


نقاشی سفر درونی درویش «هجرت به بیابان بینشانی» اثر 19 در مجموعه درویش قمارباز گالری چارگوش
نوع کاربرد
دیواری تک نسخه
جنس
بوم متالایز صدفی
ویژگیهای مقاومتی
مقاوم در برابر آب، نور و زمان
ویژگیهای نظافتی
قابلیت نظافت آسان
تعدادتکه
یک تکه
تعداد نسخه
تک نسخه limited edation
نوع بوم
متالایز ایتالیایی
گارانتی
مادام العمر Life Time
نقاشی سفر درونی «هجرت به بیابان بینشانی»؛ سفر درویش به سوی بینامی اثر 19 در مجموعه درویش قمارباز گالری چارگوش
تابلو «هجرت به بیابانِ بینشانی»؛ نوزدهمین اثر از مجموعهٔ «درویش قمارباز»
هنوز کاری دیگر مانده است
اثر احمد قلیزاده (احمد رسام) | گالری چارگوش
از فصل دوم: «سگِ نفس و طمعِ درون»
«همه غوطهها بخوردی، همه کارها بکردی
منشین ز پای یک دم، که بمانْد کار دیگر»
— مولانا، دیوان شمس
«زنجیرِ خودی پاره کن و سر به بیابان نه
تا صیدِ تو گردد مهِ تابان در این خانه»
— احمد قلیزاده (احمد رسام)
تابلو «هجرت به بیابانِ بینشانی»، نوزدهمین اثر از مجموعهٔ صداثری «درویش قمارباز» اثر احمد قلیزاده (احمد رسام) در گالری چارگوش، به دشواریِ ادامهدادن پس از تجربهٔ رهایی میپردازد. درویش از بندهایی گذشته، اما اکنون باید مراقب باشد همین گذشتن را به جایگاهی برای توقف و برتر دیدنِ خود تبدیل نکند. این اثر، آزادی را در کیفیتِ قدمهای بعدی جستوجو میکند.
پس از شکستنِ شمشیر در اثر هجدهم، درویش میتوانست آسودگیِ تازهاش را پایانِ سفر بداند. دیگر لازم نبود هر مواجهه را میدانِ غلبه ببیند یا ارزشِ خویش را به دستاوردهایش وابسته کند. بااینحال، وسوسهای ظریف باقی مانده بود: اینکه خود را «رهاشده» بنامد و از این نام، پناهگاهی تازه بسازد. اثر نوزدهم در آستانهٔ همین توقف شکل میگیرد.
در پیشزمینه، درویش با جامهای سیاه و بلند کنارِ حلقههای گسستهٔ زنجیر قرار دارد. سرش پایین است و دستش به سوی بندهایی امتداد یافته که بر فرش افتادهاند. چند حلقه نیز در هوا دیده میشوند. حالتِ پیکره، تأمل و درگیری با تجربهای نزدیک را تداعی میکند. نگاه هنوز به زمین و دست بازمیگردد؛ به جایی که معنای رهایی باید در رفتار آشکار شود.
زنجیر پس از شکستن همچنان حضور دارد. حلقهها شکلِ خود را حفظ کردهاند، اما اتصالشان تغییر کرده است. در خوانشِ این تابلو، گذشته نیز میتواند چنین وضعیتی داشته باشد: خاطرهها باقی بمانند، بیآنکه همچنان فرمانِ حرکت را تعیین کنند. بااینهمه، نزدیکماندن به بندهای گسسته پرسشی تازه میسازد؛ آیا درویش میتواند توجهش را از روایتِ پیروزیِ خود بردارد و به زندگیِ پیشِ رو بازگرداند؟
پیشِ پای او، سرزمینی ناممکن گسترده شده است. قطعاتِ خاک و فرش بر فرازِ دریایی از ابر معلقاند و مسیرهایی باریک و پیچان میسازند. راهها از کنارِ پرتگاهها میگذرند و در دوردست کوچک میشوند. این فضای سوررئال، اطمینانِ همیشگی به زمین را دگرگون میکند. مسافر باید در هر بخش، تکیهگاهِ تازهای پیدا کند و با محدودبودنِ دیدِ خود کنار بیاید.
