


تابلوی سورِِئالیستی درویش در میدان «تبرزین قاطع» نماد بریدن از وابستگی اثر 15 در مجموعه درویش قمارباز گالری چارگوش
نوع کاربرد
دیواری تک نسخه
جنس
بوم متالایز صدفی
ویژگیهای مقاومتی
مقاوم در برابر آب، نور و زمان
ویژگیهای نظافتی
قابلیت نظافت آسان
تعدادتکه
یک تکه
تعداد نسخه
تک نسخه limited edation
نوع بوم
متالایز ایتالیایی
گارانتی
مادام العمر Life Time
تابلوی سورِِئالیستی درویش در میدان «تبرزین قاطع» نماد بریدن از وابستگی اثر 15 در مجموعه درویش قمارباز گالری چارگوش
تابلو «تبرزینِ قاطع»؛ پانزدهمین اثر از مجموعه «درویش قمارباز»
گشودنِ بندِ عادت
اثر احمد قلیزاده (احمد رسام) | گالری چارگوش
از فصل دوم: «سگِ نفس و طمعِ درون»
«قفل خداییش بسی خون که ریخت
خونش بریزیم چو آمد کلید»
— مولانا، دیوان شمس
«برکش تبرزین بر سرِ این طمعِ ناپاک
تا جانِ تو سر برکشد از ظلمتِ این خاک»
— احمد قلیزاده (احمد رسام)
تابلو «تبرزینِ قاطع»، پانزدهمین اثر از مجموعهٔ صداثری «درویش قمارباز» احمد قلیزاده در گالری چارگوش، لحظهٔ گذار از شناخت به اقدام را تصویر میکند. درویش پس از مواجهه با خواهش، خودبرتربینی و وعدههای فریبنده، اکنون باید دربارهٔ رفتاری تصمیم بگیرد که بارها آن را تکرار کرده است. این اثر با پیوند شعر مولانا، سرودهٔ احمد رسام و عناصر تصویری ایرانی، به دشواری گشودن بندهایی میپردازد که در طول زمان با هویت و شیوهٔ زندگی انسان درآمیختهاند.
در «مکرِ درون»، درویش دربارهٔ روشناییای پرسید که زنجیرها را نیز درخشان میکرد. اکنون شناخت آن وابستگی باید به انتخابی عملی برسد. بعضی عادتها با آشکارشدن از میان نمیروند؛ در واکنشها، ترسها و راههای آشنای آرامکردن خود ادامه پیدا میکنند. «تبرزینِ قاطع» لحظهای را نگه میدارد که درویش در برابر این تداوم میایستد. او باید به پیوندی دست ببرد که زمانی بخشی از زندگی معمول و حتی پناه او بوده است.
پیکره در حرکتی چرخان و مایل قرار دارد. تنه پیچیده، سر به سوی پایین برگشته و دامن در قوسهایی گسترده از بدن فاصله گرفته است. یک دست بالای سر باز مانده و دست دیگر دستهٔ تبرزین را گرفته است. این دو حالت، گشودگی و تصمیم را همزمان نشان میدهند. نگاه فروهشته و چهرهٔ متمرکز نیز توجه را به کاری مشخص هدایت میکنند. درویش درگیر اقدام است و هنوز برای نمایش پیروزی از حرکت بازنایستاده است.
تبرزین در پایین سمت چپ، نزدیک محل درهمرفتگی رشتهها و ریشههای تیره دیده میشود. تیغهٔ منحنی و نقشدار با تزیینات دیگر تابلو پیوند دارد و امتداد دسته، نیرو را از دست به نقطهٔ عمل میرساند. کنار لبهٔ تیغه، روشنایی طلایی شدت گرفته و ذرات پراکنده، حالت گسستن را تقویت میکنند. تصویر لحظهای نزدیک به بازشدن گره را نشان میدهد؛ بخشی از رشتهها همچنان متصلاند و پایان گرفتاری هنوز معلوم نیست.
