


اثر تجسمی هنری نمادین «کاسهٔ زهرین طمع»؛ چهره پنهان حرص درونی اثر 16 در مجموعه درویش قمارباز گالری چارگوش
نوع کاربرد
دیواری تک نسخه
جنس
بوم متالایز صدفی
ویژگیهای مقاومتی
مقاوم در برابر آب، نور و زمان
ویژگیهای نظافتی
قابلیت نظافت آسان
تعدادتکه
یک تکه
تعداد نسخه
تک نسخه limited edation
نوع بوم
متالایز ایتالیایی
گارانتی
مادام العمر Life Time
اثر تجسمی هنری نمادین «کاسهٔ زهرین طمع»؛ چهره پنهان حرص درونی اثر 16 در مجموعه درویش قمارباز گالری چارگوش
تابلو «کاسهٔ زهرینِ طمع»؛ شانزدهمین اثر از مجموعه «درویش قمارباز»
دشواریِ دستبرداشتن
اثر احمد قلیزاده (احمد رسام) | گالری چارگوش
از فصل دوم: «سگِ نفس و طمعِ درون»
«مشکل این ترک هوا و کاشف هر مشکلست»
— مصراعی از مولانا، دیوان شمس
«زهر است طمع، دست از این کاسه بداریم
تا بادهی صافی ز کفِ دوست بیاریم»
— احمد قلیزاده (احمد رسام)
تابلو «کاسهٔ زهرینِ طمع»، شانزدهمین اثر از مجموعهٔ صداثری «درویش قمارباز» احمد قلیزاده در گالری چارگوش، فاصلهٔ میان شناختن زیان و دستبرداشتن از خواسته را تصویر میکند. این اثر از فصل «سگِ نفس و طمعِ درون»، ادامهٔ آزمونی است که در «تبرزینِ قاطع» آغاز شد. تصمیم به عمل رسیده، اما مسیر آشنا همچنان زیر پای درویش باقی است. او اکنون باید ببیند چگونه میتوان پس از گسستن یک بند، از بازگشت به همان مقصد جلوگیری کرد.
در این منزل، سیمای درویش به مترسکی چوبی تبدیل شده است. قامت بزرگ او، با کلاه بلند و تکههای بافتهٔ نقشدار، بر منظره ایستاده است. تختهها، تیرکها و طنابها بدن را شکل دادهاند و بازوان افقی به دو سوی تصویر کشیده شدهاند. نشانههای درویشی باقی مانده، اما گشودگی دستها در ساختمان پیکره تثبیت شده است. این حالت، پرسشی دربارهٔ اختیار ایجاد میکند: آیا حرکت از انتخابی زنده برمیآید یا صورت آموختهشدهٔ آن تکرار میشود؟
مترسک میتواند ظاهر حضور را حفظ کند، درحالیکه توان تغییر حالت و پاسخدادن ندارد. چهرهٔ چوبی، شکاف چشمها و خطوط خشک صورت، این سکون را برجسته میکنند. در برابر آسمان پرپیچوتاب و مسیرهای گردان زمین، پیکره در هیئت خود مانده است. در خوانش اثر، حتی جامهٔ سلوک و حالت دستهای گشوده میتوانند به عادتی ثابت تبدیل شوند. درویش با این احتمال روبهرو میشود که صورت مسافر را حفظ کرده، اما بخشی از حرکتش دیگر از تصمیم اکنون سرچشمه نمیگیرد.
طنابها تنها مانعی بیرونی نیستند؛ اجزای مترسک را کنار هم نگه داشتهاند. دور بازوان پیچیدهاند و از سینه عبور کردهاند. این جایگاه، دشواری تغییر را توضیح میدهد. عادتی فرساینده ممکن است همزمان احساس انسجام یا امنیت ایجاد کند. رهاکردن آن، پرسشی دربارهٔ چگونگی ایستادن پس از تغییر پیش میآورد. درویش باید راهی برای حفظ پیوستگی زندگی پیدا کند که اختیارش را به همان گرههای قدیمی وابسته نکند.
