


خرید نقاشی عرفانی «گریز از حصار خود»؛ رهایی از زندان خویشتن اثر 17 در مجموعه درویش قمارباز گالری چارگوش
نوع کاربرد
دیواری تک نسخه
جنس
بوم متالایز صدفی
ویژگیهای مقاومتی
مقاوم در برابر آب، نور و زمان
ویژگیهای نظافتی
قابلیت نظافت آسان
تعدادتکه
یک تکه
تعداد نسخه
تک نسخه limited edation
نوع بوم
متالایز ایتالیایی
گارانتی
مادام العمر Life Time
خرید نقاشی عرفانی «گریز از حصار خود»؛ رهایی از زندان خویشتن اثر 17 در مجموعه درویش قمارباز گالری چارگوش
تابلو «گریز از حصارِ خود»؛ هفدهمین اثر از مجموعه «درویش قمارباز»
دری که از درون بسته بود
اثر احمد قلیزاده (احمد رسام) | گالری چارگوش
از فصل دوم: «سگِ نفس و طمعِ درون»
«بگریز از این دربند بر جمله تو در دربند
جز شمس حق تبریز سلطان شکرقندان»
— مولانا، دیوان شمس
«آزاد شو از بندِ تن و رختِ هوس کن
در کوی خرابات بیا، ترکِ نفس کن»
— احمد قلیزاده (احمد رسام)
تابلو «گریز از حصارِ خود»، هفدهمین اثر از مجموعهٔ صداثری «درویش قمارباز» احمد قلیزاده در گالری چارگوش، به گرفتاری در تصویر ثابت خویشتن میپردازد. این اثر از فصل «سگِ نفس و طمعِ درون»، پرسش رهایی را به شیوهٔ شنیدن، دفاعکردن و پذیرفتن خطا نزدیک میکند. درویش پس از مواجهه با کاسهٔ زهر، اکنون باید سخنانی را بشناسد که برای توجیه بازگشتهای خود تکرار میکند. حصار این منزل، از یقینها، پاسخهای آماده و نیاز به محقبودن ساخته شده است.
در این روایت، دستبرداشتن از خواسته پایان آزمون نیست. انسان ممکن است رفتاری را کنار بگذارد و همچنان برای حفظ تصویر گذشتهٔ خود از آن دفاع کند. درویش با احتمال خطا در قضاوتهایش روبهرو میشود؛ با این امکان که بعضی انتخابها، برخلاف تصورش، از اختیار کامل سرچشمه نگرفته باشند. زیرعنوان «دری که از درون بسته بود» به همین وضعیت اشاره دارد: راه تجربهٔ تازه گاهی با شیوهٔ پاسخدادن خودِ انسان بسته میماند.
حصار در تصویر، شکل دیواری سنگی ندارد. جامهٔ درویش با نوارهای فرش سرخ و پارچههای روشنِ ریشریش، از اندازهٔ معمول پوشش فراتر رفته و سراسر صحنه را دربرگرفته است. آستینها و دامن در قوسهایی گسترده پیچ میخورند و به فضایی پیرامون پیکره تبدیل میشوند. آنچه زمانی بر تن بوده، اکنون جهانی ساخته که درویش در میان آن حرکت میکند. این گسترش، رابطهٔ نزدیک هویت، عادت و شیوهٔ دیدن جهان را آشکار میسازد.
برخلاف مترسک چوبیِ «کاسهٔ زهرینِ طمع»، پیکرهٔ این اثر دوباره انسانی و متحرک است. نیمرخ، گردن، دستها و چرخش بالاتنه، توان انتخاب را به صحنه بازمیگردانند. بااینحال، بخشهایی از حجم بدن در شکافهای بزرگ جامه غایباند و در جای آنها تاریکی، ابر و فضای باز دیده میشود. حضور درویش همچنان قابلشناسایی است، اما مرزهای آن دیگر بسته و نفوذناپذیر نیستند. نگاه میتواند از میان پوشش او به جهان پشت پیکره راه پیدا کند.
این فضاهای خالی، در خوانش تابلو، امکان ورود تجربهای تازه را فراهم میکنند. سخنی که پیشتر رد میشد، خطایی که دیده نمیشد یا پرسشی که با تعریف قدیمی درویش سازگار نبود، اکنون مجالی برای حضور مییابد. پارگیها به روزنه تبدیل شدهاند. درویش نمیتواند فوراً همهٔ آنها را با پاسخی آماده بپوشاند و ناچار است لحظهای با ندانستن بماند. همین فاصله، نخستین امکان تغییر در حصاری است که از اطمینانهای همیشگی ساخته شده بود.
