

تابلو آدم و حوای حافظ؛ تجلی آغوش لایتناهی و هنر ایرانی | گالری چارگوش مدل 5551
امکان قسطبندی برحسب اعتبار تربپی
۴ قسط ماهانه. بدون سود، چک و ضامن.
نوع کاربرد
دیواری
جنس
بوم
ویژگیهای مقاومتی
مقاوم در برابر آب
ویژگیهای نظافتی
قابلیت نظافت آسان
تعدادتکه
یک تکه
تابلو هنری آدم و حوایِ حافظ؛ آغوشی میانِ هبوط و وصال
۱. داستانِ خلق؛ آتشِ گناه در آغوشِ معرفت
داستانِ خلقِ این اثر در استودیو گالری چارگوش، از یک پارادوکسِ بزرگ در تاریخِ اساطیر و ادبیاتِ ایران آغاز میشود؛ تقابلِ ابدی میان مفهومِ «هبوط» و قدرتِ تطهیرکنندهیِ «عشق». احمد قلیزاده با الهام از غزلِ تکاندهندهیِ حافظ، لحظهای را به تصویر کشیده است که در آن، گناهِ نخستینِ آدم و حوا، نه به مثابهِ یک شرمساری، بلکه به عنوانِ بهانهای برایِ تجربهیِ یک آغوشِ بیپایان بازتعریف شده است.
تطهیرِ عشقِ زمینی در چشمهیِ عرفان
از دلِ تنگِ گنهکار برآرم آهی
ایدهیِ اصلی، بازنماییِ همان «مایهیِ خوشدلی» است. سوژه اصلی، زوجی مینیاتوری هستند که در فضایی لایتناهی، نمادی از آدم و حوایِ اساطیری شدهاند. مرد، با سیمایی روشن و ردایی قهوهای با تزئینات طلایی، زن را با تمامِ وجود در آغوش گرفته است. این آغوش، تمثیلی از «پناه گرفتن» در میانهیِ توفانهایِ هستی است. زن نیز با ردایی نارنجیِ درخشان، در این ضیافتِ فرم شرکت جسته است.
۲. آنالیزِ فرم و رنگ؛ سماعِ نارنجی در بسترِ لیمویی
در آنالیزِ ساختاری این اثر، «هندسهیِ حلزونی» در مرکزِ ترکیببندی حکمفرماست. فرم در این تابلو، تابعی از احساسِ صمیمیت است؛ پیکرهها با الهام از مکتبِ مینیاتورِ اصفهان، اما با رویکردی مدرن و دیجیتال ترسیم شدهاند.
هارمونیِ نارنجیِ شورانگیز و سبزِ زمردی
بافتِ امپرسیونیسمِ انتزاعی در پسزمینه
رنگِ غالب، نارنجیِ درخشانِ ردایِ زن است که نمادی از حرارتِ عشق است و در تقابل با قهوهایِ وقارآمیزِ پوششِ مرد قرار دارد. پسزمینه با طیفهایِ لیمویی و زرد، اتمسفریِ «نورانی» خلق کرده است. این رنگها به گونهای در هم تنیده شدهاند که گویی نور از پشتِ بوم به سمتِ بیننده در حالِ تابش است.
۳. تفسیرِ معنایی؛ دریا، صحرا و آهِ گنهکار
تفسیرِ این اثر، رمزگشایی از پارادوکسِ «آتش زدن به گناه» است. احمد قلیزاده «گناه» را نه یک بنبست، بلکه یک نقطهِ عزیمت برای رسیدن به معرفتِ والاتر میبیند. آغوشِ آدم و حوا، به جایِ بویِ سقوط، بویِ بازگشت به اصل را میدهد.