رشتهها از جامه امتداد مییابند و با ریشههای پایین تصویر درمیآمیزند. مرز میان پوشش، بند و ریشه در بعضی نقاط دشوار میشود. این پیوستگی، یکی از معانی اصلی اثر را شکل میدهد: گرفتاری میتواند از همان چیزی پدید بیاید که زمانی محافظ بوده است. عادتی که اضطراب را کاهش میداده یا احساس پذیرفتهشدن میساخته، ممکن است بعدها امکان تجربه و انتخاب را محدود کند. درویش باید تغییر کارکرد این پیوند را بشناسد.
جامه از نقوش فرشمانند، حاشیههای سرخ، زمینههای تیره و بافتهای روشن تشکیل شده است. گلها و شاخههای تزیینی هنوز دیده میشوند، اما پارگیها و لبههای ریشریش، سطح لباس را گشودهاند. در برخی قسمتها، لایههای زیرین از میان نقشها بیرون آمدهاند. زیبایی و فرسودگی کنار هم باقی ماندهاند؛ گذشته تنها مجموعهای از خطاها نیست. چیزی که نیازمند تغییر شده، ممکن است با خاطره، فرهنگ، لذت و بخشی از تصویر انسان از خودش پیوند داشته باشد.
رشتههای سرخ و سفید، این وابستگی را ملموستر میکنند. از لبههای لباس بیرون میآیند، در هوا میپیچند و به تودهٔ تیرهٔ پایین میرسند. سرخی آنها در کنار زبان شعر، هزینهٔ عاطفی گسستن را تداعی میکند؛ بااینحال، در تصویر با تار و پود جامه پیوستهاند و خونریزی آشکاری دیده نمیشود. کنش تابلو در خوانش نمادین، متوجه بند عادت است. دشواری آن از نزدیکی همین بند به تجربهٔ زیستهٔ درویش برمیآید.
در سمت چپ، درختی طلایی با شاخهها، برگها و شکوفههای ظریف بالا آمده است. نزدیکی آن به دست گشوده، امکان رویش را در کنار لحظهٔ بریدن قرار میدهد. مصراع «تا جانِ تو سر برکشد از ظلمتِ این خاک» نیز به این جهت اشاره دارد. اقدام باید مجالی برای زندگی ایجاد کند. تیغه در پایین به گره نزدیک میشود و شاخهها در بالا گستردهاند؛ ترکیببندی، ارتباط میان توقف یک تکرار و امکان رشد را پیش میکشد.
این ارتباط به تشخیص وابسته است. هر پیوندی که دشوار یا محدودکننده به نظر برسد، الزاماً بیارزش نیست. درویش باید میان وابستگی فرساینده و تعلق زندگیبخش تفاوت بگذارد. دست باز، در کنار دست حامل تبرزین، همین حساسیت را حفظ میکند. او همچنان به حرمت خویش، نیازهای طبیعی، روابط ارزشمند و بخشهایی از گذشته نیاز دارد. قاطعیت زمانی معنا پیدا میکند که جای اقدام روشن باشد و توان مراقبت همراه آن باقی بماند.
ابرهای سفید و لاجوردی، نوارهای آبی نقشدار و حاشیههای طلایی، گردش جامه را در محیط ادامه میدهند. جهتهای مورب بدن، بازو و دامن با قوسهای پیرامونی برخورد میکنند و نگاه را از چهره به دست، تیغه و شکاف نورانی میبرند. سپس رشتهها و شاخههای طلایی، چشم را دوباره به بالا هدایت میکنند. احمد قلیزاده از این رفتوآمد بصری برای نگهداشتن مخاطب در لحظهٔ تصمیم استفاده میکند؛ جایی که جریان آشنا با گسستی مشخص روبهرو میشود.
