده است که در آن، ماده (خاکستری) در حالِ کیمیا شدن به نور (طلایی و زرد) است. این تابلو نه یک تصویرِ تزیینی، بلکه یک نقشه برای گم شدن و پیدا شدن در اقیانوسِ بیکرانِ «هو» است؛ جایی که تمامِ رقصهای روان به یک سکوتِ مطلق و پرمعنا ختم میشوند.
۰۴. تکنیکهای اجرا: کیمیاگریِ پیکسل و لایهنگاریِ اثیری
اثر «تلاقیِ هـو» یک دستاوردِ تکنیکال در عرصهیِ نقاشیِ دیجیتالِ پیشرو (Conceptual Digital Painting) است. برخلافِ تصورِ عمومی که هنرِ دیجیتال را محصولِ فیلترهایِ آماده میداند، این اثر حاصلِ هزاران لایهگذاریِ دستی و استفاده از براشهایِ شخصیسازی شده است تا حسی میانِ یک مجسمهیِ رنسانسی و یک نقاشیِ آبسترهیِ مدرن را القا کند.
الف) مدلسازیِ آناتومیک و بافتدهی (Anatomical Texturing): زیرساختِ فیگورها در این اثر، بر پایهیِ مطالعهیِ عمیقِ آناتومیِ بدنِ انسان بنا شده است. هنرمند با استفاده از تکنیکِ Digital Sculpting، ابتدا حجمهایِ عضلانی را به صورتِ سیاه و سفید طراحی کرده تا قدرتِ سایهروشنها (Value) به حداکثر برسد. بافتِ خاکستریِ روی بدنها، صرفاً یک رنگآمیزیِ ساده نیست؛ بلکه با استفاده از تکنیکِ Custom Brushwork، بافتهایی شبیه به سنگِ صیقلخورده یا گچِ خشک شده روی بدنها ایجاد شده است. این کار باعث میشود که وقتی مخاطب از نزدیک به تابلو نگاه میکند، دانهبندیهایِ (Grains) ظریفی را ببیند که به اثر هویتِ فیزیکی و ملموس میبخشد.
ب) شبیهسازیِ سیالیتِ پارچهها (Fabric Simulation Technique): یکی از دشوارترین بخشهای فنی، اجرایِ پارچههایی است که چهرهها را پوشاندهاند. هنرمند برای رسیدن به این سطح از پویایی، از تکنیکِ Dynamic Layering استفاده کرده است. پارچهها به گونهای طراحی شدهاند که گویی در یک میدانِ مغناطیسی یا در میانهیِ یک طوفانِ سماعگونه معلق هستند. نوشتههایِ دایرهوارِ «هـو» روی این پارچهها، با استفاده از تکنیکِ Warping & Mapping، دقیقاً روی چین و شکنهایِ پارچه نشستهاند. این یعنی حروف همگام با خمیدگیِ پارچه، تغییر شکل دادهاند؛ گویی کلمات بخشی از تار و پودِ پارچه هستند، نه تزیینی که بعداً به آن اضافه شده باشد.
ج) مدیریتِ نئون و درخششِ طلایی (Luminous Blending): برای دستیابی به آن زردِ نئونی و درخششِ طلاییِ خاص، از لایههایِ Color Dodge و Linear Light استفاده شده است. این تکنیک باعث میشود که رنگهایِ زرد و طلایی، به جایِ اینکه صرفاً «روشن» باشند، حسی از «تابش» (Glow) را منتقل کنند. این همان نقطهای است که در چاپِ نفیسِ گالری چارگوش، به کمکِ جوهرهایِ مخصوص، باعث میشود تابلو در برابرِ نورِ محیط واکنش نشان دهد و درخششِ پارچهها واقعی به نظر برسد.
د) چاپِ نفیس و پنجرهای رو به هنرِ پارسی: خروجیِ نهاییِ این اثر، روی بومِ کتانِ ماتِ ممتاز (Premium Matte Canvas) با تراکمِ بالا چاپ میشود. استفاده از سیستمِ چاپِ ۱۲ رنگ باعث شده تا طیفهایِ بیپایانِ خاکستری در پسزمینه (که در چاپهای معمولی پلهپله میشوند) به صورتِ یک شیبِ (Gradient) کاملاً نرم و بینقص دیده شوند. این چاپ، با یک لایه وارنیشِ نانو (Nano Coating) پوشانده میشود که علاوه بر محافظت در برابرِ رطوبت و اشعهیِ UV، عمقِ رنگهای سیاه و آبیِ پارچه را چندبرابر میکند.
