


نقاشی دیجیتال خودشناسی «مکر درون»؛ رویارویی درویش با فریب نفس اثر 14 در مجموعه درویش قمارباز گالری چارگوش
نوع کاربرد
دیواری تک نسخه
جنس
بوم متالایز صدفی
ویژگیهای مقاومتی
مقاوم در برابر آب، نور و زمان
ویژگیهای نظافتی
قابلیت نظافت آسان
تعدادتکه
یک تکه
تعداد نسخه
تک نسخه limited edation
نوع بوم
متالایز ایتالیایی
گارانتی
مادام العمر Life Time
نقاشی دیجیتال خودشناسی «مکر درون»؛ رویارویی درویش با فریب نفس اثر 14 در مجموعه درویش قمارباز گالری چارگوش
تابلو «مَکرِ درون»؛ چهاردهمین اثر از مجموعه «درویش قمارباز»
وعدهای که جان را سیر نمیکند
اثر احمد قلیزاده (احمد رسام) | گالری چارگوش
از فصل دوم: «سگِ نفس و طمعِ درون»
«یک نیم جهان کرکس و نیمیش چو مردار
هین چشم چو کرکس سوی مردار مدارید»
— مولانا، دیوان شمس
تابلو «مَکرِ درون»، چهاردهمین اثر از مجموعهٔ صداثری «درویش قمارباز» احمد قلیزاده در گالری چارگوش، به شناخت فریب نهفته در وعدههای میل میپردازد. این اثر با الهام از شعر مولانا، رابطهٔ میان جاذبه، وابستگی و دگرگونی را در فضایی سوررئال پیش چشم میگذارد. درویش اکنون باید دربارهٔ چیزی تأمل کند که آن را سرچشمهٔ آزادی میپندارد: آیا مقصدی درخشان، امکان انتخاب او را گستردهتر میکند یا چنان ضروری جلوه کرده که دیگر نمیتواند نسبت خود را با آن بازنگری کند؟
در میانهٔ تصویر، درویش میان زمین و آسمان معلق است. دستهایش به سوی ستارهای درخشان در گوشهٔ بالایی قاب امتداد دارند و زنجیرهای طلایی از پیرامون پیکر و جامهاش عبور میکنند. او هنوز به روشنایی نرسیده و از جهان زیر پایش نیز کاملاً جدا نشده است. همزمانی حرکت و بند، صحنه را به وضعیتی پرسشبرانگیز تبدیل میکند. پیکره به سوی نور کشیده میشود، اما زنجیرها در همان مسیر حضور دارند و معنای این حرکت را ناتمام نگه میدارند.
پایین تابلو، زمین خشک و ترکخورده با بقایای بناهای فروریخته دیده میشود. بالاتر، آسمان در گردابی تیره و پرپیچوخم شکل گرفته است. ستاره در میان این دو فضای ناآرام، نقطهای روشن و متمرکز میسازد. تضاد خاک ویران، تیرگی آسمان و نور طلایی، نگاه مخاطب را نیز مانند توجه درویش به سوی خود میکشد. ترکیببندی، قدرت جاذبه را در خودِ تجربهٔ تماشا آشکار میکند؛ پیش از آنکه دربارهٔ مقصد داوری کنیم، روشنایی توجه ما را در اختیار گرفته است.
ستاره میتواند افق طلب، امید یا هدفی ارزشمند را تداعی کند. حضور آن بهتنهایی نشانهٔ فریب نیست؛ پرسش از رابطهای برمیآید که درویش با این روشنایی برقرار کرده است. آیا میتواند در میانهٔ راه توقف کند، هزینهها را ببیند و مسیر دیگری را در نظر بگیرد؟ یا رسیدن به ستاره چنان با تصور نجات پیوند خورده که هر محدودیتی، بهای ناگزیر آن به نظر میرسد؟ اثر، این تفاوت را به مرکز روایت میآورد.
زنجیرهای طلایی، این ابهام را تشدید میکنند. درخشش معمولاً نگاه را به سوی ارزش و شکوه هدایت میکند، اما اینجا بر حلقههای بند نیز نشسته است. محدودیت میتواند زیبا به نظر برسد و با وعدهای امیدوارکننده همراه شود. در خوانش تابلو، درویش ممکن است وابستگی خود را بخشی از مسیر رهایی بداند. همین امکان، عنوان «مکر درون» را معنا میکند: میل میتواند خواستهای را چنان ضروری جلوه دهد که فرصت پرسیدن دربارهٔ آن کمرنگ شود.
