در عمیقترین لایههایِ خیالِ هنریِ گالری چارگوش، جایی که مرزِ میانِ «بودن» و «نمودن» در غباری از کاهگل و تکنولوژی محو میشود، اثرِ «مِهرِ مصلوب» متولد شد. این تابلو محصولِ یک جرقه نبود، بلکه حاصلِ یک حفاریِ باستانشناسانه در لایههایِ روحِ زنی است که هزار سالِ تمام، بارِ سنگینِ یک عشقِ ازلی را بر دوش کشیده است. ایده از آنجایی آغاز شد که هنرمند به واژهیِ «مِهر» خیره ماند؛ کلمهای که در فرهنگِ ما هم به معنای خورشیدِ حیاتبخش است و هم به معنایِ محبتی که بندِ پایی میشود برای سالک.
داستانِ این خلقت، روایتِ زنی است که چهرهاش نه از لطافتِ پوست، بلکه از صلابتِ صخره و قدمتِ مینیاتورهایِ رنگورو رفته ساخته شده است. او تجسدِ همان دیوارهایِ کاهگلیِ قدیمی است که زیرِ بارانهایِ تندِ تاریخ شسته شدهاند، اما هنوز بویِ اصالت و پیوند را میدهند. پوستِ او، خاکستریِ سردی است که گویی از میانِ نقشههایِ توپوگرافیِ رنج بیرون کشیده شده؛ نقشهای که در آن هر چین و شکنِ صورت، راهی است به سوی یک خاطرهیِ مصلوب. هنرمند با خیره کردنِ چشمانِ زرد و نافذِ این زن به بیننده، نخواسته است یک پرترهیِ ساده خلق کند، بلکه خواسته است آینهای بسازد که در آن، هر کسی پایبندیهایِ خودش را تماشا کند.
در مرکزِ این درامِ بصری، کلمهی «مِهر» به عنوانِ یک کاراکترِ زنده حضور دارد. این کلمه، نه به صورتِ یک متنِ الحاقی، بلکه به شکلِ تکههایی از «آسمانِ رهایی» تصویر شده است که دیوارهایِ سنگی و کاهگلیِ وجودِ سوژه را سوراخ کردهاند. ما با پارادوکسی عظیم روبرو هستیم: کلمهای که نمادِ عشق است، در اینجا مانندِ زخمهایی عمیق بر چهره و پسزمینه ظاهر شده است. این همان کمندی است که شیخِ اجل، سعدیِ پاکزاد، در بیتِ جاودانهاش فریاد میزند: «چنان در قیدِ مهرت پایبندم / که گویی آهویِ سر در کمندم». این کمند، نه برایِ به بند کشیدنِ جسم، بلکه برایِ صیقل دادنِ جانی است که در میانِ کاهگلِ تن گیر افتاده است.
این زن، همان آهویِ سر در کمندی است که زیباییاش در اسارتِ معنا به کمال رسیده است. دستِ چپِ او که به آرامی پیشانیاش را لمس میکند، حرکتی است میانِ درد و آگاهی. او در حالِ لمسِ مرزهایِ عقل و جنون است؛ همانجایی که سعدی میگوید: «گهی بر دردِ بیدرمان بگریم / گهی بر حالِ بیسامان بخندم». این گریه و خنده در چشمانِ زرد و نافذِ او حبس شده است؛ چشمانی که مثلِ دو ستارهیِ تنها در میانِ یک آسمانِ تکهتکه شده میدرخشند. نورپردازیِ این اثر، عامدانه ملایم و پراکنده انتخاب شده است تا فضایی اثیری و سورئال ایجاد کند. نور از هیچ منبعِ فیزیکی نمیتابد، بلکه گویی از درونِ خودِ کلماتِ «مهر» و از میانِ ابرهایِ پفکردهیِ آسمانی که در پشتِ حروف پنهان شدهاند، نشت میکند.
در لایههایِ فنیتر، سبکِ کلی، عناصرِ اکسپرسیونیسمِ انتزاعی را با تکنیکهایِ هنرِ دیجیتال ترکیب میکند. این کلاژِ کیهانی، به بیننده یادآوری میکند که حتی در میانِ سنگیترین و سختترین لحظاتِ زندگی، اگر روزنهای به نام «مهر» وجود داشته باشد، میتوان آسمان را به داخلِ اتاق آورد. این زن، نگهبانِ رازی است که در میانِ موزاییکهایِ ظریفِ صورتش مخفی شده است؛ رازی که میگوید مِهر، تنها متریالی است که زیرِ بارانِ تاریخ، رنگ نمیبازد. این کتیبه، وصیتنامهیِ سنگیِ مِهر است که برایِ ماندن در قلبِ معماریِ مدرن طراحی شده است. دعوتی است به ایستادگی در میانِ ویرانهها و خیره شدن به نوری که از شکافِ حروفِ مِهر بر جان میتابد.