استعارهیِ دیده دریا کردن و صبر به صحرا فکندن
دیالوگِ میانِ انسان و خالق در ساحتِ خوشدلی
«دریا کردنِ دیده» یعنی رسیدن به مرحلهای از رنج که به زلالیِ مطلق منجر میشود. این زلالی در سیمایِ روشنِ آدم و حوا مشهود است. نوری که در پسزمینه میبینیم، همان «آتشی» است که حافظ مژدهاش را داده بود؛ آتشی که پلیدیِ گناه را به زیباییِ هنری تبدیل کرده است.
۴. تکنیکِ اجرا؛ قلممویِ دیجیتال بر بومِ سنت
این شاهکار محصولِ فرآیندِ پیچیدهیِ Digital Fine Art است. هنرمند با استفاده از قلمهایِ نوریِ حساس به فشار، جزئیاتی را در رداها خلق کرده که تنها با تکنولوژیهایِ نوینِ لایهبندیِ دیجیتال امکانپذیر است.
نورپردازیِ درونی (Internal Glow)
رزولوشنِ ۳۰۰ DPI و متریالِ مو موزهای
ضرباتِ قلممو در بخشهایِ طلایی به گونهای طراحی شدهاند که حسِ برجستگیِ رنگروغن را تداعی کنند. استفاده از رنگهایِ پیگمنتِ ضدِ UV، تضمینکنندهیِ ثباتِ رنگهایِ ملایمِ لیمویی و نارنجی در طولِ دهههاست.
۱. داستانِ خلق؛ آتشِ گناه در آغوشِ معرفت
داستانِ خلقِ این اثر در گالری چارگوش، از یک پارادوکسِ بزرگ در تاریخِ اساطیر و ادبیاتِ ایران آغاز میشود؛ تقابلِ ابدی میان مفهومِ «هبوط» (سقوطِ انسان) و قدرتِ تطهیرکنندهیِ «عشق». احمد قلیزاده در مقامِ طراح، با الهام از غزلِ تکاندهنده و عمیقِ حافظ شیرازی، لحظهای را به تصویر کشیده است که در آن، گناهِ نخستینِ آدم و حوا، نه به مثابهِ یک نقطهیِ شرمساری یا طردشدگی، بلکه به عنوانِ بهانهای برایِ تجربهیِ یک آغوشِ بیپایان و آسمانی بازتعریف شده است. هنرمند با این پرسشِ جسورانه سراغِ بومِ دیجیتال رفته است: چگونه میتوان آهی از عمقِ جان کشید که نه تنها دلِ گنهکار را سبک کند، بلکه آتشی به بنیادِ مفهومِ گناه در طولِ تاریخ بزند؟
ایدهیِ اصلیِ کار، بازنماییِ همان «مایهیِ خوشدلی» است که حافظ در میانهیِ دریا و صحرایِ دلتنگیاش جستجو میکرد. سوژه اصلی، زوجی مینیاتوری هستند که در فضایی لایتناهی و آسمانی، نمادی از همان آدم و حوایِ اساطیری شدهاند. مرد، با سیمایی روشن و موهای تیره، در حالی که روسری آبی و ردایی قهوهای با ظریفترین تزئینات طلایی (برگرفته از نقوشِ شاهعباسی و تذهیبهایِ عتیق) بر تن دارد، زن را با تمامِ وجود در آغوش گرفته است. این آغوش، صرفاً یک تماسِ فیزیکی نیست؛ بلکه تمثیلی از «پناه گرفتن» در میانهیِ توفانهایِ هستی است. زن نیز با سیمایی صبور، تاپ سبز (نمادِ حیات و رویش) و ردایی بلند به رنگِ نارنجیِ درخشان، در این ضیافتِ فرم و رنگ شرکت جسته است. درهمتنیدگیِ پیکرههایِ آنها و نزدیکیِ چهرهها، حسی از صمیمیتِ مقدس و محبتی را منتقل میکند که گویی زمان را در آن لحظه متوقف کرده است.
