

تابلو پرتره هویت تَرکخورده؛ تلفیق فیروزهای و ورق طلا | گالری چارگوش مدل 2314
هر قسط با تربپی:
۴ قسط ماهانه. بدون سود، چک و ضامن.
جنس
بوم
نحوه استفاده
آویز
کشور مبدا برند
ایران
تعدادتکه
یک تکه
تابلو هنری هویتِ تَرکخورده؛ ضیافتِ طلا در ویرانههایِ فیروزهای
«شکستگیهای ما، نقصِ ما نیستند؛ آنها همانجایی هستند که نور و ارزش از آنجا وارد میشوند.»
۱. داستانِ خلق و تفسیرِ معنایی؛ کیمیاگریِ رنج
این اثر در گالری چارگوش، روایتی است از «زیبایی در میانِ ویرانهها». احمد قلیزاده با الهام از فلسفهیِ بند زدنِ سفالهای شکسته با طلا، چهرهای سنگی را خلق کرده که در آستانهیِ فروپاشی است، اما هر تَرکِ آن با ورقهای طلایِ ناب صیقل خورده است. این زن، نمادِ روحی است که از سختیهای تاریخ (سنگ) عبور کرده و حالا در پسزمینه فیروزهای، به آرامشی اصیل رسیده است.
پَرِ خاکستری و سودایِ پرواز
تضادِ سَبُکیِ روح با سنگینیِ ماده
حضورِ پَر در پایینِ کادر، مژدهیِ رهایی است. در حالی که صورت سنگین و سنگی است، پَر نشان میدهد که بخشی از وجودِ ما همواره سَبُک و آمادهی صعود باقی میماند. این تابلو ستایشِ ایستادگی و تبدیلِ زخم به زیور است. تمامِ جزئیاتِ این زن سنگی، دعوتی است برای دیدنِ زیبایی در دلِ شکستگیها و قدرتی که از پسِ زوال برمیخیزد.
۲. آنالیزِ فرم و رنگ؛ سماعِ فیروزهای و جلالِ طلا
کنتراستِ میان فیروزهایِ کهنه (پسزمینه) و خاکستریِ صلب (صورت)، یک میدانِ مغناطیسی بصری ایجاد کرده است. رنگ فیروزهای نمادِ ابدیت و اصالتِ ایرانی است که پیکرهیِ در حال زوال را در بر گرفته تا به او پناه دهد. این تضادِ رنگی، عمقِ تاریخیِ اثر را به رخ میکشد.
بافتسازیِ متریالیک و نورپردازیِ نفوذی
درخششِ ورقهای طلا در میانِ تَرکهای سنگی
نور در این تابلو از لابلایِ شکافها نشت میکند تا حجمِ مجسمهوارِ اثر را تقویت کند. تکنیکِ اجرای طلا به گونهای است که با تغییرِ زاویه دید، درخشش متفاوتی ایجاد میکند و حسِ لمسِ یک قطعه باستانی را به بیننده منتقل مینماید. لایهبندیهای دیجیتال در این اثر جوری مهندسی شدهاند که گویی سنگ واقعاً نفس میکشد.
۳. راهنمایِ چیدمان و تأثیرِ روانشناختی
این تابلو یک اثرِ «مرکزی» است. بهترین فضا برای نمایش آن، دیوارهایی با بافتِ بتنی یا رنگهای خنثی مثل طوسیِ سرد و کرمِ استخوانی است. همراهیِ این اثر با اکسسوریهایِ برنجی و مبلمانِ مخملِ سرمهای یا سبز، شکوهِ آن را دوچندان میکند و به فضا هویت میبخشد.
پذیرشِ خود و آرامشِ بصری
تأثیرِ درمانیِ تماشایِ نقصهایِ زیبا
از منظر روانشناسی، تماشای این اثر حسِ «انسجام پس از تروما» را تقویت میکند. فیروزهایِ غالب در کار، ضربانِ ذهن را تنظیم کرده و به مخاطب میآموزد که شکستگیهایش بخشی از شکوهِ هویتِ اوست. این اثر به عنوان یک لنگرگاهِ ذهنی، در هیاهوی دنیای مدرن، آرامشی عمیق و اصیل را به خانه هدیه میدهد.
۱. داستانِ خلق؛ شکوه در آستانهیِ فروپاشی
داستانِ خلقِ این اثر در گالری چارگوش، از یک مکاشفه دربارهیِ مفهومِ «زیبایی در میانِ ویرانهها» آغاز شد. احمد قلیزاده در این تابلو، به دنبالِ پاسخ به این پرسش بود: آیا یک هویتِ تکهتکه شده، هنوز هم میتواند ارزشمند باشد؟ ایده زمانی شکل گرفت که هنرمند به دیوارهایِ قدیمی و فیروزهایِ بناهایِ اصیلِ ایرانی مینگریست؛ دیوارهایی که با وجودِ ترکها و فرسودگی، هنوز روحی از جلال و شکوه را در خود حفظ کردهاند. او تصمیم گرفت این «بافتِ کهنه» را به «صورتِ انسان» پیوند بزند.
