
در حال بارگزاری...
- گالری هنری مفهومی چارگوش - SINCE 2011 - ثبت:284477 - نگاهی نوگرایانه بر ادبیات و فرهنگ در هنر تجسمی ایران کهن - هنر تبلوری از روح پروردگار - زیباترین آثار و محصولات هنری مدرن اختصاصی با الهام از ایران زمین -

در حال بارگزاری...






۴ قسط ماهانه. بدون سود، چک و ضامن.
جنس
بوم
نحوه استفاده
آویز
کشور مبدا برند
ایران
تعدادتکه
یک تکه
عقل گوید گوهرم گوهر شکستن شرط نیست
عشق گوید سنگ ما بستان و بر گوهر بزن
داستانِ خلقِ این اثر در گالری چارگوش، با یک جرقه از اعماقِ تاریخ آغاز شد. احمد قلیزاده در این پروژه به دنبالِ بازآفرینیِ نخستین پیوندِ میانِ «حرکت» و «معنا» بود. ایده اولیه زمانی شکل گرفت که هنرمند به نقاشیهایِ غارهایِ باستانی میاندیشید؛ جایی که انسانِ نخستین با خطوطی خشن و بدوی، اسب را به عنوان نمادی از قدرت و آزادیِ بیپایان بر دیوارهها حک میکرد. اما قلیزاده میخواست این «پویاییِ وحشی» را به «عرفانِ پرشورِ مولانا» گره بزند. داستان، داستانِ اسبهایی است که از دیوارهایِ سنگیِ تاریخ فرار کردهاند تا در دشتِ اشعارِ جلالالدین بدوند.
در قلبِ روایتِ این تابلو، مفهومِ «گذر» نهفته است. هنرمند منظرهای پاییزی را متصور شد؛ پاییزی که در ادبیاتِ ما هم فصلِ خزان است و هم فصلِ پختگی. اسبِ سیاه مرکزی، با چنان سرعتی به سمتِ جلو میتازد که مرزِ میانِ «تَن» و «سخن» را گم میکند. کلماتِ «عقل گوید گوهرم...» و تکرارِ ریتمیکِ واژهیِ گوهر، جوری در کالبدِ این اسب تنیده شدهاند که گویی یال و دُمِ او از جنسِ جوهر و غزل است.
در تابلوی «گلهیِ گوهرشکن»، ما با یک «پانارومایِ دوقطبی» روبرو هستیم. در سمتِ چپ، انفجاری از نارنجیِ سوخته و اکر دیده میشود که نمادِ شور و آتشِ اشتیاق است، در حالی که سمتِ راست به رنگهایِ سفیدِ مایل به کرم و طوسیهایِ تیره میل میکند که نشاندهنده گذر از جهانِ ماده به جهانِ معناست.
فرمِ اسبها از کمالِ آناتومیک فاصله گرفته و به سمتِ اکسپرسیونیسمِ انتزاعی میل کرده است. خطوطِ محیطی خشن و تَرکخورده، حسِ قدرتِ وحشی را منتقل میکنند. حضورِ خطوطِ ظریفِ طلایی در میانِ این همه خشونتِ قلممو، تعادلی جادویی ایجاد کرده و به اثر ظرافت و لوکسبودن (Luxury Art) میبخشد.
این اثر دعوتی است به «شجاعتِ معنوی». اسبِ سیاه تجسمِ آن «نه» بزرگ به عقل است؛ او با قدرت به جلو میتازد تا سنگِ عشق را بر پیکرهیِ عقل بکوبد. اسبِ سفید در لایهیِ بالاتر نیز نمادِ روحی است که پس از شکستنِ قفسِ عقل، به سپیدی و رهایی رسیده است.
احمد قلیزاده از تکنیکِ Digital Ink Wash استفاده کرده تا کلمات نه به عنوان یک لایه، بلکه به عنوانِ بخشی از بدنهی اسب عمل کنند. بافتِ کار آگاهانه «ناهموار» طراحی شده تا یادآورِ سنگِ غارهایِ باستان باشد. استفاده از لایهبندیهایِ متعدد نوری باعث شده که پاناروما عمقِ میدانیِ خیرهکنندهای پیدا کند.
