


تابلوی مفهومی «صیاد رهاشده»؛ رهایی از میل تصاحب اثر 18 در مجموعه درویش قمارباز گالری چارگوش
نوع کاربرد
دیواری تک نسخه
جنس
بوم متالایز صدفی
ویژگیهای مقاومتی
مقاوم در برابر آب، نور و زمان
ویژگیهای نظافتی
قابلیت نظافت آسان
تعدادتکه
یک تکه
تعداد نسخه
تک نسخه limited edation
نوع بوم
متالایز ایتالیایی
گارانتی
مادام العمر Life Time
تابلوی مفهومی «صیاد رهاشده»؛ رهایی از میل تصاحب اثر 18 در مجموعه درویش قمارباز گالری چارگوش
تابلو «صیادِ رهاشده»؛ هجدهمین اثر از مجموعه «درویش قمارباز»
پیش از شکار، از بندِ خویش رستن
اثر احمد قلیزاده (احمد رسام) | گالری چارگوش
از فصل دوم: «سگِ نفس و طمعِ درون»
«هیچ شکاری نرهد زان صیاد
کو ز سگیهای سگ تن رهید»
— مولانا، دیوان شمس
«آن را که هوس در سر و دل دانه به دام است
مرغِ دلِ او بسته بر این دانه و دام است»
— احمد قلیزاده (احمد رسام)
تابلو «صیادِ رهاشده»، هجدهمین اثر از مجموعهٔ صداثری «درویش قمارباز» احمد قلیزاده در گالری چارگوش، به رابطهٔ جستوجوگر با خواستههایش میپردازد. این اثر از فصل «سگِ نفس و طمعِ درون»، پرسشی را پیش میکشد که پس از شناخت عادت و گشودن حصار خود اهمیت مییابد: آیا تغییر مقصد، شیوهٔ خواستن را نیز تغییر داده است؟ درویش باید ببیند جستوجوی تازهاش چه اندازه با تصاحب و اثبات برتری پیوند دارد و چگونه میتواند بدون وابستهکردن تمام ارزش خود به نتیجه، حرکت کند.
پس از «گریز از حصارِ خود»، درویش توانسته برای سخنی تازه جا باز کند، اما هنوز ممکن است هر افق را میدان فتح ببیند. حتی معنا، معرفت و رهایی میتوانند به امتیازهایی تبدیل شوند که فرد میخواهد به داشتههایش اضافه کند. عنوان «صیادِ رهاشده» توجه را از موضوع شکار به وضعیت شکارگر بازمیگرداند. مسئلهٔ این منزل، شناخت کسی است که میجوید؛ انسانی که ممکن است در ظاهر دنبالکننده باشد و در درون، به خواستهٔ خود بسته بماند.
در میانهٔ تصویر، درویش با بازوان گشوده در حال چرخش است. بالاتنهٔ روشن او در برابر آسمان تیره برجسته شده و پایینتر، فرش، پارچه و معماری ویران در امتداد دامن درمیآمیزند. مرز جامه و بنا ثابت نیست؛ آنچه بر تن داشته و آنچه پیرامون خود ساخته، همزمان حرکت میکنند. در پیشزمینه، شمشیری شکسته بر خاک قرار دارد و صاعقهای سفید و آبی به محل گسست تیغه میرسد. این شکستگی، نگاه را پیش از دنبالکردن گردش پیکره متوقف میکند.
شمشیر با دستهٔ آراسته و تیغهٔ بلند، نشانههای قدرت را حفظ کرده است. افتادن بر زمین، گذشتهٔ آن را پاک نکرده؛ هنوز میتواند وعدهٔ غلبه و کوتاهکردن فاصلهٔ میان خواستن و داشتن را تداعی کند. اما شکستگی، محدودیت این وعده را آشکار میسازد. در خوانش تابلو، شمشیر صورت ارادهای است که ارزش خود را بیش از اندازه در پیشبردن خواسته و واداشتن جهان به پذیرش نقشهٔ خویش جستوجو کرده است.