در واقع، احمد قلیزاده در این اثر، تکنولوژیِ دیجیتال را به خدمتِ «زبانِ بیانِ هنرِ ایران زمین» درآورده است. این تابلو نه فقط یک فایلِ چاپی، بلکه یک مجموعهیِ لایه لایه از نور و بافت است که با چاپِ نفیس، به یک شیءِ هنریِ ماندگار تبدیل شده است تا همان «پنجرهی متفاوت از انتخاب طرح و هنر پارسی» را به خانهی هنردوستان ببرد.
۰۵. راهنمای اختصاصی چیدمان: در قرنطینهیِ نور و سکوت
اثر «تلاقیِ هو» به دلیلِ ترکیببندیِ متمرکز و پسزمینهیِ مینیمال، به دیواری نیاز دارد که اجازه دهد «دیالوگِ میانِ دو فیگور» شنیده شود. این اثر در فضاهایِ مدرن و نئوکلاسیک، مانند یک قلبِ تپنده عمل میکند:
الف) انتخابِ دیوار و پسزمینه: بهترین بستر برای نصبِ این تابلو، دیواری با رنگهایِ خنثی و مات است. رنگهایی مثل «طوسیِ ذغالی»، «سفیدِ گچی» یا حتی «آبیِ نفتیِ تیره». به دلیل وجودِ رنگهای زرد و طلایی در پارچهها، این تابلو روی دیوارهایِ تیره به شدت میدرخشد و کنتراستِ نئونیِ آن خیرهکننده میشود. از نصبِ آن روی دیوارهایی با کاغذدیواریِ گلدار یا شلوغ خودداری کنید؛ چرا که جزئیاتِ خوشنویسیِ «هو» در شلوغیِ محیط گم میشود.
ب) مبلمان و متریالهایِ همنشین: این اثر با مبلمانی که خطوطِ منحنی و نرم دارند (مانند مبلهایِ راحتیِ مدرن) یا کاناپههایی با پارچههای مخملِ تیره، هارمونیِ عجیبی ایجاد میکند. به دلیل فیگورهایِ عضلانی و حسِ قدرتِ موجود در کار، استفاده از اکسسوریهایِ فلزی (برنز یا استیلِ دودی) و میزهایِ سنگی (مرمرِ سیاه) در محیط، با روحِ اثر همخوانی دارد. این تابلو دقیقاً همان جایی میدرخشد که متریالهایِ «سخت» (سنگ و فلز) با متریالهای «نرم» (پارچه و مخمل) ملاقات میکنند.
ج) سناریویِ نورپردازی (حیاتیترین بخش): برای این تابلو، نورپردازی نباید تخت و یکنواخت باشد. از نورهایِ نقطهای (Spotlight)استفاده کنید که با زاویهیِ ۴۵ درجه مستقیماً رویِ «پارچههایِ رنگی» بتابد. این کار باعث میشود سایهروشنهایِ عضلاتِ خاکستری عمیقتر به نظر برسند و نوشتههای طلاییِ روی پارچه، حالتی سهبعدی و برجسته پیدا کنند. اگر امکان دارد، از نورِ گرم (آفتابی) استفاده کنید تا زردیِ پارچهها حسِ «نورِ خورشید در خلاء» را تداعی کند.
د) مکانِ ایدهآل در منزل:
-
سالنِ پذیرایی اصلی: به عنوانِ نقطه کانون (Focal Point) بالایِ کاناپه مرکزی.
-
فضایِ مدیتاسیون یا کتابخانه: به دلیلِ محتوایِ عرفانی و ذکرِ «یاهو»، این اثر اتمسفری سرشار از تمرکز و آرامشِ درونی ایجاد میکند.
-
دیوارِ انتهایِ راهرو: جایی که بیننده ناگهان با ابهتِ فیگورها روبرو شود و حسِ «ورود به یک فضای رویایی» را تجربه کند.
