


خرید تابلو مفهومی «گسستن زنجیر هوا» رهایی از خواهشهای نفس اثر 13 در مجموعه درویش قمارباز گالری چارگوش
نوع کاربرد
دیواری تک نسخه
جنس
بوم متالایز صدفی
ویژگیهای مقاومتی
مقاوم در برابر آب، نور و زمان
ویژگیهای نظافتی
قابلیت نظافت آسان
تعدادتکه
یک تکه
تعداد نسخه
تک نسخه limited edation
نوع بوم
متالایز ایتالیایی
گارانتی
مادام العمر Life Time
خرید تابلو مفهومی «گسستن زنجیر هوا»؛ رهایی از خواهشهای نفس اثر 13 در مجموعه درویش قمارباز گالری چارگوش
درویش قمارباز - اثر سیزدهم
۱۳. گسستنِ زنجیرِ هوا
از فرمانِ خواهش تا اتکای جان
اثر سیزدهم از مجموعهٔ «درویش قمارباز»
فصل دوم: «سگِ نفس و طمعِ درون»
خالق مجموعه: احمد قلیزاده (احمد رسام) | گالری چارگوش
بیت منتخب مولانا
رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا
زنده و مرده وطنم نیست به جز فضل خدا
مولانا، دیوان شمس، غزل ۳۸. بیت با متن گنجور مطابقت دارد. رهایی از نفس و هوا در مصراع نخست، با معرفیِ«فضل خدا» بهعنوانِ وطن در مصراع دوم همراه میشود؛ بنابراین، تکیهگاهِ الهی بخشِ اصلیِ معنای بیت است. (ganjoor.net)
سرودهٔ ارسالی احمد قلیزاده (احمد رسام) — شمارهٔ ۱۳ از فهرست اولیه
تا بندهی تن باشی، آزاد نگردی زان
زنجیرِ هوا بگسل تا بر سرِ صدر آئی
این سروده با همان عبارتهای فهرست اولیه حفظ شده است. در خوانشِ این اثر، «بندهٔ تن» به فرمانبرداریِبیچونوچرا از خواهش نزدیک میشود و «صدر» میتواند جایگاهی درونی برای انتخاب و تشخیص باشد. البتهعبارتِ «بر سرِ صدر آمدن» امکانِ خوانشِ منزلتی نیز دارد؛ حضورِ تاجهای افتاده در تصویر، همین ابهام را بهپرسشی مهم تبدیل میکند: آیا درویش بند میگسلد تا آزادتر زندگی کند، یا تا بر جایگاهی بلندتر بنشیند؟
درویش پس از آن مواجهه با کبر، دیگر بهآسانی نمیتوانست از جایگاهی بیرون از خطا سخن بگوید. دیده بود کهخصلتهای نکوهیده، همیشه با چهرهای بیگانه نزدیک نمیشوند. گاهی در لحنِ حقطلبی پنهان میشوند، گاهی دردفاع از حرمتِ خویش و گاهی در اشتیاقِ اصلاحِ دیگران.
اما شناختنِ این موضوع، پرسشی دشوارتر را پیشِ رویش گذاشت: اگر به آن تصویرِ برتر از خود تکیه نکند، چه چیزیاو را نگاه خواهد داشت؟
سالها، خواستهها به زندگیاش جهت داده بودند. رسیدن به چیزی، عقبنماندن از کسی، بهدستآوردنِ جایگاهی ونگهداشتنِ تصویری که دیگران میپسندیدند. بعضی از این کوششها ضروری و سازنده بودند، اما بهتدریج همهچیزبه همان زبان ترجمه شده بود. حتی آسودگی نیز باید از راهِ دستاوردی تازه به دست میآمد.
اکنون، در میانِ چیزهایی ایستاده است که هنوز میدرخشند.
تاجها از تصویر حذف نشدهاند. سنگهای رنگینِ آنها همچنان نور میگیرند و عصاهای زرین، میانِ گلها دیدهمیشوند. جهان برای آسانکردنِ انتخابِ درویش، جذابیتهای خود را کنار نگذاشته است. او باید در حضورِ همینجاذبهها، نسبتِ دیگری با خواستن پیدا کند.
«گسستنِ زنجیرِ هوا» لحظهای از این تغییرِ نسبت را نگه میدارد.
پیکره تقریباً در مرکزِ قاب قرار گرفته است. سر، کلاه و تنه، محوری روشن برای ترکیببندی میسازند و دو سویِجامه از آن گسترده میشوند. چشمها بستهاند و چهره حالتی آرام و جدی دارد. حرکتِ شدیدِ جانوران و پرتوهایپیرامون، در برابرِ این آرامش، بیشتر به چشم میآید.
این تقابلِ حرکت و مکث، یکی از پایههای روایت است. درویش نمیتواند همهٔ نیروهای پیرامون یا همهٔ خواهشهایدرون را متوقف کند. اما میتواند برای لحظهای، پاسخِ فوریِ خود را به تأخیر بیندازد. فاصلهای کوچک میانِبرانگیختهشدن و عملکردن پدید میآید؛ فاصلهای که در آن، انتخاب ممکن میشود.
