

تابلو پرتره آواز عشق مولانا؛ شاهکار مدرن احمد قلیزاده | گالری چارگوش مدل 7111
هر قسط با تربپی:
۴ قسط ماهانه. بدون سود، چک و ضامن.
جنس
بوم
نحوه استفاده
آویز
تعدادتکه
یک تکه
تابلو پرتره آوازِ عشقِ مولانا؛ تجلیِ نور در هبوطِ خاکستری
«هر نفس آوازِ عشق میرسد از چپ و راست
ما به فلک میرویم عزمِ تماشا که راست»
۱. داستانِ خلق؛ شکوفایی از دلِ اندوه
داستانِ خلقِ این اثر در گالری چارگوش، حکایتِ لحظهای است که روحِ انسان در میانهیِ روزمرگیهایِ خاکستری، ناگهان طنینِ آوازی ازلی را میشنود. احمد قلیزاده با الهام از مفهوم «غربتِ روح» در اشعارِ مولانا، زنی را ترسیم کرده که چشمانش دریایِ غم است، اما وجودش در حالِ پوستاندازی برای افشایِ یک حقیقتِ آبیرنگ است.
تلفیقِ رئالیسمِ محزون و اشراقِ رنگی
روایتی از اشکهایی که به کلمه تبدیل میشوند
اشکِ جاری در این پرتره، نه نشانهیِ ضعف، بلکه نمادِ «یادآوری» است. داستان این تابلو، داستانِ پاره کردنِ لایههایِ تن برای رسیدن به جانی است که به قولِ مولانا، متعلق به این شهرِ خاکستری نیست و عزمِ تماشایِ فلک را دارد.
۲. آنالیزِ فرم و رنگ؛ انفجارِ سیان در ظلمتِ مونوکروم
پالتِ رنگیِ این اثر، یک میدانِ جنگِ هوشمندانه است. چهره در طیفِ خاکستریهایِ عمیق غرق شده تا سنگینیِ زمین را نشان دهد، اما لکههایِ آبیِ سیان (Cyan) و زردهایِ لیمویی، مانند پنجرههایی رو به آسمان، این پیوستگی را میشکنند.
کنتراستِ شدید و تمرکزِ بصری
تأثیرِ متقابلِ آبیِ آسمانی بر پسزمینه تکرنگ
نورپردازیِ ملایم و بدونِ منبعِ مشخص، فضایی اثیری ایجاد کرده است. رنگهایِ متضاد در برابرِ پسزمینه تکرنگ، بر شدتِ احساسات تأکید میکنند و باعث میشوند بخشهایِ انتزاعی و کالیگرافی، از سطحِ بوم به سمتِ چشمِ بیننده پرتاب شوند.
۳. تفسیرِ معنایی؛ بازگشت به وطنِ اصلی
این اثر بازنماییِ بصریِ بیتِ «ما به فلک بودهایم» است. زن در این تابلو، نمادِ هر انسانی است که صدایِ آشنایی را از «چپ و راست» شنیده است. کالیگرافیهایِ درهمتنیده، محیطی صوتی-بصری ایجاد کردهاند که گویی آوازِ عشق واقعاً در فضا طنینانداز است.
کشفِ شهودی زیرِ لایههایِ تَن
ما به فلک میرویم؛ عزمِ تماشا که راست؟
تفسیرِ معناییِ لایهبرداریهای روی صورت، رسیدن به مقامِ «فنا و بقا» است. هنرمند میخواهد بگوید که زیرِ این پوستهیِ فانی، حقیقتی به رنگِ آسمان نهفته است که تنها با اشکِ شوق و گوشِ جان قابلِ رویت است.
۴. تکنیکِ اجرا و اصالتِ چارگوش
این اثر با تکنیکِ دیجیتالِ بافتدار (Textured Digital Art) طراحی شده و بر روی بومِ کتانِ نفیس با چاپِ ۱۲ رنگ رندر شده است. لایهبرداریهایِ بصری و ضرباتِ قلممویِ خشن در بخشهایِ رنگی، حسِ لامسهیِ بینظیری به اثر بخشیده است.
استانداردهایِ کلکسیونی
شناسنامه امنیتی و امضایِ هنرمند
تمامیِ آثارِ گالری چارگوش دارای شناسنامه اختصاصی، هولوگرام غیرقابلِ جعل و امضایِ احمد قلیزاده هستند. استفاده از پیگمنتهایِ ضدِ اشعهیِ UV ثباتِ رنگِ آبیِ خیرهکنندهیِ این کار را برای دههها تضمین میکند.