این تابلو به دلیلِ فرمِ کشیده، بهترین انتخاب برای بالایِ کاناپههایِ مدرن یا محیطهایِ اداریِ خاص است. همراهیِ این اثر با چرمِ قهوهای یا پارچههایِ کتانِ کرم، هارمونیِ بصریِ بینظیری خلق میکند. نورپردازیِ متمرکز بر روی اسبِ مرکزی، درخششِ رگههایِ طلایی را در شب دوچندان میکند.
تماشایِ این گله، محرکی برای رهایی از انجمادِ فکری است. حرکتِ رو به جلوی اسبها حسِ پیشرفت و امید را در ناخودآگاه تقویت کرده و تماشاگر را به چالش میکشد تا میانِ عقلِ مصلحتبین و عشقِ گوهرشکن، دومی را برگزیند.
مجموعه تابلوهای گالری چارگوش با بیش از یک دهه خلق آثار هنری تلاشی است برای ارتقای زبان بیان هنر ایران زمین. این آثار دارای فضا سازی های عمیق و مجموعه بسیار گسترده ای از طرح های زیبای مفهومی و اورینتال فارسی با الهام از سروده های اساطیر ادبی ایران زمین، تلفیقی از عشق و فضای لامتنهیست از نور بسوی زیبایی ... این آثار با تکنیک دیجیتال طراحی و با چاپ بسیار نفیس پنجره ای متفاوت از انتخاب طرح و هنر پارسی را به مردم هنردوست ایران زمین تقدیم نموده اند.
داستانِ خلقِ این اثر در گالری چارگوش، با یک جرقه از اعماقِ تاریخ آغاز شد. احمد قلیزاده در این پروژه به دنبالِ بازآفرینیِ نخستین پیوندِ میانِ «حرکت» و «معنا» بود. ایده اولیه زمانی شکل گرفت که هنرمند به نقاشیهایِ غارهایِ باستانی میاندیشید؛ جایی که انسانِ نخستین با خطوطی خشن و بدوی، اسب را به عنوان نمادی از قدرت و آزادیِ بیپایان بر دیوارهها حک میکرد. اما قلیزاده میخواست این «پویاییِ وحشی» را به «عرفانِ پرشورِ مولانا» گره بزند. داستان، داستانِ اسبهایی است که از دیوارهایِ سنگیِ تاریخ فرار کردهاند تا در دشتِ اشعارِ جلالالدین بدوند.
در قلبِ روایتِ این تابلو، مفهومِ «گذر» نهفته است. هنرمند منظرهای پاییزی را متصور شد؛ پاییزی که در ادبیاتِ ما هم فصلِ خزان است و هم فصلِ پختگی. داستانِ خلقِ اثر با تقسیمِ آگاهانهیِ جهان به دو نیمه آغاز شد: سمتی که غرق در نارنجیِ سوخته است (نمادِ شور، هیجان و آتشی که در کالبدِ ماده میسوزد) و سمتی که به کرمِ تیره و مه-آلود میرسد (نمادِ ابهام، سکوت و فضایِ لایتناهی). این تقسیمبندی، داستانِ سفرِ روح از دنیایِ معلوم به دنیایِ مجهول است. اسبها در این میانه، مسافرانی هستند که از میانِ این دو وضعیت عبور میکنند تا به «گوهرِ» وجود برسند.
قهرمانِ اصلیِ این قصه، آن اسبِ سیاه مرکزی است. در روندِ آفرینش، این اسب قرار نبود فقط یک فیگور باشد؛ او قرار بود خودِ «کلمه» باشد. احمد قلیزاده این اسب را به گونهای طراحی کرد که بدنش با ضرباتِ قلممویِ خوشنویسیشده ادغام شود. داستان این است که اسبِ سیاه، با چنان سرعتی به سمتِ جلو میتازد که مرزِ میانِ «تَن» و «سخن» را گم میکند. کلماتِ «عقل گوید گوهرم...» و تکرارِ ریتمیکِ واژهیِ گوهر، جوری در کالبدِ این اسب تنیده شدهاند که گویی یال و دُمِ او از جنسِ جوهر و غزل است. او اسبی است که بر علیه عقلِ مصلحتاندیش شورش کرده و به فرمانِ عشق، به سمتِ «سنگ زدن بر گوهرِ تَن» میتازد.