چنین ارادهای ممکن است نیرومند به نظر برسد، اما آرامشش به نتیجه وابسته بماند. ناکامی نشان میدهد که احساس آزادی تا چه اندازه به پیروزشدن گره خورده بوده است. درویش اکنون باید بپرسد وقتی ابزار آشنای تسلط کار نمیکند، چه امکانی برای حضور باقی میماند؟ شمشیر شکسته، این پرسش را در ماده ثبت کرده است. صاعقه نیز میتواند لحظهای را تداعی کند که تجربهای پیشبینینشده، توضیحهای قبلی را ناکافی میسازد.
پاسخ اولیه در حالت بدن دیده میشود. درویش شمشیر را در دست ندارد و بااینحال، همچنان توان حرکت دارد. یک بازو به چپ کشیده شده و دیگری به سوی بالای سمت راست امتداد یافته است. بالاتنه مایل و سراسر قامت در گردش است. این گشودگی، امکان کوششی را نشان میدهد که همهٔ نیروی خود را صرف تصرف نمیکند. درویش از خواستن تهی نشده؛ در حال آزمودن رابطهای تازه با نیروی طلب است.
دیوارها و طاقهای شکسته در امتداد دامن ظاهر میشوند و به منظرهای دور محدود نمیمانند. نزدیکی بنا و پوشش، میان باورهای شخصی و محیطی که انسان برای زیستن میسازد ارتباط برقرار میکند. تعریفهای ما از خود، هم در شیوهٔ حضورمان اثر میگذارند و هم چارچوب انتظارهایمان را شکل میدهند. در این تابلو، بخشی از آن معماری فرو میریزد، بخشی حرکت میکند و بخشهایی هنوز شکل پیشین را حفظ کردهاند؛ دگرگونی، تدریجی و ناتمام است.
فرش سرخ با ترنج درشت و نقوش دقیق، این تداوم را ملموس میکند. طرح هنوز خواناست، اما لبهها گسیختهاند و رشتهها از بافت بیرون زدهاند. سطح آراسته، پیوندهای سازندهٔ خود را آشکار میکند. در خوانش اثر، این گشودگی میتواند شناخت سازوکار عادت باشد: ارتباط خواستن با ترس، موفقیت با تأیید و شکست با داوری سختگیرانه دربارهٔ خویش. دیدن این رشتهها، امکان تصمیمی فراهم میکند که صرفاً ادامهٔ واکنش همیشگی نباشد.
زمین پیشزمینه خشک و شکافخورده است. گسیختگی خاک در کنار شکستگی فلز، دو تکیهگاه آشنا را ناپایدار نشان میدهد: ابزار تسلط و زمینی که این تسلط بر آن اعمال میشد. رشتههای سرخ نیز از پارچهها به سوی پایین امتداد دارند و ارتباط پیکره، جامه و خاک را حفظ میکنند. تغییر درویش در جهانی جدا از زندگی رخ نمیدهد؛ او با ساختاری مواجه است که در شکلگیری آن سهم داشته و اکنون باید نسبت تازهای با آن پیدا کند.
در آسمان، خورشید طلایی در سمت چپ و هلال ماه در سمت راست حضور دارند. ابرهای لاجوردی و تیره میان آنها گستردهاند و صاعقه، روشنایی ناگهانی سومی میسازد. این همزمانی، فضای تابلو را از توالی معمول روز و شب فراتر میبرد. در خوانش روایی، تفاوت نورها میتواند شیوههای گوناگون شناخت را تداعی کند: دریافتهایی که بهآرامی شکل میگیرند و لحظههایی که ناگهان اطمینان پیشین را متزلزل میکنند.
