
در حال بارگزاری...
- گالری هنری مفهومی چارگوش - SINCE 2011 - ثبت:284477 - نگاهی نوگرایانه بر ادبیات و فرهنگ در هنر تجسمی ایران کهن - هنر تبلوری از روح پروردگار - زیباترین آثار و محصولات هنری مدرن اختصاصی با الهام از ایران زمین -

در حال بارگزاری...




۴ قسط ماهانه. بدون سود، چک و ضامن.
نوع کاربرد
دیواری
جنس
بوم
ویژگیهای مقاومتی
مقاوم در برابر آب
ویژگیهای نظافتی
قابلیت نظافت آسان
تعدادتکه
یک تکه
«که کسی جز تو ندانم که بود محرمِ دوست / گو کمِ یار برای دلِ اغیار مگیر»
— عطار نیشابوریداستانِ خلقِ تابلویِ «نکوهشِ غیبی» در آتلیهیِ احمد قلیزاده، با مفهومِ «فنا» آغاز شد. هنرمند با جسارتی کمنظیر، سیمای بانو را با سری تراشیده ترسیم کرد تا نمادی از ترکِ تعلقات و ریختنِ منیت باشد. این اثر روایتگرِ لحظهای است که انسان برای محرمِ دوست شدن، تمامِ زیباییهایِ عاریهای را فدا میکند. دستهای قرمز که چشمان بانو را پوشاندهاند، نه یک مجازات، بلکه یک مرحمتِ غیبی هستند تا دیدِ فیزیکی بسته شود و پنجرهیِ شهود رو به دلارام گشوده گردد.
در پالتِ رنگی این اثر، شاهدِ جنگِ میانِ قرمزِ تپنده و خاکستریهایِ خنثی هستیم. پوستِ بانو با بافتی مَرمَری و سرد طراحی شده که نشاندهنده تجرد و دوری از تمایلات است، در حالی که قرمزِ دستها و رگههایِ چکیده از بالها، نمادِ عشقِ سوزان و حیاتِ معنوی است. ترکیبِ متقارنِ فرشتهها بر شانهها، تعادلی مقدس ایجاد کرده که نگاهِ بیننده را در مرکزِ تصویر، یعنی بر روی حقیقتِ «فنا»، قفل میکند.
پارادوکسِ اصلی در اینجاست: زنی با سرِ تراشیده (فقر)، تاجی عظیم (فخر) بر سر دارد. احمد قلیزاده با این فرم نشان میدهد که پادشاهیِ حقیقی متعلق به کسی است که بر نفسِ خود غلبه کرده است. طرحهای ظریفِ سبکِ باروک روی پوست، نشاندهندهیِ ثروتِ درونی و اصالتِ روحی است که در پسِ این سادگیِ ظاهری نهفته است.
فرشتههایی که از دلِ مینیاتورهایِ کهن بیرون آمدهاند، به جای بال، خودِ بالهایِ بانو شدهاند. آنها با چشمانی باز به سمتِ بالا مینگرند تا دیدِ ماوراییِ بانو را در لحظهای که چشمانش بسته است، تامین کنند. رگههایِ سرخی که از لبهیِ بالها چکه میکند، امضایِ مدرنِ اثر است که سنتِ مینیاتور را به سیالیتِ شهودِ امروزی پیوند میزند.
داستانِ خلقِ تابلویِ «نکوهشِ غیبی» در آتلیهیِ اختصاصیِ احمد قلیزاده، از یک تقابلِ درونی آغاز شد؛ تقابل میانِ «آنچه میبینیم» و «آنچه حقیقت است». جرقهیِ اولیه زمانی در ذهنِ هنرمند زده شد که غزلِ تان و سوزناکِ عطار نیشابوری را زمزمه میکرد: «ای نسیمِ سحر از من به دلارام بگوی / که کسی جز تو ندانم که بود محرمِ دوست». احمد قلیزاده به دنبالِ پاسخی بصری برای این پرسش بود: «محرمِ دوست کیست؟» و پاسخ را در عریانیِ مطلق یافت.