تولدِ زنی از جنسِ سنگ و آینه
در ابتدایِ فرآیندِ طراحی، هنرمند تصویری از یک زن را متصور شد که نه از گوشت و پوست، بلکه از عصارهیِ تاریخ و سنگ ساخته شده است. این زن، نمادی از «ایرانزمین» یا حتی «روحِ خسته اما سربلندِ انسانِ مدرن» است. صورتِ او آگاهانه تقسیمبندی شد؛ گویی یک زلزلهیِ عاطفی یا تاریخی، این پیکره را به چندین پاره تقسیم کرده است. اما نکتهیِ طلاییِ داستان اینجاست: هنرمند اجازه نداد این فروپاشی به معنایِ نابودی باشد. او در میانِ هر شکاف و هر ترکِ سنگی، ورقهایِ طلایِ ناب را جایگذاری کرد تا بگوید: «زخمها، جایی هستند که نور و ارزش از آنجا وارد میشوند.»
رازِ پرِ خاکستری در پایِ تصویر
یکی از کلیدیترین بخشهایِ داستانِ خلقِ این اثر، اضافه شدنِ آن پرِ خاکستری در پایینِ کادر است. این پر، نمادِ سَبُکی و سودایِ پرواز است که در تضادِ کامل با سنگینیِ بافتِ سنگیِ صورت قرار دارد. هنرمند میخواست این پارادوکس را روایت کند که حتی وقتی وجودِ ما مانندِ سنگ سنگین و پارهپاره است، هنوز بخشی از ما (آن پرِ کوچک) رؤیایِ رهایی و آسمان را در سر دارد. رگههایِ طلایی روی پر، نشاندهنده این است که آرزوهایِ ما هم از جنسِ همان ارزشی هستند که در لایههایِ عمیقِ هویتِ ما نهفته است.
پیوندِ میانِ زوال و زیبایی (Wabi-Sabi ایرانی)
در داستانِ این اثر، پسزمینه فیروزهایِ پر جنبوجوش، نقشِ «ابدیت» را بازی میکند. فیروزهای در هنرِ پارسی، رنگِ بهشت و ثبات است. قرار دادنِ یک چهرهیِ در حالِ فروپاشی در برابرِ این رنگِ جاویدان، نشاندهندهیِ تلاشِ انسان برای ماندگاری در برابرِ زمان است. احمد قلیزاده با این اثر، داستانی از «بازسازی» را روایت میکند. او با استفاده از تکنیکهایِ دیجیتالیِ پیشرفته، بافتی را خلق کرده که وقتی بیننده به آن خیره میشود، نمیداند با یک قطعه سنگِ باستانی روبروست یا یک صورتِ زنده. این تعلیق، همان نقطهای است که هنرِ چارگوش در آن متولد میشود.
این تابلو برایِ مجموعهیِ چارگوش، تنها یک تصویر نیست؛ بلکه روایتی است از زنی که اشکهایش (رگههایِ تیره) به جایِ پاک کردنِ صورت، هویتِ سنگیِ او را مستحکمتر کردهاند. داستانِ خلقِ این کار، دعوتِ هنرمند است به دیدنِ زیبایی در شکستگیها. این اثر به ما میگوید که حتی اگر تکهتکه شده باشیم، اگر در پسزمینهای درست (فیروزهیِ اصالت) قرار بگیریم، هر ترکِ ما با طلا پر خواهد شد و شکوهی دوچندان خواهد یافت.
۲. آنالیزِ فرم و رنگ؛ سماعِ فیروزهای و جلالِ طلا در ضیافتِ تَرکها
در آنالیزِ بصریِ این اثر، اولین چیزی که چشم را تسخیر میکند، «کنتراستِ جسورانهیِ دمایی» است. ما با یک پسزمینهیِ فیروزهایِ پر جنبوجوش روبرو هستیم که به لحاظِ روانشناسیِ رنگ، حسی از آرامشِ عمیق و اصالتِ شرقی را تداعی میکند. اما این فیروزهای، یک رنگِ تخت و ساده نیست؛ هنرمند با ایجادِ بافتهایِ تَرکخورده و پتینههایِ کهنه در دلِ این رنگ، به پسزمینه هویتِ «دیواری تاریخی» بخشیده است. این فیروزهایِ کهنه، حکمِ اقیانوسی را دارد که فیگورِ اصلی را در بر گرفته تا تضادِ میانِ پایداریِ رنگ و زوالِ فرم را به رخ بکشد.