دو دست، این تغییر را به رفتاری روشن نزدیک میکنند. دست سمت چپ تصویر بالا آمده و کف آن رو به ظرف واژگون قرار دارد؛ حالتی که میتواند بازداشتن، فاصلهگرفتن یا نپذیرفتن را تداعی کند. در سوی دیگر، کف دست رو به بالاست و زیر جامی قرار گرفته که دستی از میان ابرها پیش میآورد. درویش همزمان با دو دعوت مواجه است و میان آنها تفاوت میگذارد. گشودگی او با تشخیص همراه شده و اختیار همچنان در مرکز صحنه باقی است.
کاسهٔ سمت چپ با نقوش آبی و طلایی آراسته شده و مایعی زرین از آن فرو میریزد. زیبایی ظرف و درخشش مایع، جاذبه را حفظ میکنند. در پیرامون آن، رشتههای سیاه و براق با قطرههای آویخته پیچیدهاند و در امتداد بافتههای سرخ پایین میآیند. این رشتههای نرم و سیال میتوانند توجیههایی را تداعی کنند که شکل خود را با موقعیت عوض میکنند؛ دفاعهایی که با زبان ارزشهای آشنا سخن میگویند و تشخیصشان آسان نیست.
در این خوانش، ترس ممکن است خود را احتیاط بنامد و میل به غلبه، در پوشش خیرخواهی ظاهر شود. درویش باید بتواند این تفاوتها را در رفتار خود بررسی کند. رشتههای تیره با جامه درآمیختهاند، اما همهٔ آن را نپوشاندهاند؛ رنگ، نقش و فضای باز همچنان باقی است. تصویر، امکان تمایز در دل پیچیدگی را نگه میدارد. بخشی از گذشته، حافظه و تجربهای ارزشمند است و بخشی دیگر، به ابزاری برای دفاع از تکرار تبدیل شده است.
در سمت راست، جامی پایهدار و شفاف در دستی دیده میشود که از میان ابرهای روشن بیرون آمده است. تنها دست و بخشی از آستین آشکارند و هویت صاحب آن تعیین نمیشود. از دهانهٔ جام، فرمهایی ابرگون و شعلهمانند بالا میروند و به فضای آبی و طلایی میپیوندند. این حرکت، در برابر ریزش ظرف سوی دیگر، جهت متفاوتی میسازد. جام نزدیک شده، اما هنوز به دست درویش منتقل نشده است؛ دریافت در آستانهٔ وقوع باقی مانده است.
این جام میتواند ادامهٔ تصویریِ «بادهٔ صافی ز کفِ دوست» در سرودهٔ اثر شانزدهم باشد. امکانی که پیشتر در شعر مطرح بود، اکنون صورت دیداری پیدا کرده است. فاصلهٔ کوچک میان ظرف و کف دست، لحظهٔ انتخاب را حفظ میکند. حضور شمس نیز از خطاب شعر مولانا وارد این خوانش میشود، بیآنکه دست ناشناس به چهرهای تاریخی نسبت داده شود. دعوت دوست، افقی برای بیرونآمدن از تکرار میگشاید که پذیرش آن هنوز به درویش وابسته است.
نوارهای فرش سرخ، با نقوش ریز و رنگ گرم، حافظهٔ ایرانی را در سراسر دامن ادامه میدهند. پارچههای سفید و کرم نیز چینخورده، نخنما و سایهدارند. این ترکیب نشان میدهد که گشودگی، وضعیتی بیهزینه و بینقص نیست. گذشته باقی مانده، اما میان اجزای آن فاصله افتاده و نور راه یافته است. احمد قلیزاده از این بافتها برای نمایش هویتی استفاده میکند که میتواند همراه انسان بماند و همزمان، به تجربهٔ تازه مجال بدهد.
ابرهای آبی و طلایی از کنار جام به میان شکافهای جامه امتداد مییابند. جریان بیرونی در فضای گشودهٔ پیکره نیز دیده میشود و خلأ را به ظرفیت پذیرش تبدیل میکند. زمینهٔ تیره و پرتوهای مایل، مرز پارچهها و عمق شکافها را آشکارتر میسازند. نگاه میان دو ظرف، حرکت دستها و گردش دامن رفتوآمد میکند و سرانجام در جای خالی مکث میکند؛ جایی که دیگر با پاسخی از پیش تعیینشده پُر نشده است.