تکههای فرش و گلیم بر تن مترسک، حافظهٔ فرهنگی و تجربهٔ شخصی را وارد تصویر میکنند. نقشها هنوز رنگ و هندسه دارند، اما لبهها ریشریش شدهاند و میان چوبها آویختهاند. زیبایی گذشته با فرسودگی اکنون همراه است. این بافتهها میتوانند یادآور چیزی باشند که زمانی گرم کرده، پوشانده یا معنا بخشیده و اکنون نیازمند بازنگری است. تشخیص آنچه هنوز زندگیبخش است از آنچه فقط به سبب آشنایی حفظ میشود، بخشی از آزمون این منزل است.
در پهنهٔ منظره، مسیر سرخِ فرش و رود خون با پیچهای گسترده به کاروانسرای ویران میرسد. نقشها، راه را میآرایند و سرخی، هزینهٔ پیمودن آن را به تصویر میآورد. در روایت اثر، این مسیر میتواند تمثیل بازگشتهای مکرر باشد: هر بار با توجیهی تازه، اما به سوی مقصدی شناختهشده. تغییر پیچها، احساس تازگی میسازد، درحالیکه رابطهٔ درویش با خواسته ممکن است همچنان به شکل پیشین ادامه پیدا کند.
خون در این خوانش، بهای جانفرسای تکرار را تداعی میکند؛ زمان، توجه و توانی که در رفتوآمدهای بیحاصل مصرف شدهاند. تصویر زخم جسمانی مشخصی را روایت نمیکند و هزینه را در امتداد راه نشان میدهد. همنشینی سرخی با نقوش آراسته، نگاه را میان جذابیت و فرسایش نگه میدارد. درویش باید از خود بپرسد آیا فقط ظاهر مسیر را تغییر داده یا توانسته مقصد و شیوهٔ حرکتش را نیز بازبینی کند.
کاروانسرای پیشزمینه، شکل پناه را حفظ کرده است. طاقها هنوز ایستادهاند، اما دیوارها گسسته و گنبدها آسیبدیدهاند. گیاهان در میان بقایای بنا روییدهاند و زمان بر ساختمان اثر گذاشته است. این مکان میتواند یادآور پناهی باشد که خاطرهٔ آرامش آن از کارکرد امروز آن ماندگارتر شده است. درویش برای آسودن بازمیگردد، اما همان توقف، بخشی از فرسودگی را ادامه میدهد. جایی که برای تجدید نیرو بوده، اکنون امکان ماندن در چرخه را فراهم میکند.
بر فراز بنا، کاسهای زرین با نگینهای فیروزهای قرار گرفته است. محتوای سیاه و غلیظ از لبهها سرریز میشود؛ زیان پنهان نمانده، اما ظرف همچنان چشمگیر است. این همزمانی، مسئلهٔ اثر را از تشخیص فریب فراتر میبرد. دانستنِ زهرینبودن محتوا، الزاماً جاذبهٔ کاسه را از میان نمیبرد. دشواری در لحظهای آشکار میشود که فرد خطر را میشناسد و بااینحال، خاطرهٔ وعدهٔ آسودگی او را دوباره به سوی ظرف میکشاند.
درخشش سبز پیرامون کاسه، توجه را متمرکز میکند و سیاهی سرریزشده همزمان هشدار میدهد. مخاطب نیز میان جذبشدن و فاصلهگرفتن قرار میگیرد. مار نقشدارِ پیچیده پیرامون پایه، حرکت بازگشتی را در مقیاسی فشرده تکرار میکند. حلقههای آن با پیچهای مسیر سرخ ارتباط بصری دارند. در این ترکیب، مار همراه تصویریِ گردش پیرامون یک محور است؛ نزدیکشدن و بازگشتن به چیزی که همچنان مرکز خواستن باقی مانده است.
آسمان با ابرهای لاجوردی و فیروزهای، پیچشهای سرخ و خطوط طلایی پرتحرک است. ماه روشن، در میان این تراکم حضوری سادهتر دارد و منظره با نخلها، آبراههها و بناهای کوچک به دوردست میرود. جهان از کاسه و ویرانه گستردهتر است. همین وسعت، سکون مترسک را محسوستر میکند. احمد قلیزاده محور عمودی پیکره، ظرف و بنا را در کنار مسیر مارپیچ قرار داده است؛ ساختاری که استواری ظاهری و تکرار مداوم را همزمان نشان میدهد.