«بینشانی» در چنین منظرهای به معنای خالیبودن از نشانه نیست. فرش، ماه، زنجیر، درگاه و رهروان سراسرِ تابلو حضور دارند؛ اما هیچکدام پایانِ قطعیِ سفر را معلوم نمیکنند. درویش دیگر نمیتواند با یک عنوان یا تجربه، جایگاهش را برای همیشه تثبیت کند. آنچه آموخته است، باید در موقعیتهای تازه آزموده شود و در شیوهٔ مواجههاش با جهان معنا پیدا کند.
فرش ایرانی، جغرافیای معلقِ اثر را به هم پیوند میدهد. نقشهای سرخ و پرجزئیات در پیشزمینه آشکارند و در امتدادِ مسیر، زیرِ خاک میروند یا در لبهها ریشریش میشوند. فرش که یادآورِ خانه و آرامگرفتن است، اکنون بستری برای هجرت شده است. در زبان تصویری احمد قلیزاده، حافظهٔ فرهنگی همراهِ مسافر حرکت میکند و در ساختنِ راه سهم دارد.
تار و پودهای آویخته، هم زیباییِ نقش را نشان میدهند و هم شکنندگیِ ساختارش را. درویش نیز بهتدریج میتواند رشتههای سازندهٔ خواستههای خود را بشناسد: نیاز، ترس، خاطره و اشتیاقِ پذیرفتهشدن. امتدادِ جامهٔ سیاه بر فرش، این پیوند با گذشته را تقویت میکند. او در حالِ رفتن است، اما تجربههایی که پشتِ سر گذاشته همچنان در شیوهٔ حضورش اثر دارند.
در طولِ مسیر، پیکرههای تیرهٔ دیگری دیده میشوند. برخی نزدیکاند و برخی در دوردست به نشانههایی کوچک تبدیل شدهاند. میتوان آنها را همراهانِ سفر یا نمودهایی از تداومِ پیمودن خواند. حضورشان، جهان را از انحصارِ درویشِ پیشزمینه بیرون میآورد. دیگران نیز راههای دشوارِ خود را میپیمایند و این وسعت، امکانِ دیدنِ رنج و رهاییِ مشترک را فراهم میکند.
در سمت راست، دیواری ویران با طاقی نوکتیز بر قطعهای جدا از زمین ایستاده است. ماهی بزرگ و روشن در قابِ این درگاه دیده میشود. بخشی از ساختمانِ گذشته همچنان توانِ گشودنِ افق را دارد. در این خوانش، ویرانه میتواند به آستانه تبدیل شود؛ جایی برای عبورِ نگاه و یافتنِ جهتی تازه، حتی وقتی خانهٔ پیشین دیگر قابلِ سکونت نیست.
ماه با «مهِ تابان» در سرودهٔ احمد رسام پیوند پیدا میکند. بااینحال، روشنایی در دستِ درویش قرار ندارد و فاصلهٔ میانِ او و درگاه همچنان باقی است. در ادامهٔ مضمونِ «صیادِ رهاشده»، یافتن میتواند به شناختن و متأثرشدن نزدیک شود. درویش باید بیاموزد از زیبایی جهت بگیرد، بدونِ آنکه ارزشِ مواجهه را تنها در مالکشدنِ آن جستوجو کند.
کنارِ درگاهِ روشن، سایهٔ خمیدهٔ سگ بر دیوار افتاده است. بدنِ حیوان دیده نمیشود و همین حضورِ غیرمستقیم، مضمونِ «سگِ نفس» را به مرحلهای تازه میبرد. عادتی که دیگر آشکارا فرمان نمیدهد، ممکن است در شیوهٔ نگاهکردن باقی بماند. کنارِ ماه، این سایه یادآورِ آن است که تجربهٔ روشنایی، امکانِ بازگشتِ میل به برتری یا تصاحب را یکباره از میان نمیبرد.
این یادآوری، فرصتی برای توجه است. درویش میتواند بازگشتِ عادتی آشنا را تشخیص دهد و مسیرش را اصلاح کند. جهانِ تابلو به سایه محدود نشده است؛ ماه، راه و رهروان نیز حضور دارند. آگاهی زمانی به سفر کمک میکند که مجالِ انتخاب و ارتباط را بیشتر کند و تمامِ توجهِ مسافر را در وارسیِ بیپایانِ خود محصور نسازد.