بستهبودنِ چشمها در چنین خوانشی، کیفیتِ توجه را تغییر میدهد. نگاه از شیئی به شیءِ دیگر نمیجهد و پیکرهبرای بهدستآوردنِ چیزی به جلو خم نشده است. این مکث، هنوز پیروزیِ نهایی بر میل نیست. تصویر تنها امکانِلحظهای را نشان میدهد که در آن، خواستهها تمامِ میدانِ آگاهی را در اختیار ندارند.
درویش نخستینبار میتواند چیزی را بخواهد و بلافاصله به سویش نرود.
جامهٔ بالایی، تیره و گسترده است. لبههای آن در بخشهایی رشتهرشته و نامنظم شده و با خطوطِ سیاهِ شاخهوارِاطراف درهم میآمیزد. این مرزهای گسسته، به لباس کیفیتی زمانخورده میدهند. پیکره با پوششی کاملاً نو و بیاثراز گذشته واردِ مرحلهٔ تازه نشده است.
پایینتر، دامن از قطعاتِ فرشمانند با حاشیهها، نقوش و ریشههای روشن تشکیل شده است. قطعات در جهتهایمتفاوت روی هم افتادهاند و هرکدام بخشی از نقشِ خود را حفظ کردهاند. این لباس، وحدتی دارد که از اجزایمتعدد ساخته شده است.
در خوانشِ مجموعه، میتوان این بافت را حافظهٔ تجربه دانست. درویش از آنچه زیسته تهی نشده؛ گذشته با اوحرکت میکند. بعضی نقشها همچنان زیبا و قابلِ نگهداشتناند، بعضی لبهها فرسوده شدهاند و بعضی بخشهادیگر مانندِ قبل به هم متصل نیستند.
رهایی در اینجا به تغییرِ شیوهٔ حملکردنِ گذشته نزدیک میشود. آدمی میتواند خاطره، فرهنگ و تعلقِ خود را حفظکند، بیآنکه هر نقشِ آشنا برایش فرمانی تغییرناپذیر باشد.
رشتههای تیره در پیرامونِ بازوها و دامن، این مسئله را پیچیدهتر میکنند. بعضی به شاخههای خشک شباهت دارندو بعضی امتدادِ گسستگیِ جامه به نظر میرسند. تصویر نشان نمیدهد که همهٔ این رشتهها در لحظهای معین پارهشدهاند یا به نقطهٔ مشخصی بستهاند. عنوانِ «زنجیر» در اینجا از سطحِ شیءِ قابلشناسایی فراتر میرود و بهرابطهای اشاره میکند که میتواند بدونِ حلقههای آهنی وجود داشته باشد.
چنین بندی ممکن است همان ضرورتی باشد که در ذهن تکرار میشود: باید این را داشته باشم؛ باید مرا بشناسند؛باید پاسخِ آخر را من بدهم؛ باید از دیگری جلوتر بمانم.
هرکدام از این جملهها، اختیار را اندکی محدود میکند. درویش در این مرحله، به جایِ آنکه همهٔ خواستهها را یکجامحکوم کند، به همین «باید»ها گوش میدهد. میکوشد بفهمد کدامیک از نیازی واقعی خبر میدهند و کدامیک ازترسِ کمارزششدن نیرو میگیرند.
در پیشزمینه، چند تاج و عصای جواهرنشان در میانِ گلهای سرخ پراکندهاند. آنها هنوز مجللاند؛ نقش، فلزِ طلاییو نگینهای آبی و سرخشان بهروشنی دیده میشود. هیچ دستی برای برداشتنشان به سویِ زمین دراز نشده است.
این فاصلهٔ میانِ حضورِ اشیا و دستنبردن به آنها، از دقیقترین معادلهای تصویریِ موضوعِ اثر است. ارزشِنمایشیِ تاج باقی مانده، اما در لحظهٔ ثبتشده، رفتارِ درویش را تعیین نمیکند.
تاجهای متعدد نیز اهمیت دارند. میلِ برتری تنها یک صورت ندارد. ممکن است فرد از یک جایگاه دل بکند و بهجایگاهی دیگر وابسته شود؛ از ثروت به شهرت، از شهرت به دانایی، از دانایی به این ادعا که دیگر هیچ نیازی به تأییدندارد. هر مرحله میتواند تاجِ تازهای برای همان خواستهٔ قدیمی فراهم کند.
تصویر، این تکثر را روی زمین گسترده است. درویش باید مراقب باشد هنگامِ کنارگذاشتنِ یک تاج، تاجِ دیگری رابیصدا بر سر نگذارد.