سرخ، شدت تجربه و حضور بدن را برجسته میکند؛ آبی به فضای پیرامون عمق میدهد و طلایی میان درخت، نقشها و نقطهٔ گسستن ارتباط میسازد. بافت سفیدِ نمایانشده نیز توجه را به زیرِ ظاهر آراستهٔ جامه میبرد. تیرگی در ریشهها و پسزمینه باقی مانده است. روشنایی در دل همین پیچیدگی پدیدار میشود و تصویر را از وضعیتی بیمسئله و تمامشده دور نگه میدارد.
بیت مولانا با تصویر قفل و کلید، مسئلهٔ انسداد و گشایش را وارد گفتوگو میکند. تبرزین از سروده و جهان تصویری احمد رسام به این رابطه افزوده شده است. تفاوت این نشانهها حفظ میشود: قفل، بستهماندن را پیش میکشد؛ کلید، امکان گشودن را؛ و تیغه، توقف پیوندی را که ادامهٔ خودکارش نیازمند بازنگری است. پرسش مشترک آنها دربارهٔ راهی است که شناخت گرفتاری را به تغییر در زندگی میرساند.
در لایهٔ انسانی، «تبرزینِ قاطع» میتواند یادآور انتخابی روشن در برابر رفتاری تکرارشونده باشد؛ حفظ مرزی که بارها کنار گذاشته شده یا پذیرفتن ناراحتی تغییر به جای بازگشت فوری به پاسخ آشنا. این انتخاب ممکن است ابتدا بیقراری ایجاد کند، زیرا عادت بخشی از نظم زندگی بوده است. اثر پانزدهم از مجموعه آثار «درویش قمارباز» در گالری چارگوش، همین ناتمامی را حفظ میکند. تصمیم از اندیشه به دست رسیده، اما دوام آن در حرکت بعدی آزموده خواهد شد: آیا درویش پس از گشودن گره، همان بند را دوباره خواهد بافت؟
درویش قمارباز - اثر پانزدهم
۱۵. تبرزینِ قاطع
گشودنِ بندِ عادت
اثر پانزدهم از مجموعهٔ «درویش قمارباز»
فصل دوم: «سگِ نفس و طمعِ درون»
احمد قلیزاده (احمد رسام) | گالری چارگوش
شعر منتخب مولانا
قفل خداییش بسی خون که ریخت
خونش بریزیم چو آمد کلید
مولانا، دیوان شمس، غزل ۱۰۰۶. این بیت در بافتِ رویاروییِ جان و نفس قرار دارد و از راهِ تصویرِ قفل و کلید، با مسئلهٔگرفتاری و گشایش پیوند مییابد.
سرودهٔ احمد قلیزاده (احمد رسام) — شمارهٔ ۱۵
برکش تبرزین بر سرِ این طمعِ ناپاک
تا جانِ تو سر برکشد از ظلمتِ این خاک
درویش این بار دست به کار شده است.
پس از شناختنِ خواهش، دیدنِ خودبرتربینی و روبهروشدن با وعدههایی که بند را به شکلِ نجات عرضه میکردند،لحظهای رسیده است که دیگر نمیتوان همهچیز را به فهمیدن سپرد. بعضی پیوندها تنها با شناختهشدن از میاننمیروند. سالها تکرار، آنها را به تار و پودِ زندگی رسانده است؛ به شیوهٔ پاسخدادن، به شکلِ نزدیکشدن، به ترسیکه پیش از تصمیم سر برمیآورد و به تمنایی که هر بار برای خود دلیلی تازه میسازد.
در «تبرزینِ قاطع»، این پیوندها به صورتِ رشتهها و ریشههایی درهمتنیده آشکار شدهاند. از جامه امتداد مییابند،در فضای تاریکِ پایینِ تصویر میپیچند و چنان به یکدیگر نزدیک میشوند که تشخیصِ مرزِ پوشش، بند و ریشهدشوار میشود. آنچه درویش بر تن دارد، با آنچه حرکتش را گرفتار کرده، همجنس شده است.