در کنارِ اسبِ سیاه، دو همسفرِ دیگر نیز در داستان حضور دارند که هر کدام پارهای از وجودِ انسان هستند. اسبِ قهوهای که در مجاورتِ مرکز است، سایه و انعکاسِ زمین است؛ پیوندِ ما با ریشهها و غریزهها. و اما آن اسبِ سفید که در لایهیِ بالایی و در هاله قرار دارد، نمادِ رؤیا، سپیدهدم و آن بخشِ متعالیِ روح است که همیشه کمی بالاتر از واقعیت حرکت میکند. داستانِ خلقِ این سه اسب، در واقع داستانِ کشمکشِ درونیِ ماست: سیاهیِ اراده، قهوهایِ واقعیت و سفیدیِ اشراق.
نقطهیِ اوجِ داستانیِ این اثر، همان جایی است که خطوطِ طلاییِ ظریف ظاهر میشوند. این خطوط، نمادِ «گوهرِ عقل» هستند که در برابرِ «سنگِ عشق» قرار گرفتهاند. هنرمند میخواست لحظهای را ثبت کند که عشق نهیب میزند: «سنگِ ما بستان و بر گوهر بزن». این اثر روایتگرِ لحظهای است که انسان جرأت میکند ساختارهایِ صلبِ عقلانی را بشکند تا به جوهرهیِ سیالِ هستی برسد. ضرباتِ قلممویِ خشن و بافتهایِ قابلِ لمس در بدنه اسبها، نشاندهندهیِ سختیِ این مسیر و انرژیِ عظیمی است که برای این «گوهرشکنی» لازم است.
در نهایت، تابلوی «گلهیِ گوهرشکن» در مجموعهی چارگوش، داستانی از آزادیِ مطلق است. داستانی که میگوید حرکت، تنها راهِ زنده ماندن است و برای رسیدن به معشوق، باید مثلِ این اسبهایِ پاییزی، از مرزِ میانِ تاریکی و روشنایی با شجاعت عبور کرد. این اثر پنجرهای است به سویِ زیباییِ وحشی؛ جایی که شعر، نقاشی و اسطوره در هم میآمیزند تا آوازِ رهایی را سر دهند.
در تابلوی «گلهیِ گوهرشکن»، ما با یک «پانارومایِ دوقطبی» روبرو هستیم. تحلیلِ فرمیِ این اثر نشان میدهد که احمد قلیزاده چگونه از هندسهیِ افقی برای القایِ حسِ استمرار و زمان استفاده کرده است. این تابلو یک تصویرِ ثابت نیست، بلکه یک «جریان» است که از سمت چپ (گذشته/شور) به سمت راست (آینده/ابهام) در حرکت است.
الف) استراتژیِ تقسیمبندیِ پسزمینه (The Dual Backdrop): اولین و مهمترین عنصر در آنالیزِ رنگیِ این اثر، تقسیمِ کادر به دو بخشِ متمایزِ نوری است. در سمتِ چپ، ما با انفجاری از نارنجیِ سوخته و اکر روبرو هستیم. این رنگ، تداعیگرِ پاییزِ کلاسیک، گرمایِ درونی و آتشِ اشتیاق است. این بخش از پسزمینه، «مبدأ» حرکتِ اسبهاست؛ جایی که انرژیِ پتانسیل به جنبش تبدیل میشود. در مقابل، سمتِ راستِ تصویر به رنگهایِ سفیدِ مایل به کرم و طوسیهایِ تیره میل میکند. این حرکت از رنگِ گرم به رنگِ خنثی و سرد، نشاندهندهیِ گذر از «جهانِ ماده و هیجان» به «جهانِ معنا و تجرید» است. این تضادِ نوری باعث میشود که بیننده ناخودآگاه مسیرِ حرکتِ اسبها را دنبال کند و سنگینیِ فضایِ سمتِ راست، به حرکتِ اسبها «وزنِ فلسفی» میبخشد.
ب) آناتومیِ اسبها؛ فرم در خدمتِ سرعت: فرمِ اسبها در این تابلو، برخلافِ نقاشیهایِ کلاسیک، از کمالِ آناتومیک فاصله گرفته و به سمتِ اکسپرسیونیسمِ انتزاعی میل کرده است.
اسبِ سیاهِ مرکزی: فرمِ این اسب، صلب و قطعی نیست. خطوطِ محیطیِ آن (Outlines) آگاهانه خشن و تَرکخورده طراحی شدهاند تا حسِ قدرتِ وحشی و غیرقابلِ مهار را منتقل کنند. تیرگیِ مطلقِ این اسب در مرکزِ کادر، مانند یک «حفرهیِ سیاه» عمل میکند که تمامِ توجه را به خود میمکد.