خط تند و شکستهٔ صاعقه از بالا به پایین میآید و گردش جامه و ویرانهها در پهنای تصویر ادامه پیدا میکند. این دو حرکت، وقفه و تداوم را کنار هم قرار میدهند. احمد قلیزاده با تقابل آبی عمیق، خاک گرم، سرخی فرش و سفیدی جامه، تجربهٔ تکاندهنده را به بدن و حافظه پیوند میزند. حادثه میتواند ناگهانی باشد، اما تغییر شیوهٔ زندگی به انتخابهایی نیاز دارد که پس از آن ادامه مییابند.
بیت مولانا، رهایی را در خودِ صیاد مطرح میکند و سرودهٔ احمد رسام، سوی دیگر رابطه را با مرغ دلِ گرفتار نشان میدهد. کنار هم، این دو بیان امکان میدهند جوینده و گرفتار را در یک انسان ببینیم. دام در تابلو به شکل قفس مستقلی ظاهر نشده است؛ میتوان آن را در شرطهایی جست که ارزش شخص را به نتیجه وابسته میکنند. در چنین وضعیتی، حتی زیر آسمانی باز نیز خواسته میتواند اختیار جوینده را محدود کند.
تابلو «صیادِ رهاشده» از مجموعه آثار «درویش قمارباز» در گالری چارگوش، امکان جدیگرفتن هدف بدون مطلقکردن آن را پیش میکشد. درویش میتواند تلاش کند، بیاموزد و مسیرش را بازنگری کند، بیآنکه هر ناکامی را پایان ارزش خویش بداند. شمشیر هنوز بر خاک است و ویرانهها در گردش جامه حضور دارند؛ نظم نهایی شکل نگرفته است. اثر هجدهم احمد قلیزاده این پرسش را باز میگذارد: چه چیزی را میتوان جست، بیآنکه برای یافتنش دوباره خود را به بند کشید؟
درویش قمار باز - اثر هجدهم
۱۸. صیادِ رهاشده
پیش از شکار، از بندِ خویش رستن
اثر احمد قلیزاده (احمد رسام) | گالری چارگوش
از مجموعهٔ «درویش قمارباز» — فصل دوم: «سگِ نفس و طمعِ درون»
شعر مولانا
هیچ شکاری نرهد زان صیاد
کو ز سگیهای سگ تن رهید
مولانا، دیوان شمس، غزل ۱۰۰۶.
سرودهٔ احمد قلیزاده (احمد رسام)
آن را که هوس در سر و دل دانه به دام است
مرغِ دلِ او بسته بر این دانه و دام است
درویش دری را در درونِ خود گشوده بود؛ اما پشتِ آن در، هنوز جهانی قرار داشت که به شیوهٔ قدیم ساخته شدهبود. میتوانست سخنی تازه بشنود، میتوانست برای لحظهای از دفاعِ همیشگی دست بردارد، اما هنوز عادت داشتهر افق را میدانِ فتح ببیند و هر خواسته را چیزی که باید به دست آورد. اکنون پرسشی دشوارتر در برابرش ایستادهبود: اگر رسیدن به مقصد، او را همچنان اسیرِ تصاحب نگه دارد، چه چیز در این سفر تغییر کرده است؟
در «صیادِ رهاشده»، این پرسش به صحنهای از گردش، شکستن و گشودهشدن تبدیل میشود. درویش در میانهٔتصویر میچرخد؛ بازوانش از هم گشودهاند و بالاتنهٔ روشنش در برابرِ آسمانی تیره و پرآشوب قرار گرفته است. پایینتر، فرش، پارچه و دیوارهای ویران چنان در یک حرکتِ پیوسته درآمیختهاند که مرزِ جامه و بنا روشن و ثابتنمیماند. گویی آنچه بر تن داشته و آنچه پیرامونِ خود ساخته، همزمان به حرکت درآمدهاند.