الف) معماریِ صورت؛ تقطیعِ فرم به مثابهِ سنگ: فرمِ اصلی در این تابلو، یک پرتره است که به شیوهای «ساختارشکنانه» به دو بخشِ کلی تقسیم شده است. سمتِ چپِ صورت، با جزئیاتی دقیق از چشم و ابرو اجرا شده که نگاهی نافذ و در عینِ حال پُر از سکوت دارد. فرمِ این بخش، یادآورِ تندیسهایِ سنگیِ باستانی است که در اثرِ فرسایشِ زمان، بخشی از خود را از دست دادهاند. هنرمند با استفاده از رگههایِ تیره که از زیرِ چشم به سمتِ پایین سرازیر شدهاند، فرمِ «اشک» را بازتعریف کرده است. این اشکها دیگر مایع نیستند؛ آنها مانندِ شکافهایی عمیق در دلِ سنگ هستند که نشاندهندهیِ اندوهی منجمد شده و تاریخی است.
ب) کیمیاگریِ رنگ؛ طلا به مثابهِ مفصلِ پیوند: درخشانترین بخشِ آنالیزِ رنگیِ این اثر، حضورِ بیدریغِ برگهایِ طلا در میانِ بافتهایِ سنگی و خاکستریِ صورت است. طلا در این ترکیببندی، وظیفهای فراتر از تزئین دارد. از نظرِ فرمی، طلا به عنوانِ یک «مفصل» عمل میکند که تکههایِ جدا شدهیِ صورت را به هم پیوند میدهد. در بخشهایی که صورت در حالِ فروپاشی است، این لکههایِ طلاییِ درخشان هستند که خلأ را پر کرده و از بصری شدنِ حسِ «نابودی» جلوگیری میکنند. تضادِ میانِ خاکستریِ سردِ سنگ و زردِ گرمِ طلا، تعادلی جادویی ایجاد کرده است؛ گویی هنرمند میخواهد بگوید ارزشِ حقیقیِ این چهره، نه در اجزایِ سالمِ آن، بلکه در همین شکستگیهایی است که با طلا صیقل خوردهاند.
ج) آنالیزِ فرمیِ پر؛ سَبُکی در برابرِ صلبیت: در پایینِ قاب، حضورِ یک پرِ خاکستری با رگههایی از طلا و قهوهای، تعادلِ بصریِ کلِ ترکیببندی را حفظ کرده است. از نظرِ فرم، خطوطِ نرم و منحنیِ پر، تضادی مستقیم با خطوطِ شکسته و خشنِ صورتِ سنگی ایجاد میکند. این پر، وزنِ بصریِ پایینِ تابلو را تعدیل کرده و به ترکیببندی اجازه میدهد تا در میانهیِ آن همه سنگینی، کمی «نفس» بکشد. رنگِ قهوهایِ ملایم در رگههایِ پر، پیوندی میانِ تیرگیِ اشکها و درخششِ طلا ایجاد کرده و هارمونیِ رنگی را کامل میکند.
د) بافت (Texture)؛ قهرمانِ پنهانِ اثر: بافت در این تابلو، حرفِ اول و آخر را میزند. ما با سه نوع بافتِ متمایز روبرو هستیم: بافتِ ترکخوردهیِ پسزمینه (فیروزهای)، بافتِ مُتخلخل و سنگیِ صورت (خاکستری) و بافتِ صیقلی و براقِ ورقهایِ طلا. نورپردازیِ ملایم و پراکندهای که احمد قلیزاده در طراحیِ دیجیتالِ این کار اعمال کرده، به این بافتها بُعد بخشیده است. این بازیِ بافتها باعث میشود که وقتی مخاطب از زوایایِ مختلف به تابلو نگاه میکند، حسِ متفاوتی از برجستگی و فرو رفتگی داشته باشد. در واقع، فرم در این تابلو از طریقِ بافت است که معنا پیدا میکند؛ زبریِ رنج در کنارِ صیقلی بودنِ امید.
در مجموع، آنالیزِ فرم و رنگِ این اثر نشان میدهد که «آوازِ عشق» در اینجا در سکوتِ سنگ و فریادِ فیروزهای نهفته است. هر لکهیِ طلا و هر تَرکِ رویِ دیوارِ فیروزهای، بخشی از یک ارکسترِ بصری هستند که هدفشان نشان دادنِ شکوهِ انسان در میانهیِ تلاطمهایِ وجودی است. این اثرِ گالری چارگوش، به خوبی ثابت میکند که چطور میتوان از زوال، یک سمفونیِ ماندگار از رنگ و فرم خلق کرد.