خلقِ این اثر، تلاشی هوشمندانه برایِ تطهیرِ مفهومِ عشقِ زمینی در چشمهیِ معرفت و عرفانِ حافظ است. قلیزاده میخواهد بگوید که اگر «گناهی» هم صورت گرفته، در برابرِ عظمتِ این آغوش و این وصال، ذرهای بیش نیست. در لایههایِ زیرینِ این تصویر، ما نبردِ میانِ «صبر در صحرا» و «دریایِ دیده» را میبینیم که در نهایت به آرامشِ این زوج ختم شده است. پسزمینه، که ترکیبی انتزاعی از ابیاتِ بینظیرِ حافظ است، در واقع بازتابِ ذهنیِ همین واقعه است. رنگهای ملایم، عمدتاً زرد، سبز و قهوهای که به شکلی سیال در هم تنیده شدهاند، منظرهای گرم و در عین حال رازگونه را به انتزاع میکشند. این سایههای روشن و پراکنده، فضایی رمزآلود ایجاد کردهاند که شعرِ حافظ را از یک متنِ مکتوبِ صرف، به یک «اتمسفرِ تصویری» تبدیل میکند.
این اثر، پلی است که احمد قلیزاده میانِ گذشتهیِ مینیاتوریِ ایران، حالِ مدرن و آیندهیِ هنرِ دیجیتال ساخته است. ترکیب کلی، سبکِ نقاشیهایِ اصیلِ ایرانی را با پیچوتابهایِ مدرن تداعی میکند؛ جایی که عناصرِ هنر دیجیتال و ضرباتِ قلممویِ اکسپرسیو، جایگزینِ خطوطِ تختِ قدیمی شدهاند تا حسی از حجم و زندگیِ معاصر را به کالبدِ سنت بدمند. نورپردازی در این تابلو، ملایم و پراکنده است؛ نوری که انگار نه از خورشید، بلکه از «آهِ دلِ تنگِ گنهکار» ساطع شده و به تمامِ صحنه حال و هوایی رویایی و عاشقانه بخشیده است. پالت رنگی ملایم و استفادهیِ دقیق از سایهروشنها، تابلویِ «آدم و حوایِ حافظ» را به یک مدیتیشنِ بصری تبدیل کرده است که حسِ آرامشِ پس از طوفان را به هر هنردوستی هدیه میدهد.
در نهایت، تابلویِ مذکور در مجموعهیِ گالری چارگوش، فراتر از یک نقاشیِ تزئینی، یک بیانیهیِ هنری است. این کار تلاشی است برای ارتقای زبانِ بیانِ هنر ایران زمین؛ فضاسازیهای عمیق و طرحهای مفهومی و اورینتال که با الهام از سرودههای اساطیری خلق شدهاند. این آثار، پنجرهای متفاوت به روی زیبایی هستند که در آن، نور به سمتِ کمال میتابد و به مخاطب اجازه میدهد تا در میانهیِ مشغلههایِ دنیایِ امروز، برای لحظهای در آغوشِ امنِ «آدم و حوایِ حافظ» آرام بگیرد.
۲. آنالیزِ فرم و رنگ؛ سماعِ نارنجی در بسترِ لیمویی
در آنالیزِ ساختاری این اثر، اولین چیزی که چشمِ تحلیلگر را درگیر میکند، «هندسهیِ حلزونی و دوار» در مرکزِ ترکیببندی است. فرم در این تابلو، تابعی از احساسِ صمیمیت است؛ پیکرهها با الهام از مکتبِ مینیاتورِ اصفهان و با تأسی از خطوطِ منحنیِ قلمِ استادانی چون رضا عباسی، اما با رویکردی مدرن ترسیم شدهاند. خطوطِ محیطی (Outline) در فیگورِ مرد و زن، صلب و خشک نیستند، بلکه دارای سیالیتی هستند که حسِ «درهمتنیدگی» را تقویت میکنند. این چرخشِ فرمی در مرکز کادر، نوعی «سماعِ بصری» ایجاد کرده است که نگاهِ بیننده را از لبههایِ بیرونیِ رداها به سمتِ نقطهیِ تلاقیِ چهرهها (نقطهیِ طلاییِ اثر) هدایت میکند.