اسبِ قهوهایِ مجاور: فرمِ این اسب به عنوانِ یک «رزونانس» یا تشدیدکنندهیِ حرکتِ اسبِ اصلی عمل میکند. رنگِ قهوهایِ آن، پیونددهندهیِ رنگِ نارنجیِ پسزمینه با سیاهیِ اسبِ اصلی است.
اسبِ سفیدِ بالایی: این فرم، ضعیفتر و محوتر اجرا شده است. قرارگیریِ آن در لایههایِ بالاتر و در میانِ هالههایِ روشن، نوعی «پرسپکتیوِ معنوی» ایجاد کرده است. فرمِ اسبِ سفید، نشاندهندهیِ غایتِ حرکت و تبدیل شدنِ ماده به نور است.
ج) خوشنویسی به مثابهِ فرم (Calligraphic Strokes): یکی از نبوغآمیزترین بخشهایِ فرمیِ این کار، ادغامِ اشعارِ مولانا با کالبدِ اسبهاست. حروف و کلمات، به ویژه کلمهیِ «گوهر»، فقط به عنوانِ متن در کار حضور ندارند؛ آنها بخشی از «بافتِ بدنیِ» اسبِ سیاه هستند. ضرباتِ قلممو در اینجا از خوشنویسیِ سنتی الهام گرفته شده اما به شکلی مدرن و آزاد رها شدهاند. این خطوطِ تیره، جوری در هم تنیده شدهاند که گویی یالِ اسب در باد، در حالِ تبدیل شدن به کلماتِ مولاناست. فرمِ کلمات، ریتمِ حرکتِ اسب را تقویت میکنند؛ گویی اسب با هر گام، یک بیت را فریاد میزند.
د) جزئیاتِ طلایی و تعادلِ بصری: حضورِ خطوطِ ظریفِ طلایی در میانِ این همه خشونتِ قلممو، هوشمندیِ هنرمند را نشان میدهد. طلا در اینجا نقشِ «تعدیلکننده» را دارد. در میانهیِ نبردِ میانِ نارنجی و سیاه، این رگههایِ طلایی هستند که به اثر ظرافت و لوکسبودن (Luxury Art) میبخشند. از نظرِ فرمی، این خطوطِ نازک، چشم را در سراسرِ کادرِ پاناروما میچرخانند و از لخته شدنِ سنگینیِ رنگ در یک نقطه جلوگیری میکنند.
هـ) بافت (Texture) و حسِ غارنگاری: بافتِ کار آگاهانه «ناهموار» و «خشن» است. این بافت، یادآورِ اولین تلاشهایِ بشر برای ثبتِ هنر بر روی سنگِ غارهاست. این زبریِ بافت باعث میشود که نور به جای بازتابِ یکنواخت، به صورتِ شکسته از سطحِ تابلو بازگردد، که همین امر به اثر عمق و جانی دوباره میبخشد.
در مجموع، آنالیزِ فرم و رنگِ «گلهیِ گوهرشکن» نشان میدهد که ما با یک اثرِ کاملاً مهندسیشده روبرو هستیم. احمد قلیزاده با استفاده از تضادِ نور، فرمهایِ خشن و ادغامِ خط با نقاشی، توانسته است «آوازِ عشق» را در کالبدِ اسبهایی که از بندِ عقل گریختهاند، تجسم ببخشد. این تابلو، سماعِ رنگها بر بومِ کتانِ چارگوش است.
تفسیرِ معناییِ این تابلویِ پاناروما در گالری چارگوش، سفری است از میانِ تضادهایِ درونیِ انسان. احمد قلیزاده با هوشمندی، اسب را که در فرهنگ ما نمادِ «نفس» و در عین حال «اراده» است، در بسترِ شعری قرار داده که یکی از رادیکالترین مفاهیمِ عرفانی مولانا را روایت میکند: شکستنِ گوهرِ عقل توسطِ سنگِ عشق.
الف) پارادوکسِ عقل و عشق؛ از کعبه تا بتخانه: بیتِ اولِ انتخابی هنرمند («روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن...») کلیدِ ورود به دنیای معنایی این اثر است. اسبها در این تابلو، نمادِ همان «فتوی» هستند؛ حرکتی جسورانه که از ساختارهایِ سنتی و خشک (کعبه) به سمتِ وادیِ حیرت (بتخانه) در حرکتند. در تفسیرِ مولانا، بتخانه جایی است که انسان از «خودِ مجازی» تهی میشود. تقسیمبندیِ پسزمینه به روشن و تیره، دقیقاً همین مسیر را نشان میدهد: عبور از «فتوایِ عقل» به سمتِ «دعویِ زلفِ معشوق».