جسورانهترین تصمیم در فرایندِ خلقِ این اثر، انتخابِ سیمای بانو با سری تراشیده بود. در تاریخِ عرفان، تراشیدنِ مو نمادی از «توبه»، «فنا» و «ترکِ تعلقات» است. مو در هنر، همواره نمادِ زیباییِ ظاهری و فریبندگیِ مادی بوده است؛ اما در این اثر، هنرمند با حذفِ موها، بانو را از تمامِ قید و بندهایِ «خودبینی» رها کرده است. او میخواست شخصیتی را خلق کند که هیچ حجابی بین او و حقیقت (دلارام) نباشد. این سرِ تراشیده، نشاندهندهیِ «نیستی در مادیات» است؛ حالتی که در آن بانو، دیگر به دنبالِ دلبریِ دنیوی نیست، بلکه تمامِ وجودش را به یک «ظرفِ خالی» تبدیل کرده تا از نورِ معرفت پر شود.
در میانه طراحی، ایدهیِ دستهایی که از غیب میآیند و چشمانِ بانو را میپوشانند، به کار اضافه شد. این دستها با رنگِ قرمزِ تپنده و زنده، تضادی تکاندهنده با پوستِ مرمری و خاکستریِ بانو دارند. داستانِ خلقِ این دستها، روایتگرِ همان «اغیاری» است که عطار از آنها میگوید. احمد قلیزاده این دستها را به عنوانِ یک «نکوهشِ غیبی» تصویر کرد؛ نیرویی که چشمانِ سرِ بانو را میبندد تا او مجبور شود با «چشمِ دل» ببیند. این پوشاندن، یک مجازات نیست، بلکه یک «مرحمتِ الهی» است. تا زمانی که چشمِ ظاهر باز است، دلارام دیده نمیشود. پس دستهایِ غیبی میآیند تا با بستنِ دیدِ فیزیکی، پنجرهیِ شهود را بگشایند.
در لایههایِ بعدیِ خلق، هنرمند به سراغِ مینیاتورهایِ کهن رفت. او نمیخواست فرشتهها را به سبکِ کلاسیکِ غربی (رنسانسی) بکشد؛ او میخواست آنها از دلِ تذکرةالاولیا و نگارگریهایِ مکتبِ هرات بیرون بیایند. طراحیِ دو فرشته بر روی شانههایِ بانو، به گونهای انجام شد که گویی آنها بالهایِ معنویِ او هستند. این فرشتهها که به سمتِ بالا و بیرون نگاه میکنند، نشاندهندهیِ هدایتِ روح به سمتِ عوالمِ برتر هستند. آنها نگهبانانِ این سفرِ عرفانیاند و حضورشان در کنارِ بانو، فضایِ سورئالِ کار را به یک فضایِ کاملاً «مقدس و آیینی» تبدیل کرده است.
احمد قلیزاده در آخرین مراحلِ لایهبندی، طرحهای ظریفِ سبکِ باروک را روی پوستِ بانو حکاکی کرد. این یک پارادوکسِ بصریِ هوشمندانه بود؛ در حالی که سرِ تراشیده از فقر و فنا میگوید، نقشهای باروک روی بدن از یک «اشرافیتِ روحی» سخن میگویند. این یعنی انسانی که در مادیات به فقر میرسد، در معنا به پادشاهی میرسد. تاجِ آراسته و بزرگی که بالای سر قرار گرفته، نمادِ همین پادشاهیِ معنوی است که پس از فنایِ منیت حاصل میشود.
در نهایت، تابلویِ «نکوهشِ غیبی» در گالری چارگوش متولد شد تا یادآوری کند که برای محرمِ دوست شدن، باید از خود گذشت. احمد قلیزاده با این اثر، زبانِ بیانِ هنرِ ایرانزمین را یک پله ارتقا داد و نشان داد که چگونه میتوان با ابزارِ دیجیتال، غبارِ قرنها عرفانِ عطار را کنار زد و به قلبِ حقیقت رسید.
در تابلویِ «نکوهشِ غیبی»، احمد قلیزاده از یک استراتژیِ بصریِ «دوقطبی» استفاده کرده است. ما با یک جنگِ تمامعیار میانِ رنگهای خنثی و رنگهای برانگیزاننده روبرو هستیم. این اثر، هندسهیِ عریانی است که با رنگهای جسورانه، معنایِ خود را فریاد میزند.
