
در حال بارگزاری...
- گالری هنری مفهومی چارگوش - SINCE 2011 - ثبت:284477 - نگاهی نوگرایانه بر ادبیات و فرهنگ در هنر تجسمی ایران کهن - هنر تبلوری از روح پروردگار - زیباترین آثار و محصولات هنری مدرن اختصاصی با الهام از ایران زمین -

در حال بارگزاری...



۴ قسط ماهانه. بدون سود، چک و ضامن.
جنس
بوم
نحوه استفاده
آویز
تعدادتکه
یک تکه
تابلوی "چشم و رخسارش" شاهکاری است از گالری چارگوش که با الهام از شعر عرفانی مولانا، تجربهای بصری از عشق، فنا و تجلی الهی خلق کرده است. این اثر، ترکیبی است از خوشنویسی، نقاشی چهره و موتیفهای گل که هر یک، لایهای از معنا و نور را به نمایش میگذارند. زمینه مشکی تابلو، نمادی از عالم غیب و شام زلف معشوق است، و رخسار و چشم یار، از دل تاریکی و میان کلمات شعر برمیآیند تا به بیننده احساسی از نور، حیات و زیبایی درونی منتقل کنند.
هنر ایرانی همواره فضایی برای تلاقی شعر و نقاشی بوده است؛ جایی که کلام قدسی و عاشقانه در تار و پود رنگ و فرم تنیده میشود و تجربهای بصری از عمیقترین مفاهیم عرفانی ارائه میکند. در تابلو "چشم و رخسارش"، این تلاقی به اوج رسیده است. شعر مولانا، به ویژه ابیات "مرا رخسار او باید چه سود از ماه و پروینم / چو شام زلف او خواهم چه سود از شام و شاماتم"، الهامبخش خلق این تابلو شده است. در این اثر، کلام شاعر نه تنها به عنوان متن بلکه به عنوان ابزار تجلی نور و جمال معشوق عمل میکند و بیننده را به سفری درونی و معنوی دعوت میکند.
درک عمق تابلو بدون بررسی ابیات انتخاب شده مولانا ممکن نیست. عبارت "مرا رخسار او باید" نمادی از آرزوی غایی عاشق و تنها مطلوب اوست. رخسار معشوق، تجلی جمال الهی و نشان دهنده نهایت زیبایی و نور است که در عالم ظاهر میشود و دلها را میرباید. در برابر این نور، تمام جلوههای ظاهری جهان، از ماه گرفته تا پروین و زیباییهای دنیوی، بیارزش و گذرا به نظر میرسند.
مصرع دوم، "چو شام زلف او خواهم"، بیانگر پیچیدگی و رمزآلودی معشوق است. زلف، نمادی از اسرار الهی، تاریکی و حیرت مسیر سلوک و پیچیدگیهای عالم است. شام و شامات نیز زمان و مکان دنیوی را نشان میدهند که در مقابل عشق حقیقی معشوق، بیاهمیت و بیمعنا میشوند. این ابیات، بیانگر فنای عاشق در معشوق و وحدت او با ذات الهی هستند، و تابلو با زبان بصری، این مفهوم را بازتاب میدهد.
تابلوی "چشم و رخسارش" با بهرهگیری از زمینه مشکی، نورپردازی و رنگهای درخشان، تجلی نور از دل تاریکی را به تصویر میکشد. مشکی نمادی از عالم غیب، تاریکی و خلاء است، اما این خلاء، فضایی برای ظهور نور و زیبایی معشوق فراهم میآورد. خوشنویسی شعر مولانا نیز با رنگ مشکی اجرا شده و به تدریج از زمینه مشخص میشود؛ این تدریج، نمادی از ظهور حقایق از دل عالم غیب است.
رخسار و چشم یار از میان خوشنویسی و رنگهای درخشان برمیآیند. چشم، دریچهای به حقیقت و آیینه دل است؛ هم نماد بصیرت الهی معشوق و هم چشم دل عاشق که قادر به مشاهده جمال و نور است. گلها و رنگهای درون چهره، نماد زیبایی، حیات و سرچشمه زندگی هستند. این عناصر در کنار هم، ترکیبی از نور، حرکت و ریتم پنهان ایجاد میکنند که حس جریان عشق الهی و رقص نور و کلام را القا میکند.