این مکر، به رابطهٔ انسان با وعدههای خودش مربوط است. گاهی فرد باور میکند که پس از رسیدن به یک جایگاه، تأیید یا دستاورد، سرانجام آرام خواهد گرفت. اما مقصد، هر بار عقبتر میرود و آسودگی به شرطی تازه وابسته میشود. زیرعنوان «وعدهای که جان را سیر نمیکند» به همین تعویق اشاره دارد. درویش باید ببیند خواستهٔ پیش رو چه چیزی به زندگیاش میافزاید و آیا برای ادامهٔ حرکت، دائماً احساس کمبود تازهای در او میسازد.
در پیشزمینه، استخوانی فیروزهای و لاجوردی روی زمین قرار گرفته است. شکل کشیده، سوراخهای تیره و نقشونگارهای ظریف، آن را به نی نزدیک میکنند. این شیء، کانون معنایی دیگری در برابر ستاره میسازد. چیزی که ظاهرش یادآور باقیماندهای خاموش است، در صورت تازهٔ خود امکان سازشدن را پیش میکشد. ارزش آن در این خوانش، به قابلیتی وابسته است که باید با مکث و توجه شناخته شود؛ قابلیتی که در نخستین نگاه آشکار نیست.
استخوان نیمانند، حرکت متفاوتی را پیشنهاد میکند. درویش با بدن خود به سوی نقطهای دور کشیده میشود، درحالیکه شیء کوچک روی زمین، امکان عبور نفس و پیدایش نوا را تداعی میکند. تصویر صدایی شنیدنی ارائه نمیدهد؛ نوا در اینجا یک امکان استعاری است. این تقابل، پرسش اثر را گسترش میدهد: آیا جستوجوی معنا همیشه به رسیدن به مقصدی دور وابسته است، یا میتوان در تجربهها و باقیماندههای نزدیک نیز ظرفیت تازهای یافت؟
رنگهای فیروزهای و لاجوردی استخوان، آن را از خاک پیرامون متمایز میکنند. نقشهای ظریف بر سطحش، نگاه را به جزئیات نزدیک میسازند و در برابر جاذبهٔ فوری ستاره، نوع دیگری از توجه پدید میآورند. چشم باید از روشنترین نقطهٔ قاب فاصله بگیرد تا این حضور کوچک را ببیند. احمد قلیزاده از این تفاوت مقیاس و جایگاه، برای ساختن دو تجربهٔ دیداری استفاده میکند: کشیدهشدن به درخشش و کشف امکان در چیزی خاموش.
بیت مولانا نیز جهت نگاه را موضوع قرار میدهد. تصویر کرکس و مردار، توجه مخاطب را به کیفیت چیزی جلب میکند که میل را به سوی خود میکشاند. تابلو این پرسش را با زبان مستقل خود ادامه میدهد؛ ستاره، زنجیر و نی استخوانی، عناصر تصویری اثرند و مستقیماً در بیت نام برده نشدهاند. پیوند شعر و تصویر در بررسی جاذبه شکل میگیرد: آنچه نگاه را جذب میکند، چه نسبتی با جان و شیوهٔ زیستن پیدا خواهد کرد؟
استخوان نیمانند نیز پاسخ قطعی یا نشانهٔ ارزشی مطلق نیست. اهمیت آن در امکان تغییر رابطه با چیزی است که پایانیافته تصور میشد. تجربهای قدیمی، شکستی پشت سر گذاشتهشده یا باقیماندهای خاموش ممکن است با توجهی تازه معنای دیگری پیدا کند. این امکان، ارزشمندشدن خودکار هر رنج را وعده نمیدهد. دگرگونی به شیوهٔ مواجهه، انتخاب و زمانی وابسته است که برای شناخت تجربه صرف میشود.