رنگ در این اثر، فراتر از زیبایی، نقشِ «مترجمِ احساس» را بازی میکند:
قرمزِ تپنده و غیبی (Vibrant Red): قرمز در این تابلو، رنگِ «مداخله» است. دستهایی که چشم را گرفتهاند و رگههایی که از بالِ فرشتگان چکه میکنند، به این رنگ آغشتهاند. این قرمز نمادِ حیات، عشقِ سوزانِ عطار و در عین حال «زخمِ بیداری» است. قرمزِ کار جوری طراحی شده که در میانِ خاکستریها، مانند یک ضربانِ قلب در یک اتاقِ ساکت عمل میکند؛ مخاطب نمیتواند آن را نادیده بگیرد.
طیفِ خاکستری، سفید و مَرمَری: بدن و صورتِ بانو در یک پالتِ مونوکروم (تکرنگ) و سرد اجرا شده است. این انتخاب برای القای حسِ «تجرد» و «دوری از تمایلات» است. پوستِ بانو جوری بافتدهی شده که گویی از سنگِ مرمر تراشیده شده است؛ صلب، پایدار و نفوذناپذیر. این سفیدی، نمادِ پاکیِ روحی است که از منیت تهی شده است.
زردِ کهن و بافتهایِ قدیمی (Vintage Yellow): در پسزمینه، ضرباتِ قلمموی زرد و سفید، حسِ بومهای نقاشی شدهیِ قرنها پیش را تداعی میکند. این رنگ، فضایِ مدرنِ سورئال را به گذشتهیِ تاریخیِ ایران پیوند میدهد و اتمسفری «موزهای و اصیل» ایجاد میکند.
فرماسیونِ این اثر بر پایهیِ یک «ایستاییِ متفکرانه» بنا شده است:
تمرکزِ مرکزی (Central Composition): بانو در دقیقترین نقطهیِ مرکزِ کادر قرار دارد. این یعنی او «محورِ عالم» است؛ سالکی که تمامِ جهان حولِ محورِ فنایِ او میچرخد. سرِ تراشیده، فرمِ کرویِ کاملی ایجاد کرده که نمادِ کمال و تمامیت است.
بالهایِ متقارن (فرشتگان): حضور دو فرشته در دو سمتِ شانه، فرمِ یک «مثلثِ واژگون» را میسازد که راسِ آن به سمتِ قلبِ بانو اشاره دارد. این تقارن، حسی از آرامش و تعادلِ الهی (Divine Balance) را القا میکند. بالها با الگوهای سیاه و سفیدِ دقیق، جزییاتی شبیه به کارهای گرافیکیِ مدرن دارند که با فرمِ سنتیِ مینیاتور ادغام شده است.
فرمِ دستها؛ قفس یا پناه؟ دستهای بزرگی که صورت را لمس کردهاند، فرمِ یک «نقابِ زنده» را دارند. کشیدگیِ انگشتان و نحوه قرارگیری آنها بر روی استخوانبندیِ صورت، نشاندهندهیِ تسلطِ کاملِ قدرتِ غیبی بر پیکرهیِ مادی است.
احمد قلیزاده با ترکیبِ بافتها، تضادِ لمسی ایجاد کرده است:
بافتِ باروک: روی پوستِ صافِ بانو، نقشهای ظریف و پرجزییاتی به سبک باروک حک شده است. این بافت، چشم را وادار میکند تا روی پیکره مکث کند و به دنبالِ جزییات بگردد. این ظرافت، نشاندهندهیِ «ارزشِ درونیِ» انسان است.
رگههایِ چکیده (Drip Effect): در لبهیِ بالها و زمینه، رنگِ قرمز به صورتِ آزادانه چکه کرده است. این تکنیکِ مدرن (Drip Art)، حسِ رهایی، خون و سیال بودنِ معنا را القا میکند. این رگهها پلِ ارتباطی میانِ دستهای غیبی و بالهای فرشتگان هستند؛ گویی تمامِ این معانی از یک منبعِ واحد (عشقِ سرخ) نشأت میگیرند.