تابلو نه تنها یک اثر بصری، بلکه پلی است میان هنر معاصر و میراث عرفانی ایران. زمینه مشکی نماد وحدت و ذات احدیت است که هنوز هیچ کثرتی در آن ظاهر نشده است. سپس کثرتها، یعنی کلمات شعر، رخسار و گلها، از دل این وحدت سر برمیآورند و همه چیز را به معشوق بازمیگردانند. این تجربه، نمایش وحدت وجود و فنای عاشق در معشوق است. ظهور رخسار از تاریکی، تجلی الهی است که مراحل آن از ذات بیتعین تا صفات جمال و جلال و نهایتاً ظهور در عالم کثرت را نشان میدهد.
عشق، محور اصلی تابلو و شعر است. این عشق، نیرویی است که عاشق را به سمت معشوق میکشاند و هر چیز دیگر را بیاهمیت میکند. فنا و بقا، عشق حقیقی و وحدت در کثرت، همه در این تابلو تجسم یافتهاند. چشم و رخسار معشوق، پیامآور حضور نور و حیات در دل تاریکی هستند و بیننده را به تجربهای معنوی و درونی دعوت میکنند.
تابلوی "چشم و رخسارش" بیننده را به یک سفر درونی فرا میخواند. این اثر یادآوری میکند که در دل تاریکیها، نور و حیات پنهان است و زیبایی حقیقی، از سرچشمه حیات برمیخیزد و فراتر از زیباییهای گذراست. بیننده میتواند تجلیات معشوق را در اطراف خود، در چهرهها، گلها و هر ذره از هستی مشاهده کند و تجربه فنا و وصل در معشوق را حس نماید. تابلو، نه تنها برای دیدن، بلکه برای حس کردن، تأمل و کشف درونی ساخته شده است.
تابلوی "چشم و رخسارش" اثری است که با بهرهگیری هوشمندانه از رنگ، فرم، خوشنویسی و نمادگرایی، بازتابی عمیق از شعر مولانا و فلسفه عرفانی ایران ارائه میکند. زمینه مشکی، رخسار و چشم یار، گلها و رنگها، همه با هم پیامی واحد دارند: در محضر معشوق، همه چیز "هیچ" میشود و تنها "او" باقی میماند. این اثر، تجربهای از نور، عشق، فنا و تجلی است که بیننده را به تأمل در معنای حقیقی زیبایی و وحدت وجود فرا میخواند.
طراح: احمد قلی زاده
مجموعه تابلوهای گالری چارگوش با بیش از یک دهه خلق آثار هنری، در تلاش است زبان بیان هنر ایرانی را ارتقا دهد. این آثار با تکنیک دیجیتال طراحی و چاپ نفیس، تلفیقی از عشق، نور و زیبایی مفهومی را به هنردوستان ایران زمین ارائه میکنند.
هنر ایرانی، همواره بستری غنی برای تلاقی شعر و نقش بوده است؛ جایی که کلام قدسی و عاشقانه، در تار و پود رنگ و فرم تنیده میشود و به بیانی بصری از عمیقترین مفاهیم عرفانی تبدیل میگردد. تابلوی "چشم و رخسارش"، اثری برجسته از گالری چارگوش، مصداق بارز این پیوند خجسته است. این تابلو، با الهام از دو بیت شورانگیز از غزلیات حضرت مولانا، جلالالدین محمد بلخی، "مرا رخسار او باید چه سود از ماه و پروینم / چو شام زلف او خواهم چه سود از شام و شاماتم"، به خلق فضایی پرداخته است که در آن، تاریکی زمینه، بستر ظهور نور معشوق ازلی میشود و کلام شاعر، خود پردهبردار از رازهای پنهان. این اثر، نه تنها تفسیری بصری از شعر مولوی است، بلکه خود، دعوتی است به تأمل در مقام معشوق، جایگاه عاشق، و جوهر یگانهای که همه هستی از آن سرچشمه میگیرد. این شرح مفصل، کوششی است برای واکاوی لایههای هنری، مفهومی، ادبی و فلسفی این تابلوی دلنشین، تا شاید پرده از جلوههای رخ یار و شام زلف او برداشته شود.
برای درک عمیق این تابلوی پر رمز و راز، ابتدا باید در ژرفای ابیات انتخاب شده از مولانا غواصی کنیم. این دو بیت، نمونهای از اوج شوریدگی و فنای عاشق در مسیر عشق الهی است که مولانا در مقام "عاشقِ واصل" بیان میکند:
مرا رخسار او باید: این مصرع، بیانگر نهایت آرزو و تنها مطلوب عاشق است. "رخسار" یا چهره، نمادی از:
چه سود از ماه و پروینم؟ این بخش، به صورت یک پرسش بلاغی، تمام جلوههای ظاهری و زیباییهای جهانی را در برابر رخسار معشوق بیارزش میشمارد.