۰۶. تأثیرِ روانشناختی: رقصِ سایهها در آستانهیِ آگاهی
اثر «تلاقیِ هو» فراتر از یک چیدمانِ بصری، یک «درمانگریِ تصویری» است. این تابلو مخاطب را در وضعیتی میانِ «تعلیق و تمرکز» قرار میدهد. از منظر روانشناسیِ تحلیلی (یونگی)، دو فیگورِ در هم تنیده، نمادِ «آنیما و آنیموس» یا همان بخشهایِ متضادِ وجودِ انسان هستند که در حالِ رسیدن به یک صلحِ درونیاند.
الف) القایِ قدرت و تابآوری: دیدنِ فیگورهایِ عضلانی و ورزیده، به صورتِ ناخودآگاه حسِ «توانمندی» و «ثبات» را در بیننده تقویت میکند. خاکستریِ سنگگونهیِ بدنها، روان را به سمتِ مفهومِ «پایداری» سوق میدهد. در دنیایِ پرآشوبِ امروز، این اثر مانندِ یک لنگر عمل میکند؛ به بیننده یادآوری میکند که کالبدِ انسانی، ظرفِ بزرگی برایِ تحملِ فشارهایِ هستی است.
ب) رهایی از خودِ کاذب (چهره): پوشانده شدنِ چهرهها توسطِ پارچههایِ سیال، یک محرکِ روانی برای «فرار از قضاوت» است. وقتی چهرهای وجود ندارد، بیننده به جایِ تمرکز بر هویتِ فردی، بر روی «حرکت» و «معنا» متمرکز میشود. این موضوع باعثِ کاهشِ اضطرابهایِ ناشی از هویتطلبی شده و ذهن را به سمتِ یک «منِ متعالی» هدایت میکند. کلمهی «هو» که بر این پوششها نقش بسته، به عنوانِ یک مانترا (Mantra) بصری عمل کرده و ضربآهنگِ تنفسِ بیننده را با ریتمِ آرامِ دایرهها هماهنگ میکند. حضورِ این تابلو در محیطِ کار یا استراحت، فضایی برای «تخلیهیِ فکری» و رسیدن به سکوتِ درونی فراهم میآورد.
۰۷. شناسنامه اثر: کتیبهیِ هو و من هو
این بخش، سندِ اعتبار و اصالتِ هنریِ اثری است که توسطِ احمد قلیزاده با نگاهی اساطیری و تکنیکی مدرن خلق شده است. هر بند از این شناسنامه، گواهی بر نفاست و ارزشِ موزهایِ این اثر در مجموعهیِ گالری چارگوش است.
هویتِ هنری و مفهومی:
-
نام اثر: تلاقیِ هو (در هم آمیختنِ جان و جهان)
-
خالق و طراح: احمد قلیزاده (بنیانگذارِ سبکِ نوینِ اورینتال دیجیتال)
-
مجموعه: لامتناهی از نور - گالری چارگوش (با بیش از یک دهه سابقهیِ خلقِ آثارِ فاخر)
-
منبعِ الهام: اشعارِ عارفانهیِ حزین لاهیجی و فلسفهیِ وحدتِ وجود.
-
سبک: اکسپرسیونیسمِ انتزاعیِ فیگوراتیو (Figurative Abstract Expressionism).
مشخصاتِ فنی و کیفیتِ ساخت:
-
تکنیک: طراحیِ دیجیتالِ لایهمحور با براشهایِ بافتیِ اختصاصی.
-
نوع چاپ: چاپِ نفیسِ ۱۲ رنگ (Fine Art Giclée) با غلظتِ بالایِ رنگدانههایِ معدنی.
-
بسترِ چاپ: بومِ کتانِ طبیعی (Natural Cotton Canvas) با بافتِ ریز جهتِ نمایشِ حداکثریِ جزئیاتِ آناتومیک.
-
پایداری: مقاوم در برابرِ اشعهیِ ماورایِ بنفش (UV Resistant) با ضمانتِ ثباتِ رنگ برایِ چندین نسل.
-
ویژگیِ انحصاری: تلفیقِ فضایِ لامتناهیِ خاکستری با درخششِ نئونیِ زرد و طلایی که پنجرهای متفاوت به هنرِ پارسی میگشاید.