ب) گوهرشکنی؛ فدا کردنِ امرِ ارزشمند برای امرِ والاتر: مرکزیترین مفهومِ اثر در بیت «عقل گوید گوهرم گوهر شکستن شرط نیست / عشق گوید سنگ ما بستان و بر گوهر بزن» نهفته است. عقل، محافظهکار است؛ او میگوید این «گوهر» (که میتواند نمادِ منطق، آبرو یا داراییهایِ ذهنی باشد) را حفظ کن. اما اسبِ سیاهِ وسطِ تابلو، همان «سنگی» است که عشق به دستِ انسان داده است. اسبها با تاختنِ خود، در حالِ خرد کردنِ این گوهرهایِ ساختگیِ ذهن هستند. کلمهی «گوهر» که در یال و بدنِ اسبها تکرار شده، نشان میدهد که خودِ این اسبها هم از جنسِ گوهرند، اما گوهری که پذیرفته است برای رسیدن به معشوق، «شکسته» شود. این یعنی «قربانی کردنِ بدن برای روح».
ج) نمادشناسیِ رنگِ اسبها در سلوکِ عرفانی:
اسبِ سیاه (ارادهیِ قاطع): او تجسمِ آن «نه» بزرگ به عقل است. سیاهی در اینجا نه نمادِ تاریکی، بلکه نمادِ «فقرِ محمدی» و فناء فی الله است؛ جایی که هیچ رنگی بالاتر از سیاهی نیست. او با قدرت به جلو میتازد تا سنگِ عشق را بر پیکرهیِ عقل بکوبد.
اسبِ قهوهای (هویتِ زمینی): او اسبِ سیاه را منعکس میکند. او نمادِ انسانی است که هنوز پایش در زمین (خاک/قهوهای) است اما دارد یاد میگیرد که چطور همقدم با ارادهیِ متعالی (اسب سیاه) حرکت کند.
اسبِ سفید (روحِ رها شده): او در بالاترین سطح قرار دارد؛ جایی که حرکتِ فیزیکی تمام شده و تبدیل به «نور» شده است. او نتیجهیِ آن گوهرشکنی است؛ روحی که پس از شکستنِ قفسِ عقل، به سپیدی و رهایی رسیده است.
د) مفهومِ پویایی و زمان (Linear vs. Circular Time): تابلویِ پاناروما نشاندهندهیِ «زمانِ خطی» است که اسبها در آن پیش میروند، اما تکرارِ ریتمیکِ کلماتِ شعر، «زمانِ دَوّار» یا همان سماع را ایجاد میکند. معنا در این تابلو این است که انسان در حالِ حرکت در زمانِ مادی است، اما اگر با ضربآهنگِ عشق (شعر مولانا) هماهنگ شود، هر قدمش یک مرتبهیِ عرفانی است. این اسبها نمیدوند که به مقصد برسند، آنها میدوند که در مسیرِ «حیف هم بر روح باشد گر شدش قربان بدن»، خود را فدا کنند.
در مجموع، تفسیرِ معنایی این اثر، دعوتی است به «شجاعتِ معنوی». تابلوی «گلهیِ گوهرشکن» به ما میگوید که زیباییِ واقعی در حفظ کردنِ داشتههایِ عقلانی نیست، بلکه در لحظهای است که انسان، مست از بویِ زلفِ معشوق، سنگِ عشق را بر میدارد و بر گوهرِ مصلحتاندیشیِ خود میکوبد. این اثر، ستایشِ «ویرانیِ مقدس» است که منجر به آبادیِ روح میشود.
در این اثر، احمد قلیزاده از تکنیکی استفاده کرده که میتوان آن را «پالیمپسستِ دیجیتال» (لایهبندیِ متون و تصاویر بر روی هم) نامید. هنرمند برای رسیدن به حسِ نقاشیهای غار، ابتدا بسترِ کار را با بافتهایِ سنگی و زبر طراحی کرده و سپس با استفاده از براشهایِ خشن (Distressed Brushes)، فرمِ اسبها را جوری تخت و دوبعدی اجرا کرده که اصالتِ هنرِ بدوی را تداعی کند.