مصراع مولانا، دشواری ترک خواهش را در مرکز توجه میگذارد. سرودهٔ احمد رسام نیز با عبارت «دست از این کاسه بداریم»، مسئله را به انتخابی مشخص نزدیک میکند. «بادهٔ صافی» در شعر، افق رابطهای دیگر است و به صورت ظرفی دوم در تابلو دیده نمیشود. درویش باید بتواند فاصلهٔ میان کنارگذاشتن پاسخ آشنا و یافتن شیوهای تازه را تحمل کند؛ فاصلهای که ممکن است با بیقراری همراه باشد و بارها به تصمیم دوباره نیاز پیدا کند.
تابلو «کاسهٔ زهرینِ طمع» از مجموعه آثار «درویش قمارباز» در گالری چارگوش، میل را پایانیافته نشان نمیدهد. کاسه میدرخشد و راه همچنان آشناست. مترسک، صورتی از گرفتاری درویش است که اکنون امکان دیدنش فراهم شده است. اثر شانزدهم احمد قلیزاده پرسش را به زندگی روزمره بازمیگرداند: هنگام خستگی، چه چیزی را پناه مینامیم و کدام مسیر را بیدرنگ تکرار میکنیم؟ آغاز تغییر میتواند همان مکثی باشد که پیش از بازگشت به ویرانه، فرمان حرکت را از عادت میگیرد.
درویش قمارباز - اثر شانزدهم
۱۶. کاسهٔ زهرینِ طمع
دشواریِ دستبرداشتن
اثر احمد قلیزاده (احمد رسام) | گالری چارگوش
از مجموعهٔ «درویش قمارباز» — فصل دوم: «سگِ نفس و طمعِ درون»
شعر مولانا
از هوا و شهوت ای جان آب و گل می صد شود
مشکل این ترک هوا و کاشف هر مشکلست
مولانا، دیوان شمس، غزل ۴۰۰. عبارت «می صد شود» مطابق ضبط فعلی گنجور نقل شده و معنای قطعی آننیازمند مقابلهٔ متنی است؛ پیوند تفسیری اثر بر مصراع دوم استوار است. (ganjoor.net)
سرودهٔ احمد قلیزاده (احمد رسام)
زهر است طمع، دست از این کاسه بداریم
تا بادهی صافی ز کفِ دوست بیاریم
ضربه فرود آمده بود؛ اما راه قدیمی هنوز زیر پای درویش بود. در اثر پیشین، تبرزین به گره نزدیک شده و تصمیم،صورتِ عمل گرفته بود. اکنون پس از آن لحظهٔ قاطع، دشواری دیگری آشکار میشود: آدمی میتواند بندی را بگسلدو همچنان به سمتی برود که آن بند سالها او را کشانده است. دست از فرمانی سرپیچی میکند، اما چشم هنوزمقصدِ آشنا را میجوید؛ اندیشه از زیانِ خواستهای آگاه میشود، اما میل، خاطرهٔ وعدهٔ آن را نگه میدارد. «کاسهٔزهرینِ طمع» در همین فاصله شکل میگیرد؛ فاصلهٔ دانستن تا دستبرداشتن.
در این منزل، صورت درویش به مترسکی چوبی بدل شده است. قامت بزرگ او بر پهنهٔ منظره ایستاده، کلاه بلند برسر دارد و تکههای بافتهٔ نقشدار بر تنش آویختهاند. نشانههای آشنای درویشی باقیاند، اما بدن از تخته، تیرک وطناب ساخته شده است. بازوان افقی او به طرفین کشیدهاند و گرهها، اجزای این پیکره را در کنار هم نگه میدارند. این گشودگی با آغوشی که از اختیار باز میشود تفاوت دارد: حالت بدن در ساختمان آن تثبیت شده است. مترسکمیتواند سیمای حضور را حفظ کند، بیآنکه توانِ پاسخدادن به جهان را داشته باشد.
همین فاصله میان صورت و توان، مرکزِ تلخی تصویر است. درویشِ این روایت با احتمالِ هولناکی روبهرو میشود: شاید سالها بعضی حرکتهای خود را انتخاب میپنداشته، درحالیکه تنها شکلِ آموختهشدهٔ آنها را تکرار میکردهاست. حتی گشودن دستها، حتی پوشیدن جامهٔ سلوک و حتی گفتنِ سخن رهایی میتواند به وضعیتی ثابت تبدیلشود؛ وضعیتی که از بیرون معنایی روشن دارد، اما در درون، دیگر از تجربهای زنده برنمیآید. مترسک، در اینخوانش، صورتِ انسانی است که عادت به جای او ایستاده است.