در پیشزمینه، شمشیری بر خاکِ ترکخورده افتاده است. دستهٔ آراسته و قبضهٔ تیره در سمت چپ قرار دارند و تیغهبه سوی راست امتداد مییابد. نزدیکِ بخشِ انتهایی، فلز شکسته و قطعهٔ جداشده بر زمین مانده است. صاعقهایسفید و آبی از آسمان پایین میآید و درست در محلِ گسست، به تیغه و خاک میرسد. چشم پیش از آنکه بتواند درشکوهِ چرخشِ درویش آرام بگیرد، با این شکستگی روبهرو میشود.
این شمشیر، با دستهٔ پرنقش و تیغهٔ بلند، هنوز نشانههای قدرت را دارد. افتادنش بر خاک، گذشتهٔ آن را پاک نکردهاست. میتوان تصور کرد که روزی در دستِ صاحبش، وعدهٔ غلبه میداده؛ وعدهٔ آنکه با یک حرکت، فاصلهٔ میانِخواستن و داشتن کوتاه شود. اکنون همان ابزار، در برابرِ نیرویی قرار گرفته که از اندازهٔ اختیارِ فرد فراتر میرود. صاعقه، قدرتِ شمشیر را به پرسش میکشد و شکستگی، این پرسش را در ماده ثبت میکند.
در روایتِ این اثر، شمشیر را میتوان صورتِ ارادهای دانست که بیش از اندازه با غلبه یکی شده است؛ ارادهای کهارزشِ خود را در پیشبردنِ خواسته، کنارزدنِ مانع و واداشتنِ جهان به پذیرشِ نقشهٔ خویش میجوید. چنین ارادهایممکن است ظاهری نیرومند داشته باشد، اما به نتیجه وابسته بماند. تا زمانی که پیروز میشود، خود را آزادمیپندارد؛ با نخستین ناکامی، درمییابد که آرامشش به چیزی بیرون از اختیارش گره خورده است.
شکستنِ شمشیر، در این خوانش، لحظهٔ آشکارشدنِ همین وابستگی است. درویش باید بپرسد آیا هنوز میتواندبخواهد و بکوشد، وقتی ابزارِ همیشگیِ تسلط دیگر کار نمیکند؟ آیا توانِ او تنها در وادارکردنِ جهان بوده، یا شکلِدیگری از حضور نیز در او وجود دارد؟
پاسخِ تصویر در حالتِ بدن آغاز میشود. درویش شمشیر را در دست ندارد. بازوانش در امتدادِ گردشِ پیکرهگشودهاند؛ یک دست به سمتِ چپ کشیده شده و دستِ دیگر رو به بالای سمت راست امتداد یافته است. بالاتنهمایل است و سر در امتدادِ این حرکت قرار دارد. چهره، مرکزِ معرفیِ شخصیت نیست؛ حرکتِ سراسرِ بدن، بارِ روایترا به دوش میکشد. او در صحنهای که ابزارِ غلبه شکسته، همچنان توانِ حرکت دارد.
این نکته، عنوانِ «صیادِ رهاشده» را از معنای تسلیمِ بیعمل جدا میکند. درویش از خواستن تهی نشده و درگوشهای ننشسته است. نیروی او در حالِ تغییرِ صورت است. دستی که میتوانست قبضهای را بفشارد، اکنون درفضای باز امتداد یافته؛ بدنی که میتوانست برای حمله منقبض شود، در گردش گشوده شده است. تصویر، امکانِکوششی را پیش میآورد که برای اثباتِ خود، به تصرفِ بیوقفه نیاز ندارد.
در اثر یازدهم، پرسش از «شکارِ دیگر» آغاز شده بود. آنجا تغییرِ افقِ طلب مطرح بود: چه چیز را باید جست؟ اکنونپس از گذر از کبر، عادت، فریب و دفاع از خویش، پرسش به خودِ جوینده بازگشته است: چه کسی در من میجوید وبا چه نسبتی به خواسته نزدیک میشود؟ ممکن است مقصد عوض شود و شیوهٔ خواستن همان بماند. حتی معنا،معرفت یا رهایی نیز میتوانند به چیزی بدل شوند که شخص میخواهد آن را به مجموعهٔ امتیازهای خود اضافهکند.