اکنون باید به چیزی دست ببرد که زمانی بخشی از صورتِ آشنای او بوده است.
پیکره در حرکتی چرخان و مایل قرار دارد. تنه پیچیده، سر به سویِ پایین و سمتِ عمل برگشته و دامن در قوسهاییگسترده از بدن فاصله گرفته است. یک دست بالای سر باز مانده و دستِ دیگر، دستهٔ تبرزین را محکم گرفته است. این دو دست، دو کیفیتِ همزمانِ حضور را نشان میدهند: گشودگی و تصمیم.
دستِ بالا با انگشتانی خمیده، امتدادِ حرکتِ بدن را ادامه میدهد. دستِ پایین نیرو را متمرکز میکند و به نقطهایمشخص میرساند. درویش برای اقدام، تمامِ وجودش را به مشت تبدیل نکرده است؛ بخشی از پیکره همچنان باز وپذیرنده مانده، درحالیکه بخشی دیگر مسئولیتِ بریدن را بر عهده گرفته است.
همین رابطه، قاطعیتِ اثر را از خشمی بیجهت متمایز میکند. تصمیم به جایِ آنکه سراسرِ صحنه را کور کند، درنقطهای معین متمرکز شده است. نگاهِ فروهشته و حالتِ جمعشدهٔ چهره نیز این تمرکز را تقویت میکنند. صورت،نمایشِ پیروزی یا فریادِ غلبه ندارد؛ بدن درگیرِ کاری است که باید انجام شود.
تبرزین در پایینِ سمتِ چپ قرار گرفته است. دستهٔ آن در امتدادِ دست و ساعد پیش میرود و تیغهٔ منحنی ونقشدار، نزدیکِ محلِ درهمرفتگیِ رشتهها و ریشههای تیره دیده میشود. تزییناتِ رویِ تیغه آن را به زبانِنقشپردازیِ سراسرِ تابلو پیوند میدهند؛ ابزاری که از جهانِ تصویریِ درویش برآمده و در همان جهان به کار گرفتهشده است.
در حوالیِ لبهٔ تیغه، روشناییِ طلایی شدت میگیرد. شکافی نورانی در میانِ تیرگی دیده میشود و ذرات و قطعاتِپراکنده، حالتِ گسستن را تشدید میکنند. تصویر لحظهای نزدیک به فرودِ ضربه و بازشدنِ یک گره را نگه داشتهاست. همهٔ رشتهها از هم جدا نشدهاند؛ بخشی هنوز امتداد دارد و بخشی در آشوبِ نور و تاریکی گم میشود.
ازاینرو، عمل آغاز شده است، اما پایانِ گرفتاری اعلام نمیشود. درویش یک بار در برابرِ پاسخِ همیشگی ایستادهاست. همین یک بار اهمیت دارد، زیرا چیزی در نظمِ تکرار تغییر کرده است.
لباسِ او از نقشهای فرشمانند، حاشیههای سرخ، زمینههای تیره و بخشهای روشنِ بافتهشده تشکیل شده است. گلها و شاخههای تزیینی در سطحِ جامه حضور دارند، اما پارگیها و ریشریششدنِ لبهها اجازه نمیدهند پوششیکپارچه و بسته دیده شود. در بعضی قسمتها، بافتِ روشن همچون آستری گشوده از زیرِ نقوش بیرون آمده و دربعضی جاها، سوراخها عمقِ تاریکِ پشتِ پارچه را آشکار کردهاند.
زیبایی و فرسودگی در این جامه از یکدیگر جدا نیستند. نقش هنوز باقی است، حتی آنجا که بافت آسیب دیده است. این همزیستی، گذشتهٔ درویش را پیچیدهتر از مجموعهای از خطاها نشان میدهد. آنچه باید تغییر کند، ممکن استبا خاطره، تعلق، لذت و بخشی از هویتِ او درآمیخته باشد.