پالتِ رنگی و استراتژیِ فامها: در این اثر، با یک ضیافتِ رنگیِ گرم روبرو هستیم که بر پایهی «تضادهایِ همخانواده» بنا شده است. رنگِ غالب که بارِ دراماتیکِ تابلو را به دوش میکشد، نارنجیِ درخشانِ ردایِ زن است. این نارنجی، نمادی از شور، حرارتِ عشق و پویاییِ حیات است که در تقابلِ کامل با قهوهایِ سوخته و وقارِ طلاییِ پوششِ مرد قرار دارد. هنرمند با این انتخاب، تعادلی میانِ «انرژیِ کنشگرِ زنانه» و «ثباتِ پذیرندهیِ مردانه» ایجاد کرده است. نارنجی در اینجا صرفاً یک رنگ نیست، بلکه لکهای است که مانعِ غرق شدنِ ترکیببندی در سردیِ احتمالیِ پسزمینه میشود.
در لایههایِ زیرین، حضورِ سبزِ زمردی در تاپِ بانو، به عنوانِ یک نقطهیِ استراحتِ بصری عمل میکند. این سبز، مکملِ روانیِ نارنجی است و باعث میشود تندیِ رنگِ ردا، چشم را خسته نکند. از سوی دیگر، آبیِ ملایمِ روسریِ مرد، تنها لکهیِ سردِ موجود در فیگورهاست که وظیفهیِ القایِ حسِ «آرامشِ آسمانی» و پیوندِ زمین به افلاک را بر عهده دارد.
بافت و اتمسفرِ انتزاعیِ پسزمینه: پسزمینه برخلافِ فیگورها که دارایِ مرزهایِ مشخص هستند، به شیوهیِ امپرسیونیسمِ انتزاعی اجرا شده است. استفاده از طیفهایِ لیمویی، زردِ خردلی و سبزهایِ پاستلی در پسزمینه، اتمسفریِ «نورانی» خلق کرده است. این رنگها به گونهای در هم تنیده شدهاند که گویی نور از پشتِ بوم به سمتِ بیننده در حالِ تابش است. تکنیکِ ضرباتِ قلممویِ دیجیتال (Digital Brushwork) در این بخش، عمدتاً پهن و نرم است تا بافتِ ابرگونهای ایجاد کند که با مفهومِ «فضایِ آسمانی» و «اقلیمِ لایتناهی» حافظ همخوانی داشته باشد. در واقع، رنگهایِ ملایمِ پسزمینه، بستری هستند تا درخششِ طلاییِ رداها و گرمایِ پوستِ روشنِ زوج، کنتراستِ (تضاد) لازم برای برجستهنمایی (Pop-out) را پیدا کنند.
نورپردازی و حجمپردازیِ دیجیتال: نور در این اثر، برخلافِ سنتِ مینیاتور که نوری تخت (Flat) دارد، دارای «جهتمندیِ ملایم» است. این نورپردازیِ پراکنده (Diffuse Lighting)، باعث شده تا عضلاتِ صورت و چینوشکنهایِ رداها دارایِ حجم باشند. سایهها در لایههایِ تیره با رنگهایِ مکمل (مثل بنفشهایِ بسیار محو در دلِ قهوهایها) ساخته شدهاند تا عمقِ بصریِ کار افزایش یابد. درخششهایِ طلایی روی ردایِ مرد، با تکنیکِ Specular Highlighting اجرا شدهاند تا حسِ متالیک و اشرافیِ لباس را در تقابل با بافتِ ماتِ پسزمینه زنده کنند. این بازیِ میانِ «ماتیِ پسزمینه» و «درخششِ فیگورها»، پلی است که هنرِ دیجیتالِ گالری چارگوش برای پیوندِ باطنِ سنتی به ظاهرِ مدرن زده است.