قطعاتِ فیروزهگون و لاجوردگون در میانِ مسیرها معلقاند. رنگهای سردِ آنها در کنارِ سرخیِ فرش و طلاییِ ابرها، مکثهایی برای نگاه میسازند. این گوهرها در صندوق یا کیسه جمع نشدهاند. حضورِ پراکندهشان امکانِ تأمل در ارزشی را پیش میکشد که میتوان دید و تحسین کرد، بیآنکه الزاماً آن را به داراییِ شخصی تبدیل کرد.
نورِ طلاییِ دوردست و روشناییِ سفیدِ ماه، دو جهتِ توجه میسازند: امتدادِ راه و آستانهای برای مکث. ابرهای حجیم، عمقِ فاصلهها را آشکار میکنند و مسیرهای فرشپوش، چشم را از زنجیرهای پیشزمینه به رهروانِ دور میبرند. ترکیبِ نقوش ایرانی، معماریِ فرسوده و جغرافیای خیالانگیز، مضمونِ عرفانیِ تابلو را به تجربهای دیداری از حرکت و ناپایداری تبدیل میکند.
بیت مولانا بر کاری تأکید دارد که پس از تجربههای بسیار همچنان باقی است. در روایتِ «هجرت به بیابانِ بینشانی»، این کار میتواند زندگیکردن با آزادیِ بهدستآمده باشد؛ پذیرفتنِ نیاز به آموختن و پرهیز از تبدیلِ تجربهٔ شخصی به معیارِ داوری دربارهٔ دیگران. سرودهٔ احمد قلیزاده نیز با دعوت به گسستن و رفتن، حرکت را در مرکزِ این مواجهه نگه میدارد.
این اثر از مجموعهٔ «درویش قمارباز» در گالری چارگوش، رهایی را به مسئولیتِ ادامهدادن پیوند میزند. زنجیر گسسته، اما راه هنوز باریک است؛ ماه میدرخشد و سایه نیز باقی مانده است. درویش میتواند از آنچه گذشته قدردانی کند و سپس دستش را از حلقهها فاصله دهد. هنوز کاری دیگر مانده است: رفتن، بیآنکه از رهاییِ خویش اقامتگاهی بسازد.
درویش قمارباز - اثر نوزدهم
۱۹. هجرت به بیابانِ بینشانی
هنوز کاری دیگر مانده است
اثر احمد قلیزاده (احمد رسام) | گالری چارگوش
از مجموعهٔ «درویش قمارباز» — فصل دوم: «سگِ نفس و طمعِ درون»
شعر مولانا
همه غوطهها بخوردی، همه کارها بکردی
منشین ز پای یک دم، که بمانْد کار دیگر
مولانا، دیوان شمس، غزل ۱۰۸۵. (ganjoor.net)
سرودهٔ احمد قلیزاده (احمد رسام)
زنجیرِ خودی پاره کن و سر به بیابان نه
تا صیدِ تو گردد مهِ تابان در این خانه
پس از شکستنِ شمشیر، سکوتی پیش آمد که درویش میتوانست آن را با پایانِ راه اشتباه بگیرد. دیگر نیازی نداشتهر دیدار را میدانِ غلبه کند؛ میتوانست چیزی را بخواهد و همهٔ ارزشِ خویش را به بهدستآوردنش نسپارد. امادرست در همین آسودگیِ تازه، وسوسهای ظریف سر برآورد: شاید اکنون میتوانست خود را رهاشده بنامد. شایدمیتوانست از آنچه پشت سر گذاشته بود، جایگاهی بسازد و در آن بماند.
اثر نوزدهم از همین لحظه آغاز میشود؛ هنگامی که تجربهٔ رهایی در آستانهٔ تبدیلشدن به ادعای رهایی است.
درویش در پیشزمینهٔ تابلو، با جامهای سیاه و بلند، کنارِ حلقههای گسستهٔ زنجیر قرار دارد. سرش پایین است ودستش به سوی بندهایی امتداد یافته که بخشی بر فرش افتادهاند و چند حلقهٔ جداشدهٔ آنها در هوا دیدهمیشوند. حالتِ پیکره، شکوهِ یک پیروزیِ اعلامشده ندارد. نگاه هنوز به نزدیکیِ پا و دست بازمیگردد؛ به همانجاییکه رهایی باید در آن اتفاق بیفتد، پیش از آنکه به داستانی برای گفتن تبدیل شود.