دلکندن از چنین چیزی آسان نیست. عادت تنها مانعی بیرون از زندگی نبوده؛ مدتی شیوهٔ زندگیکردن بوده است. شاید زمانی پناه داده، اضطرابی را کم کرده یا احساسِ پذیرفتهشدن فراهم آورده باشد. اکنون همان پاسخِ آشنا،ظرفیتِ تجربه را محدود میکند.
رشتههای سرخ و سفید این پیوند را به چشم میآورند. آنها در لبههای جامه دیده میشوند و سپس از محدودهٔلباس فراتر میروند. بعضی در هوا پیچ میخورند، بعضی به پایین کشیده شدهاند و بعضی با ریشههای تیره درهممیآمیزند. رنگ و جنسِ بافتهشدهشان، میانِ بدن و میدانِ گرفتاری ارتباط برقرار میکند.
در این تصویر، بند از همان بافتی برآمده که روزی پوشش بوده است.
این رابطه یکی از عمیقترین لایههای اثر است: انسان همیشه به چیزی بیگانه گرفتار نمیشود. گاهی آنچه او را نگاهداشته، به چیزی تبدیل میشود که دیگر رهایش نمیکند. مرزی که زمانی امنیت میداد، به دیوار بدل میشود؛ عادتیکه برای دوامآوردن شکل گرفته، به پاسخی اجباری تبدیل میشود؛ و تصویری که به زندگی انسجام میداد، امکانِتغییر را از آن میگیرد.
تبرزین باید به همین نقطه برسد؛ به رابطهای که زمانِ بازنگری در آن فرا رسیده است.
سرخیِ رشتهها در کنارِ شعر، یادِ خون و هزینهٔ گسستن را زنده میکند، اما در خودِ تصویر، این سرخی با تار و پودِلباس پیوسته است. پیکرِ زخمی یا خونریزیِ آشکاری دیده نمیشود. نیرویِ اثر از همین مجاورت میآید: رشتهای ازجامه میتواند در خیالِ مخاطب به رگی از زندگی نزدیک شود. بریدنِ آن، از نظرِ عاطفی بیهزینه به نظر نمیرسد،زیرا با تجربهٔ زیستهٔ درویش پیوند دارد.
در سویِ دیگرِ این میدان، درختی طلایی از سمتِ چپ بالا آمده است. تنه و شاخههای درخشانش به گلها و برگهایظریف میرسند و بخشِ بالاییِ تصویر را پُر میکنند. نزدیکیِ درخت به دستِ گشوده و امتدادش در کنارِ بدن، امکانِرویش را با لحظهٔ بریدن همراه کرده است.
درخت، تمامِ پاسخِ اثر را به صورتِ وعدهای آسان عرضه نمیکند. هنوز رشتههای تیره و بافتهای گسسته در تصویرحضور دارند. بااینحال، شکوفهها نشان میدهند که این صحنه تنها دربارهٔ ازمیانبرداشتن نیست؛ چیزی باید مجالِرشد پیدا کند.
سرودهٔ احمد رسام نیز همین جهت را در مصراعِ دوم روشن میکند:
«تا جانِ تو سر برکشد از ظلمتِ این خاک.»
هدفِ اقدام در این بیان، فراهمکردنِ امکانِ سر برآوردنِ جان است. در تصویر، درختِ روشن و شکوفهدار ظرفیتِهمراهی با این معنا را دارد. تیغه در پایین کار میکند و شاخهها در بالا گسترده میشوند. میانِ گسستن و روییدن،رابطهای تصویری شکل گرفته است.
اما این رابطه را نباید به قاعدهای مکانیکی تبدیل کرد؛ هر بریدنی به رویش نمیانجامد. جایِ ضربه اهمیت دارد. اگردرویش نتواند پیوندِ فرساینده را از پیوندِ زندگیبخش تشخیص دهد، ممکن است چیزی را قطع کند که هنوز به آننیاز دارد. بنابراین، قاطعیتِ این اثر به دقت وابسته است.