۱. داستانِ خلق؛ نقابِ خاکستری و حقیقتِ رنگی
داستانِ خلقِ تابلویِ «آوازِ عشق»، حکایتِ جداییِ روح از موطنِ اصلیِ خویش و تلاش برای شنیدنِ صدایی است که از ماورایِ زمان میآید. احمد قلیزاده در مقامِ هنرمند، زمانی نطفهیِ این اثر را در ذهن پروراند که به واژهیِ «غربت» در اشعارِ مولانا میاندیشید. ایده این بود: تصویرِ زنی که در میانهیِ زندگیِ مادی (که در اینجا با طیفهایِ خاکستری و سیاه نشان داده شده) محصور گشته، اما ناگهان از «چپ و راست»، طنینِ آوازی را میشنود که او را به خانه فرا میخواند.
در ابتدایِ فرآیندِ خلق، هنرمند بر رویِ یک پرترهیِ رئالیستیِ عمیق تمرکز کرد. زنی جوان با خطِ فکی استوار اما چشمانی که دریایِ غم هستند. انتخابِ حالتِ چهره، بازتابی از همان «نینامهیِ» معروف است؛ حکایتِ انسانی که از نیستانِ خود بریده شده. اشکِ جاری از چشمِ زن، نقطهیِ عطفِ این داستان است. این اشک، نه یک گریهیِ معمولی از سرِ ضعف، بلکه «اشکِ معرفت» است؛ همان لحظهای که انسان درمییابد «ما به فلک بودهایم، یارِ مَلک بودهایم». احمد قلیزاده میخواست داستانی را روایت کند که در آن، اندوه نه یک پایان، بلکه یک دریچه است.
بخشِ دراماتیکِ خلقِ این اثر زمانی رخ داد که هنرمند تصمیم گرفت زیباییِ بصریِ پرتره را آگاهانه با لایههایِ انتزاعی و کالیگرافی «تخریب»کند. او نمیخواست یک پرترهیِ زینتیِ صرف بسازد؛ او میخواست لایههایِ رنج را پاره کند. به همین دلیل، لکههایِ آبیِ سیان (نمادِ فلک و آسمان) و زردهایِ لیمویی (نمادِ خورشید و حقیقت) را به گونهای روی صورت قرار داد که گویی بخشهایی از «ماسکِ خاکستریِ دنیایِ مادی» کنده شده است تا از زیرِ آن، کلماتِ مولانا به بیرون فوران کنند.
این تابلو روایتگرِ لحظهای است که انسانِ محزون، ناگهان عزمِ تماشا میکند. در داستانِ این اثر، خوشنویسیِ «هر نفس آوازِ عشق میرسد از چپ و راست»، مانندِ یک نجوایِ درونی در گوشِ زن طنینانداز شده است. ضرباتِ قلممویِ خشن و اکسپرسیونیستی که روی پرتره افتادهاند، نشاندهنده هیاهویِ جهانِ بیرون هستند که سعی دارند صدایِ عشق را خفه کنند، اما در نهایت، این نور و رنگِ آبی است که از دلِ تاریکیِ پرتره پیروزمندانه بیرون میزند.
در مجموعهیِ گالری چارگوش، تابلوی «آوازِ عشق» به عنوانِ پلی میانِ دنیایِ محسوس و دنیایِ معنا خلق شد. احمد قلیزاده در این اثر، «پرتره» را به عنوانِ نمادِ تن و «رنگ و خط» را به عنوانِ نمادِ جان به کار برده است. داستانِ خلقِ این کار، دعوتِ هنرمند است از هر بینندهای که در میانِ غمهایِ خاکستریِ زندگی، چشمانش را برای لحظهای ببندد و به آن آوازی گوش بسپارد که میگوید: «باز همانجا رویم، جمله که آن شهرِ ماست». این تابلو، پنجرهای است که قلیزاده به رویِ مردمِ هنردوست گشوده تا یادآوری کند که ما مسافرانِ مَلک هستیم و اشکهایمان، پلی برای بازگشت به خانهیِ اصلیمان، یعنی نور و زیبایی
۲. آنالیزِ فرم و رنگ؛ انفجارِ سیان و لیمویی در ظلمتِ مونوکروم
در آنالیزِ فرمالِ این اثر، نخستین چیزی که ذهنِ بیننده را به چالش میکشد، «پارادوکسِ بافت و سطح» است. ما با یک بومِ مربعی روبرو هستیم که به لحاظ هندسی، نمادِ زمین و چهارچوبهایِ مادی است. اما درونِ این کادر، هنرمند علیه تمامِ قاعدهها قیام کرده است. فرمِ اصلی، یک پرترهیِ رئالیستی است که با دقتی مینیاتوری در سایهروشنها (Chiaroscuro) اجرا شده، اما این واقعگرایی توسطِ لایههایِ اکسپرسیونیستیِ کالیگرافی و لکههایِ رنگیِ جسورانه، «تخریب» یا به عبارت بهتر، «بازسازی» شده است.