آن سازهیِ تاجمانند در بالای سر، نقطهیِ نهاییِ فرم است. این تاج، سنگین و با شکوه طراحی شده تا نشان دهد که «پادشاهیِ حقیقی» نصیبِ کسی میشود که سرِ خود را در راهِ دوست فدا کرده باشد. فرمِ هندسی و معماریگونهیِ تاج، کنتراستِ جالبی با انحناهایِ نرمِ بدنِ بانو ایجاد کرده و به اثر، اعتبارِ یک شاهکارِ سلطنتی-عرفانی بخشیده است.
در پایان، آنالیزِ فرم و رنگِ این اثر ثابت میکند که احمد قلیزاده با استفاده از تضادِ شدیدِ قرمز و خاکستری، توانسته است پارادوکسِ «فنا و بقا» را به زبانی بصری ترجمه کند. این تابلو، رقصِ فرمهایِ مدرن بر بسترِ رنگهایِ باستانی است.
در تابلویِ «نکوهشِ غیبی»، احمد قلیزاده صرفاً یک تصویرِ سورئال نکشیده، بلکه یک «رسالهیِ عرفانی» را روی بوم پیاده کرده است. این اثر، ترجمهیِ دقیقِ آن لحظهای است که سالک از «همه» میبُرَد تا به «یک» برسد. بیتِ عطار کلیدِ ورود به این اتاقِ تاریک و نورانی است: «که کسی جز تو ندانم که بود محرمِ دوست / گو کمِ یار برای دلِ اغیار مگیر».
چرا بانو مویی بر سر ندارد؟ در تفسیرِ معناییِ این اثر، «مو» نمادِ پرده و حجاب است. عطار معتقد است که «محرمِ دوست» کسی است که از خود تهی شده باشد. سرِ تراشیده در اینجا، نمادِ «تطهیرِ وجود» است. بانو تمامِ زیباییهایی که میتوانست او را به خودش (به منیتاش) مشغول کند، فدا کرده است. او حالا یک «سطحِ صیقلی» است که میتواند نورِ دلارام را بازتاب دهد. در واقع، هنرمند میگوید: برای محرم شدن، باید «کمِ یار» را نگرفت و از «بیشِ خود» گذشت.
بزرگترین پارادوکسِ معنایی اثر در دستانی است که چشمِ بانو را گرفتهاند.
دلِ اغیار: عطار میگوید دشمن (اغیار) دوست دارد که تو از یارت کم بگذاری. دستهای قرمز در اینجا میتوانند نمادِ همان «اغیار» یا تعلقاتِ دنیوی باشند که چشمانِ ما را بستهاند تا شکوهِ دوست را نبینیم.
نکوهشِ سازنده: اما در یک تفسیرِ عمیقتر، این دستها همان «نکوهشِ غیبی» هستند. یعنی نیرویی که آگاهانه چشمِ سر را میبندد تا بانو مجبور شود به درون نگرد. تا زمانی که ما به «دنیایِ بیرون» خیره هستیم، از «دلارامِ درون» غافلیم. این دستها، بانو را محرمِ اسرار میکنند؛ چرا که اسرار را با چشمِ سر نمیتوان دید.
فرشتههایی که از دلِ مینیاتور روی شانههای بانو نشستهاند، نمادِ همان «نسیمِ سحر» هستند. عطار از نسیم میخواهد که پیامش را به دلارام برساند. در این تابلو، بانو خودش تبدیل به آن پیام شده است. فرشتهها به سمت بالا نگاه میکنند، یعنی جهتِ حرکتِ روح را نشان میدهند. آنها به بانو میگویند که نترس؛ اگر چشمهایت بسته است، ما بالهای تو هستیم. این حضورِ دوگانه (دستهای قرمزِ زمینی و فرشتههای مینیاتوریِ آسمانی) نشاندهندهیِ کشمکشِ همیشگیِ انسان میانِ خاک و افلاک است.