در نهایت، آنالیزِ فرم و رنگِ این تابلو نشان میدهد که همهچیز در خدمتِ القایِ حسِ «خوشدلی» است. رنگهای ملایم، در هم تنیدگیِ خطوط و پالتِ گرم، همگی دست به دست هم دادهاند تا تماشایِ اثر، تجربهای از تماشایِ یک «نظمِ عاشقانه» باشد. این اثر با بهرهگیری از قدرتِ بیپایانِ ابزارهایِ دیجیتال، توانسته است لطافتِ مینیاتورِ کاغذی را به ابعادِ بزرگِ بوم منتقل کند، بدونِ آنکه ذرهای از ظرافتِ رنگهایِ لیمویی و نارنجیِ آن کاسته شود.
۳. تفسیرِ معنایی؛ دریا، صحرا و آهِ گنهکار
تفسیرِ معناییِ این اثر، در واقع رمزگشایی از پارادوکسِ بزرگی است که در بیتِ محورىِ غزلِ حافظ نهفته است: «از دلِ تنگِ گنهکار برآرم آهی / کآتش اندر گنهِ آدم و حوا فکنم». احمد قلیزاده در این تابلو، «گناه» را نه به عنوانِ یک بنبستِ اخلاقی، بلکه به عنوانِ یک «نقطهِ عزیمت» برای رسیدن به معرفتِ والاتر بازتعریف کرده است. در این اثر، ما با یک «الهیاتِ زیباییشناسانه» روبرو هستیم؛ جایی که آغوشِ آدم و حوا، به جایِ آنکه بویِ هبوط و سقوط بدهد، بویِ بازگشت به اصل و رسیدن به ساحتِ «خوشدلی» را میدهد.
الف) تطهیرِ گناه در آغوشِ وصال: حافظ در شعرِ خود ادعایِ بزرگی میکند؛ او میخواهد با «آهِ» خویش، آتش به گناهِ نخستینِ بشر بزند. هنرمند این ادعایِ جسورانه را در فرمِ بصریِ اثر ترجمه کرده است. آغوشِ تنگاتنگِ زوجِ مینیاتوری، در واقع همان آتشی است که گناه را میسوزاند. وقتی انسان به مقامِ «مایهیِ خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست» میرسد، دیگر مرزی میانِ پاکی و پلیدی باقی نمیماند. این آغوش، تمثیلی از پناه گرفتنِ روحِ سرگردانِ بشر در آغوشِ حقیقت است. مرد و زن در این قاب، فراتر از جنسیت، دو نیمهیِ یک واحدِ وجودی هستند که پس از سالها «صبر به صحرا افکندن»، سرانجام در این فضایِ لایتناهی به هم رسیدهاند.
ب) استعارهیِ دریا و صحرا در پسزمینه: حافظ میگوید «دیده دریا کُنَم و صبر به صحرا فِکَنَم». در تفسیرِ معناییِ اثر، این دو عنصر (آب و خاک/دریا و صحرا) در پسزمینهیِ انتزاعیِ کار مستحیل شدهاند. رنگهای سبز و لیموییِ در هم تنیده، نه دشت هستند و نه اقیانوس، بلکه فضایِ میانجهانی (عالمِ مثال) را نمایندگی میکنند. «دریا کردنِ دیده» یعنی رسیدن به مرحلهای از رنج که به زلالیِ مطلق منجر میشود. این زلالی در سیمایِ روشنِ آدم و حوا و نوری که از چهرههایشان ساطع میشود، به وضوح مشهود است. هنرمند میخواهد بگوید که این زوج، از پسِ توفانهایِ سهمگینِ گریه و صبوری برخاستهاند و اکنون در ساحتِ «خوشدلی» ساکن شدهاند.