الف) تضادِ رنگی؛ دیالوگِ میانِ خاکستریِ سرد و رنگهایِ اصلی: پالِت رنگیِ این اثر، یک میدانِ جنگِ تمامعیار است. چهرهیِ بانو در طیفِ خاکستریهایِ عمیق، دودی و مشکیِ آبستره غرق شده است. خاکستری در روانشناسیِ فرم، رنگِ تعلیق، ملال و سنگینیِ دنیایِ مادی است. اما درست در جایی که بیننده حس میکند در اندوهِ این چهره غرق خواهد شد، هنرمند با استفاده از آبیِ سیان (Cyan) و زردِ لیموییِ درخشان، یک انفجارِ بصری ایجاد میکند. آبیِ به کار رفته در این تابلو، آبیِ آسمانیِ ناب است؛ همان رنگی که در تذهیبهایِ کهن نمادِ «عالمِ عُلوی» و «فلک» بوده است. این آبی به صورتِ لکههایِ تکهتکه و لایهبرداریشده (Stripped Layers) روی صورت قرار گرفته تا نشان دهد حقیقتِ آبیِ روح، از زیرِ پوستهیِ خاکستریِ تن در حالِ نشت کردن است. رنگِ زرد نیز به عنوانِ مکمل، درخششِ خورشیدِ معرفت را تداعی میکند که از میانِ ابیاتِ مولانا ساطع میشود.
ب) آنالیزِ فرمیِ اشک؛ قطرهای که وزنِ تابلو را تغییر میدهد: فرمِ اشک در این تابلو، کوچکترین اما سنگینترین جزءِ ترکیببندی است. این اشک با ضربهیِ قلممویی بسیار ظریف و شفاف اجرا شده که در میانهیِ آناتومیِ دقیقِ چشم و خطِ فک، حسی از «تردی» و «شکنندگی» ایجاد میکند. از نظرِ فرمی، این خطِ عمودیِ اشک، تضادی با خطوطِ منحنیِ لبها و کالیگرافیهایِ دایرهوار ایجاد میکند و نگاهِ مخاطب را به عمقِ محزونِ چشمها میبرد؛ جایی که «آوازِ عشق» از آنجا آغاز میشود.
ج) کالیگرافی به مثابهِ فرمِ پوشاننده و افشاگر: خوشنویسی در این اثرِ گالری چارگوش، صرفاً متن نیست؛ بلکه یک «عنصرِ ساختاری» است. حروفِ درهمتنیدهیِ مولانا به جایِ آنکه در حاشیه باشند، بخشی از کالبدِ زن شدهاند. فرمِ حروف به صورتِ «تکهتکه شده» (Fragmented) طراحی شده تا حسِ بریدگی و جداییِ روح از موطنِ اصلی را منتقل کند. این خطوطِ کج و معوج و رویِ هم افتاده، حالتی از «آشفتگیِ مقدس» را به فرمِ ثابتِ پرتره تزریق میکنند. گویی کلماتِ مولانا مانندِ تبر، لایههایِ سنگیِ سکوت را میشکنند تا آوازِ عشق از میانِ شکافها شنیده شود.
د) نورپردازیِ محیطی و بافتِ لمسی (Tactile Texture): نور در این تابلو، منبعِ مشخصی ندارد؛ در واقع نور از خودِ کلمات و رنگهایِ آبی و زرد ساطع میشود (Self-Luminous). این تکنیک باعث میشود که چهرهیِ خاکستری در سایه بماند و حقیقتِ رنگی، درخشان به نظر برسد. بافتِ کار (Texture) به شدت غنی و «نقاشانه» است. ضرباتِ قلممویِ احمد قلیزاده در بخشهایِ انتزاعی، لایههایی برجسته ایجاد کرده که به اثر حسِ لامسه میدهد. این بافتِ زبر در کنارِ پوستِ صیقلی و خاکستریِ زن، کنتراستی ایجاد میکند که تداعیگرِ تقابلِ «سختیِ مسیرِ سلوک» و «لطافتِ روحِ سالک» است.
در نهایت، آنالیزِ فرم و رنگِ این شاهکار نشان میدهد که هیچ لکهیِ رنگی در اینجا تصادفی نیست. هر قطره از آبیِ سیان و هر کشیدگیِ حروفِ طلایی، تلاشی است برایِ آنکه به بیننده بفهماند: حتی در سیاه-سفیدترین لحظاتِ زندگی، «آوازِ عشق» با رنگیترین شکلِ ممکن در حالِ وزیدن است.