چهرهٔ چوبی، با شکافهای چشم و خطوط خشک صورت، این سکون را بیواسطه میکند. رگهها و بریدگیهای چوببهجای تغییراتِ چهره نشستهاند. هیچ حالت گذرایی، هیچ تردیدِ آشکاری در صورت دیده نمیشود؛ و درست همینثبات است که در میان آن همه پیچوتاب آسمان و زمین، سنگین میشود. جهان پیرامون حرکت را به یاد میآورد، اماپیکره در هیئت خود مانده است. برای انسانی که خود را سالک مینامد، دشوارترین پرسش شاید همین باشد: آیاهنوز در راه است، یا تنها صورتِ مسافر را بر تن دارد؟
طنابها در اینجا بخشی از ساختمان مترسکاند. دور بازوان پیچیدهاند، بر سینه عبور کردهاند و در کنار تکههایچوب آویختهاند. وابستگی از بیرونِ زندگی به آن اضافه نشده؛ در شکلگرفتنِ قامتِ کنونی سهم داشته است. ازهمین رو، دستبرداشتن میتواند ترسناک باشد. اگر چیزی سالها اجزای تصویرِ ما از خودمان را کنار هم نگه داشتهباشد، رهاکردنش این پرسش را پیش میآورد که پس از آن چگونه خواهیم ایستاد. عادت فقط فرمان نمیدهد؛ گاهیبه انسان احساسِ انسجام نیز میدهد، حتی هنگامی که بهای این انسجام، محدودشدنِ اختیار باشد.
تکههای فرش و گلیم بر تن مترسک، این مسئله را به حافظه و آشنایی پیوند میدهند. نقشها هنوز رنگ دارند؛هندسهٔ بافتهها هنوز قابلشناختن است؛ اما لبهها ریشریش شده و پارچهها میان تختههای شکسته آویختهاند. پوشش، هم زیباییِ گذشته را حمل میکند و هم فرسودگیِ اکنون را. در زبان تصویری احمد رسام، این بافتهها امکانِخواندنِ عادتی را فراهم میکنند که با زندگی درآمیخته است: چیزی که روزی پوشانده، گرم کرده یا به حضورِ فردمعنا داده و اکنون باید نسبتِ تازهای با آن پیدا کرد. دشواری، در جداکردنِ آنچه هنوز زندگیبخش است از چیزینهفته است که فقط به سبب آشنابودن حفظ میشود.
در امتداد این قامت، مسیرِ سرخِ فرش و رودِ خون از دوردست میپیچد و به کاروانسرای ویران میرسد. حرکتِ آنمستقیم نیست. پیچهای بزرگ، چشم را در پهنهٔ منظره میگردانند و سپس به همان مقصد نزدیک میکنند. نقوش،راه را آراستهاند؛ خون، هزینهٔ پیمودن آن را وارد تصویر میکند. زیبایی و فرسایش در یک مسیر جمع شدهاند. آنچهچشم را با خود میبرد، همزمان نشانی از چیزی دارد که در طول راه از دست رفته است.
این راه میتواند تمثیلی از بازگشتهای مکرر باشد. انسان هر بار با توجیهی تازه وارد مسیری میشود که پایانش رامیشناسد. اینبار تصور میکند سهم کمتری خواهد پرداخت، زودتر بازخواهد گشت یا بر خواستهٔ خود مسلطخواهد ماند. پیچِ تازه، حسِ تازگی میآفریند؛ اما مقصد همچنان همان است. درویشِ این منزل باید به تفاوتِ میانعوضشدنِ شکلِ راه و عوضشدنِ مقصد توجه کند. ممکن است جزئیاتِ خواستن تغییر کنند و رابطهٔ او با خواستهدستنخورده بماند.
