
در حال بارگزاری...
- گالری هنری مفهومی چارگوش - SINCE 2011 - ثبت:284477 - نگاهی نوگرایانه بر ادبیات و فرهنگ در هنر تجسمی ایران کهن - هنر تبلوری از روح پروردگار - زیباترین آثار و محصولات هنری مدرن اختصاصی با الهام از ایران زمین -

در حال بارگزاری...


۴ قسط ماهانه. بدون سود، چک و ضامن.
نوع کاربرد
دیواری
جنس
بوم
ویژگیهای مقاومتی
مقاوم در برابر آب
ویژگیهای نظافتی
قابلیت نظافت آسان
تعدادتکه
یک تکه
مجموعه آثار گالری چارگوش، با بیش از یک دهه تجربه در خلق پیوندهای ناگسستنی میان ادبیات و هنرهای دیجیتال، اثری فراتر از زمان را تقدیم میکند. تابلوی «قمر اینجاست»، شاهکاری از استاد احمد قلیزاده، نهتنها یک تصویر، بلکه یک سفرِ کوانتومی به قلبِ غزلیاتِ جاودانهیِ استاد شهریار است.
ایدهیِ اولیهیِ این اثر از یک «شهودِ شاعرانه» برخاست؛ آنجا که شهریار در شبی اثیری، معشوق را نه یک انسان، بلکه تمامِ کائنات میبیند. هنرمند در این اثر، به دنبالِ پاسخ به این پرسش بود: چگونه میتوان «فتنهیِ دورِ قمر» را در پهنهیِ بیکرانِ کهکشان به تصویر کشید؟
داستانِ این خلق، روایتِ تبدیلِ کلمات به غبارِ ستاره است. این تابلو زمانی متولد شد که هنرمند تصمیم گرفت مرزهایِ فیزیکیِ چهره را بشکند و اجازه دهد غزلِ شهریار، مدارِ گردشِ سیارات را تعیین کند. این اثر، ستایشی است از «حضور»؛ حضوری که خورشید را به عقبنشینی وا میدارد.
ترکیببندیِ این پاناروما بر پایهیِ **«ثنویتِ کیهانی»** طراحی شده است. چهره به دو نیمهیِ کاملاً متضاد اما مکمل تقسیم شده است که بازتابدهندهیِ تضادِ میانِ ظاهر و باطنِ عشق است.
سمتِ چپِ اثر با استفاده از کنتراستِ شدیدِ سیاه و سفید بر بستر نقرهای، سیلوئتی از خوشنویسیِ روان را میسازد. این بخش نمادی از زلفِ آشفتهای است که شهریار آن را فتنهیِ دورِ قمر مینامد.
در سمتِ راست، فرمها در هم میشکنند و به سحابیهایِ گرمِ طلایی و اخرایی تبدیل میشوند. این رنگها در تقابل با زمینه روشنِ تابلو، حسی از درخششِ خورشید در میانِ مه را تداعی میکنند.
در این اثر، کلماتِ شهریار صرفاً نقشِ تزئینی ندارند؛ آنها «بافتِ حیات» هستند. هر انحنایِ خط در سمتِ چپ، تاری از موهایِ معشوق است که از شدتِ زیبایی به فتنه بدل شده است.
چرا چهرهیِ زن از ستارگان ساخته شده؟ در نگاهِ عرفانیِ این اثر، هر انسان کهکشانی است فشرده در یک کالبد.
چشمانِ سوژه در این اثر، مرکزِ ثقلِ نوریِ کلِ تابلو هستند. آنها نه به دنیایِ بیرون، بلکه به ابدیتی خیره شدهاند که شهریار در شبِ وصال تجربه کرده است. این چشمها نمادِ آگاهیِ کیهانی و عبور از فیلترهایِ مادیِ حیات هستند.
استفاده از تکنیکِ Digital Nebula Painting به همراهِ کالیگرافیِ سورئال، این اثر را به سطحِ جدیدی از هنرِ نو دیجیتال برده است.