۳. تفسیرِ معنایی؛ هبوط در زمین و عزمِ تماشا در شهرِ ابدی
تفسیرِ معناییِ این اثر، روایتِ یک «یادآوریِ بزرگ» است. تابلوی «آوازِ عشق» در گالری چارگوش، بازنماییِ بصریِ این حقیقت است که انسان، موجودی دوفضایی است؛ موجودی که پاهایش در خاکِ خاکستریِ زمین گیر کرده، اما سرش در آبیِ لایتناهیِ آسمان سیر میکند. بیتِ محوریِ مولانا که بر تارکِ این اثر میدرخشد، کلیدِ رمزگشایی از تمامِ عناصرِ انتزاعیِ کار است.
الف) اشکِ جاری؛ مرزِ میانِ دلتنگی و آگاهی: اشکی که از چشمِ بانو جاری است، در نگاهِ نخست ممکن است نشانهیِ ضعف یا شکست به نظر برسد، اما در تفسیرِ عمیقِ عرفانی، این «اشکِ شوقِ بازگشت» است. مولانا میگوید «ما به فلک بودهایم، یارِ مَلک بودهایم»؛ این اشک، حاصلِ اصطکاکِ میانِ حافظهیِ آسمانیِ روح و واقعیتِ زمینیِ تن است. زن در این تابلو، نمادِ هر انسانی است که ناگهان در میانهِ زندگیِ روزمره (خاکستری)، صدایِ آشنایی را شنیده است؛ آوازی که از «چپ و راست» میآید و او را به یادِ وطنِ اصلیاش میاندازد. این اشک، غبارِ دنیایِ مادی را از چشم میشوید تا فرد بتواند «عزمِ تماشا» کند.
ب) کالبدشکافیِ لایهها؛ حقیقتِ پنهان زیرِ پوستهیِ تَن: چرا پرتره با لایههایِ انتزاعیِ رنگی پوشانده شده؟ تفسیرِ معناییِ این تکنیک، «کشفِ شهودی» است. در جهانبینیِ مولانا، تن مانندِ لباسی است بر قامتِ جان، یا حجابی بر چهرهیِ معشوق. احمد قلیزاده با پاره کردنِ بصریِ بخشهایی از صورت و جایگزینیِ آن با خوشنویسی و رنگهایِ آبی و زرد، میخواهد بگوید که زیرِ این پوستهیِ فانی و محزون، حقیقتی به رنگِ آسمان نهفته است. این لکههایِ آبیِ سیان، در واقع «پنجرههایی به فلک» هستند که از درونِ انسان رو به بیرون باز شدهاند. هنرمند با این کار، مرگِ مادی را نفی کرده و به حیاتِ جاویدانِ کلمه و معنا اشاره میکند.
ج) آوازِ عشق؛ موسیقیِ کیهانی در کالبدِ خط: عبارتِ «هر نفس آوازِ عشق میرسد از چپ و راست»، در این تابلو به مثابهِ یک «محیطِ صوتیِ بصری» عمل میکند. مولانا معتقد است که جهانِ هستی مدام در حالِ آواز خواندن و صدا کردنِ ماست، اما گوشهایِ ما سنگین شده است. درهمتنیدگیِ خطوط در این اثر نشان میدهد که این صدا، نه یک صدایِ خطی و مستقیم، بلکه یک طنینِ دایرهوار و همهجانبه است. کالیگرافی به گونهای پیکره را در بر گرفته که گویی بانو در میانهیِ یک رقصِ سماعِ درونی است. «عزمِ تماشا که راست؟» پرسشی است که تابلو از بیننده میپرسد؛ آیا تو هم جرأت داری لایههایِ خاکستریِ زندگیات را پاره کنی و به تماشایِ آن شهرِ اصلی (وطنِ مألوف) بنشینی؟
د) تقابلِ مونوکروم و پلیکروم؛ زمین و فلک: تضادِ میانِ پرترهیِ تکرنگ (خاکستری) و رنگهایِ چندگانهیِ انتزاعی، استعارهای از تقابلِ «کِثرت» و «وحدت» است. دنیایِ مادی (خاکستری) دنیایِ تنهایی، جدایی و اندوه است، اما وقتی آوازِ عشق شنیده میشود، رنگها (معنا) واردِ صحنه میشوند. رنگِ آبی نمادِ آگاهیِ گسترده و رنگِ زرد نمادِ اشراق و پیوند با خورشیدِ حقیقت است. این تابلو به ما میگوید که حزنِ انسان، نه از فقرِ مادی، بلکه از فراموشیِ این رنگهایِ آسمانی است.