ج) آهِ دلِ تنگ؛ از فرم به معنا: چرا حافظ میگوید «دلِ تنگ»؟ چون دلِ تنگ، همان ظرفِ فشردهای است که پتانسیلِ انفجار و تبدیل شدن به «آه» را دارد. در تابلویِ پیشِ رو، این فشردگی در مرکزِ ترکیببندی (جایی که دستها و سینههایِ زوج به هم گره خوردهاند) دیده میشود. این مرکزیتِ پرفشار، همان نقطهای است که «آه» از آن برمیخیزد و تمامِ فضایِ تابلو را با نورِ پراکنده و گرمِ خود (زردها و نارنجیها) پر میکند. در واقع، نوری که در پسزمینه میبینیم، همان «آتشی» است که حافظ مژدهاش را داده بود؛ آتشی که به جایِ سوزاندن و ویران کردن، فضا را برای وصال مهیا کرده و پلیدیِ گناهِ سنتی را به زیباییِ هنری تبدیل کرده است.
د) پیوندِ گذشته، حال و آینده: این اثر صرفاً تصویری از یک زوجِ مینیاتوری نیست، بلکه تفسیری از هویتِ انسانِ ایرانی در کشاکشِ سنت و مدرنیته است. «آدم و حوا» در اینجا، نمادِ ریشههایِ کهنِ ما هستند (گذشته)، تکنیکِ دیجیتالِ کار، زبانِ امروزِ ماست (حال) و فضایِ انتزاعی و بیزمانِ اثر، آرزویِ ما برایِ رسیدن به یک آرامشِ مطلق و فرازمانی (آینده) را نشان میدهد. احمد قلیزاده با این اثر، به هنردوستِ ایرانی یادآوری میکند که «خوشدلی» یک اتفاقِ مکانی نیست، بلکه یک وضعیتِ روانی است که تنها با «جهد کردن که خود را مگر آنجا فکنم» به دست میآید.
در نهایت، تابلویِ «آدم و حوایِ حافظ» در گالری چارگوش، یک نقشِ بر دیوار نیست؛ بلکه یک بیانیهیِ عرفانی است که میگوید عشق، تنها نیرویی است که میتواند تاریخِ گناهآلودِ بشر را از نو بنویسد. این اثر به ما میگوید که برای رسیدن به آن آغوشِ مقدس، باید ابتدا جراتِ «دریا کردنِ دیده» و «آه کشیدن» را داشته باشیم. این تابلو، ستایشی است بر غلبهیِ مهربانیِ حافظانه بر تلخیِ واقعیتهایِ روزمره.
۴. تکنیکِ اجرا؛ قلممویِ دیجیتال بر بومِ سنت
تابلویِ «آدم و حوایِ حافظ»، محصولِ یک فرآیندِ پیچیده در قلمروِ Digital Fine Art است که توسط احمد قلیزاده با استفاده از ابزارهایِ نوینِ نقاشیِ دیجیتال خلق شده است. در این اثر، تکنیکِ اجرا نه به عنوانِ یک واسطه، بلکه به عنوانِ بخشی از هویتِ هنریِ کار عمل میکند. برخلافِ نقاشیهایِ سنتی که محدود به متریالهایِ فیزیکی هستند، در اینجا هنرمند از آزادیِ عملِ لایهبندیِ دیجیتال برای ایجادِ یک عمقِ بصریِ بینظیر بهره برده است که در نگاهِ اول، بیننده را میانِ مینیاتورِ کلاسیک و هنرِ مدرنِ انتزاعی معلق نگه میدارد.