این بخش، پیوندِ مستقیمی با «پادشاهیِ فقر» دارد. در اثرِ دوازدهم، تختِ برتری استعارهای در تفسیر بود. اینجا،نشانههای سلطنت واقعاً در صحنه حضور دارند. پرسشی که پیشتر در لحن و نگاهِ درویش شکل گرفته بود، اکنوندر نسبتِ بدن با اشیا آزموده میشود: آیا میتواند چیزی را که قدرت و منزلت وعده میدهد ببیند و انتخابش را تنهابه آن وعده نسپارد؟
گلهای سرخ، سراسرِ بخشِ پایین را پوشاندهاند و تا عمقِ منظره ادامه مییابند. شکلِ بعضی گلها به شقایق نزدیکاست، اما برای تفسیرِ اثر، نقشِ بصریِ آنها از تعیینِ گونهٔ دقیق مهمتر است. ساقهها، برگها و گلبرگها، زمین رازنده و پُر کردهاند.
درویش در بیابانی خالی از لذت و زیبایی ایستاده نیست. پیرامونِ او زندگی جریان دارد. این ویژگی اجازه نمیدهدرهایی را صرفاً به محرومیت فروبکاهیم. مسئله، توانِ حضور در میانِ زیباییها و جاذبههاست؛ حضوری که هر چیزِدیدنی را فوراً به موضوعِ تصاحب تبدیل نکند.
تاج و گل نیز در یک میدان قرار گرفتهاند. یکی صورتِ ساختهشدهٔ منزلت است و دیگری جلوهای از رویش وگذرابودن. هر دو رنگ و درخشش دارند، اما رابطهٔ درویش با آنها میتواند متفاوت باشد. او میتواند از زیبایی متأثرشود، بیآنکه برای نگهداشتنش حقِ مالکیت مطالبه کند.
در نیمهٔ بالایی، جانورانِ باریکاندام و جهنده در امتدادِ پرتوها پراکندهاند. بعضی سگساناند و بعضی به جانورانِشکاری یا آهومانند نزدیک میشوند؛ تنوعِ فرمها اجازه نمیدهد همه را با قطعیت یک گونه بنامیم. بدنها طلایی،سرخ یا روشناند و حرکتشان فضای پیرامونِ درویش را پُر کرده است.
در مقایسه با گردابِ تیره و فشردهٔ اثرِ دوازدهم، این میدان گستردهتر شده است. جانوران به آسمان راه یافتهاند وانرژیِ حرکت در بخشِ بزرگتری از قاب توزیع شده است. در خوانشِ پیوستهٔ مجموعه، میتوان این تغییر را نشانهٔجابهجاییِ نسبتِ درویش با نیروی طلب دانست.
خواهش از جهان حذف نشده؛ همچنان میجهد، تغییرِ جهت میدهد و توجه میطلبد. اما پیکرهٔ مرکزی، در لحظهٔتصویر، به دنبالِ هر حرکت کشیده نمیشود. فاصلهٔ میانِ مرکز و پیرامون، فضایی برای اتکا ساخته است.
هالهٔ طلاییِ پشتِ سر، این مرکزیت را تقویت میکند. پرتوهای باریک از پیرامونِ آن به سراسرِ آسمان امتداد یافتهاندو در میانِ جانوران و شاخهها حرکت میکنند. روشنایی تنها روی یک شیء ننشسته؛ ساختارِ کلیِ صحنه را سازمانداده است.
در نسبت با بیتِ منتخب، این نور ظرفیتِ همراهی با مفهومِ «فضل خدا» را دارد. این یک خوانشِ هنری از تصویراست؛ معنای الهیِ شعر را نمیتوان از رویِ نور بهتنهایی اثبات کرد. اما کنارِ هم قرارگرفتنِ بیت و تابلو، امکان میدهدآرامشِ پیکره را در افقی از اعتماد و عطا ببینیم.
در شعر، «وطن» نامِ تکیهگاهی است که به زندهبودن یا مردهبودنِ گوینده محدود نمیشود. برای روایتِ این اثر، اینمضمون به تغییرِ جایگاهِ امنیت نزدیک میشود: درویش دیگر نمیخواهد تمامِ اطمینانِ خود را از داشتن، غلبهکردنیا دیدهشدن بگیرد.
این تغییر، به معنای ادعای بینیازیِ مطلق نیست. او نیازمند میماند؛ اما نیازمندی را لزوماً شکستی در منزلتِ خودنمیبیند. میتواند دریافتکننده باشد، کمک بپذیرد و ارزشِ وجودش را وابسته به فرمانروایی بر همهٔ موقعیتهانداند.
هالهٔ بزرگ، در عین حال، پرسشِ دیگری نیز به تصویر میافزاید. ممکن است همان شکوهی که قرار است اعتماد رابیان کند، به نشانی تازه برای برتری تبدیل شود. درویش میتواند تاجهای زمین را کنار بگذارد و هالهٔ رهایی را تاجِخود بداند.