تابلو «گریز از حصارِ خود» از مجموعه آثار «درویش قمارباز» در گالری چارگوش، رهایی را به انتخابهایی کوچک و مشخص نزدیک میکند: شنیدن سخنی ناخوشایند، پذیرفتن خطا و پرسیدن پیش از داوری. درویش همچنان میتواند مخالفت کند و از حرمت خود مراقبت کند، اما لازم نیست امکان اشتباه را انکار کند. اثر هفدهم احمد قلیزاده در آستانهٔ دریافت پایان میگیرد؛ کف دست خالی است و جام هنوز نزدیک میشود. آیا او میتواند چیزی را بپذیرد که تصویر آشنایش از خود را تغییر میدهد؟
درویش قمارباز - اثر هفدهم
۱۷. گریز از حصارِ خود
دری که از درون بسته بود
اثر احمد قلیزاده (احمد رسام) | گالری چارگوش
از مجموعهٔ «درویش قمارباز» — فصل دوم: «سگِ نفس و طمعِ درون»
شعر مولانا
بگریز از این دربند بر جمله تو در دربند
جز شمس حق تبریز سلطان شکرقندان
مولانا، دیوان شمس، غزل ۱۸۷۰. (ganjoor.net)
سرودهٔ احمد قلیزاده (احمد رسام)
آزاد شو از بندِ تن و رختِ هوس کن
در کوی خرابات بیا، ترکِ نفس کن
درویش از برابر کاسهٔ زهر گذشته بود، اما هنوز صدایی در او از آن کاسه دفاع میکرد. برای هر بازگشت، دلیلیداشت؛ برای هر مکث، توجیهی؛ برای هر زخمی، روایتی که سهمِ خواستنِ خودش را کمتر نشان میداد. اکنوندرمییافت که دستبرداشتن از یک خواسته، پایانِ گرفتاری نیست. گاهی دشوارترین بند، همان سخنی است کهآدمی برای حفظِ تصویرِ خویش تکرار میکند: من میدانستم؛ من اختیار داشتم؛ من ناچار بودم.
در منزل هفدهم، این روایتِ محافظ ترک برمیدارد. درویش با حصاری روبهرو میشود که در طول سالها ازپاسخهای آماده، یقینهای آزمودهنشده و نیاز به محقبودن ساخته است. دیوارهای این حصار همیشه خشننبودهاند. بعضی از آنها بافتههایی زیبا داشتهاند، خاطرهای عزیز را نگه داشتهاند یا زمانی او را از آشفتگی نجاتدادهاند. اما آنچه روزی پوشش و پناه بوده، میتواند چنان به تن بچسبد که دیگر مجالی برای تجربهای تازه باقینگذارد.
در تصویر، این حصار به صورتِ بنایی سنگی ظاهر نمیشود. جامهٔ درویش، با نوارهای فرشِ سرخ و پارچههای روشنِریشریش، سراسر صحنه را در بر گرفته است. لباس از اندازهٔ معمولِ پوشش فراتر رفته و به فضایی بدل شده کهپیکره در میان آن حضور دارد. دامن و آستینها پیچ میخورند، کشیده میشوند و در پایین تابلو به گسترهای از نقشو بافت میرسند. آنچه بر تن بوده، اکنون پیرامون او جهان ساخته است؛ جهانی که باید نسبتش را با آن دوبارهبفهمد.
پیکرهٔ انسانی، برخلاف مترسکِ چوبیِ اثر شانزدهم، توانِ حرکت و انتخاب را به صحنه بازگردانده است. صورتِنیمرخ، گردن، دستها و چرخشِ بالاتنه، حضورِ انسانی زنده را نشان میدهند. بااینحال، بخشهایی از حجمِ بدن درمیانِ شکافهای بزرگ جامه غایباند. در محلهایی که انتظارِ تداومِ تن میرود، تاریکی، ابر و فضای باز دیدهمیشود. بدن و لباس دیگر یک سطحِ بسته و پیوسته نمیسازند. تصویر، مرزِ میانِ پیکره و جهان را گشوده است.
این گشودگی، مهمترین رخدادِ اثر است. درویش هنوز چهره دارد، هنوز دست دارد و هنوز میتواند جهت بگیرد؛ امادیگر سراسرِ حضورش به تودهای نفوذناپذیر تبدیل نشده است. میتوان از میانِ جامهٔ او به فضای پشتِ آن نگریست. در خوانشِ این مجموعه، چنین خلأیی امکانِ عبورِ چیزی است که پیشتر به درون راه نمییافت: سخنی تازه، دیدنِخطایی پنهان، یا تجربهای که با تعریفِ قدیمیِ او از خودش سازگار نیست.