خون در این خوانش، بهایِ جانفرسای تکرار است؛ زمانی که صرف شده، توجهی که فرسوده شده و توانِ حضوری کهدر بازگشتهای پیاپی تحلیل رفته است. تابلو لحظهٔ یک زخمِ جسمانی را روایت نمیکند؛ هزینه را به خودِ مسیرمیسپارد. راه، خاطرهٔ عبور را حمل میکند. سرخی آن در کنار نظمِ دقیق نقوش، این پرسش را پیش میکشد کهچگونه میتوان مسیری را چنین آراسته پیمود و از آنچه در طولش از دست میرود غافل ماند.
در پیشزمینه، کاروانسرای ویران قرار دارد: طاقها هنوز ایستادهاند، اما دیوارها گسستهاند؛ گنبدها آسیب دیدهاند وگیاهان در میان بقایای بنا روییدهاند. ساختمان، شکلِ پناه را حفظ کرده است، بیآنکه سلامتِ پیشینِ آن باقی باشد. همین باقیماندنِ شکل اهمیت دارد. آدمی گاهی به جایی بازمیگردد که زمانی آرامش داده است؛ نام و خاطرهٔ آنپناه هنوز زنده است، حتی وقتی وضعِ اکنونش تغییر کرده باشد.
کاروانسرا در روایت این اثر، محلِ توقفی است که به دامِ ماندن تبدیل میشود. قرار بوده مسافر در آن نفسی تازه کندو راه را ادامه دهد؛ اکنون مسیرِ پرپیچوخم او را بار دیگر به همین ویرانی رسانده است. طمع میتواند چنین عملکند: وعدهٔ آسودگی میدهد، اما رسیدن به آن، خواستن را پایان نمیدهد. مسافر خستهتر میشود و بااینحال، برایرفع خستگی به همان چیزی پناه میبرد که بخشی از فرسودگیاش از آن آمده است.
بر فراز این بنا، کاسهٔ زهر قرار دارد. بدنهٔ زرین و نگینهای فیروزهای، آن را به شیئی گرانبها و چشمگیر تبدیلکردهاند. اما محتوای سیاه و غلیظ از لبهها سرریز شده است؛ زهر پنهان نمانده. این آشکاربودن، اثر را از روایتِ سادهٔفریب فراتر میبرد. مسئله فقط تشخیصِ زیان نیست. سالک اکنون با کششی روبهروست که پس از شناختنِ زیان نیزادامه دارد.
کاسه همچنان زیباست؛ محتوا همچنان زهرین. آگاهی از یکی، لزوماً جاذبهٔ دیگری را از میان نمیبرد. تصویر این دورا در یک شیء نگه میدارد تا دشواریِ دستبرداشتن ملموس شود. درویش نمیتواند با انکارِ جذابیتِ کاسه از آزمونبگذرد؛ باید بتواند آن را ببیند، کشش آن را احساس کند و تصمیمش را به آن نسپارد. اختیار در همین مواجهه معناپیدا میکند.
درخشش سبزِ پیرامون ظرف نیز به مرکزِ کششِ تصویر نیرو میدهد. نور، نگاه را به سمت کاسه میبرد، درحالیکهسیاهیِ سرریزشده هشدار میدهد. بدینترتیب، روشنایی در این نقطه معنایی یکدست ندارد. چشم جذب میشودو همزمان با نشانهٔ خطر روبهروست. تماشاگر نیز برای لحظهای همان کشمکشی را تجربه میکند که موضوعِ اثراست: چیزی میتواند دیدنی و دلفریب باشد و بااینحال، پذیرفتنش بهایی ویرانگر داشته باشد.
مارِ نقشدار که در بخش پایینی، پیرامونِ پایه پیچیده است، حرکتِ بازگشتی را در مقیاسی دیگر تکرار میکند. پیچهای راه در پهنهٔ زمین، اینجا به حلقههای فشرده بدل شدهاند. در این ترکیب، مار را میتوان همراهِ تصویریِهمان گردشِ مداوم خواند: نزدیکشدن، پیچیدن، دوباره به همان محور بازگشتن. حضورش در کنار کاسه، کاروانسراو مسیرِ خون، پیوندِ میانِ میل و گرفتاری را تشدید میکند، بیآنکه برای فهم اثر لازم باشد معنایی ثابت و همگانی بهآن نسبت داده شود.