ازاینرو، تابلو را باید در جایگاهِ سیزدهمِ سفر خواند. بیتِ «رستم» میتواند افقِ تجربهای را بیان کند که درویشلحظهای به آن نزدیک شده است؛ قرار نیست حضورِ آن، پایانِ همهٔ کشمکشهای شخصیت را اعلام کند. او اکنونطعمِ فاصلهگرفتن از فرمانِ خواهش را میچشد و باید ببیند آیا میتواند آن را در زندگی ادامه دهد.
در سمتِ چپِ پسزمینه، بنایی آراسته با گنبدِ فیروزهای و عناصرِ عمودی دیده میشود. درختان، آب و امتدادِ منظره،آن را به جهانِ پیرامون پیوند میدهند. هویتِ مشخصِ این بنا برای این اثر اعلام نشده است؛ بنابراین، آن را بهطورِخودکار بارگاه شمس تبریزی نمینامیم.
از نظرِ روایی، حضورِ بنا و باغ نشان میدهد که تجربهٔ درویش در جهانی دارایِ تاریخ، سکونت و تعلق رخ میدهد. رهایی او نباید به گسستنِ همهٔ ارتباطها تعبیر شود. انتخابِ آگاهانه باید روزی به همین جهان بازگردد: به رابطه، کار،مراقبت و مسئولیت.
در آسمانِ سمتِ راست نیز جرمی تیره با حاشیهای روشن دیده میشود؛ شکلی کسوفمانند که در کنارِ شکوهِ طلاییِمرکز، بخشِ پوشیدهٔ نور را یادآوری میکند. تصویر حتی در پرنورترین قسمتِ روایت، تاریکی را بهکلی حذف نکردهاست. بعضی چیزها هنوز روشن نشدهاند.
ترکهای سطح نیز از میانِ نور، آسمان و بخشهای دیگر عبور میکنند. این ردهای فرسودگی، به چشمانداز کیفیتیزمانخورده میدهند. تجربهٔ روشنایی بر زمینهای شکننده ظاهر شده است؛ زمینهای که همچنان به مراقبت نیازدارد.
سرودهٔ شمارهٔ ۱۳ احمد رسام، از سویِ دیگر، با فعلِ «بگسل» بر اقدام تأکید میکند. درویش باید کاری با نسبتِ خودو خواهش انجام دهد. بیتِ مولانا در کنارِ آن، «فضل خدا» را بهعنوانِ وطن پیش میکشد. این دو صدا میتوانند درروایت، کوشش و اتکا را کنارِ هم نگه دارند: انسان مسئولِ انتخابِ خود است و همزمان، تمامِ امکانِ زندگی رامحصولِ قدرتِ فردیِ خویش نمیداند.
عبارتِ «بر سرِ صدر آئی» در سرودهٔ هنرمند نیز در برابرِ تاجهای زمین قرار میگیرد. اگر صدر، جایگاهِ فرمانروایی بردیگران باشد، چرخهٔ پیشین دوباره آغاز میشود. در خوانشِ پیشنهادیِ این اثر، صدر به توانِ تصمیمگرفتن در زندگیِخویش نزدیک میشود؛ توانِ آنکه هر خواهشی را فرمانِ نهایی ندانی.
در تفسیرِ معاصر، نیازهای طبیعیِ بدن جایِ خود را دارند. گرسنگی، استراحت، امنیت و ارتباط با دیگران، بهصرفِبدنی یا عاطفیبودن، مانعِ رشد نیستند. مسئله زمانی شکل میگیرد که یک خواسته، تمامِ تصمیمها را زیرِ فرمانِخود ببرد و امکانِ سنجیدنِ پیامدها را کم کند.
درویش در این مرحله، فاصلهای میانِ سه تجربه کشف میکند: چیزی را دیدن، آن را خواستن و برای بهدستآوردنشعملکردن. این سه همیشه ناگزیر به یکدیگر متصل نیستند. او میتواند از زیباییِ تاج آگاه شود، کششِ آن را احساسکند و همچنان دستش را به سویش نبرد.
اثر سیزدهمِ احمد قلیزاده در گالری چارگوش، آزادی را در همین فاصلهٔ کوچک قابلِ تصور میکند. این آزادی، در یکلحظه رخ میدهد و باید بارها از نو انتخاب شود. ارزشش در این است که رفتار را از اجبارِ فوری کمی دور میکند وبرای دیدنِ دیگری، پیامدِ عمل و معنای خواسته جا باز میگذارد.
درویش چشمهایش را بسته نگه داشته است، اما جهان از حرکت نایستاده. جانوران میجهند، نور بر نگینها میافتدو گلها میانِ نشانهای سلطنت سر برآوردهاند. هر چیز هنوز میتواند او را بخواند.
وقتی چشم باز کند، آزمون آغاز خواهد شد.
آیا میتواند تاج را ببیند و آن را تمامِ پاسخِ زندگی نداند؟ آیا میتواند خواستهای را احساس کند و برای شنیدنِ آن،بیدرنگ فرمانش را اجرا نکند؟ آیا میتواند آرامشِ این لحظه را به امتیازی برای برتر دیدنِ خود تبدیل نکند؟
او هنوز راهِ بسیاری پیشِ رو دارد. اما اکنون، برای لحظهای، دستش پیش از تصمیم حرکت نکرده است.