دری که از درون بسته بود، در همینجا معنا پیدا میکند. هیچ لنگهدر یا قفلی برای توضیحِ آن لازم نیست؛ بستهبودن،در شیوهٔ مواجههٔ درویش با جهان اتفاق افتاده بود. او هر سخنی را پیش از شنیدن در طبقهای آشنا میگذاشت و هرمخالفتی را پیش از سنجیدن پاسخ میداد. اکنون پارگیهای جامه به روزنههایی بدل شدهاند که روایتِ آمادهٔ اونمیتواند فوراً بپوشاندشان. چیزی از بیرون وارد میشود و برای لحظهای، بیپاسخ میماند.
دو دستِ درویش این دگرگونی را به زبانی روشن بیان میکنند. دستِ سمت چپ تصویر بالا آمده و کف آن رو به ظرفِواژگون است؛ حالتی که میتوان در آن بازداشتن، فاصلهگرفتن یا نپذیرفتن را خواند. در سوی دیگر، کفِ دست رو بهبالاست و زیر جامی قرار گرفته که دستی از میانِ ابرهای روشن پیش میآورد. یک بدن، همزمان دو نسبتِ متفاوت باجهان برقرار میکند: در برابرِ چیزی میایستد و برای دریافتِ چیزی دیگر جا باز میکند.
از همینجا، «گریز از حصار خود» معنایی دقیقتر مییابد. رهایی در این تصویر، صرفاً گشودنِ دستها نیست؛ توانِتفاوتگذاشتن است. درویش باید بفهمد چه چیزی را دیگر به درون راه ندهد و به چه چیزی اجازهٔ نزدیکشدنبدهد. گشودگی، هنگامی که با تشخیص همراه شود، از حالتِ بیجهتی بیرون میآید. دستِ بازِ او هنوز صاحبِاختیار است.
در بالای سمت چپ، کاسهای آراسته با نقوشِ آبی و طلایی کج شده و مایعی زرین از آن فرو میریزد. پیرامون آن،رشتههای سیاه و براق با قطرههای آویخته پیچیدهاند و در امتدادِ بافتههای سرخ پایین میآیند. ظرف همچنانزیباست؛ ریزشِ مایع نیز درخشش دارد. بنابراین کششی که درویش در برابرش دست بلند کرده، از ظاهرِ جذاب تهینشده است. تجربهٔ تازه به او اجازه داده است جاذبه را ببیند، بیآنکه آن را دلیلِ کافی برای پذیرفتن بداند.
رشتههای سیاه، شکلِ زنجیرِ فلزی ندارند. نرم، لغزنده و سیال به نظر میرسند؛ با پیچشِ جامه همراه میشوند و درمیانِ نقشها جا میگیرند. همین انعطاف، آنها را برای خواندنِ دفاعهای درونی مناسب میکند. توجیه نیز اغلبچنین است: خود را با موقعیت هماهنگ میکند، صورتش را عوض میکند و از زبانِ همان ارزشی سخن میگوید کهشخص میخواهد حفظش کند. گاهی غرور با نامِ عزت سخن میگوید؛ گاهی ترس، خود را احتیاط مینامد؛ گاهیمیل به غلبه، در پوششِ خیرخواهی ظاهر میشود.
این رشتهها در تصویر با جامه درآمیختهاند، اما همهٔ آن را نپوشاندهاند. هنوز بافت، رنگ و فضای باز وجود دارد. اینتفاوت مهم است: درویش قرار نیست تمامِ گذشته یا تمامِ هویتِ خود را محکوم کند. او باید در میانِ چیزهایی که بههم پیچیدهاند، تمایز بگذارد. بخشی از آنچه حمل میکند، حافظه و تجربهٔ اوست؛ بخشی دیگر، عادتهایی است کهاز همین حافظه برای بستهنگهداشتنِ راهِ تغییر استفاده میکنند.
در سمت راست، جامی پایهدار و شفاف در دستِ پیکرهای نادیدا قرار دارد. فقط دست و بخشی از آستینِ روشن ازمیانِ ابرها آشکار شدهاند. از دهانهٔ جام، صورتهایی شبیه ابر و شعلهٔ روشن بالا میروند و به گردشِ آبی و طلاییِپیرامون میپیوندند. این جام، در برابرِ کاسهٔ واژگونِ سوی دیگر، رابطهای متفاوت با فضا دارد: آنجا مایع به پایین فرومیریزد؛ اینجا حرکتِ روشن به بالا و اطراف گسترش مییابد.