۳. تفسیرِ معنایی؛ کیمیاگریِ رنج و بازگشت به وحدت در عینِ کثرت
تفسیرِ معناییِ تابلوی «هویتِ ترکخورده»، در واقع جستجویِ معنا در میانِ آوارههایِ یک شخصیت است. این اثر در مجموعهی گالری چارگوش، فراتر از یک پرترهیِ زیبا، یک «مانیفستِ فلسفی» دربارهیِ وضعیتِ انسانِ معاصر است. انسانی که تحتِ فشارِ تجربیات، شکستها و گذرِ زمان، دیگر آن «کلِ یکپارچه» و سادهیِ قدیمی نیست، بلکه به مجموعهای از تکههایِ جداافتاده تبدیل شده است.
الف) ستایشِ جراحت و فلسفهیِ کینتسوگیِ ایرانی: اصلیترین لایهیِ معناییِ این اثر را میتوان در پیوندی میانِ هنرِ مدرن و فلسفهیِ کهنِ «کینتسوگی» (هنرِ بند زدنِ سفالهایِ شکسته با طلا) جستجو کرد. در نگاهِ اول، صورتِ زن در حالِ فروپاشی است، اما هنرمند آگاهانه شکافها را با طلا پر کرده است. این یک بیانیهیِ صریح است: «شکستگیهایِ ما، نقصِ ما نیستند؛ بلکه بخشِ ارزشمندِ تاریخِ ما هستند.» زنی که در تصویر میبینیم، رنج را پنهان نکرده؛ او جراحتهایش را به زیورآلات تبدیل کرده است. این تفسیر به ما میگوید که انسانِ ارزشمند، انسانی نیست که هرگز نشکسته باشد، بلکه انسانی است که توانسته تکههایِ شکستهیِ روحش را با خرد و عشق (طلا) دوباره به هم پیوند بزند.
ب) اشکِ سنگی؛ انجمادِ یک تاریخِ پنهان: رگههایِ تیرهای که از چشمِ چپِ زن جاری شده و بافتی سنگی پیدا کردهاند، تفسیری عمیق از مفهومِ «زمان و صبوری» به دست میدهند. اینها دیگر اشکهایِ زودگذرِ یک لحظهیِ احساسی نیستند؛ اینها رسوبِ هزاران سال صبوری و ایستادگی هستند. وقتی اندوه به سنگ تبدیل میشود، یعنی به بخشی از هویت و ستونِ فقراتِ موجود تبدیل شده است. این زن، با وجودِ این اشکِ منجمد، فرو نریخته؛ بلکه مانندِ یک صخره در برابرِ تلاطمِ پسزمینه (فیروزهای) ایستاده است. این یعنی پیروزیِ استقامت بر رنج.
ج) نمادشناسیِ پَر؛ سَبُکیِ تحملناپذیرِ هستی: آن پَرِ خاکستری که در پایینِ صورت قرار گرفته، یکی از کلیدیترین کُدهایِ معناییِ اثر است. پَر در ادبیاتِ اساطیریِ ما، همواره نمادِ سیمرغ، حمایتِ ماورایی و قدرتِ پرواز بوده است. حضورِ پَر در پایینِ یک صورتِ سنگین و سنگی، نشاندهندهیِ «امیدِ نهایی» است. سنگینیِ سنگ (نمادِ زمین و ماده) در تقابل با سَبُکیِ پَر (نمادِ روح و معنا) قرار گرفته است. رگههایِ طلایی روی پَر نشان میدهد که حتی رؤیاهایِ ما هم از همان جنسِ رنجهایی هستند که با طلا صیقل خوردهاند. این پَر، مژدهیِ این است که این زنِ سنگی، روزی از قیدِ این کالبدِ سنگین رها شده و با بالهایی از جنسِ تجربه و طلا به پرواز درمیآید.
د) پسزمینهیِ فیروزهای؛ بازگشت به رَحِمِ اصالت: چرا فیروزهای؟ در تمدنِ ما، فیروزهای رنگِ گنبدها، رنگِ آسمان و رنگِ تعالی است. قرار گرفتنِ این فیگورِ تکهتکه در یک اقیانوسِ فیروزهایِ تَرکخورده، به معنایِ «تعلق» است. این زن، هرچقدر هم که آسیب دیده باشد، هنوز در آغوشِ اصالتِ خویش (پسزمینه) قرار دارد. تَرکهایِ روی دیوارِ فیروزهای با تَرکهایِ رویِ صورتِ زن همفرکانس هستند؛ این یعنی میانِ انسان و جهانِ پیرامونش یک پیوندِ ارگانیک وجود دارد. جهان هم مانندِ ما تَرک خورده است، و ما در این ویرانیِ زیبا، تنها نیستیم.