در نهایت، تابلوی «آوازِ عشقِ مولانا» در گالری چارگوش، یک آینهیِ تمامنما برایِ سالکی است که در جستجویِ راهِ بازگشت است. این اثر به ما یادآوری میکند که «باز همانجا رویم، جمله که آن شهرِ ماست». این تابلو، غمِ هبوط را به شکوهِ صعود تبدیل میکند و به بیننده نوید میدهد که هر اشکی که به یادِ آن موطنِ اصلی ریخته شود، خود، آوازی است که ما را به سویِ زیباییِ لایتناهی هدایت میکند
۴. تکنیکِ اجرا؛ کلاژِ لایهبرداری شده و مهندسیِ تخریبِ زیبا
تابلوی «آوازِ عشق»، یکی از پیچیدهترین پروژههایِ تکنیکی احمد قلیزاده در گالری چارگوش است. در این اثر، ما شاهدِ نوعی «رئالیسمِ جراحتدیده» هستیم؛ تکنیکی که در آن هنرمند ابتدا یک کلِ بینقص را خلق میکند و سپس آگاهانه آن را میشکند تا حقیقتِ زیرین را فاش کند. این فرآیند در دنیایِ دیجیتال، نیاز به درکِ عمیقی از لایهبندی (Layering) و بافتسازی دارد.
الف) لایهبرداریِ معکوس (Digital Stripping): تکنیکِ اصلیِ به کار رفته در این اثر، «لایهبرداریِ بصری» است. برخلافِ نقاشیهایِ کلاسیک که لایهها روی هم چیده میشوند تا تصویر نهایی شکل بگیرد، قلیزاده در این اثر به صورتِ معکوس عمل کرده است. ابتدا پرترهیِ بانو با تمامِ جزئیاتِ رئالیستی و در طیفِ مونوکروم (تکرنگ) طراحی شده است. سپس، هنرمند با استفاده از ماسکهایِ دیجیتال و ابزارهایِ برشِ نامنظم، بخشهایی از این «پوستهیِ خاکستری» را خراشیده و پاره کرده است. در زیرِ این لایهیِ محزون، لایهیِ دیگری قرار دارد که مملو از رنگهایِ سیان، لیمویی و کالیگرافیهایِ پیچیده است. این تکنیک باعث میشود بیننده حس کند که نقاشی در حالِ «پوستاندازی» است تا هویتِ اصلیِ سوژه را (که از جنسِ نور و کلامِ مولاناست) آشکار کند.
ب) کالیگرافیِ درهمتنیده و ساختارِ کُلاژ: خوشنویسی در این اثر به روشِ Overlapping Typography یا کالیگرافیِ رویِ هم افتاده اجرا شده است. کلمات به جایِ آنکه روی یک خطِ صاف حرکت کنند، به صورتِ قطعاتِ شکسته و تکهتکه در فضایِ آبی و زرد رها شدهاند. این تکنیک باعث میشود که کلامِ مولانا حالتی ارگانیک و پویا پیدا کند؛ انگار حروف در حالِ رقصیدن یا پرواز کردن از درونِ زخمهایِ پرتره به سمتِ بیرون هستند. برای رسیدن به این افکت، هر حرف به صورتِ جداگانه سایهپردازی شده تا حسِ عمق و سهبعدی بودن (3D Depth) در میانِ لایههایِ تختِ رنگی ایجاد شود.
ج) بافتسازیِ لمسی و ضرباتِ قلممویِ خشن: یکی از ویژگیهایِ منحصربهفردِ آثارِ مجموعهیِ چارگوش، «بافتِ فیزیکی در بسترِ دیجیتال» است. در این تابلو، از براشهایِ (Brushes) اختصاصی استفاده شده که ردِ موهایِ قلممو و غلظتِ رنگ را شبیهسازی میکنند. در بخشهایِ انتزاعیِ زرد و آبی، ما شاهدِ ضرباتِ پهن و پرقدرتِ قلممو (Impasto Style) هستیم که به اثر حسِ «لامسه» میدهد. این بافتِ زبر و جسورانه در تضاد با بافتِ نرم و صیقلیِ صورتِ زن در بخشهایِ خاکستری قرار دارد. این تضادِ بافتی، باعث میشود که وقتی اثر روی بومِ کتانِ نفیس چاپ میشود، بیننده مرزِ میانِ واقعیتِ فیزیکی و هنرِ دیجیتال را گم کند.