دستِ بالای سر، در کنارِ شاخهٔ طلایی، این دقت را تکمیل میکند. درویش همزمان با قطعکردن، باید توانِ نگهداشتنرا نیز حفظ کند: نگهداشتنِ حرمتِ خویش، پیوندهای ارزشمند، نیازهای طبیعی و آن بخش از گذشته که هنوز بهزندگی معنا میدهد.
درخت و ریشههای تیره، دو صورتِ متفاوت از امتداد را نشان میدهند. یکی رو به شکوفه میرود و دیگری در تراکمیگرهخورده پیچیده است. در روایتِ اثر، مسئله ریشهنداشتن نیست؛ شناختنِ کیفیتِ ریشههاست. درویش به اتکا وتعلق نیاز دارد، اما میخواهد بفهمد کدام پیوند نیرو میرساند و کدام، نیرو را در چرخهای بسته مصرف میکند.
پیرامونِ این مواجهه، نوارهای آبیِ نقشدار و ابرهای سفید و لاجوردی میچرخند. ابرها حاشیههایی طلایی دارند و بافرمهای پیچانِ خود، گردشِ جامه را در محیط ادامه میدهند. فضای تابلو به حرکتِ پیکره پاسخ میدهد؛ گوییعملِ درویش در سراسرِ جهانِ تصویری پژواک یافته است.
ترکیببندی بر جهتهای مورب و قوسهای متقاطع استوار است. کلاه و سر یک امتداد میسازند، بازویِ حاملِتبرزین امتدادی دیگر، و دامن در حرکتِ خود مسیرِ سومی باز میکند. نگاه از چهره به دست، از دست به تیغه، ازشکافِ نورانی به رشتهها و سپس به شاخههای طلایی میرود. این گردش، مخاطب را درونِ لحظهٔ تصمیم نگهمیدارد.
قوسِ ابرها، حرکت را نرم میکند؛ تیغه، در نقطهای مشخص آن را قطع میکند. چشم هم تداوم را تجربه میکند وهم گسست را. از نظرِ بصری، همین تفاوت بیانِ دقیقی از موضوعِ عادت است: جریانِ آشنایی که ادامه داشته، درجایی با تصمیم روبهرو میشود.
نقشهای گلدار در لباس، درخت و نوارهای پیرامونی تکرار میشوند. این تکرار به اثر انسجام میدهد و نشانمیدهد که درویش با جهانی کاملاً بیگانه در جنگ نیست. عملِ او درونِ همان جهانی رخ میدهد که از آن ساختهشده است. تغییر، از دلِ تجربه و تعلقِ خودِ او آغاز میشود.
رنگهای غالب نیز این کشمکش را حمل میکنند. سرخِ جامه و رشتهها، حضورِ بدن و شدتِ تجربه را برجستهمیکند. آبیِ پیرامون، عمق و گردش میسازد. طلایی در درخت، ابرها، نقشها و محلِ گسستن حضور دارد و میانِاجزای تصویر پیوند برقرار میکند. سفیدیِ بافتِ گشوده نیز نگاه را به لایههای زیرینِ لباس میبرد؛ به چیزی که زیرِصورتِ آراسته آشکار شده است.
تیرگی، در میانِ این رنگها از بین نرفته است. در پسزمینه و در تودهٔ ریشهها باقی میماند و به روشنایی امکانِدیدهشدن میدهد. درویش در جهانی بیمسئله اقدام نمیکند. روشناییِ نقطهٔ برش، در دلِ همان پیچیدگی پدیدآمده است.
بیت مولانا، با تصویرِ قفل و کلید، افقِ دیگری به این صحنه میدهد. در آن، گشایش با زبانی شدید و پرتنش بیانمیشود. تبرزین در بیت نام برده نشده است؛ این ابزار از سروده و جهانِ تصویریِ احمد رسام واردِ گفتوگو میشود. کنارِ هم قرارگرفتنِ این سه بیان، مسئله را از سه سو روشن میکند: انسداد، تصمیم و اقدام.