اگر خواهش دیگر فرمان ندهد، با چه زبانی بازخواهد گشت تا درویش را به دنبالِ خود ببرد؟
درویش قمارباز - اثر سیزدهم
۱۳. گسستنِ زنجیرِ هوا
از فرمانِ خواهش تا اتکای جان
اثر سیزدهم از مجموعهٔ «درویش قمارباز»
فصل دوم: «سگِ نفس و طمعِ درون»
خالق مجموعه: احمد قلیزاده (احمد رسام) | گالری چارگوش
بیت منتخب مولانا
رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا
زنده و مرده وطنم نیست به جز فضل خدا
مولانا، دیوان شمس، غزل ۳۸. بیت با متن گنجور مطابقت دارد. رهایی از نفس و هوا در مصراع نخست، با معرفیِ«فضل خدا» بهعنوانِ وطن در مصراع دوم همراه میشود؛ بنابراین، تکیهگاهِ الهی بخشِ اصلیِ معنای بیت است. (ganjoor.net)
سرودهٔ ارسالی احمد قلیزاده (احمد رسام) — شمارهٔ ۱۳ از فهرست اولیه
تا بندهی تن باشی، آزاد نگردی زان
زنجیرِ هوا بگسل تا بر سرِ صدر آئی
این سروده با همان عبارتهای فهرست اولیه حفظ شده است. در خوانشِ این اثر، «بندهٔ تن» به فرمانبرداریِبیچونوچرا از خواهش نزدیک میشود و «صدر» میتواند جایگاهی درونی برای انتخاب و تشخیص باشد. البتهعبارتِ «بر سرِ صدر آمدن» امکانِ خوانشِ منزلتی نیز دارد؛ حضورِ تاجهای افتاده در تصویر، همین ابهام را بهپرسشی مهم تبدیل میکند: آیا درویش بند میگسلد تا آزادتر زندگی کند، یا تا بر جایگاهی بلندتر بنشیند؟
درویش پس از آن مواجهه با کبر، دیگر بهآسانی نمیتوانست از جایگاهی بیرون از خطا سخن بگوید. دیده بود کهخصلتهای نکوهیده، همیشه با چهرهای بیگانه نزدیک نمیشوند. گاهی در لحنِ حقطلبی پنهان میشوند، گاهی دردفاع از حرمتِ خویش و گاهی در اشتیاقِ اصلاحِ دیگران.
اما شناختنِ این موضوع، پرسشی دشوارتر را پیشِ رویش گذاشت: اگر به آن تصویرِ برتر از خود تکیه نکند، چه چیزیاو را نگاه خواهد داشت؟
سالها، خواستهها به زندگیاش جهت داده بودند. رسیدن به چیزی، عقبنماندن از کسی، بهدستآوردنِ جایگاهی ونگهداشتنِ تصویری که دیگران میپسندیدند. بعضی از این کوششها ضروری و سازنده بودند، اما بهتدریج همهچیزبه همان زبان ترجمه شده بود. حتی آسودگی نیز باید از راهِ دستاوردی تازه به دست میآمد.
اکنون، در میانِ چیزهایی ایستاده است که هنوز میدرخشند.
تاجها از تصویر حذف نشدهاند. سنگهای رنگینِ آنها همچنان نور میگیرند و عصاهای زرین، میانِ گلها دیدهمیشوند. جهان برای آسانکردنِ انتخابِ درویش، جذابیتهای خود را کنار نگذاشته است. او باید در حضورِ همینجاذبهها، نسبتِ دیگری با خواستن پیدا کند.
«گسستنِ زنجیرِ هوا» لحظهای از این تغییرِ نسبت را نگه میدارد.
پیکره تقریباً در مرکزِ قاب قرار گرفته است. سر، کلاه و تنه، محوری روشن برای ترکیببندی میسازند و دو سویِجامه از آن گسترده میشوند. چشمها بستهاند و چهره حالتی آرام و جدی دارد. حرکتِ شدیدِ جانوران و پرتوهایپیرامون، در برابرِ این آرامش، بیشتر به چشم میآید.
این تقابلِ حرکت و مکث، یکی از پایههای روایت است. درویش نمیتواند همهٔ نیروهای پیرامون یا همهٔ خواهشهایدرون را متوقف کند. اما میتواند برای لحظهای، پاسخِ فوریِ خود را به تأخیر بیندازد. فاصلهای کوچک میانِبرانگیختهشدن و عملکردن پدید میآید؛ فاصلهای که در آن، انتخاب ممکن میشود.