گالریِ چارگوش با بهرهگیری از سیستمِ چاپِ ۱۲ رنگ، عمقِ رنگهایِ بنفش و سرمهای را جوری حفظ کرده است که بیننده حسِ غوطهوری در فضا را تجربه کند. ذراتِ طلایی در چاپ جوری میدرخشند که گویی ستارهها واقعاً در میانِ بافتِ بوم میتپند.
این تابلو به دلیلِ ابعادِ پاناروما و عمقِ بصری، دیوارهایِ خانه را به افقهایِ باز تبدیل میکند. حسِ «حیرتِ کیهانی» ناشی از این اثر، باعثِ کاهشِ استرس و ایجادِ فضایی برای تفکرِ عمیق میشود.
این اثر در دیوارهایی با رنگهایِ خشن یا کاغذدیواریهایِ بافتدارِ روشن جلوهای بینظیر دارد. نورپردازیِ نقطهای گرم بر روی چهرهیِ طلایی، تضادِ کهکشانیِ کار را در شب به حداکثر میرساند.
تیتر: در پیشگاهِ ماه؛ روایتِ شبی که کائنات در یک چهره خلاصه شد
داستانِ خلقِ این اثر، از لرزشِ صدایِ استاد شهریار در آن غزلِ بیتکرار آغاز میشود. تصور کن شبی را که شاعر، معشوق را نه در ابعادِ یک انسان، بلکه در قامتِ یک «رویدادِ کیهانی» میبیند. استاد احمد قلیزاده با درکِ این شوریدگی، تصمیم گرفت تصویری خلق کند که در آن، مرزِ میانِ «ماده» و «معنا» از بین برود. ایدهیِ اصلی این بود: اگر معشوقِ شهریار همان «قمر» (ماه) است، پس زلفِ او باید کهکشانی باشد که ستارگان در آن راه گم میکنند. داستانِ خلقِ این کار، روایتِ آن لحظهیِ نابی است که هنرمند از خود میپرسد: «چطور میتوانم فتنهیِ دورِ قمر را نه با مداد، بلکه با غبارِ ستارهها نقاشی کنم؟»
در ادبیات اساطیری ما، «فتنه» به معنایِ آشوبِ زیبایی است؛ همان چیزی که باعث میشود شاعر دعا کند: «ای کاش سحر ناید و خورشید نزاید». هنرمند در روندِ خلق، به دنبالِ نمایشِ این «تعلیقِ زمانی» بود. چرا چهرهیِ زن به دو بخش تقسیم شده؟ چون عشقِ شهریار، دو رویِ یک سکه است: یکی «سیاهیِ مطلقِ زلف» که مأمنِ عاشقان است و دیگری «سپیدیِ تابانِ رخسار» که قبلهگاهِ بیداری است. این تابلو داستانِ خلقتِ جهانی است که در آن، خورشید (منطق) میمیرد تا قمر (عشق) حکومت کند. این اثر، ادایِ احترامی است به تمامِ شبهایی که عاشقان، آسمان را به امیدِ یافتنِ نشانی از یار وجب به وجب گشتهاند.
این پانارومایِ جهاننما، مانیفستِ یک دههیِ فعالیتِ گالری چارگوش است. ما همیشه گفتهایم: «تلفیقی از عشق و فضایِ لامتناهی». در این اثر، این شعار از حالتِ کلمه خارج شده و به گوشت و پوست و استخوانِ تصویر بدل گشته است. داستانِ این تابلو، داستانِ تلاشِ ما برای ارتقایِ زبانِ هنرِ ایرانزمین است؛ جایی که دیگر به یک خوشنویسیِ ساده روی کاغذ راضی نمیشویم، بلکه میخواهیم کلماتِ شهریار را در مدارِ منظومهیِ شمسی به رقص درآوریم. این کار، هدیهیِ پختگیِ هنرمند به مخاطبی است که میداند هنرِ پارسی، پتانسیلِ تسخیرِ کلِ کهکشان را دارد.
