در تالارِ آفرینشِ گالری چارگوش، جایی که رنگها از بندِ فرم رها میشوند و کلماتِ اساطیریِ ایرانزمین در کالبدِ تصویر حلول میکنند، تابلوی «شمعِ دیده» به عنوانِ یک تجربهی «از خود بیخود شدن» متولد شد. داستانِ خلقتِ این اثر، روایتگرِ لحظهای است که انسان در چنبرهی زلفِ معشوق (معنا) گرفتار میشود و تمامِ جهانِ پیرامونش به رنگِ فیروزهایِ عرفان درمیآید. ایده از این بیتِ پرآشوبِ حافظ جوانه زد: «مدامم مست میدارد نسیمِ جعدِ گیسویت / خرابم میکند هر دم، فریبِ چشمِ جادویت».
شکافِ میانِ ماده و معنا؛ تولدِ یک دوگانگی
احمد قلیزاده در طراحیِ این اثر، با مفهومِ «دوپارگیِ وجود» روبرو بود. انسانی که نیمی از او در دنیایِ فیزیکی (سمت راستِ صورت با پوستِ طبیعی و نگاهِ خنثی) باقی مانده و نیمِ دیگرش، تحتِ تأثیرِ «نسیمِ جعدِ گیسو»، به منظرهای از ساحل، درختانِ سیلوئت و دوایرِ بیپایانِ کلمات تبدیل شده است. داستانِ این خلقت، داستانِ تسلیم شدن است. هنرمند میخواست لحظهای را ثبت کند که در آن، نیمی از عقلِ سوژه در برابرِ «فریبِ چشمِ جادو» فرو میریزد و جایش را به یک ساحلِ فیروزهای و آرام میدهد. این شکافِ عمودی در وسطِ چهره، نمادِ همان لحظهای است که عارف از خودِ زمینیاش جدا میشود تا در محرابِ ابرویِ یار، شمعِ دیده را برافروزد.
جعدِ گیسو در کالبدِ دایره؛ هندسهی بیقراری
چرا خوشنویسیها به صورت دایرهوار و حلقهدرحلقه طراحی شدند؟ در داستانِ خلقتِ این اثر، «دایره» نمادِ همان پیچوشکنِ زلف (جعد) است که حافظ از آن سخن میگوید. زلفی که راهِ خلاصی ندارد و هر حلقه، بیننده را به مرکزِ تمرکز (خلوتِ درون) هدایت میکند. هنرمند با وسواسِ زیاد، کلماتِ حافظ را به رنگِ طلاییِ تابان درآورد تا نشان دهد که این کلمات، نه یک متنِ ساده، بلکه هالهای از نور (Halo) هستند که ذهنِ سوژه را تقدس میبخشند. این خوشنویسیهای مارپیچ، مانندِ امواجِ سهمگینِ دریا که در پسزمینه دیده میشوند، نشاندهندهی تلاطمِ درونیِ شاعر در مسیرِ وصال است.
منظرهای از جنسِ ساحل و درخت؛ هبوطِ طبیعت در کالبدِ انسان
در سمت چپِ چهره، ما با یک «هجرتِ تصویری» روبرو هستیم. پوستِ زن، جایش را به یک ساحلِ فیروزهای و درختانی داده که گویی ریشه در اندیشهی او دارند. هنرمند با این کار، مفهومِ «وحدتِ وجود» را به تصویر کشیده است؛ اینکه انسان و طبیعت و کلامِ حق، همگی از یک ریشه هستند. درختِ سیلوئت شده در مرکزِ این نیمه، نمادِ ایستادگی و شکیبایی است؛ همان «چندین شکیبایی» که حافظ در بیتِ سوم به آن اشاره میکند تا در نهایت بتواند شبی، محرابِ ابرویِ یار را ببیند.
طوفانِ بیرون و سکوتِ درون
در فرآیندِ طراحیِ پسزمینه، هنرمند آگاهانه فضایی طوفانی، خاکستری و متلاطم را انتخاب کرد. این آسمانِ تیره و دریایِ خروشان، نمادِ دنیایِ بیرون و هیاهویِ زندگیِ مادی است. اما در مقابل، چهرهی زن و آن دایرههای طلایی، جزیرهای از آرامش و تمرکزِ مطلق هستند. این تضاد، بیانگرِ این پیام است که تنها با پناه بردن به «محرابِ ابرویِ معنا» و مست شدن از نسیمِ شعر، میتوان در برابرِ طوفانهایِ سهمگینِ روزگار دوام آورد. این اثر، از نور به سوی زیبایی، دعوتی است به یک ضیافتِ درونی؛ ضیافتی که در آن، نیمی از ما میمیرد تا نیمِ دیگرمان در میانِ کلماتِ زرینِ حافظ، جاودانه شود.