بستهبودنِ چشمها در چنین خوانشی، کیفیتِ توجه را تغییر میدهد. نگاه از شیئی به شیءِ دیگر نمیجهد و پیکرهبرای بهدستآوردنِ چیزی به جلو خم نشده است. این مکث، هنوز پیروزیِ نهایی بر میل نیست. تصویر تنها امکانِلحظهای را نشان میدهد که در آن، خواستهها تمامِ میدانِ آگاهی را در اختیار ندارند.
درویش نخستینبار میتواند چیزی را بخواهد و بلافاصله به سویش نرود.
جامهٔ بالایی، تیره و گسترده است. لبههای آن در بخشهایی رشتهرشته و نامنظم شده و با خطوطِ سیاهِ شاخهوارِاطراف درهم میآمیزد. این مرزهای گسسته، به لباس کیفیتی زمانخورده میدهند. پیکره با پوششی کاملاً نو و بیاثراز گذشته واردِ مرحلهٔ تازه نشده است.
پایینتر، دامن از قطعاتِ فرشمانند با حاشیهها، نقوش و ریشههای روشن تشکیل شده است. قطعات در جهتهایمتفاوت روی هم افتادهاند و هرکدام بخشی از نقشِ خود را حفظ کردهاند. این لباس، وحدتی دارد که از اجزایمتعدد ساخته شده است.
در خوانشِ مجموعه، میتوان این بافت را حافظهٔ تجربه دانست. درویش از آنچه زیسته تهی نشده؛ گذشته با اوحرکت میکند. بعضی نقشها همچنان زیبا و قابلِ نگهداشتناند، بعضی لبهها فرسوده شدهاند و بعضی بخشهادیگر مانندِ قبل به هم متصل نیستند.
رهایی در اینجا به تغییرِ شیوهٔ حملکردنِ گذشته نزدیک میشود. آدمی میتواند خاطره، فرهنگ و تعلقِ خود را حفظکند، بیآنکه هر نقشِ آشنا برایش فرمانی تغییرناپذیر باشد.
رشتههای تیره در پیرامونِ بازوها و دامن، این مسئله را پیچیدهتر میکنند. بعضی به شاخههای خشک شباهت دارندو بعضی امتدادِ گسستگیِ جامه به نظر میرسند. تصویر نشان نمیدهد که همهٔ این رشتهها در لحظهای معین پارهشدهاند یا به نقطهٔ مشخصی بستهاند. عنوانِ «زنجیر» در اینجا از سطحِ شیءِ قابلشناسایی فراتر میرود و بهرابطهای اشاره میکند که میتواند بدونِ حلقههای آهنی وجود داشته باشد.
چنین بندی ممکن است همان ضرورتی باشد که در ذهن تکرار میشود: باید این را داشته باشم؛ باید مرا بشناسند؛باید پاسخِ آخر را من بدهم؛ باید از دیگری جلوتر بمانم.
هرکدام از این جملهها، اختیار را اندکی محدود میکند. درویش در این مرحله، به جایِ آنکه همهٔ خواستهها را یکجامحکوم کند، به همین «باید»ها گوش میدهد. میکوشد بفهمد کدامیک از نیازی واقعی خبر میدهند و کدامیک ازترسِ کمارزششدن نیرو میگیرند.
در پیشزمینه، چند تاج و عصای جواهرنشان در میانِ گلهای سرخ پراکندهاند. آنها هنوز مجللاند؛ نقش، فلزِ طلاییو نگینهای آبی و سرخشان بهروشنی دیده میشود. هیچ دستی برای برداشتنشان به سویِ زمین دراز نشده است.
این فاصلهٔ میانِ حضورِ اشیا و دستنبردن به آنها، از دقیقترین معادلهای تصویریِ موضوعِ اثر است. ارزشِنمایشیِ تاج باقی مانده، اما در لحظهٔ ثبتشده، رفتارِ درویش را تعیین نمیکند.
تاجهای متعدد نیز اهمیت دارند. میلِ برتری تنها یک صورت ندارد. ممکن است فرد از یک جایگاه دل بکند و بهجایگاهی دیگر وابسته شود؛ از ثروت به شهرت، از شهرت به دانایی، از دانایی به این ادعا که دیگر هیچ نیازی به تأییدندارد. هر مرحله میتواند تاجِ تازهای برای همان خواستهٔ قدیمی فراهم کند.
تصویر، این تکثر را روی زمین گسترده است. درویش باید مراقب باشد هنگامِ کنارگذاشتنِ یک تاج، تاجِ دیگری رابیصدا بر سر نگذارد.
این بخش، پیوندِ مستقیمی با «پادشاهیِ فقر» دارد. در اثرِ دوازدهم، تختِ برتری استعارهای در تفسیر بود. اینجا،نشانههای سلطنت واقعاً در صحنه حضور دارند. پرسشی که پیشتر در لحن و نگاهِ درویش شکل گرفته بود، اکنوندر نسبتِ بدن با اشیا آزموده میشود: آیا میتواند چیزی را که قدرت و منزلت وعده میدهد ببیند و انتخابش را تنهابه آن وعده نسپارد؟
گلهای سرخ، سراسرِ بخشِ پایین را پوشاندهاند و تا عمقِ منظره ادامه مییابند. شکلِ بعضی گلها به شقایق نزدیکاست، اما برای تفسیرِ اثر، نقشِ بصریِ آنها از تعیینِ گونهٔ دقیق مهمتر است. ساقهها، برگها و گلبرگها، زمین رازنده و پُر کردهاند.