جادویِ اصلی در ادغامِ خوشنویسی و فیگور نهفته است. او از تکنیکِ Digital Ink Wash استفاده کرده تا کلماتِ مولانا نه به عنوان یک لایه روی تصویر، بلکه به عنوانِ بخشی از یال و کوپالِ اسبِ سیاه عمل کنند. خطوطِ طلایی که در سرتاسرِ پاناروما دیده میشوند، با دقتِ وکتور اما با لرزشهایِ دستی ترسیم شدهاند تا تضادِ میانِ «نظمِ عقل» و «آشوبِ عشق» را حتی در کیفیتِ خطوط هم نشان دهند. در نهایت، با استفاده از فیلترهایِ نوریِ موضعی، تضادِ میانِ بخشِ روشن و تیره جوری تنظیم شده که گویی نورِ خورشیدِ پاییز از میانِ غبارِ حرکتِ اسبها در حالِ تابیدن است.
این تابلو به دلیلِ فرمِ پاناروما (کشیده)، یک انتخابِ استراتژیک برای فضاهایی است که نیاز به «کششِ بصری» دارند. بهترین جا برای این اثر، بالایِ یک کاناپهیِ کشیده در نشیمن یا پشتِ یک میزِ کنفرانس در فضاهایِ اداریِ مدرن است.
رنگِ مکمل: به دلیل وجودِ نارنجیِ سوخته، استفاده از مبلمان با پارچههایِ کتانِ کرم، چرمِ قهوهایِ تیره (Dark Chocolate) یا طوسیِ زغالی، هارمونیِ فوقالعادهای ایجاد میکند.
نورپردازی: پیشنهاد میشود از دو منبعِ نورِ نقطهای (Spotlight) استفاده کنید؛ یکی متمرکز بر اسبِ سیاه و کلماتِ مولانا، و دیگری با شدتی کمتر بر روی اسبِ سفیدِ لایهیِ بالا. این کار باعث میشود عمقِ میدانِ تابلو در شب، چندین برابر به نظر برسد.
دیوارِ میزبان: این تابلو روی دیوارهایی با رنگهای خنثی (سفیدِ گچی یا استخوانی) میدرخشد، اما اگر آن را روی یک دیوار با بافتِ آجرِ بهمنی یا میکروسمنت نصب کنید، حسِ باستانی و غارمانندِ آن به کلِ اتاق سرایت میکند.
تماشایِ «گلهیِ گوهرشکن»، یک محرکِ روانی برای رهایی از «انجمادِ فکری» است. روانشناسیِ حرکتِ گله به سمتِ جلو، حسِ پیشرفت و امیدرا در ناخودآگاهِ بیننده تقویت میکند. اسب به طور سنتی نمادِ غریزه و قدرت است؛ وقتی این قدرت با شعرِ مولانا گره میخورد، تماشاگر را به چالش میکشد تا بپرسد: «گوهرِ من کجاست و چه زمانی وقتِ شکستنِ آن است؟»
تضادِ میان بخشِ تیره و روشن، به بیننده کمک میکند تا پذیرشِ دوگانگیهایِ زندگی (غم و شادی، عقل و عشق) را تمرین کند. این تابلو در فضایِ خانه، انرژیِ ایستایی را از بین میبرد و حسی از «جریان داشتن» و «نترسیدن از تغییر» را تزریق میکند. اسبِ سفید در لایهیِ بالایی، مانند یک لنگرگاهِ آرامش عمل میکند که حتی در اوجِ هیاهویِ تاختن، ذهن را به سمتِ یک صلحِ درونی و تعالی هدایت میکند.
مجموعه تابلوهای گالری چارگوش با بیش از یک دهه خلق آثار هنری تلاشی است برای ارتقای زبان بیان هنر ایران زمین. این آثار دارای فضا سازی های عمیق و مجموعه بسیار گسترده ای از طرح های زیبای مفهومی و اورینتال فارسی با الهام از سروده های اساطیر ادبی ایران زمین، تلفیقی از عشق و فضای لامتنهیست از نور بسوی زیبایی ... این آثار با تکنیک دیجیتال طراحی و با چاپ بسیار نفیس پنجره ای متفاوت از انتخاب طرح و هنر پارسی را به مردم هنردوست ایران زمین تقدیم نموده اند.