آسمان، برخلاف سکونِ مترسک، سرشار از حرکتِ نقشهاست. ابرهای لاجوردی و فیروزهای، پیچشهای سرخ وخطوط طلایی بر زمینهٔ تیره گستردهاند. ماهِ روشن در سمت چپ، در میان این تراکم، حضوری سادهتر دارد. پایینتر،منظره با نخلها، آبراههها و بناهای کوچک تا دوردست ادامه یافته است. جهان به کاسه و ویرانه محدود نشده؛وسعتی بیرون از این محور همچنان وجود دارد. گرفتاریِ پیکره از همینجا روشنتر میشود: در برابر امکانهای بسیارایستاده، اما ساختمانِ عادت او را در وضعیتی ثابت نگه داشته است.
ترکیببندی، نگاه را میان دو حرکت تقسیم میکند. محورِ عمودیِ مترسک، کاسه و ویرانه، اجزای گرفتاری را روی هممینشاند؛ مسیرِ مارپیچِ سرخ، بازگشت به آنها را در سطح زمین گسترش میدهد. یکی از استواریِ ظاهری سخنمیگوید و دیگری از تکرار. در کنار هم، تصویری از زندگیای میسازند که میتواند هم بسیار پررفتوآمد باشد و همدر بنیاد، تغییر نکند.
مصراعِ روشنِ مولانا، «مشکل این ترک هوا و کاشف هر مشکلست»، دشواری را در خودِ عبور نگه میدارد. در ادامهٔهمین غزل نیز بر وفاداری به شرطی که شخص با خود میگذارد تأکید میشود. این پیوند، جایگاه اثر شانزدهم راپس از تصمیمِ قاطعِ اثر پانزدهم روشن میکند: تصمیم باید در برابر بازگشتِ میل دوام بیاورد. (ganjoor.net)
سرودهٔ احمد قلیزاده، این کشمکش را به زبانِ ظرف و نوشیدن میآورد. «دست از این کاسه بداریم» دعوت به عملیمشخص است؛ عملی که ممکن است بارها نیاز به تجدید داشته باشد. در برابر آن، «بادهٔ صافی» افقِ رابطهای دیگررا میگشاید. این زلالی در تصویر به شکلِ ظرفی دوم حضور ندارد؛ در شعر، امکانِ آینده است. سالک هنوز باید میانظرفِ حاضر و وعدهٔ رابطهای دیگر مکث کند. ارزشِ این مکث در آن است که جای خالی را فوراً با همان پاسخِ آشنا پرنکند.
در خوانش انسانیِ اثر، مترسک نمایندهٔ تمامِ وجودِ درویش نیست؛ صورتی از گرفتاریِ اوست که اکنون امکانِ دیدنشفراهم شده است. او باید بتواند تشخیص دهد کدام حرکت از تصمیمِ اکنونش برمیآید و کدام حرکت ادامهٔوضعیتی قدیمی است. این تشخیص، به زندگیِ روزمرهٔ انتخاب بازمیگردد: هنگام خستگی چه چیزی را پناه مینامد؟وقتی احساسِ کمبود میکند، کدام راه را بیدرنگ پیش میگیرد؟ آیا هنوز به ویرانهای مراجعه میکند که فقطخاطرهٔ آسودگی را نگه داشته است؟
«کاسهٔ زهرینِ طمع» در جهانِ «درویش قمارباز»ِ گالری چارگوش، لحظهٔ پایانِ میل را تصویر نمیکند. کشش باقیاست، راه آشناست و کاسه هنوز میدرخشد. آنچه باید تغییر کند، نسبتِ سالک با این دعوت است. او برای ادامهٔسفر، به قامتی نیاز دارد که بتواند حالتش را تغییر دهد؛ به دستی که توانِ نزدیکشدن و بازایستادن داشته باشد؛ بهحضوری که از گرههای عادت فراتر برود.
در پایان این منزل، کاروانسرا هنوز ویران است و زهر هنوز از ظرف سرریز میشود. هیچ نشانهای بهجای درویشتصمیم نخواهد گرفت. آزمون از همان جایی آغاز میشود که چشم، مقصدِ آشنا را میشناسد و پا آمادهٔ تکرارِ راهمیشود. این بار، پیش از ورود به ویرانه، باید مکثی رخ دهد؛ مکثی کوچک که در آن، صورتِ چوبیِ عادت براینخستین بار فرمانِ حرکت را در اختیار نداشته باشد.