درویش در بیابانی خالی از لذت و زیبایی ایستاده نیست. پیرامونِ او زندگی جریان دارد. این ویژگی اجازه نمیدهدرهایی را صرفاً به محرومیت فروبکاهیم. مسئله، توانِ حضور در میانِ زیباییها و جاذبههاست؛ حضوری که هر چیزِدیدنی را فوراً به موضوعِ تصاحب تبدیل نکند.
تاج و گل نیز در یک میدان قرار گرفتهاند. یکی صورتِ ساختهشدهٔ منزلت است و دیگری جلوهای از رویش وگذرابودن. هر دو رنگ و درخشش دارند، اما رابطهٔ درویش با آنها میتواند متفاوت باشد. او میتواند از زیبایی متأثرشود، بیآنکه برای نگهداشتنش حقِ مالکیت مطالبه کند.
در نیمهٔ بالایی، جانورانِ باریکاندام و جهنده در امتدادِ پرتوها پراکندهاند. بعضی سگساناند و بعضی به جانورانِشکاری یا آهومانند نزدیک میشوند؛ تنوعِ فرمها اجازه نمیدهد همه را با قطعیت یک گونه بنامیم. بدنها طلایی،سرخ یا روشناند و حرکتشان فضای پیرامونِ درویش را پُر کرده است.
در مقایسه با گردابِ تیره و فشردهٔ اثرِ دوازدهم، این میدان گستردهتر شده است. جانوران به آسمان راه یافتهاند وانرژیِ حرکت در بخشِ بزرگتری از قاب توزیع شده است. در خوانشِ پیوستهٔ مجموعه، میتوان این تغییر را نشانهٔجابهجاییِ نسبتِ درویش با نیروی طلب دانست.
خواهش از جهان حذف نشده؛ همچنان میجهد، تغییرِ جهت میدهد و توجه میطلبد. اما پیکرهٔ مرکزی، در لحظهٔتصویر، به دنبالِ هر حرکت کشیده نمیشود. فاصلهٔ میانِ مرکز و پیرامون، فضایی برای اتکا ساخته است.
هالهٔ طلاییِ پشتِ سر، این مرکزیت را تقویت میکند. پرتوهای باریک از پیرامونِ آن به سراسرِ آسمان امتداد یافتهاندو در میانِ جانوران و شاخهها حرکت میکنند. روشنایی تنها روی یک شیء ننشسته؛ ساختارِ کلیِ صحنه را سازمانداده است.
در نسبت با بیتِ منتخب، این نور ظرفیتِ همراهی با مفهومِ «فضل خدا» را دارد. این یک خوانشِ هنری از تصویراست؛ معنای الهیِ شعر را نمیتوان از رویِ نور بهتنهایی اثبات کرد. اما کنارِ هم قرارگرفتنِ بیت و تابلو، امکان میدهدآرامشِ پیکره را در افقی از اعتماد و عطا ببینیم.
در شعر، «وطن» نامِ تکیهگاهی است که به زندهبودن یا مردهبودنِ گوینده محدود نمیشود. برای روایتِ این اثر، اینمضمون به تغییرِ جایگاهِ امنیت نزدیک میشود: درویش دیگر نمیخواهد تمامِ اطمینانِ خود را از داشتن، غلبهکردنیا دیدهشدن بگیرد.
این تغییر، به معنای ادعای بینیازیِ مطلق نیست. او نیازمند میماند؛ اما نیازمندی را لزوماً شکستی در منزلتِ خودنمیبیند. میتواند دریافتکننده باشد، کمک بپذیرد و ارزشِ وجودش را وابسته به فرمانروایی بر همهٔ موقعیتهانداند.
هالهٔ بزرگ، در عین حال، پرسشِ دیگری نیز به تصویر میافزاید. ممکن است همان شکوهی که قرار است اعتماد رابیان کند، به نشانی تازه برای برتری تبدیل شود. درویش میتواند تاجهای زمین را کنار بگذارد و هالهٔ رهایی را تاجِخود بداند.
ازاینرو، تابلو را باید در جایگاهِ سیزدهمِ سفر خواند. بیتِ «رستم» میتواند افقِ تجربهای را بیان کند که درویشلحظهای به آن نزدیک شده است؛ قرار نیست حضورِ آن، پایانِ همهٔ کشمکشهای شخصیت را اعلام کند. او اکنونطعمِ فاصلهگرفتن از فرمانِ خواهش را میچشد و باید ببیند آیا میتواند آن را در زندگی ادامه دهد.