د) مدیریتِ نور و کنتراستِ موضعی: نورپردازی در این اثر هوشمندانه و بدونِ منبعِ واحد است. هنرمند از تکنیکِ Ambient Occlusionبرای ایجادِ سایههایِ عمیق در اطرافِ چشمها و لبها استفاده کرده تا حسِ اندوهِ رئالیستی را تقویت کند. اما در نقاطی که لایهبرداری رخ داده، نور به صورتِ انفجاری و اشباعشده (Saturated) عمل میکند. رنگِ آبیِ سیان به گونهای رندر شده که گویی از پشتِ بوم به آن نور تابیده شده است (Backlit Effect). این تضادِ نوری باعث میشود که تابلو در فضاهایِ مختلف، جلوههایِ متفاوتی داشته باشد و بخشهایِ رنگی همیشه مانندِ جواهری در میانِ خاکستریها بدرخشند.
در نهایت، تابلوی «آوازِ عشق» با استفاده از پیشرفتهترین ابزارهایِ دیجیتال، روحِ یک نقاشیِ کلاسیک را در کالبدی مدرن و اکسپرسیونیستی دمیده است. چاپی که در گالری چارگوش برای این اثر در نظر گرفته شده، بر روی بومهایِ کتان با تراکمِ بالا و با استفاده از پیگمنتهایِ ضدِ اشعهیِ فرابنفش است تا این انفجارِ آبی و زرد، برای همیشه با همان درخششِ روزِ اول باقی بماند.
۵. راهنمایِ اختصاصیِ چیدمان؛ درخشش در تضادهای مدرن
تابلوی «آوازِ عشقِ مولانا» از آن دسته آثاری است که به دلیلِ کنتراستِ شدیدِ رنگی (تقابل خاکستریِ عمیق با آبیِ سیان و زرد)، میتواند به تنهایی بارِ زیباییشناختیِ یک محیط را به دوش بکشد. در گالری چارگوش، ما این اثر را یک «تابلویِ بیانیه» (Statement Piece) میدانیم؛ یعنی اثری که به جای هماهنگ شدن با محیط، محیط را وادار میکند تا با او هماهنگ شود.
الف) دیوارِ میزبان؛ بازی با عمق و نور: بهترین پسزمینه برای این تابلو، دیوارهایی با رنگهایِ خنثی اما با تنالیتهیِ سرد است. یک دیوار به رنگ طوسیِ روشن (Concrete Gray) یا حتی سفیدِ استخوانی، اجازه میدهد تا لکههای آبیِ تابلو مانند یک انفجارِ بصری عمل کنند. اما اگر به دنبالِ فضایی دراماتیک و لوکس هستید، نصبِ این اثر روی یک دیوار سرمهایِ تیره یا دودی، معجزهای از جنسِ «ظلمت و نور» خلق میکند؛ جایی که چهرهیِ زن در تیرگیِ دیوار حل میشود و فقط اشک، کلماتِ مولانا و آن آبیِ آسمانی مثلِ جواهری در شب میدرخشند.
ب) متریالهایِ مکمل در چیدمان: این تابلو به دلیل بافتِ اکسپرسیونیستی و لایههایِ تکهتکهاش، با متریالهایِ مدرن و صنعتی پیوندی ناگسستنی دارد.
-
فلز و استیل: حضورِ عناصری از جنسِ استیلِ برسخورده یا نقرهای در نزدیکی تابلو (مثلاً پایههای میز یا آباژور)، سردیِ بخشهای خاکستری را تقویت کرده و جلوهای مدرن به فضا میدهد.
-
مخملِ آبی یا زرد: اگر کاناپهای به رنگ آبیِ کاربنی یا صندلیِ تکی (Accent Chair) به رنگ خردلی دارید، این تابلو دقیقاً همان تکهیِ گمشدهیِ پازلِ شماست. این رنگها مستقیماً با لکههای رنگیِ روی پرتره دیالوگ برقرار میکنند.
ج) نورپردازیِ موضعی؛ زنده کردنِ اشک: نورپردازی برای این اثر نباید تخت و یکنواخت باشد. استفاده از یک چراغِ تابلویِ (Picture Light) خطی با نورِ متمایل به سرد (نزدیک به نور طبیعی)، باعث میشود رنگِ آبیِ سیان درخششِ واقعیاش را نشان دهد. اما ترفندِ حرفهایِ چارگوش این است: یک منبعِ نورِ نقطهایِ بسیار متمرکز را طوری تنظیم کنید که فقط روی بخشِ میانیِ صورت (جایی که اشک و کالیگرافی تلاقی میکنند) بتابد. این کار باعث میشود در شب، تابلو حسی سهبعدی و زنده پیدا کند، گویی آوازِ عشق واقعاً در حال نشت کردن از بوم است.