در مجموع، تفسیرِ معناییِ این شاهکارِ احمد قلیزاده، دعوت به یک «آشتیِ بزرگ» است. آشتی با شکستگیها، آشتی با اشکهایِ قدیمی و آشتی با هویتی که شاید یکپارچه نباشد، اما به مراتب از یک سطحِ صاف و بیروح، درخشانتر و گرانبها تر است. این تابلو به هر مجموعهداری یادآوری میکند که در دلِ هر زوال، بذری از درخششِ طلایی نهفته است که منتظرِ نگاهِ یک بینندهیِ آگاه است.
۴. تکنیکِ اجرا؛ مهندسیِ متریال در قلمرویِ دیجیتال
در تابلوی «هویتِ ترکخورده»، ما با یک چالشِ فنیِ عظیم روبرو هستیم: «تجسد بخشیدن به ماده». احمد قلیزاده در این اثر، مرزهایِ نقاشی دیجیتال را جابهجا کرده است تا به جای یک تصویرِ تخت، یک «اثرِ حجمی» را در ذهن بیننده بازسازی کند. تکنیکِ به کار رفته در این تابلو را میتوان «کلاژِ متریالیکِ هوشمند» نامید؛ جایی که هر لایه، وظیفهیِ شبیهسازیِ یک حسِ لامسه را بر عهده دارد.
الف) شبیهسازیِ آناتومیِ سنگ (Stone Morphing): اولین لایهی تکنیکیِ کار، تبدیلِ پوستِ لطیفِ زن به بافتِ متخلخلِ سنگ است. این کار با استفاده از براشهایِ اختصاصیِ Custom Gritty Textures انجام شده است. هنرمند به جای استفاده از یک بافتِ تکراری، لایه به لایه تضادهایِ نوری (Highlights & Shadows) را روی صورت نشانده تا خلل و فرجِ سنگ واقعی به نظر برسد. تکنیکِ Digital Chiseled Effectدر لبههایِ شکستهیِ صورت به کار رفته است؛ به طوری که گویی این لبهها واقعاً توسطِ تیشه از هم جدا شدهاند. این دقتِ میکروسکوپی در لبهها باعث میشود که وقتی اثر در ابعاد بزرگ چاپ میشود، بیننده وسوسه شود که دست روی تَرکها بکشد تا زبریِ سنگ را لمس کند.
ب) تکنیکِ ورقکاریِ دیجیتال (Digital Gilding): بخشِ خیرهکنندهیِ کار، اجرایِ طلاهاست. در دنیایِ دیجیتال، طلایی نشان دادنِ یک سطح بسیار سخت است چون طلا با «انعکاس» معنا پیدا میکند. قلیزاده در اینجا از تکنیکِ Luminance Mapping استفاده کرده است. او تکههای طلا را به صورتِ ورقههایِ نازک و نامنظم (تداعیگرِ ورقِ طلایِ فیزیکی) طراحی کرده و روی لبههایِ شکسته قرار داده است. جادویِ تکنیک در اینجا این است که نور به گونهای روی این بخشها تنظیم شده که گویی از درونِ خودِ طلا ساطع میشود. براقیتِ این بخشها در تضادِ کامل با مات بودنِ بخشهایِ سنگی قرار دارد که باعث میشود درخششِ طلا «چشمنواز» و واقعی به نظر برسد، نه یک رنگِ زردِ ساده.
ج) پاتیناژ و کُرکریزیِ فیروزهای: پسزمینه اثر، خود یک پروژهیِ تکنیکیِ مجزاست. برای رسیدن به آن فیروزهایِ کهنه، از لایههایِ متعددِ Blending Modes استفاده شده است. هنرمند ابتدا یک سطحِ فیروزهایِ اشباع شده خلق کرده و سپس با استفاده از لایههایِ «فرسودگی» (Distress Layers)، بخشهایی از رنگ را به ظاهر «پوسته پوسته» کرده است. تَرکهایِ مویی که در پسزمینه دیده میشوند، با دقتِ وکتور ترسیم شدهاند تا در چاپهایِ عریض، وضوحِ خود را از دست ندهند. این تکنیک باعث میشود پسزمینه نه یک رنگِ مُرده، بلکه یک «دیوارِ جاندار» به نظر برسد که در طولِ زمان فرسوده شده است.
د) جزئیاتِ فوقرئالیستی در پر و چشم: در میانهیِ این همه بافتِ خشن، هنرمند مهارتِ خود را در اجرایِ جزئیاتِ نرم نیز به رخ میکشد. چشمِ چپِ زن با تکنیکِ Hyper-Real Rendering اجرا شده است؛ از مردمک گرفته تا بنِ مژهها، همه چیز با دقتِ یک عکسِ پرتره طراحی شده تا کنتراستِ عجیبی با بخشهایِ سنگیِ صورت ایجاد کند. همچنین، پَرِ پایینِ کادر با استفاده از براشهایِ موییِ بسیار ظریف اجرا شده است. هر رگهیِ طلا روی پر، با تکنیکِ Metallic Overlay کار شده تا حسِ سَبُکیِ پر حفظ شود اما درخششِ طلا را هم به همراه داشته باشد.