در امتدادِ روایتِ اثر شانزدهم، میتوان این جام را نخستین نمودِ تصویریِ همان امکان دانست که در شعر احمدرسام «بادهٔ صافی ز کفِ دوست» نام گرفته بود. آنجا زلالی هنوز در افقِ خواستن حضور داشت؛ اینجا دستی آن رانزدیک آورده است. بااینحال، جام هنوز به دستِ درویش منتقل نشده. فاصلهٔ کوچکی میانِ کفِ گشوده و ظرفباقی است؛ فاصلهای که لحظهٔ انتخاب را زنده نگه میدارد. دریافت، هنوز رخدادی تمامشده نیست.
دستِ بیرونآمده از ابر را میتوان در نسبت با شعر، حاملِ دعوتِ دوست خواند. چهرهای در تصویر نیست که هویتِتاریخیِ آن را تعیین کند. حضورِ شمس در این اثر، پیش از هر چیز، از خطابِ صریحِ مولانا نیرو میگیرد؛ از جهتِعاشقانهای که بیت برای خروج از بند مشخص میکند. تصویر، این دعوت را به صورتِ دستی نزدیک و جامی دردسترس بازآفرینی کرده است، بیآنکه به بازسازیِ یک دیدارِ تاریخی نیاز داشته باشد.
بازیِ «دربند» و «در دربند» در شعر، حرکتِ دو دست را نیز معنایی تازه میدهد: گریز از گرفتاری، در کنارِ بستنِ دربر جمله و استثنای روشنِ شمس قرار گرفته است. این بیت، گشودگیِ بیتمایز را پیشنهاد نمیکند؛ تعلقِ عاشقانهٔمعینی دارد. در خوانشِ هنریِ احمد قلیزاده، این جهتگیری با انتخابِ میانِ دو دعوت پیوند میخورد: دعوتی کهدرویش را به تکرارِ خود میکشاند و دعوتی که امکانِ بیرونآمدن از آن تکرار را پیش میآورد. (ganjoor.net)
خودِ غزل نیز زمینهٔ این انتخاب را روشن میکند. نقدِ کبر، ادعای صوفیبودن و بهکارگرفتنِ فهمِ شخصی برایکوبیدنِ دیگران، پیش از بیتِ پایانی آمده است. ازاینرو، «حصار خود» در روایتِ این تابلو به مسئلهای مشخصمربوط میشود: زمانی که شخص، دانستهها و جایگاهِ معنویِ خود را به ابزاری برای مصونماندن از پرسش تبدیلمیکند. (ganjoor.net)
درویشِ این منزل باید بتواند چیزی را بشنود که به سودِ تصویرِ او نیست. شاید سخنِ دیگری درست باشد؛ شایدرفتاری که سالها از آن دفاع کرده، نیازمندِ تغییر باشد؛ شاید آنچه فضیلت نامیده، در موقعیتی خاص بهانهای براینشنیدن شده باشد. پذیرفتنِ چنین امکانی، جامهٔ محکمِ حقانیت را فرسوده میکند. اما در همین فرسودگی، جا برایرابطه باز میشود. دیگری دیگر فقط کسی نیست که باید متقاعد، اصلاح یا شکست داده شود؛ میتواند چیزی راببیند که از چشمِ درویش پنهان مانده است.
پارچههای سفید و کرم، با لبههای رشتهرشته، این آسیبپذیری را به سطحِ تصویر میآورند. سفیدی، یکدست وصیقلی نیست؛ سایه دارد، چین خورده و در جاهایی باریک و نخنما شده است. گشودگیِ درویش نیز از جنسِوضعیتی بیهزینه و بینقص نیست. او باید با ناتمامبودنِ پاسخهایش بماند. دیگر نمیتواند هر شکاف را فوراً باعنوانی تازه بپوشاند یا هر پرسش را به حملهای علیه خود تبدیل کند.
نوارهای فرشِ سرخ در میانِ همین پارچهها ادامه دارند. رنگِ گرم، نقوشِ ریز و تداومِ بافته در سراسرِ دامن، حضورِحافظهٔ ایرانی را حفظ میکنند. رهایی، در زبانِ این تصویر، پاککردنِ نقشها نیست. بافتهها باقی ماندهاند، اما دیگرسطحی بسته نمیسازند. میانشان فاصله افتاده، نور راه یافته و امکانِ عبور پدید آمده است. گذشته میتواند همراهِسالک بماند، بیآنکه همهٔ راههای آینده را از پیش تعیین کند.