چرا یک سالکِ فانی (با سرِ تراشیده) باید تاجی به آن بزرگی بر سر داشته باشد؟ اینجاست که احمد قلیزاده پاداشِ سلوک را به تصویر میکشد. در عرفانِ عطار، کسی که به «فقر» میرسد، به «فخر» میرسد. این تاج، پادشاهیِ بر نفس است. کسی که اجازه میدهد دستهای غیبی چشمانش را ببندند و از اغیار روی میگرداند، در واقع به سلطنتِ معنا رسیده است. این تاج، نمادِ «خردِ بیدار» است که پس از خاموشیِ حواسِ پنجگانه، بر فرقِ جان مینشیند.
بافتهایِ زرد و سفیدِ پسزمینه، فضایی «اثیر» (اثیری) ساختهاند. بانو در مکانی قرار دارد که نه زمان دارد و نه مکان؛ جایی که فقط «او» هست و «دوست». این یعنی بانو به مقامِ «حضور» رسیده است. قرمزیِ چکیده از بالها، نشاندهندهیِ این است که این مسیر، بیهزینه نیست؛ عشقِ عطار، عشقی جگرسوز است و بانو با پذیرشِ این زخم (قرمز)، محرمیتِ خود را ثابت کرده است.
در نهایت، بخش سوم به ما میگوید که این تابلو، داستانِ «دگردیسیِ روح» است. از انسانی که به ظاهرِ خود مینازید، تا روحی که با سری تراشیده و چشمانی بسته، در حضورِ فرشتگان، پادشاهِ اقلیمِ معنا شده است. احمد قلیزاده با این اثر به ما یادآوری میکند: «چشم فروبند تا چشمِ دلت وا شود.»
در تابلویِ «نکوهشِ غیبی»، حضورِ دو فرشته در دو سمتِ شانههایِ بانو، یکی از کلیدیترین لایههایِ نمادینِ اثر است. احمد قلیزاده با هوشمندیِ تمام، از بازنماییِ فرشتگان به سبکِ رئالیستی یا اروپایی پرهیز کرده و آنها را مستقیماً از دلِ مکتبِ مینیاتورِ تبریز و قزویناستخراج کرده است. این فرشتگان، نه موجوداتی جدا از بانو، بلکه «ضمیمههایِ معنوی» روحِ او هستند.
در طراحیِ سنتی، بال نمادِ پرواز و رهایی است، اما در این اثرِ سورئال، خودِ فرشتهها نقشِ بال را ایفا میکنند.
تقارنِ مقدس: فرشتهها به صورتِ کاملاً متقارن طراحی شدهاند. این تقارن در هنرِ قدسیِ ایران، نمادِ «تعادلِ میانِ دنیا و آخرت» و «نظمِ الهی» است. بانو در مرکز قرار دارد و این دو موجودِ استیلیزه، او را در میان گرفتهاند تا نشان دهند که سالک در مسیرِ فنا (سرِ تراشیده)، تنها نیست و نیروهایِ غیبی پشتیبانِ او هستند.
خطوطِ کنترلی و سیاه و سفید: بالها و پیکرهیِ فرشتگان با الگوهایِ بسیار دقیقِ سیاه و سفید طراحی شدهاند که یادآورِ قلمگیریهایِ استادانهیِ مینیاتور است. این تضادِ گرافیکی با پوستِ مرمریِ بانو، به کار عمقِ زمانی میدهد؛ گویی بانو در زمانِ حال ایستاده، اما فرشتههایی از قرنها پیش او را به آغوش کشیدهاند.
اگر به جهتِ نگاهِ فرشتهها دقت کنید، آنها برعکسِ بانو که چشمانش بسته است، با چشمانی باز و نافذ به «سمتِ بالا و بیرون» خیره شدهاند.
چشمِ بیدارِ روح: در حالی که «چشمِ سرِ» بانو توسطِ دستهایِ قرمز پوشانده شده تا از کثرتِ دنیا دور بماند، فرشتگان به جایِ او به عالمِ معنا (بالا) مینگرند. آنها چشمانِ جایگزینِ بانو هستند. احمد قلیزاده با این فرم میگوید: وقتی سالک در مرحلهیِ فنا، دیدِ مادیاش را فدا میکند، فرشتگانِ هدایتگر، دیدِ ماوراییِ او میشوند. آنها به جایی نگاه میکنند که بانو هنوز در حالِ حرکت به سویِ آن است.