در لایهٔ انسانی اثر، مرز وابستگی زمانی آشکار میشود که تجدیدنظر دشوار یا ناممکن به نظر برسد. خواستن میتواند به زندگی جهت بدهد، اما هنگامی که همهٔ تصمیمها تابع یک مقصد شوند، ظرفیت دیدن مسیرهای دیگر کاهش مییابد. درویش هنوز دست به سوی نور دارد و زنجیرها از او جدا نشدهاند. تصویر لحظهای را نگه میدارد که میتوان این رابطه را دید؛ شناختی که شاید زمینهٔ انتخاب بعدی باشد.
«مکر درون» در ادامهٔ «پادشاهیِ فقر» و «گسستنِ زنجیرِ هوا»، پرسش فصل دوم را عمیقتر میکند. پس از شناخت خودبرتربینی و مکث در برابر فرمان خواهش، اکنون نوبت بررسی وعدهای است که خواهش با آن بازمیگردد. تابلو چهاردهم از مجموعه آثار «درویش قمارباز» در گالری چارگوش، این مواجهه را باز میگذارد. احمد قلیزاده، درویش را میان ستاره و نی استخوانی نگه میدارد تا بپرسد: نوری که دنبال میکنم، چه چیزی را روشن کرده و کدام بند را از نگاهم پنهان نگه داشته است؟
درویش قمارباز - اثر چهاردهم
14. مَکرِ درون
وعدهای که جان را سیر نمیکند
مجموعهٔ «درویش قمارباز» | دستهٔ دوم: سگِ نفس و طمعِ درون
احمد قلیزاده (احمد رسام) | گالری چارگوش
شعر منتخب
یک نیم جهان کرکس و نیمیش چو مردار هین چشم چو کرکس سوی مردار مدارید
منبع: مولانا، دیوان شمس، غزل ۶۵۵
روایت هنری، عرفانی و تصویری
در این تابلو، درویش میان زمین و آسمان معلق مانده است؛ نه کاملاً از جهان زیر پایش جدا شده و نه به ستارهای کهدست به سوی آن دراز کرده، رسیده است. زنجیرهای طلایی از پیرامون پیکر و جامهاش عبور میکنند و او را درامتداد نوری قرار میدهند که از ستارهای درخشان در گوشهٔ بالایی تصویر میتابد. دستهای گشودهٔ درویش، حرکتاو به سوی آن روشنایی را نشان میدهند؛ اما زنجیرها در همان حرکت، حضور دارند. اینجاست که تصویر از یک پروازساده فراتر میرود: آیا درویش به سوی رهایی حرکت میکند یا هنوز به همان چیزی بسته است که آن را سرچشمهٔرهایی میپندارد؟
در پایین تصویر، زمین خشک و ترکخورده و بقایای بناهای فروریخته دیده میشوند. بالای سر درویش نیز آسمان درگردابی تیره و پرپیچوخم فرو رفته است. در میان این دو فضای ناآرام، ستاره با نور طلایی خود نقطهای متمرکز وچشمگیر میسازد. تضاد میان تاریکی آسمان، خاکِ ویران و درخشش ستاره، نگاه را به سوی مقصدی میکشاند کهدرویش نیز آن را دنبال میکند.
اما مرکز معنایی اثر فقط در آن ستاره نیست. در پیشزمینه، روی زمین، استخوانی فیروزهای و لاجوردی قرار گرفته کهشکل آن به نی شباهت دارد. سوراخهای تیره در امتداد بدنه دیده میشوند و نقشونگارهای ظریف، سطح آن راپوشاندهاند. این شیء در ظاهر استخوانی باقیمانده از چیزی مرده است، اما شکل نی و حفرههای روی آن، امکانِتبدیلشدنش به ساز را پیش میکشند.
در اینجا استخوان فقط بقایای جسم نیست؛ استخوان به نی بدل شده و نوا به درون آن نفوذ کرده است.
این دگرگونی، نقطهٔ مهم پیوند شعر و نقاشی است. در شعر مولانا، نگاهِ کرکس به سوی مردار، تصویرِ کشیدهشدنبه چیزی است که چشم و میل را به خود مشغول میکند. در تابلو نیز استخوان میتواند یادآور چیزی باشد که درسطح ماده، پایانیافته و بیجان به نظر میرسد؛ اما وقتی صورتِ نی پیدا میکند، امکانِ دیگری در آن آشکار میشود: امکانِ نوا.