الف) طراحیِ لایهباز و بافتسازیِ اختصاصی: فرآیندِ طراحیِ این اثر با ایجادِ لایههایِ مجزا (Layers) برای فیگورها، پسزمینه و خوشنویسی آغاز شده است. هنرمند با استفاده از قلمهایِ نوریِ حساس به فشار (Pressure-sensitive Stylus)، جزئیاتِ خیرهکنندهای را در رداها خلق کرده است. ضرباتِ قلممویِ دیجیتال در بخشهایِ مویِ تیره و جزئیاتِ طلاییِ ردا، با دقتی مینیاتوری اجرا شدهاند؛ به طوری که هر تارِ مو و هر گره از نقوشِ روی لباس، دارایِ تشخصِ بصری است. این بافتها به گونهای طراحی شدهاند که هنگامِ چاپ روی بومِ کتان (Canvas)، حسِ برجستگی و اصالتِ رنگروغن را تداعی کنند.
ب) نورپردازیِ درونی و افکتهایِ اپتیکال: یکی از چالشبرانگیزترین بخشهایِ تکنیکیِ این اثر، ایجادِ «نورپردازیِ پراکندهیِ درونی» (Internal Diffuse Lighting) است. در این تکنیک، منبعِ نور نه از یک نقطهیِ مشخصِ خارجی، بلکه از میانِ پیوندِ دو فیگور ساطع میشود. برای دستیابی به این اثر، هنرمند از لایههایِ متعددی از رنگهایِ لیمویی و زرد با درجاتِ شفافیتِ (Opacity) مختلف استفاده کرده است. لایهبندیِ متنِ شعرِ حافظ در پسزمینه نیز با همین ظرافت صورت گرفته؛ کلمات به صورتِ «شبحوار» در بافتِ رنگها حل شدهاند تا گاهی واضح و گاهی مانند یک رازِ مگو، محو به نظر برسند. این بازی با اپاسیتی، باعث شده تا تابلو دارایِ یک عمقِ چندبعدی باشد که با تغییرِ زاویهیِ دیدِ بیننده، ابعادِ جدیدی از آن کشف شود.
ج) پالتِ رنگی و مدیریتِ رنگ (Color Management): به دلیلِ حساسیتِ رنگهایِ نارنجی و لیمویی در چاپ، فرآیندِ مدیریتِ رنگ در این تابلو با استانداردهایِ Wide Gamut انجام شده است. این بدان معناست که رنگهایی که شما در مانیتور میبینید، با دقتِ ۹۹ درصدی در خروجیِ چاپی بازتولید میشوند. استفاده از رنگهایِ پیگمنت (Pigment Ink) در مرحلهیِ نهایی، تضمینکنندهیِ ثباتِ این رنگهایِ ملایم در برابرِ اشعهیِ UV و رطوبت است. در واقع، تکنیکِ دیجیتالِ قلیزاده در گالری چارگوش، پلی است که اجازه میدهد ظرافتِ مینیاتورِ صفوی با ماندگاریِ متریالهایِ قرنِ بیست و یکم پیوند بخورد.
د) خروجیِ نهایی و چاپِ نفیس: اثرِ نهایی با رزولوشنِ بسیار بالا (۳۰۰ DPI واقعی) آماده شده تا هیچ یک از ضرباتِ قلممو در ابعادِ بزرگِ بوم گم نشود. چاپ بر روی بومِ کتانِ طبیعی با بافتِ درشت، حسِ لمسیِ (Tactile) کار را دوچندان میکند. پس از چاپ، پوششی از وارنیشِ ماتِ هنری روی کار اعمال میشود تا علاوه بر محافظت از لایهیِ رنگ، از بازتابِ آزاردهندهیِ نورِ محیطی جلوگیری کرده و به رنگهایِ نارنجی و سبزِ کار، عمقی مخملی ببخشد. این دقتِ فنی، تابلویِ «آدم و حوایِ حافظ» را به یک اثرِ مو موزهای تبدیل کرده است که برای سالیانِ متمادی بدونِ تغییرِ کیفیت، زینتبخشِ دیوارهایِ خانههایِ هنردوستان خواهد بود.