رهایی از کادر: نگاهِ آنها به بیرونِ کادر، فضایِ تابلو را وسعت میبخشد و مخاطب را متوجه میکند که حقیقتِ این اثر، در جایی خارج از بوم (در عالمِ معنا) نهفته است.
یکی از جزییاتِ خیرهکنندهیِ تکنیکی در این بخش، رگههایِ آبسترهیِ قرمز رنگی است که از لبهیِ بالهایِ مینیاتوری چکه میکند.
پیوندِ فرشته و فداکاری: این رگههایِ سرخ، پلِ ارتباطیِ معنایی میانِ «دستهای غیبی» و «فرشتگان» است. قرمز، رنگِ عشقِ جگرسوزِ عطار است. چکه کردنِ این رنگ بر لبهیِ بالها نشان میدهد که حتی مقامِ فرشتگی نیز از فیضِ این عشقِ خونین بینصیب نیست. این رگهها حسِ «سیال بودنِ آگاهی» را القا میکنند؛ گویی معرفت مانندِ مایعی سرخ از بالِ فرشتهها به قلبِ بانو سرازیر میشود.
تکنیکِ درایپینگ (Dripping): استفاده از تکنیکِ چکهکردنِ رنگ بر رویِ فرمهایِ منضبطِ مینیاتوری، امضایِ مدرنِ احمد قلیزاده است. این یعنی سنت (مینیاتور) در مواجهه با حقیقت (عشقِ قرمز)، دچارِ تلاطم و فوران میشود.
در پیوند با شعرِ عطار، این فرشتهها همان «نسیمِ سحر» هستند. آنها محرمِ اسرارند و وظیفه دارند پیامِ این بانو (که حالا با سرِ تراشیده به مقامِ فقر رسیده) را به «دلارام» برسانند. فرمِ ظریف و سبکِ بالها، حسِ وزشِ یک نسیمِ معنوی را در فضایِ سنگین و مرمریِ تابلو ایجاد میکند. آنها آمدهاند تا سنگینیِ «نکوهشِ غیبی» را با سبکیِ «بالهایِ مینیاتوری» متعادل کنند.
در نهایت، بخشِ چهارم به ما میگوید که در جهانبینیِ گالریِ چارگوش، انسانِ تنها وجود ندارد. حتی در تاریکترین لحظهیِ سلوک، وقتی چشمها بسته است و دستها بر صورت سنگینی میکنند، بالهایِ تاریخ و فرشتگانِ نگارگری بر شانههایِ ما ایستادهاند تا یادآوری کنند که ما «محرمِ دوست» هستیم. این فرشتهها، تضمینِ پروازِ روحی هستند که جرأت کرده است برایِ رسیدن به معشوق، از تمامِ جلوههایِ مادیِ خود بگذرد.
در تابلویِ «نکوهشِ غیبی»، احمد قلیزاده یک تضادِ طبقاتیِ روانی ایجاد کرده است. ما با پیکرهای روبرو هستیم که از یک سو با سرِ تراشیده، یادآورِ درویشان و سالکانِ تارکِ دنیاست، اما از سوی دیگر، با تاجی عظیم و پوستی منقوش، شکوهِ یک پادشاهِ مقتدر را دارد. این بخش، قلبِ تپندهیِ پیامِ عرفانیِ اثر است: «هر که از خود گذشت، پادشاهِ جهان شد.»
روی پوستِ صاف و مرمریِ بانو، نقشهایی با ظرافتِ سبکِ باروک (Baroque) حک شده است. این انتخاب، تصادفی نیست.
تزئینات به مثابهیِ کمال: سبکِ باروک در تاریخِ هنر، نمادِ جزئیاتِ خیرهکننده، پیچیدگی و جلال است. احمد قلیزاده با نشاندنِ این طرحها بر پوستِ بانو، میخواهد بگوید که «انسانِ کامل» در درونِ خود دارای لایههایِ عمیق و زیباییهایِ پیچیدهای است که با چشمِ غیرمسلح دیده نمیشود. این نقشها، «کتیبههایِ روح» هستند؛ انگار تجربههایِ سلوکِ بانو به شکلِ گلوبوتههایِ باروک بر تنش جوانه زدهاند.