در برابرِ درویشی که به سوی ستاره کشیده شده و هنوز زنجیرها را با خود دارد، استخوانِ نیمانند روی زمین آرامگرفته است. پیکرِ درویش در حرکت است، اما شیء کوچکِ پایین تصویر، معنای دیگری از حرکت را در خود جای دادهاست؛ حرکتِ نوا در ماده، نه حرکتِ جسم در فضا.
از همین تقابل، پرسش اصلی اثر شکل میگیرد: آیا درویش برای رسیدن به حقیقت، پیوسته باید به سوی مقصدیدورتر کشیده شود، یا باید آن قابلیتِ پنهان را بشناسد که میتواند حتی از استخوان، نوا پدید آورد؟
تابلو پاسخ را به یک نشانه محدود نمیکند. ستاره همچنان میدرخشد و میتواند نمادِ افقِ طلب باشد؛ اما زنجیرهانشان میدهند که کشش به سوی یک مقصد، لزوماً به معنای آزادی نیست. در مقابل، استخوانِ نیمانند امکانِدگرگونی را در پایینترین سطح تصویر آشکار میکند: چیزی که مرده و خاموش به نظر میرسد، میتواند در صورتِتازهٔ خود حاملِ صدا شود.
عنوان «مکر درون» در همین فاصله معنا پیدا میکند. گاهی نفس، خواستهای را به انسان عرضه میکند و چنان آنرا با روشنایی، شکوه یا وعدهٔ رسیدن به مقصد میآراید که خودِ انسان، وابستگیاش به آن را نمیبیند. درویش ممکناست گمان کند که هرچه بیشتر به ستاره نزدیک شود، از بند رها خواهد شد؛ در حالی که زنجیرهای تصویر نشانمیدهند باید نسبتِ خود را با این کشش نیز بشناسد.
مکر درون در این خوانش، فریبدادنِ دیگری نیست؛ فریبخوردن از وعدهای است که میلِ خودِ انسان آن را زیبا وضروری جلوه میدهد.
پیوند دقیق شعر با عناصر تابلو
بیت مولانا با تصویر کرکس و مردار، از جهتِ نگاه سخن میگوید. درویشِ تابلو نیز در جهانی پر از نشانهها قرار دارد: ستارهای نورانی در بالا، آسمانی گردابی، زمینی ویران و استخوانی که صورتِ نی پیدا کرده است.
نگاه به ستاره کشیده میشود، زیرا روشنایی آن از دیگر اجزای تصویر متمایز است. اما شعر ما را وامیدارد که فقط بهجاذبهٔ یک چیز نگاه نکنیم؛ باید ببینیم این جاذبه، ما را به کجا میبرد و چه نسبتی با جانمان پیدا میکند.
زنجیرهای طلایی این پرسش را مجسم میکنند. طلا معمولاً با ارزش و درخشندگی همراه است، اما در اینجا هماندرخشندگی بر زنجیرها نیز نشسته است. بنابراین، چیزی که چشم را جذب میکند، همزمان میتواند وسیلهٔمحدودشدن باشد. این تناقض، تصویری از میلِ فریبنده است: میل ممکن است خود را به شکلِ وعدهٔ نجات نشاندهد، بیآنکه محدودیتهایی را که با خود میآورد آشکار کند.
در سوی دیگر، استخوانِ فیروزهای و لاجوردی، با شکلِ نی و سوراخهایش، معنای دیگری از توجه را پیش میکشد. این شیء بهجای آنکه مانند ستاره از دور بدرخشد و نگاه را به سوی خود بکشد، در نزدیکیِ زمین قرار گرفته و ارزشِتصویریاش در تبدیلِ استخوان به ساز نهفته است. نوا، در این خوانش، چیزی نیست که صرفاً از بیرون به دست آید؛در صورتِ همین شیء فرسوده، امکانِ دیگری پدیدار شده است.
پس پیوند شعر و تصویر، تقابلِ سادهٔ «ستارهٔ بد» و «استخوانِ خوب» نیست. موضوع، تفاوتِ میانِ مجذوبشدنبه وعدهٔ یک مقصد و شناختنِ امکانِ نهفته در چیزی است که پیشتر بیجان و بیارزش به نظر میرسید.
این خوانش، شعر مولانا را با جزئیات واقعی تابلو همراه میکند، بیآنکه زنجیر، ستاره یا نیِ استخوانی را بهعنوانعناصری معرفی کند که خودِ شعر نام برده است.