د) انتخابِ فضا؛ جایی برای تأمل: این تابلو به دلیلِ درونمایه عرفانی و نگاهِ محزونش، مناسبِ فضاهایِ شلوغ و پررفتوآمد مثلِ ورودیِ کفشکن نیست.
-
اتاقِ پذیراییِ اصلی: بالایِ کاناپهیِ مرکزی، جایی که میهمانان فرصتِ کشفِ جزئیاتِ کالیگرافی را داشته باشند.
-
کتابخانه یا اتاقِ کار: به دلیل پیوندِ عمیق با شعرِ مولانا، این اثر میتواند الهامبخشِ لحظاتِ تمرکز و تفکر باشد.
-
دیوارِ روبرویِ تخت در اتاقِ خواب: به شرطی که نورپردازیِ ملایمی داشته باشد، میتواند آخرین تصویری باشد که پیش از خواب، آرامشِ «بازگشت به اصل» را به شما منتقل میکند.
در نهایت، تابلوی «آوازِ عشق» در مجموعهی گالری چارگوش، با ابعادِ مربعیاش، تعادلی میانِ مدرنیته و سنت ایجاد میکند. این اثر به فضایی نیاز دارد که اجازه دهد «سکوت» حکمفرما شود تا «آوازِ عشق» شنیده شود.
۶. تأثیرِ روانشناختی؛ از مَلالِ خاکستری تا استعلایِ آبی
در تابلوی «آوازِ عشق»، ما با یک «تراپیِ بصری» روبرو هستیم که بر پایه نظریه کاتارسیس (برونریزی عاطفی) بنا شده است. از منظر روانشناسیِ تحلیلی، این اثر بازنماییِ فرآیندِ «فردیت» است؛ سفری که در آن انسان از لایههای سطحیِ غم و هویتِ اجتماعی عبور میکند تا به هستهی درخشانِ وجودش برسد.
الف) مکانیزمِ دفاعی و گشایش: چهرهی بانو در این اثر، ابتدا حسِ «غمِ همگانی» را برمیانگیزد. خاکستریهای تیره و سیاه، تداعیگرِ افسردگی، خستگی و بنبستهای روحی هستند. اما نکتهی روانشناختیِ کلیدی در آن لایههای کنده شده نهفته است. در رواندرمانی، شفای واقعی زمانی آغاز میشود که «دفاعهای روانی» فرو بریزند. لایهبرداریهای آبی و زرد در این تابلو، دقیقاً نمادِ همین فروریختنِ نقابها (Persona) هستند. بیننده با دیدن این صحنه، به صورت ناخودآگاه یاد میگیرد که رنجهایش (خاکستری) تنها پوستهای هستند که حقیقتی بزرگتر (آبی) را در بر گرفتهاند.
ب) آبیِ سیان؛ رنگِ رهایی و ثبات: رنگ آبیِ تندی که در این اثر به کار رفته، برخلافِ آبیهایِ کدر، حسی از «وسعت» و «آزادی» را القا میکند. این رنگ ضربان قلب را تنظیم کرده و به ذهنِ آشفته، فرمانِ سکون میدهد. وقتی این آبی با کلماتِ مولانا ترکیب میشود، تأثیرِ روانشناختیاش دوچندان میگردد. تماشایِ این تابلو به فردی که دچارِ اضطرابِ وجودی است، یادآوری میکند که او فراتر از دردهایِ لحظهایاش است؛ او بخشی از یک «کلِ بزرگتر» (فلک) است که موقتاً در زمین هبوط کرده است.
ج) اشک به مثابهِ تطهیر: اشک در این پرتره، نمادِ ضعف نیست، بلکه نمادِ «پذیرش» است. در روانشناسی، پذیرشِ اندوه اولین قدم برای عبور از آن است. این اشک، پلِ ارتباطی بین دنیایِ مادیِ زن و دنیایِ معناست. بیننده با نگاه کردن به این قطره، به نوعی «سبکیِ روح» دست مییابد؛ چرا که میبیند حتی در اوجِ محزون بودن، میتوان «عزمِ تماشا» داشت و آوازِ عشق را شنید.
۷. تحلیلِ ادبی و کالیگرافی؛ سماعِ حروف در غزلِ مولانا
کالیگرافی در این اثرِ گالری چارگوش، از قالبِ یک خطاطیِ تزئینی خارج شده و به یک «محیطِ زیستی برای روح» تبدیل شده است. احمد قلیزاده در اینجا از تکنیکِ «خطنگارههایِ انفجاری» استفاده کرده تا ریتمِ تند و سماعگونهیِ غزلِ مولانا را به تصویر بکشد.