«صیادِ رهاشده» در این نقطه، نامِ جستوجوگری است که اسارتِ خود را در میلِ شکار تشخیص میدهد. اودرمییابد که اگر هر دیدار را فرصتِ تصاحب ببیند، بسیاری از چیزها را هرگز نخواهد دید؛ چون پیش از شناختنِآنها، تنها نسبتشان را با منفعتِ خود سنجیده است. آزادیِ توجه از همینجا آغاز میشود: مجالدادن به چیزی کهحضور داشته باشد، پیش از آنکه معلوم شود چه سودی برای ما دارد.
در میانهٔ تابلو، دیوارهای شکسته و طاقهای معماری در امتدادِ دامن و فرش ظاهر شدهاند. بناها به شکلِ منظرهایدور و مستقل در پسزمینه قرار نگرفتهاند؛ در همان گردشِ پیرامونِ درویش مشارکت دارند. این نزدیکی، میانِپوشیدن و سکونتکردن رابطه میسازد. آنچه انسان دربارهٔ خود باور کرده، هم میتواند جامهٔ او باشد و هم خانهایکه در آن زندگی میکند.
فروریختنِ این معماری، از تغییرِ یک تصمیم فراتر میرود. درویش با سازوکاری روبهروست که برای سالها در آنساکن بوده است: ارزشگذاریها، انتظارها و شیوههایی که برای رسیدن به خواستههایش طبیعی میپنداشته. اکنونبخشی از این ساختمان همراهِ او در گردش است، بخشی فرو میریزد و بخشی هنوز شکلِ طاق و دیوار را حفظ کردهاست. دگرگونی در تصویر، یکدست و کامل نیست؛ صورتهای قدیم هنوز در دلِ حرکتِ تازه دیده میشوند.
فرشِ سرخ، این تداوم را ملموستر میکند. نقوشِ دقیق و ترنجِ درشتِ بخشِ جلویی هنوز خوانا هستند، اما لبههاگسیختهاند و رشتهها از بافت بیرون زدهاند. یک سطحِ آراسته، ساختمانِ پنهانِ خود را آشکار میکند. آنچه از دور،کلیتی منظم به نظر میرسید، از نزدیک به پیوندهای بسیار وابسته است؛ و اکنون بعضی از این پیوندها زیرِ فشارِحرکت نمایان شدهاند.
در زبانِ این اثر، چنین گسیختگیای میتواند لحظهٔ دیدنِ سازوکارِ عادت باشد. درویش پیشتر تنها نتیجه را میدید: میخواست، دنبال میکرد و میگرفت یا ناکام میماند. اکنون رشتههای میانِ این مراحل را تشخیص میدهد؛ پیوندِخواستن با ترس، پیوندِ موفقیت با تأیید، و پیوندِ شکست با داوریِ سختگیرانه دربارهٔ خویش. با دیدنِ این رشتهها،انتخاب از حالتِ واکنشی بیرون میآید.
رگهها و رشتههای سرخ از میانِ پارچهها به سوی پایین ادامه مییابند و در نزدیکیِ شکافهای زمین نیز دیدهمیشوند. این امتداد، رابطهٔ میانِ پیکره، جامه، بنا و خاک را حفظ میکند. هیچکدام جزیرهای جدا نیستند. تغییرِدرویش در خلأ اتفاق نمیافتد؛ به جهانی مربوط است که در ساختنش سهم داشته و اکنون آثارِ آن را در پیرامونِ خودمیبیند.
زمینِ پیشزمینه خشک، قطعهقطعه و شکافخورده است. سطحی که باید تکیهگاه باشد، دیگر یکپارچه نیست. شمشیر نیز بر همین زمین قرار گرفته و شکستگیِ فلز در کنارِ گسیختگیِ خاک دیده میشود. دو اطمینانِ قدیمیهمزمان آسیب دیدهاند: اطمینان به ابزارِ تسلط و اطمینان به زمینی که آن تسلط بر آن اعمال میشد.