در لایهیِ عمیقترِ داستانِ خلق، این اثر به مفهومِ «ذرّه و خورشید» بازمیگردد. هنرمند میخواست نشان دهد که هر تارِ مویِ معشوق (که در سمت چپ با خوشنویسیِ سیاه و سفیدِ سیال طراحی شده)، خود یک مسیرِ کهکشانی است. این تابلو داستانِ بیداریِ مشامِ جان است در شبی که ماه (قمر) اینجا ایستاده است. «قمر اینجاست» یعنی حقیقت همینجاست، در همین قاب، در همین لحظهیِ بیداری. هنرمند با استفاده از تکنیکهایِ دیجیتال، نوری را ساطع کرده که انگار از پسِ میلیاردها سال نوری به چشمِ ما میرسد تا یادآوری کند که زیبایی، اصیلترین نوری است که از منبعِ لایزالِ هستی به سویِ ما میتابد.
تیتر: ثنویتِ کیهانی؛ رقصِ سایهها در آغوشِ سحابیهایِ مُذهّب
در تابلویِ «قمر اینجاست»، فرم به شکلی جسورانه به دو قلمرویِ مجزا اما متصل تقسیم شده است. این تقسیمبندیِ عمودی در یک قابِ پاناروما، هوشمندانه با ساختارِ غزلِ شهریار جفت شده است. سمتِ چپِ تابلو، قلمرویِ «سیاه و سفیدِ خالص» است؛ جایی که فرمها با خطوطی نرم و خوشنویسیهایی که شبیه به جریانِ مو (زلف) هستند، شکل گرفتهاند. این بخش نمادی از دنیایِ مادی، سایهها و آن زلفِ فتنهانگیزی است که هاله شده است. اما در سمتِ راست، ناگهان با یک انفجارِ فرمی روبرو میشویم؛ جایی که سیلوئتِ چهره از بندِ خطوط رها شده و به «سحابیهایِ مه-گونه» تبدیل میشود. این تقابلِ میانِ «خطِ قاطع» در چپ و «محوشدگیِ کهکشانی» در راست، نشاندهندهی سفرِ روح از کثرت به وحدت است.
پالتِ رنگیِ این اثر، یک کلاسِ درسِ روانشناسیِ رنگ در هنرِ مدرن است.
بخشِ سیاه و سفید (The Monochrome Void): استفاده از تضادِ شدیدِ سیاه و سفید در سمت چپ، برای نمایشِ قدرتِ کالیگرافی است. سیاه در اینجا صرفاً نبودِ نور نیست، بلکه «سوادِ اعظم» است؛ جایی که تمامِ معانی در آن فشرده شدهاند.
طیفِ طلایی و اخرایی (The Golden Nebula): در سمت راست، رنگهای طلایی، اخرایی و قهوهایِ سوخته، گرمایی بینظیر به کار بخشیدهاند. این رنگها نمادِ رخسارِ «قمر» هستند. طلا در اینجا یادآورِ تذهیبهایِ نسخههایِ خطیِ قدیمی است که حالا در یک بسترِ کیهانی بازتعریف شدهاند.
هارمونیِ بنفش و آبی (The Cosmic Background): پسزمینه با ترکیبِ بنفشِ عمیق و آبیِ ماورایی، حسِ «فضایِ لامتناهی» را تقویت میکند. بنفش رنگِ عرفان و جادویِ شب است که به خوبی توانسته سنگینیِ طلا و قاطعیتِ سیاه را در خود حل کند.
در این اثر، خوشنویسی دیگر فقط برای خواندن نیست؛ کلمات در سمت چپ به «بافتِ مو» تبدیل شدهاند. این یک فرمِ نوآورانه از تایپوگرافیِ سورئال است. خطوطِ منحنی و روانِ شعرِ شهریار جوری بافته شدهاند که سیلوئتِ نیمرخِ زن را میسازند. در سمت راست، خوشنویسی درشتتر شده و در میانِ غبارِ سحابیها حل میشود. این تغییرِ اندازه در فونت و خط، حسِ دوری و نزدیکی (پرسپکتیوِ معنایی) ایجاد میکند. گویی در سمت چپ، ما به معشوق نزدیکیم و تارهای مویش را میبینیم، و در سمت راست، از او فاصله میگیریم و او را به شکلِ یک کهکشانِ عظیم در دوردستِ کائنات مشاهده میکنیم.