الف) ریتمِ حروف؛ از زمین تا آسمان: بیتِ «هر نفس آوازِ عشق میرسد از چپ و راست»، در این تابلو دقیقاً از چپ و راستِ صورتِ بانو آغاز میشود. حروف به صورتِ لایه-لایه و با ضخامتهای متفاوت روی هم قرار گرفتهاند. این درهمتنیدگی، نشاندهندهیِ این است که عشقِ مولانا یک مفهومِ خطی و ساده نیست، بلکه یک «هجومِ معنوی» است. حروف در بخشهایِ آبیرنگ، حالتی کشیده و رها دارند (نمادِ صعود به فلک) و در بخشهایِ نزدیک به چشم، حالتی فشرده و شکسته (نمادِ بغض و دلتنگیِ زمینی).
ب) کالیگرافی به مثابهِ نور: رنگِ زردِ لیمویی که در خوشنویسی به کار رفته، کلمات را به «چراغهایِ راهنما» تبدیل کرده است. در فلسفه کالیگرافیِ این اثر، کلماتِ مولانا همان نوری هستند که از شکافهایِ روح به بیرون میتابند. «ما به فلک بودهایم» تنها یک جمله نیست، بلکه یک کدِ ژنتیکی است که در این تابلو، کالبدِ خاکستریِ زن را بازسازی میکند. حروفِ کج و معوج و تکهتکه شده، نشاندهندهیِ این است که حقیقتِ مطلق در قالبِ واژههایِ محدود نمیگنجد و به همین دلیل حروف در حالِ «انفجار» و فرار از کادر هستند.
ج) دیالوگِ میانِ فرمِ چشم و فرمِ حرف: اگر دقت کنید، انحنایِ حروفِ «س» در واژهی «نفس» یا «عشق»، با انحنایِ چشم و اشکِ بانو هماهنگ شده است. این پیوندِ فرمی میانِ خط و آناتومی، باعث میشود که متن و تصویر به یک وحدتِ ارگانیک برسند. گویی بانو نه با دهان، بلکه با تمامِ ذراتِ صورتش در حالِ واگویهیِ این غزل است.
۸. شناسنامه و اصالت؛ پنجرهای نفیس از هنرِ پارسی
این اثر، یکی از شناسنامهدارترین کارهای مجموعهی گالری چارگوش است که با هدف ارتقای زبانِ بصری هنرِ ایران طراحی شده است.
-
تکنیک و اجرا: طراحیِ دیجیتال با استفاده از براشهای اختصاصی که بافتِ نقاشیِ کنشی (Action Painting) را رویِ پرترهیِ رئال پیاده کرده است.
-
کیفیتِ چاپ: چاپ روی بومِ کتانِ طبیعی (Natural Canvas) با تراکمِ ۳۸۰ گرم که باعث میشود بافتهایِ بصریِ کار، حسِ لامسه پیدا کنند. استفاده از رنگهایِ پیگمنتِ معدنی، درخششِ لکههایِ آبی و زرد را برای بیش از ۸۰ سال بدون تغییر تضمین میکند.
-
اصالتِ هنرمند: اثر دارای امضایِ مستقیمِ احمد قلیزاده در گوشه سمت راست است. هر تابلو همراه با یک شناسنامه امنیتی و هولوگرام اختصاصی چارگوش ارائه میشود که نشاندهنده تعدادِ محدودِ تولید و اصالتِ معنویِ آن است.
-
فلسفه برند: این تابلو، تلفیقی است از عشق و فضایِ لایتناهی؛ تلاشی برای تقدیمِ انتخابی متفاوت به مردمِ هنردوست که به دنبالِ چیزی فراتر از یک تصویرِ زیبا هستند. این اثر، یک «پنجره» است؛ پنجرهای از نور به سویِ زیبایی.
- طراح: احمد قلی زاده - مجموعه تابلوهای گالری چارگوش با بیش از یک دهه خلق آثار هنری تلاشی است برای ارتقای زبان بیان هنر ایران زمین. این آثار دارای فضا سازی های عمیق و مجموعه بسیار گسترده ای از طرح های زیبای مفهومی و اورینتال فارسی با الهام از سروده های اساطیر ادبی ایران زمین، تلفیقی از عشق و فضای لامتنهیست از نور بسوی زیبایی ... این آثار با تکنیک دیجیتال طراحی و با چاپ بسیار نفیس پنجره ای متفاوت از انتخاب طرح و هنر پارسی را به مردم هنردوست ایران زمین تقدیم نموده اند.