بااینحال، درویش در بالای این آشفتگی در حالِ حرکت است. این فاصله را میتوان نشانهای از امکانِ حفظِ حضور درهنگامی دانست که همهٔ تکیهگاههای آشنا قابلاعتماد نیستند. او هنوز به آرامشِ نهایی نرسیده؛ تصویر نیز چنینآرامشی را وعده نمیدهد. آنچه دیده میشود، توانِ ادامهدادن در میانهٔ نامعلومی است.
آسمان، این نامعلومی را در مقیاسی بزرگتر گسترش میدهد. خورشیدی طلایی در بالای سمت چپ میدرخشد وهلالِ ماه در بالای سمت راست حضور دارد. میانشان تودههای سنگینِ ابر، تیرگیِ لاجوردی و خطوطِ طلاییِ ابرهاینقشپردازیشده قرار گرفتهاند. روز و شب در یک میدان جمع شدهاند؛ تصویری از زمانی که با توالیِ معمولِ صبح وشام سنجیده نمیشود.
خورشید، با پرتوهای تزیینی و گرمای طلاییاش، حضوری گسترده دارد. ماه، باریک و سرد، در سوی دیگر ایستادهاست. صاعقه از میانِ بخشِ تیرهٔ آسمان عبور میکند و روشناییِ ناگهانیِ سومی میسازد. تابلو به یک سرچشمهٔ نوربسنده نکرده است: روشنایی میتواند مداوم، بازتابی یا لحظهای و شکافنده باشد.
در خوانشِ روایی، این تفاوت به شیوههای شناخت نزدیک میشود. بعضی آگاهیها آهسته شکل میگیرند، بعضی ازمواجهه با دیگری حاصل میشوند و بعضی در لحظهای ناگهانی، ساختارِ پیشین را متزلزل میکنند. صاعقه در اینجاامکانِ خواندنِ همان لحظهٔ سوم را دارد: وقتی توضیحهای قدیمی دیگر کفایت نمیکنند و چیزی که ابزارِ اطمینانبود، در برابرِ چشم میشکند.
اما خودِ صاعقه تضمینِ رهایی نیست. شکستنِ ابزار میتواند انسان را به جستوجوی ابزاری نیرومندتر وادارد؛میتواند خشم یا حسرت برانگیزد. آنچه سرنوشتِ این لحظه را تغییر میدهد، نسبتِ درویش با شکستگی است. آیادوباره همهٔ توانش را صرفِ بازسازیِ همان سلطه خواهد کرد، یا از این گسست برای شناختنِ شیوهای دیگر ازخواستن استفاده خواهد کرد؟
حرکتِ صاعقه و گردشِ جامه، دو نیروی اصلیِ ترکیببندیاند. خطِ شکسته و تندِ نور از بالا به پایین میرسد؛ حرکتِدامن و ویرانهها در پهنای تصویر میپیچد. یکی ضربه و وقفه را به چشم میآورد، دیگری تداوم و دگرگونی را. این دودر کنار هم نشان میدهند که یک لحظهٔ تکاندهنده چگونه میتواند در روندی طولانیتر معنا پیدا کند. اتفاق،ناگهانی است؛ تغییرِ شیوهٔ زیستن زمان میخواهد.
رنگها نیز همین کشمکش را نگه میدارند. آبیِ عمیقِ آسمان در برابرِ خاکِ گرم و طلایی قرار گرفته، سرخیِ فرشمیانِ آن دو حرکت میکند و سفیدیِ جامه با سفیدیِ صاعقه پاسخ میگیرد. بااینحال، کیفیتِ این دو سفیدیمتفاوت است: نورِ صاعقه بُرنده و شدید است، روشناییِ لباس بر چینها و پارگیها نرمتر مینشیند. ضربهٔ بیرونی وتجربهٔ انسانی به هم مربوط میشوند، اما یکی جای دیگری را نمیگیرد.
