در آستانهی خلق این اثر، آتلیه لبریز از تضادی بود که میانِ سکوتِ هندسیِ طرحهای اسلیمی و فریادِ درونیِ کلمات اوحدی مراغهای شکل گرفته بود. احمد قلیزاده در این روایت، نه به دنبال ترسیمِ یک چهره، بلکه به دنبالِ ثبتِ آن لحظهای بود که «روح» در برخورد با کلامِ قدسی، به دمایِ ذوب میرسد.
مکاشفهی نیستی در هستی
داستان این اثر، داستانِ یک تولدِ درونی در بسترِ ویرانههاست. هنرمند، چهرهی زنی ایرانی را در لحظهی خلسه تجسم کرد؛ زنی که آگاهانه چشمانش را به روی جنجالهای فیزیکی و فرمهای تکراریِ جهان مادی بسته است. این بستنِ چشم، آغازِ بیداری در اقلیمی است که در آن «خیالِ معشوق» تنها واقعیتِ موجود است.
این تابلو، تصویرگرِ آن ثانیهی مقدسی است که «نقابِ عقل» از چهره برافتاده است. هنرمند میخواست نشان دهد که وقتی عقل در برابر شکوهِ زیباییِ محض سلاح میاندازد، انسان دیگر با چشمِ سر نمیبیند، بلکه با چشمِ دل به تماشا مینشیند.