در سمتِ چپِ پسزمینه، بنایی آراسته با گنبدِ فیروزهای و عناصرِ عمودی دیده میشود. درختان، آب و امتدادِ منظره،آن را به جهانِ پیرامون پیوند میدهند. هویتِ مشخصِ این بنا برای این اثر اعلام نشده است؛ بنابراین، آن را بهطورِخودکار بارگاه شمس تبریزی نمینامیم.
از نظرِ روایی، حضورِ بنا و باغ نشان میدهد که تجربهٔ درویش در جهانی دارایِ تاریخ، سکونت و تعلق رخ میدهد. رهایی او نباید به گسستنِ همهٔ ارتباطها تعبیر شود. انتخابِ آگاهانه باید روزی به همین جهان بازگردد: به رابطه، کار،مراقبت و مسئولیت.
در آسمانِ سمتِ راست نیز جرمی تیره با حاشیهای روشن دیده میشود؛ شکلی کسوفمانند که در کنارِ شکوهِ طلاییِمرکز، بخشِ پوشیدهٔ نور را یادآوری میکند. تصویر حتی در پرنورترین قسمتِ روایت، تاریکی را بهکلی حذف نکردهاست. بعضی چیزها هنوز روشن نشدهاند.
ترکهای سطح نیز از میانِ نور، آسمان و بخشهای دیگر عبور میکنند. این ردهای فرسودگی، به چشمانداز کیفیتیزمانخورده میدهند. تجربهٔ روشنایی بر زمینهای شکننده ظاهر شده است؛ زمینهای که همچنان به مراقبت نیازدارد.
سرودهٔ شمارهٔ ۱۳ احمد رسام، از سویِ دیگر، با فعلِ «بگسل» بر اقدام تأکید میکند. درویش باید کاری با نسبتِ خودو خواهش انجام دهد. بیتِ مولانا در کنارِ آن، «فضل خدا» را بهعنوانِ وطن پیش میکشد. این دو صدا میتوانند درروایت، کوشش و اتکا را کنارِ هم نگه دارند: انسان مسئولِ انتخابِ خود است و همزمان، تمامِ امکانِ زندگی رامحصولِ قدرتِ فردیِ خویش نمیداند.
عبارتِ «بر سرِ صدر آئی» در سرودهٔ هنرمند نیز در برابرِ تاجهای زمین قرار میگیرد. اگر صدر، جایگاهِ فرمانروایی بردیگران باشد، چرخهٔ پیشین دوباره آغاز میشود. در خوانشِ پیشنهادیِ این اثر، صدر به توانِ تصمیمگرفتن در زندگیِخویش نزدیک میشود؛ توانِ آنکه هر خواهشی را فرمانِ نهایی ندانی.
در تفسیرِ معاصر، نیازهای طبیعیِ بدن جایِ خود را دارند. گرسنگی، استراحت، امنیت و ارتباط با دیگران، بهصرفِبدنی یا عاطفیبودن، مانعِ رشد نیستند. مسئله زمانی شکل میگیرد که یک خواسته، تمامِ تصمیمها را زیرِ فرمانِخود ببرد و امکانِ سنجیدنِ پیامدها را کم کند.
درویش در این مرحله، فاصلهای میانِ سه تجربه کشف میکند: چیزی را دیدن، آن را خواستن و برای بهدستآوردنشعملکردن. این سه همیشه ناگزیر به یکدیگر متصل نیستند. او میتواند از زیباییِ تاج آگاه شود، کششِ آن را احساسکند و همچنان دستش را به سویش نبرد.
اثر سیزدهمِ احمد قلیزاده در گالری چارگوش، آزادی را در همین فاصلهٔ کوچک قابلِ تصور میکند. این آزادی، در یکلحظه رخ میدهد و باید بارها از نو انتخاب شود. ارزشش در این است که رفتار را از اجبارِ فوری کمی دور میکند وبرای دیدنِ دیگری، پیامدِ عمل و معنای خواسته جا باز میگذارد.
درویش چشمهایش را بسته نگه داشته است، اما جهان از حرکت نایستاده. جانوران میجهند، نور بر نگینها میافتدو گلها میانِ نشانهای سلطنت سر برآوردهاند. هر چیز هنوز میتواند او را بخواند.
وقتی چشم باز کند، آزمون آغاز خواهد شد.
آیا میتواند تاج را ببیند و آن را تمامِ پاسخِ زندگی نداند؟ آیا میتواند خواستهای را احساس کند و برای شنیدنِ آن،بیدرنگ فرمانش را اجرا نکند؟ آیا میتواند آرامشِ این لحظه را به امتیازی برای برتر دیدنِ خود تبدیل نکند؟
او هنوز راهِ بسیاری پیشِ رو دارد. اما اکنون، برای لحظهای، دستش پیش از تصمیم حرکت نکرده است.
اگر خواهش دیگر فرمان ندهد، با چه زبانی بازخواهد گشت تا درویش را به دنبالِ خود ببرد؟