هـ) مهندسیِ نورپردازیِ نفوذی: نور در این تابلو به صورتِ Global Illumination نیست؛ بلکه نوری نفوذی است که گویی از لابلایِ ترکها به بیرون نشت میکند. این نورپردازیِ موضعی باعث میشود که فرورفتگیها و برجستگیهایِ سنگیِ صورت به خوبی دیده شوند. این تکنیکِ دیجیتال، به اثر حجمِ مجسمهوار میدهد و آن را از یک نقاشیِ ساده به یک اثرِ هنریِ سهبعدیِ بصری تبدیل میکند.
در نهایت، تابلوی «هویتِ ترکخورده» در گالری چارگوش با بهترین تکنولوژیِ چاپِ موجود (Fine Art Giclée) بر روی بومهایِ کتانِ ضخیم خروجی گرفته میشود تا تمامِ این لایهبندیهایِ تکنیکی، از سنگینیِ سنگ تا درخششِ طلا، دقیقاً به همان شکلی که هنرمند طراحی کرده، به چشمِ مخاطب برسد. این اثر، اوجِ همنشینیِ صنعتِ دیجیتال و هنرِ اصیلِ ایرانی است.
۵. راهنمایِ اختصاصیِ چیدمان؛ کنتراستِ سلطنتی در قصرهایِ مدرن
تابلوی «هویتِ ترکخورده»، به دلیل داشتنِ پسزمینهیِ فیروزهایِ کهنه و درخششِ طلایی، یک اثرِ «دیکتاتور» است؛ به این معنا که خودش تعیین میکند فضای اطرافش باید چه شخصیتی داشته باشد. این تابلو در مجموعهی گالری چارگوش به عنوان یک نقطهیِ کانونی (Focal Point) شناخته میشود که میتواند یک اتاقِ بیروح را به یک موزهیِ شخصی تبدیل کند.
الف) دیوارِ میزبان؛ بازی با عمق و اصالت: بهترین بستر برای این تابلو، دیوارهایی با بافتهایِ طبیعی است.
-
دیوارِ بتنی (Concrete): تضادِ خاکستریِ سردِ بتن با فیروزهایِ درخشانِ تابلو، یک استایلِ «اینداستریال-لوکس» بینظیر میسازد. زبریِ بتن با بافتِ سنگیِ صورتِ زن جفت میشود و طلاها مثل جرقهای در میانِ تاریکی میدرخشند.
-
رنگهایِ خنثی و گرم: اگر دیوارِ شما به رنگِ شنی، کرمِ استخوانی یا طوسیِ گرم است، این تابلو مثل یک پنجرهیِ باز به سمتِ اقیانوس عمل میکند. فیروزهای در میانِ این رنگها به شدت خودنمایی کرده و فضا را از یکنواختی نجات میدهد.
ب) متریالهایِ مکمل؛ همنشینیِ فلز و سنگ: برای اینکه این تابلو در خانه غریبه نباشد، باید عناصری از جنسِ خودش در محیط پخش کنید:
-
اکسسوریهایِ برنجی و طلایی: شمعدانها، پایههایِ میز یا قابهایِ عکس به رنگِ طلاییِ مات، درخششِ ورقهایِ طلایِ روی تابلو را در تمامِ فضا تکثیر میکنند.
-
مبلمانِ مخمل: پارچهیِ مخمل به دلیل بافتِ غنیاش، مکملِ فوقالعادهای برای بافتِ سنگیِ تابلو است. کاناپهای به رنگ سرمهای تیره، سبزِ زمردی یا حتی زردِ خردلی، هارمونیِ رنگیِ فوقالعادهای با فیروزهای و طلایِ کار ایجاد میکند.
ج) نورپردازی؛ استخراجِ طلا از دلِ سنگ: این تابلو بدونِ نورِ درست، نیمی از شخصیتش را از دست میدهد.
-
نورِ گرم و متمرکز (Spotlight): استفاده از یک اسپاتلایت با دمایِ نوریِ ۳۰۰۰ کلوین (آفتابی ملایم) که مستقیماً روی بخشهایِ طلایی و چشمِ زن بتابد، باعث میشود که طلاها در شب حالتی سهبعدی و درخشان پیدا کنند.