قفل، چیزی را بسته نگه میدارد؛ کلید، امکانِ گشودن را پیش میکشد؛ تبرزین، در این تابلو بر پیوندی فرود میآید کهادامهٔ خودکارش باید متوقف شود. تفاوتِ این تصویرها حفظ میشود، اما همگی پرسشی مشترک دارند: چه چیزیمانعِ حرکت شده و گشایش چگونه باید در زندگی واقعیت پیدا کند؟
در مسیرِ فصلِ «سگِ نفس و طمعِ درون»، این پرسش پس از شناختِ میل، کبر و فریب مطرح میشود. درویش دیگرتنها از آنچه در او میگذرد آگاه نیست؛ باید مسئولیتِ پاسخِ خود را نیز بپذیرد. دانستنِ اینکه یک خواسته فرسایندهاست، تا وقتی به رفتار راه پیدا نکند، هنوز بند را دستنخورده میگذارد.
از منظرِ انسانی، تبرزینِ این مرحله میتواند یک انتخابِ روشن باشد: پایاندادن به رفتاری که بارها نتیجهاش رادیدهایم، وفادارماندن به مرزی که همیشه عقب بردهایم، یا تحملِ ناراحتیِ کوتاهِ تغییر بهجای بازگشتِ فوری بهآرامشِ آشنا.
این انتخاب لزوماً با احساسِ آسودگی آغاز نمیشود. کسی که از عادتی فاصله میگیرد، ممکن است ابتدا خلأ یابیقراری را تجربه کند. رشتهای که قطع شده، زمانی بخشی از نظمِ زندگی بوده است. پس از آن، باید نظمی تازهساخته شود؛ نظمی که امکانِ انتخابِ بیشتری داشته باشد.
تصویر این دشواری را در جامهٔ گسسته حفظ کرده است. لباس پس از آغازِ عمل، ناگهان سالم و یکپارچه نشده؛ هنوزریشهها و رشتهها دیده میشوند. درویش در میانهٔ کار است. قاطعیت، در اینجا به معنای پایانیافتنِ همهٔکشمکشها نیست؛ به معنای آن است که یک تصمیم، از اندیشه به دست رسیده است.
در اثر پانزدهمِ احمد قلیزاده از مجموعهٔ «درویش قمارباز» در گالری چارگوش، سماع نیز از حالتِ صرفاً نمایشیفراتر میرود. چرخشِ بدن با کنشی مشخص همراه شده است. حرکت، مسئولیت پیدا کرده؛ دستی که در آثارِ دیگربه گشودگی و پذیرش اشاره میکرد، اکنون باید انتخابش را اجرا کند.
بااینحال، دستِ دیگر همچنان باز است.
همین دستِ باز، افقِ اثر را نگه میدارد. درویش برای بریدنِ بند، تمامِ جهان را پس نمیزند. میخواهد مجالی فراهمکند تا رابطهای تازه ممکن شود؛ تا همان نیرویی که در تکرار مصرف میشد، بتواند به ساختن، دیدن و مراقبت راهیابد.
تیغه به نقطهٔ گره رسیده است. روشنایی از میانِ تیرگی سر میکشد و چند رشته در امتدادِ حرکت رها میشوند. شاخهٔ طلایی، بالای این کشمکش شکوفه دارد، اما درویش هنوز به تماشای نتیجه ننشسته است.
او باید ضربه را به پایان برساند، دست را آرام کند و در حرکتِ بعدی ببیند آیا همان بند را دوباره خواهد بافت.
آغازِ آزادی در این تابلو، لحظهای است که دست از فرمانِ عادت فاصله میگیرد؛ دوامِ آن، به انتخابی بستگی دارد که پس از فروکشکردنِ این روشنایی انجام خواهد شد.