خوانش روانشناختی؛ میل چگونه انسان را به زنجیر میکشد؟
در خوانش روانشناختیِ معاصر، درویش با وضعیتی روبهروست که در آن، یک خواسته میتواند بهتدریج اختیار او رامحدود کند. او مقصدی را ارزشمند میبیند، برای رسیدن به آن حرکت میکند و ممکن است هر محدودیتی را که درمسیر پدید میآید، بهای ضروریِ رسیدن به همان مقصد بداند.
زنجیرها نشان میدهند که مسئله فقط وجودِ خواسته نیست؛ مسئله، رابطهای است که انسان با خواستهاش برقرارمیکند. خواستن بهخودیِ خود اسارت نیست. اسارت زمانی آغاز میشود که انسان دیگر نتواند دربارهٔ هدف خودتجدیدنظر کند، هزینههای آن را ببیند یا امکانِ مسیر دیگری را بپذیرد.
ستاره درخشان، تصویرِ یک هدفِ جذاب است؛ زنجیرهای طلایی، محدودیتهایی هستند که با آن همراه شدهاند. درویش همچنان دست به سوی نور دراز کرده است، اما تصویر از ما میخواهد میانِ امید به رسیدن و اطمینانِبیچونوچرا به وعدهٔ مقصد تفاوت بگذاریم.
در مقابل، استخوانِ نیمانند امکانِ دگرگونی را نشان میدهد. مادهای که در نگاه نخست تنها بازماندهای خاموش بهنظر میرسد، میتواند در صورتِ ساز، با نوا پیوند بخورد. در خوانش هنری اثر، این تبدیل میتواند یادآورِ تواناییانسان برای یافتن معنایی تازه در تجربههایی باشد که پیشتر پایانیافته یا بیحاصل تصور میکرده است.
این به معنای آن نیست که هر رنجی ضرورتاً به معرفت میرسد یا هر فقدانی باید به زیبایی تبدیل شود. سخن ازامکانِ تغییرِ نسبتِ انسان با تجربهٔ خود است؛ از اینکه پایانِ یک صورت، همیشه به معنای پایانِ تمامِ امکانها نیست.
درویش هنوز در هوا معلق است و زنجیرها هنوز از او جدا نشدهاند. بنابراین، اثر لحظهٔ رهاییِ کامل را نمایشنمیدهد؛ لحظهای را نشان میدهد که در آن، تفاوتِ میانِ جاذبه، وابستگی و امکانِ دگرگونی قابل مشاهده میشود.
جایگاه اثر چهاردهم در سفر «درویش قمارباز»
در اثر دوازدهم، «پادشاهیِ فقر»، درویش با خودبرتربینی روبهرو شد. در اثر سیزدهم، «گسستنِ زنجیرِ هوا»،مسئله به فاصلهگرفتن از فرمانِ بیچونوچرای خواهش رسید. اکنون در اثر چهاردهم، پرسش یک مرحله عمیقترمیشود: اگر انسان توانسته باشد میل خود را تشخیص دهد، آیا میتواند فریبِ نهفته در وعدههای همان میل را نیزبشناسد؟
درویشِ این تابلو هنوز به سوی روشنایی کشیده میشود. او نه به زمین بازگشته و نه از زنجیرها رها شده است. درهمان حال، در پیشزمینه، استخوانِ نیمانند نشان میدهد که امکانِ نوا در چیزی پدیدار شده که در ظاهر، فقطبقایای جسم است.
به این ترتیب، اثر چهاردهم میانِ دو تصویر از طلب قرار میگیرد: طلبی که انسان را به سوی وعدهای دور میکشاند وامکانی که در دلِ مادهٔ خاموش، صورتِ تازهای پیدا میکند.
درویش باید بیاموزد که هر نوری مقصد نیست و هر آنچه خاموش به نظر میرسد، از نوا تهی نیست.
این اثر، ادامهٔ شناختِ نفس است؛ اما این بار، نه فقط از راهِ دیدنِ زنجیر، بلکه از راهِ پرسیدن دربارهٔ نوری که زنجیرهارا نیز درخشان کرده است.
احمد قلیزاده (احمد رسام) | گالری چارگوش — «درویش قمارباز»، اثر چهاردهم: مکر درون