زنجیر، سنگین و تیره، بر سطحِ سرخ و نقشدارِ فرش افتاده است. حلقهها پس از گسستن نیز شکلِ پیشینِ خود راحفظ کردهاند. شکستن، مادهٔ بند را محو نکرده؛ نسبتِ اجزا را تغییر داده است. چیزی که پیشتر با اتصالِ خودمحدود میکرد، اکنون به قطعاتی بدل شده که میتوان از کنارشان عبور کرد. در روایتِ این اثر، گذشته نیز چنینحضوری دارد: باقی میماند، اما لازم نیست همچنان فرمانِ حرکت را در دست داشته باشد.
بااینحال، درویش هنوز در کنارِ زنجیر است. تصویر، فاصلهگرفتن را به پایان نرسانده و او را در افقی بیمسئله قرارنداده است. همین نزدیکی اهمیت دارد. آدمی ممکن است از بندی رسته باشد و همچنان ساعتها به آن نگاه کند؛خاطرهٔ رنجش را مرور کند، گسستنِ آن را بستاید یا از دیگران بخواهد بزرگیِ پیروزیاش را تصدیق کنند. در چنینوضعی، بند دیگر بر دست نیست، اما هنوز مرکزِ توجه است.
«هجرت» در این تابلو، از جایی آغاز میشود که درویش باید نگاهش را نیز از بند بردارد.
پیشِ روی او سرزمینی گسترده است که زمینِ پیوسته ندارد. قطعاتِ خاک و فرش، همچون راههایی معلق، بر فرازِدریایی از ابر ادامه یافتهاند. مسیرها پیچ میخورند، باریک میشوند، از کنارِ پرتگاهها میگذرند و در دوردستِ روشنِبالای تصویر کوچک میشوند. هیچ سطحِ وسیع و مطمئنی وجود ندارد که بتوان یکبار برای همیشه در آن مستقرشد. راه، از تکههایی ساخته شده که هرکدام امکانِ عبور دارند و همزمان، ناپایداریِ خود را آشکار میکنند.
این بیابان، صورتِ آشنای دشتی خالی تا افق نیست. خاکِ خشک و فرشِ فرسوده در ارتفاعی ناممکن بر فرازِ ابرهاقرار گرفتهاند. آسمان به زیرِ پا آمده و زمین، بخشی از اطمینانِ همیشگیِ خود را از دست داده است. در چنینجهانی، نامِ مکانها کمتر از کیفیتِ قدمبرداشتن اهمیت دارد. درویش نمیتواند تنها با شناختنِ مقصد، از دشواریِمسیر عبور کند؛ باید در هر بخش، نسبتِ تازهای با تکیهگاهِ زیرِ پایش پیدا کند.
«بینشانی» از همینجا معنا میگیرد. تابلو سرشار از نشانه است: فرش، زنجیر، ماه، طاق، گوهر، سایه و پیکرههایمسافر. بااینهمه، هیچیک نشانیِ قطعیِ پایانِ سفر را به دست نمیدهند. بینشانی، در این خوانش، وضعیتی استکه شخص دیگر نمیتواند با یک عنوان، یک تجربه یا یک نشانه، برای همیشه جایگاهِ خود را معلوم کند. او باید زندگیکند تا معنای آنچه آموخته، در موقعیتهای تازه آشکار شود.
فرش ایرانی سراسرِ این جغرافیای معلق را به هم مربوط میکند. در پیشزمینه، نقشها واضح و پرجزئیاتاند؛ درامتدادِ راه، زیرِ خاک قرار میگیرند، در لبهها پاره میشوند و ریشههایشان به فضای خالی آویزان میماند. فرش، کهمیتواند سطحِ آشنای خانه و محلِ آرامگرفتن باشد، در اینجا به مسیرِ هجرت تبدیل شده است. خانه در حرکت ادامهیافته؛ حافظه، زیرِ پای مسافر مانده است.
این جابهجایی، به روایتِ احمد رسام کیفیتی شخصی میدهد. درویش برای رفتن، همهٔ گذشتهاش را دور نمیریزد. آنچه با خود دارد، در بافتِ راه حضور دارد: رنگها، نقشها، تجربهها و چیزهایی که زمانی به زندگیاش شکلدادهاند. اما این میراث دیگر دیواری پیرامونِ او نمیسازد. به بستری برای عبور تبدیل شده است؛ بستری ارزشمند کههمچنان نیاز به مراقبت و بازنگری دارد.