ابرهای آبی و طلایی نیز تنها در حاشیه نماندهاند. از کنارِ جامِ روشن به سمتِ بدن امتداد مییابند و در میانِحفرههای جامه دیده میشوند. آنچه بیرون از پیکره جریان دارد، در فضای گشودهٔ درونِ آن نیز حضور پیدا میکند. این پیوستگی، خلأ را از معنای صرفِ فقدان دور میکند. جای خالی، توانِ پذیرش دارد. درویش برای شنیدنِ چیزیتازه، باید بخشی از فضای درون را از پاسخهای ازپیشآماده خالی کند.
زمینهٔ تیره، این عبور را آشکارتر میسازد. سیاهیِ پشتِ شکافها اجازه میدهد چشم، نبودنِ سطحِ بسته را تشخیصدهد؛ پرتوهای مایل از سمتِ راست، لبههای پارچه و پیچشِ ابرها را روشن میکنند. تابلو تماماً به روشنایی بدلنشده است. تاریکی هنوز بخشِ بزرگی از فضا را در اختیار دارد و رشتههای سیاه نیز در سوی چپ ادامه یافتهاند. سالک به وضعیتی بیکشمکش نرسیده؛ فقط دیگر تمامِ وجودش را در خدمتِ دفاع از صورتِ پیشین قرار ندادهاست.
در ترکیببندی، دو ظرف در دو سوی بالای تصویر قرار گرفتهاند و بدنِ درویش میانِ آنها جهت میگیرد. پایینتر،گردشِ دامن و امتدادِ فرش، نگاه را دوباره به پیکره بازمیگرداند. چشم میانِ بازداشتن و پذیرفتن حرکت میکند وسرانجام در فضای تهیِ جامه مکث میکند. همین جای خالی، مسئلهٔ اصلی را پیش میکشد: پس از کناررفتنِدفاعهای همیشگی، چه چیزی مجالِ حضور پیدا خواهد کرد؟
سرودهٔ احمد رسام، با دعوت به آزادی از بند و ترکِ نفس، در این اثر به تجربهٔ رهاکردنِ سلطهٔ خودخواهی پیوندمیخورد. بدنِ زنده در تصویر همچنان محلِ انتخاب است؛ دستها تصمیم را نشان میدهند و چرخشِ پیکره، امکانِتغییرِ جهت را. آنچه باید از اقتدار بیفتد، اصرار بر مرکزیبودنِ خویش است؛ این انتظار که هر سخن، هر رابطه و هرتجربه، در پایان حقانیتِ ما را تأیید کند.
برای درویش، آزمونِ این مرحله ممکن است در رخدادی بسیار کوچک ظاهر شود: شنیدنِ جملهای ناخوشایند وعجلهنکردن برای پاسخ؛ پذیرفتنِ خطایی بدون افزودنِ توجیهی بلند؛ پرسیدنِ معنای سخنِ دیگری پیش از داوریدربارهٔ آن. در چنین لحظههایی، حصار از درون تغییر میکند. انتخابِ تازه لزوماً نمایشی پرشکوه ندارد، اما میتواندراهی را باز کند که سالها بسته مانده است.
در مجموعهٔ «درویش قمارباز»ِ گالری چارگوش، اثر هفدهم ادامهٔ همان فاصلهای است که در برابرِ کاسهٔ زهر آغازشد. آنجا درویش میآموخت هر کشش را به عمل تبدیل نکند؛ اینجا میآموزد هر واکنشِ دفاعی را حقیقتِ خودنداند. او هنوز باید تشخیص دهد، مخالفت کند و از حرمتِ خویش مراقبت کند، اما دیگر لازم نیست برای این کار،امکانِ خطای خود را انکار کند.
جام هنوز بالای دستِ اوست. ظرفِ سوی دیگر هنوز میریزد. جامه هنوز هم نقش دارد و هم پارگی، هم رشتههایتیره در آن پیچیدهاند و هم ابرهای روشن از میانش میگذرند. لحظه، در آستانهٔ دریافت مانده است.
درویش این بار برای نجاتِ تصویرِ خود دست دراز نمیکند. کفِ دستش خالی است؛ میتواند چیزی را بپذیرد که هنوزپاسخش را نمیداند.