-
نورِ کناری (Side Lighting): به دلیل بافتهایِ ترکخورده و سنگیِ کار، اگر نور از کنار به تابلو بتابد، سایههایِ ریزی در تَرکها ایجاد میشود که حسِ برجستگی و «حجمی بودنِ» اثر را دوچندان میکند.
د) چیدمان در فضاهای مختلف:
-
نشیمنِ اصلی: بالایِ کاناپهیِ مرکزی، بهترین جا برای این اثر است. ترجیحاً تابلو را بدونِ قابِ فیزیکی (L-Box یا بومِ دیپ) نصب کنید تا لبههایِ فیروزهایِ کار، بخشی از دیوار به نظر برسند.
-
فضایِ ناهارخوری: قرار دادنِ این تابلو روبرویِ یک میزِ ناهارخوریِ چوبی با رگههایِ طبیعی، فضایی سنگین و بااصالت ایجاد میکند که گفتگوهایِ عمیق را برمیانگیزد.
-
ورودیِ خانههایِ مجلل: اگر ورودیِ عریضی دارید، این تابلو با آن نگاهِ نافذ و رنگِ فیروزهای، اولین تأثیرِ بصریِ خیرهکنندهای را روی میهمانان میگذارد و به آنها میگوید که واردِ فضایِ یک «هنردوست» شدهاند.
هـ) یک نکتهی حرفهای از چارگوش: سعی کنید در نزدیکیِ این تابلو از گیاهانِ پهنبرگ با سبزِ تیره (مثل بابا آدم یا فیکوس) استفاده کنید. رنگِ سبزِ گیاه در کنارِ فیروزهایِ تابلو، یک پالتِ رنگیِ کاملاً «ارگانیک» میسازد که حسی از حیات و شکوفایی را در کنارِ بافتِ سنگی و پیرِ تابلو زنده میکند.
در نهایت، تابلوی «هویتِ ترکخورده» فقط یک کالای دکوری نیست؛ یک «شخصیت» است. جایی را به آن اختصاص دهید که فضا برای «تنفسِ بصری» داشته باشد و اجازه دهد که آن پَرِ کوچکِ پایینِ قاب، در ذهنِ بیننده به پرواز درآید.
۶. تأثیرِ روانشناختی؛ انسجام در میانِ تکهتکگی و پذیرشِ خود
تابلوی «هویتِ ترکخورده»، در واقع یک آینهیِ روانشناختی است. در دنیایِ امروز که کمالگراییِ سمی (Perfectionism) همهی ما را تحت فشار قرار داده تا چهرهای بینقص و بیخِدشه از خودمان نشان دهیم، این اثرِ گالری چارگوش مانند یک دارویِ تسکینبخش عمل میکند. این تابلو با مخاطبش دربارهیِ «پذیرشِ نقصهایِ زیبا» حرف میزند.
الف) درمانِ بصریِ تروما و زخمهایِ روانی: از منظرِ روانشناسیِ تحلیلیِ یونگ، این پرترهیِ تکهتکه شده نمادی از «سایه» و «زخمهایِ روح» است. هر کسی که به این تابلو خیره میشود، بخشی از شکستگیهایِ زندگیِ خودش را در تَرکهایِ سنگیِ این صورت میبیند. اما نکتهیِ کلیدی، حضورِ طلا در میانِ این تَرکهاست. تماشایِ مداومِ این اثر به صورتِ ناخودآگاه به بیننده القا میکند که رنجهایش نه تنها از ارزشِ او کم نکردهاند، بلکه به او هویتی گرانبها و منحصربهفرد بخشیدهاند. این تابلو حسِ «انسجامِ پس از فاجعه» را در ذهن تقویت میکند؛ پیامی مبنی بر اینکه: «من شکستم، اما با طلا دوباره خودم را ساختم.»
ب) تأثیرِ رنگِ فیروزهای بر آرامشِ عمیق: رنگِ فیروزهایِ غالب در پسزمینه، به لحاظِ روانشناسیِ رنگ، یکی از قدرتمندترین رنگها برای کاهشِ استرس و ایجادِ توازن است. فیروزهای ترکیبی از پایداریِ آبی و رشدِ سبز است. در حالی که صورتِ سنگیِ وسطِ تابلو ممکن است حسِ «سنگینی و غم» منتقل کند، اقیانوسِ فیروزهایِ اطرافش این سنگینی را خنثی کرده و به بیننده حسِ امنیت و «تعلق به یک کلِ بزرگتر» را میدهد. این رنگ اجازه نمیدهد که حزنِ تابلو به افسردگی تبدیل شود، بلکه آن را به یک «غمِ مقدس و آرامبخش» بدل میکند.