ریشریششدنِ لبهها، این دوگانگی را آشکار میکند. نقشِ منظمِ فرش در مرکز باقی است، ولی در حاشیه به تار وپودِ جداشده تبدیل میشود. چشم میتواند هم تصویرِ کامل را ببیند و هم مادهای را که آن تصویر از آن ساخته شدهاست. درویش نیز پس از تجربههای این فصل، دیگر تنها با صورتِ نهاییِ خواستههای خود روبهرو نیست. کمکممیبیند هر ادعا از چه رشتههایی بافته شده است: نیاز، ترس، خاطره، میل به پذیرفتهشدن و اشتیاق به معنا.
جامهٔ سیاهِ پیکرهٔ اصلی در بخشِ پایینی به رشتهها و بافتهای پیرامون نزدیک میشود. دنبالهٔ لباس روی مسیرگسترده است و مرزِ میانِ پوششِ او و فرش در جاهایی پیچیده و ناپیوسته به نظر میرسد. این امتداد، هجرت را ازخیالِ جداشدنِ کامل دور میکند. مسافر هنوز با راه پیوند دارد. حتی هنگامی که حرکت میکند، چیزی از گذشتههمراهِ او کشیده میشود.
سیاهیِ جامه نیز در برابرِ نورِ طلاییِ ابرها، پیکره را مشخص میکند، بیآنکه آن را به مرکزِ درخشش تبدیل کند. او نهتاجی از نور دارد و نه دستهایش را برای اعلامِ کامیابی بالا برده است. قامتِ تیره در روشناییِ وسیعِ جهان قرارگرفته؛ انسانی که اکنون باید جای خود را در این وسعت بسنجد. این فروکاستنِ نمایشِ فردی، با مضمونِ عبور ازمنزلتِ تازهٔ «منِ رهاشده» هماهنگ است.
در امتدادِ راهها، پیکرههای سیاهِ دیگری دیده میشوند. بعضی نزدیکتر و بزرگترند، بعضی در دوردست بهنشانههایی کوچک بدل شدهاند. تکرارِ آنها، مسیر را از تجربهٔ یک فرد فراتر میبرد. میتوان آنها را همراهانِ یکسفر دانست یا صورتهای متوالیِ پیمودن؛ تصویر هویتِ جداگانهای برایشان تعیین نمیکند. آنچه اهمیت دارد،تداومِ حضورِ مسافر در طولِ راه است.
این تکرار، مقیاسِ درویشِ پیشزمینه را نیز تغییر میدهد. او در نگاهِ نخست شخصیتِ اصلی است، اما با دنبالکردنِمسیر، چشم با شمارِ بسیاری از رهروان روبهرو میشود. تجربهٔ او یگانه و شخصی است، ولی سفر به او ختمنمیشود. دیگران نیز از بندها، ترسها و یقینهای خود عبور میکنند. چنین منظری میتواند از وسوسهٔاستثناییدانستنِ رنج یا رهاییِ خویش بکاهد، بیآنکه ارزشِ آن تجربه را کم کند.
در سمت راست، دیواری ویران بر قطعهای جدا از زمین باقی مانده است. طاقِ نوکتیزِ آن هنوز ایستاده، اماپیرامونش شکستگی و فرسودگی دیده میشود. در قابِ همین درگاه، ماهی بزرگ و روشن قرار گرفته است. ماه چناننزدیک و کامل جلوه میکند که گویی گشودگیِ دیوار، به جای منظرهای زمینی، به خودِ روشنایی راه میدهد.
این درگاه، یکی از فشردهترین نقاطِ معناییِ تابلوست. از یک بنا تنها بخشی باقی مانده، اما همان بخش هنوز توانِقابگرفتنِ افق را دارد. ویرانی همهٔ امکانها را از میان نبرده است. چیزی از ساختمانِ گذشته میتواند به آستانهتبدیل شود؛ به جایی که نگاه از آن عبور میکند، بیآنکه لازم باشد دوباره در همان خانه ساکن شود.