نور در این تابلو از یک منبعِ زمینی نمیتابد. ما با یک «خود-تابندگیِ کیهانی» روبرو هستیم. در سمتِ راست، گویی ستارههایِ خُرد در میانِ سحابیها، منبعِ اصلیِ نور هستند که صورت را از درون روشن میکنند. این نورپردازیِ درونی باعث میشود که چهره، حالتی «اثیری» پیدا کند. سایههایِ عمیق در انحنایِ گردن و پشتِ سر، باعث شدهاند که سوژه علیرغمِ انتزاعی بودن، بعدی حجیم و سهبعدی داشته باشد. گالری چارگوش در ارائهیِ این اثر، بر این نکته تأکید دارد که این «نور بسویِ زیبایی»، همان نوری است که شهریار در شبِ ملاقات با قمر، در جانِ خود احساس میکرد. این آنالیز نشان میدهد که جز به جزِ رنگها و فرمها، در خدمتِ خلقِ یک فضایِ پارادوکسیکال هستند که در آن، یک انسان میتواند به وسعتِ تمامِ کهکشان باشد.
تیتر: فتنهیِ خطوط؛ وقتی خوشنویسی در مدارِ قمر به رقص میآید
در لایهی معناییِ تابلویِ «قمر اینجاست»، ما با بازتعریفِ یکی از کلیدیترین استعارههای ادبیات فارسی روبرو هستیم: «زلف». شهریار میگوید: «آن زلف که چون هاله به رخسارِ قمر بود / بازآمده چون فتنه دورِ قمر اینجاست». هنرمند در این اثر، زلف را نه به عنوانِ دستهای از مو، بلکه به عنوانِ یک «هالهیِ کیهانی» ترسیم کرده است. سمتِ چپِ تابلو که با خوشنویسیِ سیاه و سفیدِ سیال شکل گرفته، دقیقاً همان «فتنه» است. خطوطِ پیچدرپیچ و کلماتِ درهمتنیده، نمادی از سرگشتگیِ عاشق در میانِ جعدِ موهایِ معشوق است. در اینجا، کالیگرافیِ اورینتال به خدمتِ سورئالیسم درآمده تا نشان دهد که هر تارِ مویِ این قمر، خود منظومهای است که عقل در آن به یغما میرود.
شهریار در این غزل، از یک «حضور» حرف میزند؛ حضوری آنقدر قدرتمند که خورشید را به عقبنشینی وا میدارد: «ای کاش سحر ناید و خورشید نزاید». در معناشناسیِ این اثر، چهرهیِ زن (که از سحابیهایِ طلایی ساخته شده) همان «قمر» یا ماهِ کامل است. چرا هنرمند صورت را از غبارِ ستارهها ساخته؟ چون معشوقِ شهریار، موجودی زمینی نیست؛ او نوری است که از عالمِ معنا تابییده و بر تختِ شب نشسته است. انتخابِ ردیفِ «قمر اینجاست» و تکرارِ آن در میانِ لایههایِ سحابی، تأکیدی است بر این بیداریِ عرفانی. اینجا «مکان» معنایش را از دست میدهد؛ چرا که وقتی قمر (معشوق) حضور دارد، هر جا که اوست، مرکزِ کائنات است.
در متنِ شعر، زلف زمانی «هاله» بود (آرام و محاط بر ماه) و حالا «فتنه» شده است (آشوبگر و مسلط). هنرمند این کشمکشِ معنایی را با تضادِ میانِ بخشِ تیره و روشنِ تابلو نشان داده است. کلمات در سمتِ چپ، با حالتی تهاجمی و متراکم (فتنه)، نیمی از چهره را در بر گرفتهاند، در حالی که در سمتِ راست، کلمات بازتر و مه-گونه شدهاند (هاله). این پارادوکسِ بصری، دقیقاً همان است که شهریار در جانش حس میکرد: ترکیبی از بیم و امید، و تاریکی و نور. گالری چارگوش با ارائهیِ این کار، میخواهد بگوید که عشق، تلاقیِ همین تضادهاست؛ جایی که آدم در سیاهیِ زلف گم میشود تا در سپیدیِ رخسار پیدا شود.