تضادِ سادگی و جزییات: سرِ تراشیده (سادگیِ مطلق) در کنارِ پوستِ نقشدار (جزییاتِ مطلق)، نشاندهندهیِ این است که بانو در ظاهر هیچ ندارد، اما در باطن، گنجینهای از معناست. این همان مفهومِ «گنج در ویرانه» است که در ادبیاتِ ما بارها تکرار شده است.
آن سازهیِ بزرگ و تاجمانند که در بالای سرِ بانو قرار گرفته، سنگینترین بخشِ نمادینِ اثر است.
تاجِ پادشاهیِ معنا: این تاج، نه از طلا و جواهرِ مادی، بلکه از «خرد و حضور» ساخته شده است. احمد قلیزاده این تاج را به گونهای طراحی کرده که گویی بخشی از معماریِ یک معبد است. قرارگیریِ آن بر فرازِ سرِ تراشیده، نشان میدهد که این بانو به مقامِ «سلطانِ عارفان» رسیده است. کسی که اجازه داده است دستهای غیبی چشمانش را ببندند، حالا شایستهیِ بر سر نهادنِ این تاجِ سنگین است.
ثبات در میانهِ آشوب: تاج دارای فرمی ایستا و مستحکم است که با رگههایِ قرمزِ سیالِ پایینِ تابلو تضاد دارد. این یعنی سالک به مقامی رسیده که در عینِ فورانِ احساسات و عشق (قرمز)، ذهنش (تاج) در ثبات و آرامشِ کامل قرار دارد.
در این بخش، ما شاهدِ یک گفتگویِ جهانی هستیم. احمد قلیزاده «باروکِ غربی» را با «مینیاتورِ شرقی» و «عرفانِ عطار» ترکیب کرده است.
شکوهِ فرامرزی: این ترکیبِ تکنیکی نشان میدهد که حقیقتِ بیداریِ انسان، محدود به یک جغرافیای خاص نیست. بانو با کالبدِ باروک و تاجِ معمارانهاش، نمایندهیِ تمامِ انسانهایی است که در طولِ تاریخ، از خود گذشتند تا به «دلارام» برسند. این تاج، مدالِ افتخارِ کسی است که «محرمِ دوست» شده است.
تضادِ میانِ دستهای قرمزِ ساده و طرحهای پیچیدهیِ باروک روی صورت، حسِ «تجاوزِ مقدس» را القا میکند. دستهایی که از غیب آمدهاند، بدون هیچ پیرایهای بر روی صورتی نشستهاند که به غایت آراسته و هنری است. این یعنی حقیقتِ عریان (قرمز)، تمامِ ظرافتهایِ هنریِ ما را به چالش میکشد. بانو با تمامِ شکوهِ باروک و تاجِ شاهانهاش، در برابرِ آن دستهای سادهیِ قرمز، تسلیمِ محض است.
در نهایت، بخش پنجم به ما میگوید که تابلویِ «نکوهشِ غیبی»، تصویری از پادشاهیِ درونی است. گالری چارگوش با ارائهیِ این اثر، به مخاطب یادآوری میکند که ارزشِ واقعیِ انسان در آن چیزی است که پس از ریختنِ تمامِ تعلقات (موها) باقی میماند. این تاج، بر سرِ کسی است که میداند «دشمنِ» اصلی، خودبینی است و برایِ دلِ اغیار، از یارش کم نمیگذارد.
تابلویِ «نکوهشِ غیبی» در سطحِ روانشناختی، یک اثرِ «تکاندهنده» (Provocative) است. این تابلو با مخاطبِ خود واردِ یک بازیِ دوسویه میشود: از یک سو حسِ امنیت و از سوی دیگر حسِ بازخواست را القا میکند. احمد قلیزاده با استفاده از نمادِ دستانی که چشم را بستهاند، مستقیم به سراغِ مفهومِ «دروننگریِ اجباری» (Forced Introspection) رفته است.