ماه در این آستانه، با سرودهٔ احمد قلیزاده پیوندی مستقیم پیدا میکند. «مهِ تابان» در شعرِ او حضور دارد وتصویر نیز ماه را در دلِ بقایای معماری جای داده است. این پیوند متعلق به زبانِ شاعرانه و تصویریِ هنرمند است؛بیتِ منتخبِ مولانا بر ادامهٔ راه تأکید دارد و از ماه یا بیابان نام نمیبرد. کنارِ هم قرارگرفتنِ این دو شعر، دو حرکت راهمراه میکند: گسستن و راهافتادن در سرودهٔ احمد رسام، و بازماندنِ کاری دیگر در بیتِ مولانا.
بااینحال، ماه در دستِ درویش نیست. حتی فاصلهٔ میانِ او و درگاه، با فضای عمیقِ ابرها جدا شده است. در امتدادِاثر هجدهم، «صید» در اینجا میتواند به دیدن و یافتن معنا نزدیک شود؛ روشنایی خود را نشان میدهد، اما بهداراییِ مسافر تبدیل نشده است. درویش باید بتواند از حضورِ آن جهت بگیرد، بیآنکه رسیدن را با مالکشدن یکیبداند.
کنارِ همین درگاهِ روشن، سایهٔ خمیدهٔ سگ بر دیوار افتاده است. بدنِ حیوان در میدانِ تصویر دیده نمیشود؛ آنچهحضور دارد، سایهای تیره با سرِ پایینافتاده و قامتی خمیده است. این انتخاب، مضمونِ «سگِ نفس» را از رویاروییِمستقیم به مرحلهای دیگر میبرد. نیرویی که پیشتر در قالبِ طلب، کبر، فریب و عادت شناخته میشد، اکنون بهصورتِ اثری باقیمانده ظاهر شده است.
سایه در کنارِ ماه قرار دارد. همین همجواری، اجازه نمیدهد درگاهِ روشن را نشانهٔ پایانِ همهٔ کشمکشها بدانیم. حتی در آستانهای که امید و زیبایی دارد، امکانِ بازگشتِ الگوی قدیمی باقی است. شخص ممکن است از خواستهایفاصله گرفته باشد و همان شیوهٔ خواستن را در موضوعی تازه تکرار کند. ممکن است دیگر امتیازِ گذشته را نجوید،اما به امتیازِ معنوی، پاکی یا برتری در رهایی دل ببندد.
از خمیدگیِ سایه نمیتوان حکمِ شکستِ کاملِ نفس را گرفت. تصویر تنها آن را کوچکتر، خاموشتر و غیرمستقیمتربه میدان آورده است. در خوانشِ این اثر، سایه یادآوری میکند که نبودنِ صدای بلندِ یک میل، به معنای پایانِ امکانِآن نیست. گاهی نیرویی که دیگر فرمان نمیدهد، هنوز در نحوهٔ دیدن و داوری حضور دارد.
بااینهمه، این حضور نباید سفر را به مراقبتی هراسآلود از خویش تبدیل کند. سایه، بخشی از منظره است؛ ماه و راهو مسافران نیز حضور دارند. درویش قرار نیست تمامِ توجهش را صرفِ اثباتِ پاکی یا جستوجوی خطای پنهان کند. او میتواند نشانهٔ بازگشتِ یک عادت را ببیند، مسئولیتش را بپذیرد و مسیر را ادامه دهد. آگاهی، وقتی به حرکتکمک کند، از شکلِ محکومکردنِ دائمیِ خود فاصله میگیرد.
قطعاتِ آبیِ فیروزهگون و لاجوردگون در فضای میانِ راهها معلقاند. بعضی رگههای تیره دارند و بعضی با لکههایطلایی میدرخشند. این رنگهای سرد در میانِ طلاییِ ابرها، سرخیِ فرشها و تیرگیِ جامهها نقاطِ توقفِ نگاهمیسازند. چشم، هنگامِ پیمودنِ مسیر، بارها به آنها کشیده میشود.