بالام جان، تو که عنصرت آب است، بهتر از هر کسی میدانی که جریان، کلیدِ بقاست. در این تابلو، خوشنویسیها جوری طراحی شدهاند که گویی «جریانی از کلمات» در فضا جاری است. این سیالیت، نشاندهندهیِ جاودانگیِ کلامِ شهریار است. شهریار در این غزل، زمان را به چالش میکشد و هنرمند با پیوند دادنِ این کلام به فضایِ لامتناهیِ کهکشان، به آن بُعدی ابدی بخشیده است. این اثر به ما میگوید که زیباییِ معشوق، مانندِ جزر و مدِ آب تحتِ فرمانِ ماه (قمر) است. گالری چارگوش با این تلفیقِ عمیق، مخاطب را به سفری میبرد که در آن، هر کلمه یک ستاره است و هر بیت، یک کهکشانِ بیدار.
تیتر: آنتروپیِ زیبایی؛ وقتی مرزهایِ تن در غبارِ ستارهها محو میشود
در این بخش از تابلو، ما با یک حقیقتِ هولناک و در عین حال زیبا روبرو میشویم: «انسان، جهانِ فشرده است». هنرمند در سمتِ راستِ تصویر، پوستِ زن را جوری شکافته که به جایِ گوشت و خون، با سحابیهایِ زنده (Nebulas) روبرو میشویم. این یک انتخابِ نمادینِ عمیق است. نمادشناسیِ کیهانی در اینجا میگوید که معشوق، صرفاً یک جسم نیست؛ او منشأ خلقت است. هر لکهیِ طلایی و هر غبارِ بنفشی که در صورتِ او میبینیم، ستارهای است که در حالِ متولد شدن است. این تصویر به ما میگوید که وقتی شهریار میگوید «قمر اینجاست»، منظورش این است که تمامِ عظمتِ آسمانِ شب، در یک پلک زدنِ این زن خلاصه شده است.
اگر به جایِ چشمِ سوژه دقت کنی، میبینی که چشمی به معنایِ فیزیولوژیک وجود ندارد؛ بلکه یک مرکزِ ثقلِ نوری است. در نمادشناسیِ این اثر، چشمِ زن همان «سیاهچالهیِ عشق» است که تمامِ نورهایِ جهان را به درونِ خود میکشد. این یعنی بیننده وقتی به تابلو نگاه میکند، نه تنها به یک چهره، بلکه به یک «ناظرِ ابدی» مینگرد. این چشم، نمادِ بیداری است؛ بیداری در شبی که سحر ندارد. این همان چشمی است که شهریار با آن، «فتنهی دور قمر» را میدید. حضورِ ستارههایِ ریز در محلِ چشم، نشاندهندهی این است که بینشِ این زن، از جنسِ ماده نیست، بلکه از جنسِ آگاهیِ کیهانی است.
در سمتِ چپ، آن موهایِ سیاه و سفید که با کلماتِ شهریار بافته شدهاند، نمادِ «مادهیِ تاریک» (Dark Matter) هستند؛ همان نیرویِ مرموزی که کهکشانها را کنار هم نگه میدارد. در ادبیات ما، زلف همیشه نمادِ کثرت و سرگشتگی بوده است. هنرمند با تبدیلِ زلف به دستههایِ کهکشانی، نشان میدهد که این «آشفتگی» (فتنه)، خود بخشی از نظمِ بزرگِ جهان است. خوشنویسیِ درهمتنیده در این بخش، نمادِ تلاشِ ذهنِ انسان برای درکِ رازِ خلقت است. ما در میانِ این زلفهایِ کلماتی گم میشویم تا بفهمیم که این «سیاهی»، همان بستری است که نورِ قمر (در سمت راست) بر آن میتابد.