ج) نمادِ پَر و رهایی از سنگینیِ افکار: روانشناسیِ پَر در پایینِ کادر، مستقیماً با مفهومِ «امید» در ارتباط است. سنگ (صورت) نمادِ بارهایِ روانی و مسئولیتهایِ سنگینِ زندگی است که ما را به زمین میدوزند. اما پَر، یادآورِ این است که روحِ ما همواره سَبُک باقی میماند. دیدنِ این تضاد (سنگ و پَر) به بیننده کمک میکند تا در میانِ مشکلاتِ سنگینِ زندگی، آن بخشِ کوچک و سَبُکِ وجودش را پیدا کند که هنوز هم میتواند پرواز کند. این پر، نقطهیِ خروج از بنبستهایِ فکری است.
د) خیرگی و تمرکز (Mindfulness): بافتهایِ پیچیده و جزئیاتِ طلا در این اثر، نوعی «خیرگیِ مراقبهگونه» ایجاد میکنند. وقتی ذهن درگیرِ کشفِ تَرکها و تلاقیِ طلا و سنگ میشود، برای لحظاتی از هیاهویِ افکارِ مزاحمِ روزمره رها میگردد. این تابلو در فضایِ خانه، به عنوان یک لنگرگاهِ ذهنی عمل میکند؛ جایی که چشم برای استراحت و ذهن برای بازسازیِ خود به آن پناه میبرد.
در نهایت، تابلوی «هویتِ ترکخورده» به ما یاد میدهد که «کمال» در بینقص بودن نیست، بلکه در نحوهیِ کنارِ هم چیدنِ شکستگیهاست. این اثر به بیننده اعتمادبهنفس میدهد تا با تَرکهایِ زندگیاش روبرو شود و آنها را نه به عنوانِ مایهیِ شرمساری، بلکه به عنوانِ نشانهای از شکوه و تاریخچهیِ شخصیاش بپذیرد.
۷. شناسنامه و اصالتِ چارگوش؛ میراثی از جنسِ نور و اعتبار
در دنیای هنر، اصالت (Originality) به اندازه خودِ اثر ارزش دارد. تابلوی «هویتِ ترکخورده»، فراتر از یک محصولِ دکوراتیو، یک قطعه از پازلِ بزرگِ مجموعهی گالری چارگوش است که با دقتِ وسواسگونهای برای مخاطبانِ خاص طراحی شده است.
الف) تضمینِ کیفیت و متریالِ نفیس: این اثر با بهرهگیری از تکنولوژیِ Fine Art Giclée و با استفاده از ۱۲ رنگِ پیگمنتِ معدنی بر روی بومِ کتانِ طبیعی (Natural Canvas) با تراکمِ بالا چاپ شده است. استفاده از این متریال باعث میشود که بافتِ سنگی و درخششِ طلا، حتی بعد از گذشتِ چندین دهه، همان طراوت و عمقِ روزِ اول را داشته باشد. این بومها در برابرِ اشعهیِ ماورای بنفش (UV) و رطوبت کاملاً مقاوم هستند تا میراثی ماندگار برای خانهی شما باشند.
ب) شناسنامه و امضایِ انحصاری: هر نسخه از این تابلو، دارای یک شناسنامه فیزیکیِ معتبر است که جزئیاتِ اثر، تاریخِ خلق و شمارهیِ نسخه در آن قید شده است. امضایِ احمد قلیزاده در گوشهیِ پایینِ سمتِ راست، گواهی بر اصالتِ طراحیِ دیجیتال و کپیرایتِ اختصاصیِ گالری چارگوش است. این شناسنامه به همراهِ یک هولوگرامِ امنیتی، ارزشِ کلکسیونیِ اثر را برای آینده حفظ میکند.
ج) دیدگاهِ هنریِ چارگوش: مجموعهی چارگوش با بیش از یک دهه فعالیت، همواره تلاشی بوده برای پیوند دادنِ ادبیات و اساطیرِ ایران با فرمهایِ مدرن. این تابلو، پنجرهای است متفاوت که هنرِ پارسی را با زبانی جهانی (سورئالیسم) بازخوانی میکند تا شکوهِ «نور و زیبایی» را به خانههایِ هنردوستان بیاورد.
مجموعه تابلوهای گالری چارگوش با بیش از یک دهه خلق آثار هنری تلاشی است برای ارتقای زبان بیان هنر ایران زمین. این آثار دارای فضا سازی های عمیق و مجموعه بسیار گسترده ای از طرح های زیبای مفهومی و اورینتال فارسی با الهام از سروده های اساطیر ادبی ایران زمین، تلفیقی از عشق و فضای لامتنهیست از نور بسوی زیبایی ... این آثار با تکنیک دیجیتال طراحی و با چاپ بسیار نفیس پنجره ای متفاوت از انتخاب طرح و هنر پارسی را به مردم هنردوست ایران زمین تقدیم نموده اند.