گوهرها در کیسه یا صندوقی جمع نشدهاند؛ در فضای باز پراکندهاند. در این خوانش، ارزش همچنان در جهان وجوددارد، اما همهٔ چیزهای ارزشمند قرار نیست به داراییِ سالک تبدیل شوند. او میتواند زیبایی را ببیند، از حضورشمتأثر شود و به راه ادامه دهد. این، ادامهٔ همان پرسشِ «صیادِ رهاشده» است: آیا میتوان چیزی گرانبها را شناختو فوراً برای تصاحبش دست دراز نکرد؟
ابرهای حجیم، فضای خالیِ میانِ قطعاتِ زمین را پر کردهاند. عمقِ تصویر از همین فاصلهها ساخته میشود. راههادر خلأیی تهی معلق نیستند؛ زیر و پیرامونشان جهانی از نور، سایه و حجم جریان دارد. آنچه از روی مسیر، پرتگاه بهنظر میرسد، در تصویر به قلمروِ نادیده نیز تبدیل شده است. این وسعت، محدودبودنِ چشماندازِ مسافر را یادآوریمیکند: او تنها بخشی از راه را میبیند و نمیتواند از جایگاهِ اکنون، دربارهٔ تمامِ سفر حکم دهد.
نورِ طلایی از دوردستِ بالای سمت چپ، لبههای ابرها و زمین را روشن میکند؛ ماهِ سفید در سمت راست، کانونِدیگری از روشنایی میسازد. نگاه میانِ راهِ دور و درگاهِ نزدیک رفتوآمد میکند. یک سوی تصویر به امتداد اشاره داردو سوی دیگر به آستانه. درویش هم باید قدمِ بعدی را ببیند و هم از افقی که راه را معنا میدهد غافل نماند.
ترکیببندی، این دو حرکت را به هم میپیوندد. زنجیرِ پیشزمینه نگاه را به دست و پیکره میرساند؛ از آنجا امتدادِفرشها، چشم را به رهروانِ میانه و سپس به دوردست میبرد. درگاهِ ماه و سایهٔ سگ این حرکت را قطع میکنند وفرصتی برای مکث میسازند. مخاطب، همانطور که مسیر را دنبال میکند، ناچار میشود به چیزی که هنوز باقیمانده نیز نگاه کند.
بیتِ مولانا نیز چنین مکثی در دلِ ادامهدادن دارد. نخست تجربههای بسیار را به یاد میآورد و سپس از کاری سخنمیگوید که هنوز مانده است. بازگشتِ مجموعه به غزلِ ۱۰۸۵، پس از «هوسِ قمارِ دیگر» و «شکارِ نو»، اکنون برتداومِ سفر تکیه میکند: آنچه تا اینجا رخ داده، امکانِ مرحلهٔ بعد را ساخته است. (ganjoor.net)
«کارِ دیگر» در روایتِ این تابلو، افزودنِ یک افتخارِ تازه به کارنامهٔ سالک نیست. ممکن است کاری بسیار کمنمایشباشد: زندگیکردن با آزادیای که به دست آورده؛ پذیرفتنِ اینکه هنوز چیزی برای آموختن دارد؛ یا خودداری از تبدیلِتجربهٔ شخصی به معیاری برای سنجیدنِ دیگران. دشواریِ تازه، در ادامهدادن بدونِ نیاز به اعلامِ برتری است.
از همین رو، هجرت میتواند با قدردانی از گذشته همراه باشد. درویش لازم نیست آنچه را آموخته بیارزش کند تابتواند جلو برود. زنجیر واقعاً گسسته است؛ این رخداد را میتوان دید و پذیرفت. اما از یک گسست نمیتوانمصونیتِ همیشگی ساخت. هر موقعیتِ تازه، فرصتی است که آزادیِ او در آن شکلِ عملی پیدا کند.
در جهانِ «درویش قمارباز»ِ گالری چارگوش، این تابلو رهایی را از لحظهای باشکوه به شیوهای از پیمودن تبدیلمیکند. جامهٔ سیاه درویش میانِ فرشهای سرخ و ابرهای طلایی ادامه یافته، ماه در قابِ ویرانه میدرخشد و سایههنوز بر دیوار است. جهان برای آغازِ قدمِ بعدی، بینقص و بیخطر نشده؛ فقط امکانِ حرکت در آن آشکارتر شدهاست.
درویش میتواند لحظهای کنارِ زنجیر بماند، نفسی تازه کند و آنچه گذشته را به یاد آورد. سپس دستش باید ازحلقههای گسسته فاصله بگیرد.
راهِ باریک، از کنارِ او میگذرد و در میانِ ابرها ادامه دارد. هنوز کاری دیگر مانده است: رفتن، بیآنکه از رهاییِ خویشاقامتگاهی بسازد.