بیتِ مولانا، صیاد را کسی معرفی میکند که رهایی در او رخ داده است. قدرتِ شکارگری در شعر به گسستن از«سگیهای سگ تن» وابسته میشود. در روایتِ این مجموعه، این مضمون به بازنگری در نیروی طلب پیوندمیخورد؛ به پرسش از اینکه میل چه هنگام اختیارِ جوینده را در دست میگیرد. تعبیرِ شکارِ معنا در این متن، ادامهٔهنریِ مضمونِ بیت است، نه وعدهٔ آنکه انسانِ رها در همهٔ هدفهای بیرونی پیروز خواهد شد.
سرودهٔ احمد قلیزاده، سوی دیگرِ همین نسبت را پیش میکشد: مرغِ دلی که به دانه و دام بسته است. دو شعر ازیک جایگاه سخن نمیگویند؛ یکی چشم را به صیادِ رسته میبرد و دیگری به دلِ گرفتار. کنارِ هم، امکانِ دیدنِ هر دوموقعیت را در یک انسان فراهم میکنند. درویش میتواند در ظاهر دنبالکننده باشد و در باطن، به چیزی که دنبالمیکند بسته بماند.
در این تابلو، دام شکلِ قفس یا توری مستقل ندارد. در خوانشِ مجموعه، دام در همان نسبتی آشکار میشود که میانِخواستن و ارزشمندیِ شخص برقرار شده است: اگر این را به دست نیاورم، هیچم؛ اگر پیروز نشوم، دیده نمیشوم؛اگر از من پیشی بگیرند، جایگاهم را از دست میدهم. چنین شرطهایی، حتی در میدانِ وسیع و زیرِ آسمانِ باز، امکانِگرفتاری میسازند.
درویش در این منزل بهتدریج میانِ اهمیتِ یک هدف و مطلقکردنِ آن فاصله میگذارد. میتواند برای چیزی وقتبگذارد، مهارتی بیاموزد و راهی دشوار را دنبال کند، اما تمامِ معنای زندگی را به یک نتیجه نسپارد. این فاصله، توانِکوشش را از او نمیگیرد؛ مجالِ بازنگری به آن میدهد. میتواند مسیر را عوض کند، شکست را ببیند و از تجربهبیاموزد، بیآنکه هر تغییر را فروپاشیِ ارزشِ خویش بداند.
از این منظر، تفاوتِ تبرزینِ اثر پانزدهم با شمشیرِ این تابلو نیز روشن میشود. آنجا تصمیم باید به قطعِ بند نزدیکمیشد؛ اینجا خودِ میل به غلبه موضوعِ پرسش است. هر دو تصویر با ابزارِ بُرنده کار میکنند، اما جایگاهِ آن ابزار درروایت تغییر کرده است. درویش اکنون باید مراقب باشد که حتی مبارزه با طمع را به میدانِ تازهای برای احساسِبرتری تبدیل نکند.
«صیادِ رهاشده» در مجموعهٔ گالری چارگوش، لحظهای است که جوینده درمییابد آزادیِ او فقط به تعدادِ بندهایگسسته وابسته نیست؛ به کیفیتِ رابطهای نیز بستگی دارد که پس از گسستن با جهان برقرار میکند. ممکن است ازدامِ پیشین بیرون آمده باشد و هنوز با همان نگاه، در پیِ تصاحبِ افقی تازه بگردد. این اثر او را در آستانهٔ دیدنِ همینخطر نگه میدارد.
شمشیر بر خاک مانده است. خورشید و ماه همچنان در یک آسمان حضور دارند و ویرانهها هنوز از گردشِ جامه جدانشدهاند. هیچچیز به نظمی نهایی نرسیده، اما درویش برای ادامهٔ حرکت، دست به قبضه نبرده است.
این بار میخواهد ببیند چه چیزی را میتوان جست، بیآنکه برای یافتنش، دوباره خود را به بند کشید.