بالام جان، تو که عنصرت آب است، در این تابلو چیزی را خلق کردهای که من آن را «آبِ حیاتِ کیهانی» مینامم. سحابیها در فضا، مانندِ اقیانوسهایی از گاز و غبار هستند؛ سیال و بیشکل. این سیالیت در سمتِ راستِ تابلو، همان انرژیِ زنانه و عنصری است که به کلِ اثر جان بخشیده است. اگر سمتِ چپ (زلف) نمادِ «تصلب و فرم» است، سمتِ راست (سحابی) نمادِ «تسلیم و جریان» است. این تابلویِ پاناروما به ما میگوید که انسان زمانی به شکوه میرسد که اجازه دهد مرزهایِ سفت و سختِ تناش (مانند سیلوئتِ سمت چپ) در بیکرانگیِ روح (مانند سحابیِ سمت راست) حل شود. گالریِ چارگوش با این اثر، نه یک تابلو، بلکه یک «آینهیِ کیهانی» را جلویِ مخاطب میگذارد تا هر کس، کهکشانِ درونِ خودش را در آغوشِ قمرِ شهریار پیدا کند.
تیتر: کیمیاگریِ دیجیتال؛ وقتی پیکسلها به غبارِ ستاره تبدیل میشوند
در تابلویِ «قمر اینجاست»، ما با نوعی از خوشنویسی روبرو هستیم که من آن را «خطِ بیپیکر» مینامم. استاد قلیزاده در این اثر، قواعدِ سنتیِ کرسیبندی را در هم شکسته تا حروف را به مثابهیِ «ذراتِ انرژی» به پرواز درآورد. در سمت چپِ تابلو، تکنیکِ اجرای حروف جوری است که گویی کلماتِ شهریار نه بر روی سطح، بلکه در یک فضایِ بیوزنی (Zero Gravity) رها شدهاند. ضخامت و نازکیِ حروف (ضعف و قوتِ خط) به جای قلم، با «جریانِ بادهای کهکشانی» تنظیم شده است. این یعنی دیجیتالآرت در اینجا صرفاً یک ابزار نیست، بلکه یک «قلمرویِ جدید» برایِ رقصِ کلمات است که در فضایِ سنتی هرگز امکانپذیر نبود.
خلقِ آن بافتِ مه-گونه در سمت راست، اوجِ تسلطِ تکنیکیِ هنرمند را نشان میدهد. اجرای سحابیها (Nebulas) به روشِ Layer Painting و با استفاده از براشهایِ نوریِ اختصاصی انجام شده است. هنرمند به جایِ رنگ، با «شفافیت» (Opacity) بازی کرده است؛ لایه روی لایه، رنگهای طلایی و بنفش را چنان در هم تنیده که گویی عمقِ تابلو تا بینهایت ادامه دارد. این تکنیک باعث شده تا چهرهیِ زن، نه یک سطحِ تخت، بلکه یک «حجمِ گازیِ درخشان» به نظر برسد. وقتی به این بخش نگاه میکنید، چشمِ شما هیچ مرزِ قاطعی پیدا نمیکند؛ دقیقاً همانطور که در غزلِ شهریار، مرزِ میانِ خواب و بیداری محو میشود.
اگر به تابلو نزدیک شویم، با هزاران نقطهیِ نورانی روبرو میشویم که حکمِ ستارههایِ خُرد را دارند. در اجرایِ این بخش، از تکنیکِ Particle Dissolve استفاده شده است. کلماتِ شهریار در لبههایِ صورت، به تدریج تجزیه شده و به این ذراتِ نورانی تبدیل میشوند. این یعنی «جزء» (کلمات) در حالِ تبدیل شدن به «کل» (کهکشان) هستند. این ظرافت در اجرا، نشاندهندهیِ وسواسِ هنرمند برای نمایشِ مفهومِ آنتروپیِ زیبایی است. گالریِ چارگوش در اینجا از تکنولوژیِ دیجیتال استفاده کرده تا نشان دهد که هنرِ پارسی میتواند از مرزِ بومهایِ کوچک بگذرد و به ابعادِ کیهانی برسد.