در روانشناسیِ تحلیلی، بستنِ چشمها نمادِ قطعِ ارتباط با «ایگو» (منِ مادی) و سفر به سمتِ «سلف» (خودِ حقیقی) است. وقتی مخاطب به این تابلو خیره میشود، ناخودآگاه با این سوال روبرو میشود: «چه چیزهایی در زندگی مانعِ دیدنِ حقیقتِ من هستند؟» دستهای قرمز، برخلافِ ظاهرِ تهاجمیشان، نقشی درمانگر دارند. آنها مخاطب را به یک سکوتِ ذهنی دعوت میکنند. تماشای این اثر در فضایِ خانه، به مرور زمان باعث تقویتِ روحیه «تامل» و «صبر» در برابر اتفاقاتِ ناگهانی زندگی میشود.
سرِ تراشیده بانو، از منظر روانشناسی نمادِ عریانیِ روانی و حذفِ نقابهایی است که ما برای خوشامدِ دیگران (اغیار) به صورت میزنیم. این اثر به بیننده شجاعت میدهد که خودش باشد؛ حتی اگر این «خود بودن» مستلزمِ ریختنِ تمامِ تعلقاتِ ظاهری باشد. حسِ آرامشی که در فرمِ صورتِ بانو موج میزند، پادزهری برای اضطرابهایِ ناشی از قضاوتِ دیگران است.
برای اینکه تابلویِ «نکوهشِ غیبی» در محیطِ زندگیِ شما به درستی وظیفهیِ هنریِ خود را انجام دهد، باید به ظرافتهایِ تکنیکی و چیدمانِ آن توجه ویژهای داشت. این اثر به دلیلِ تضادِ شدیدِ رنگی، یک نقطهِ کانونی (Focal Point) بسیار قدرتمند است.
احمد قلیزاده این اثر را با تکنیکِ دیجیتالآرتِ بافتدار خلق کرده است. لایهبندیِ قلمموهایِ پسزمینه جوری طراحی شده که در چاپِ روی بومِ کتان (Canvas)، حسِ یک نقاشیِ قدیمیِ رنگوروغنی را القا کند.
رگههایِ زنده: چکههایِ قرمزِ پایینِ کار در چاپِ نفیسِ چارگوش، با غلظتِ رنگیِ بالا اجرا میشوند تا تضادِ میانِ مریدی و مرادی را به خوبی نشان دهند.
دوامِ موزهای: استفاده از جوهرهایِ پیگمنت باعث میشود که این «نکوهشِ غیبی» سالیانِ سال بدونِ تغییرِ رنگ، روی دیوارِ شما بدرخشد.
این تابلو به دلیلِ سبکِ سورئال و رنگهایِ خاکستری و قرمز، در فضاهای زیر معجزه میکند:
چیدمانِ مونوکروم (تکرنگ): اگر خانهای با دکوراسیونِ سفید، طوسی یا مشکی دارید، این تابلو با لکهیِ قرمزِ بزرگش، به فضا «جان» و «روح» میدهد. این تابلو باید بر روی دیواری قرار بگیرد که فضایِ خالیِ زیادی در اطرافش دارد تا ابهتِ تاج و فرشتهها حفظ شود.
نورپردازیِ دراماتیک: بهترین نور برای این اثر، نورِ موضعیِ نیمهمتمرکز است. نوری که فقط بر روی صورت و دستهای قرمز بتابد و پسزمینه را در سایه-روشن رها کند. این کار حسِ «مرموز بودن» و «عرفانی بودنِ» کار را دوچندان میکند.
مکانِ نصب: این اثر برای اتاقِ مطالعه، کتابخانه یا فضایی که در آن مدیتیشن و تفکر انجام میشود، انتخابِ اول است. جایی که شما نیاز دارید برای لحظاتی از دنیا ببرید و به «دلارام» فکر کنید.
مجموعه آثارِ احمد قلیزاده در گالری چارگوش، صرفاً یک کالا نیستند، بلکه قطعاتی از یک پازلِ بزرگ برای ارتقای زبانِ هنر ایرانزمیناند. خریدِ این اثر، یعنی حمایت از جریانی که میخواهد عرفانِ عطار و حافظ را با زبانِ تکنولوژیِ ۲۰۲۶ به نسلهایِ جدید پیوند بزند. هر نسخه از این تابلو، با شناسنامهیِ معتبر و امضایِ دیجیتالِ طراح، اصالتِ کلکسیونیِ شما را تضمین میکند.