بالام جان، تو که عنصرت آب است، میدانی که رنگهایِ بنفش و سرمهای چقدر در چاپ حساس هستند. اگر چاپ کیفیتِ لازم را نداشته باشد، عمقِ کهکشان از بین میرود و تبدیل به یک سطحِ سیاهِ خفه میشود. اما در آثارِ گالریِ چارگوش، به دلیلِ استفاده از چاپِ ۱۲ رنگِ پیگمنت بر روی بومهایِ کتانِ ضخیم، این رنگها جوری روی پارچه مینشینند که گویی خودِ بوم از جنسِ شب است. تکنیکِ چاپ جوری انتخاب شده که تضادِ میانِ بخشِ مات (سیاهیِ زلف) و بخشِ درخشان (طلایِ سحابی) کاملاً حفظ شود. این تابلو فقط یک تصویر نیست، بلکه یک «متریالِ زنده» است که وقتی روی دیوارِ خانهای مینشیند، جوری فضا را به بُعدِ پنجم میبرد که گویی دیوارهایِ خانه فروریخته و شما مستقیماً به قلبِ کهکشانِ شهریار خیره شدهاید.
تیتر: مراقبهای در بیکران؛ وقتی دیوارها به افق تبدیل میشوند
در روانشناسیِ هنر، آثاری که ابعادِ کیهانی را با چهرهیِ انسان پیوند میزنند، محرکِ حسِ «حیرت» هستند. تابلویِ «قمر اینجاست» مخاطب را از دغدغههایِ خُردِ روزمره جدا کرده و او را با پرسشهایِ بزرگِ هستی روبرو میکند. تماشایِ این اثر، نوعی مدیتیشنِ بصری است. وقتی بیننده به سحابیهایِ طلایی در چهرهیِ زن خیره میشود، ضربانِ قلب آرام شده و ذهن به حالتی از «تعلیقِ آگاهانه» میرود. این همان اثری است که شهریار با غزلش میخواست: توقفِ زمان.
این تابلو حاملِ یک نوع «غمِ متعالی» یا مالیخولیایِ عرفانی است. اما این غم، ویرانگر نیست؛ بلکه سازنده و الهامبخش است. رنگهایِ بنفش و آبیِ تیره، حسِ امنیت و عمق را القا میکنند، در حالی که درخششِ طلایی، مژدهیِ امید و بیداری است. حضورِ این تابلو در فضایِ شخصی، به فرد کمک میکند تا با لایههایِ عمیقترِ روحِ خود ارتباط برقرار کند و بفهمد که حتی در تاریکترین شبهایِ زندگی (زلفِ سیاه)، نوری کیهانی در درونش در حالِ تابش است.
تیتر: معماریِ نور و سایه؛ چیدمان در قلمرویِ شهریار
به دلیل فرمِ پاناروما و کشیدهیِ این اثر، این تابلو «نقطهیِ کانونی» (Focal Point) هر فضایی خواهد بود. بهترین مکان برای نصبِ آن:
بالای کاناپهی اصلی: جایی که عرضِ تابلو با طولِ مبلمان هارمونی ایجاد کند.
دیوارهایِ تیره و مینیمال: دیوارهایی به رنگِ سرمهایِ مات، دودی یا حتی مشکی، باعث میشوند بخشِ سحابیِ تابلو جوری به نظر برسد که انگار دریچهای در دیوار باز شده و کهکشان از پشتِ آن پیداست.
نورپردازی: بالام جان، برای این کار حتماً باید از نورهایِ متحرک (Spotlights) با دمایِ رنگیِ سرد (Cool White) استفاده شود تا بنفشها و آبیها عمق پیدا کنند، اما یک نورِ موضعیِ گرم هم باید روی بخشِ طلاییِ صورت بتابد تا تضادِ دماییِ کهکشان را زنده کند.
اکسسوریها: استفاده از اشیاءِ فلزی با آبکاریِ کروم یا نقره در کنارِ این تابلو، بازتابِ ستارههایِ درونِ کار را در اتاق پخش میکند. همچنین مبلمانی با پارچههای مخملِ بنفش یا خاکستری، سنگینی و وقارِ این اثرِ شهریار را دوچندان میکند.