چو شام زلف او خواهم: این مصرع، مرحلهای عمیقتر از طلب عاشق را بیان میکند.
چه سود از شام و شاماتم؟ مشابه مصرع قبلی، این پرسش بلاغی به بیارزشی زمان (شبهای معمولی) و مکانهای دنیوی (شامات) در برابر "شام زلف" معشوق اشاره دارد.
پیام کلی ابیات: این دو بیت، اوج فنای عاشق در معشوق را به تصویر میکشند. مطلوب عاشق، تنها و تنها معشوق است و تمام عالم، زیباییها، زمانها و مکانها در برابر او هیچ میشوند. این حالت، بیانگر مرتبه "کمال عشق" است که در آن، عاشق از خود رها شده و تنها با معشوق یگانه میگردد. تمرکز کامل بر یک نقطه، یعنی "او"، و حذف هر آنچه غیر "او"ست.
تابلوی "چشم و رخسارش"، با الهام از این ابیات مولانا، به تجسمی هنری از عشق واصلانه و تجلی معشوق در کلام و نگاه پرداخته است:
انتخاب رنگ مشکی به عنوان زمینه اصلی، تصمیمی بسیار معنادار و بنیادین است. مشکی نمادی از:
این تابلو، با تلفیق خوشنویسی، نقاشی چهره و موتیفهای گل، تداعیگر سنتهای دیرینه هنر ایرانی است که همواره در خدمت بیان مفاهیم عرفانی و ادبی بوده است.
رخسار و چشم یار، همراه با کلمات شعر، از دل تاریکی مشکی (نماد عدم، غیب یا شام زلف) سر برآوردهاند. این فرایند، تجسم بصری آیه شریفه "الله نور السماوات و الارض" است؛ نوری که از دل تاریکی مطلق میدرخشد. این همان تجلی الهی است که در آن، ذات پنهان خود را آشکار میسازد.
رخسار یار از میان خوشنویسی شعر پدید آمده است و نشان میدهد که کلام، به ویژه کلام عارفانه، ابزاری قدرتمند برای درک و مشاهده حقایق غیبی است. شعر مولانا، خود به پلی تبدیل میشود که عاشق را از عالم ظاهر به عالم حضور معشوق میرساند. کلمات، حجاب نیستند، بلکه خود پردهبردارند.
زمینه مشکی، نمادی از وحدت و ذات احدیت است که در آن هنوز هیچ کثرتی ظاهر نشده است. سپس، از دل این وحدت، کثرتها (کلمات، چهره، گلها، رنگها) پدیدار میشوند. اما این کثرتها (اشعار، رخسار) خود دوباره به وحدت (معشوق) اشاره دارند و همه چیز را به او بازمیگردانند. این تجربه عارفانه وحدت وجود است که همه چیز را جلوهای از یک حقیقت واحد میداند.
چشم یار در مرکز توجه قرار دارد. چشم، هم میتواند نماد چشم معشوق باشد که بر عاشق مینگرد و او را هدایت میکند، و هم میتواند نماد چشم دل عاشق باشد که با گشوده شدن، قادر به دیدن رخسار حقیقت میشود. این تقابل نگاهها، محور ارتباط میان عاشق و معشوق است.
گلهایی که درون چهره طراحی شدهاند، بیانگر این هستند که زیبایی معشوق، نه تنها در ظاهر بلکه در باطن و عمق وجود او نیز ریشه دارد. این زیبایی، از جنس زیباییهای فانی دنیوی نیست، بلکه زیبایی ذاتی و پایدار است که منشأ حیات است.
اگرچه تابلو یک اثر ساکن است، اما ترکیب کلمات در هم تنیده و ظهور فرمها از زمینه، حس یک رقص پنهان یا یک جریان سیال را القا میکند. این ریتم، جریان عشق الهی در هستی را نشان میدهد که همه چیز را به سمت خود میکشد.
این اثر، با بهرهگیری از نمادهای ریشهدار در هنر و عرفان ایرانی، به مثابه یک آینه عمل میکند که بیننده را به درون خود و به عالم معنا دعوت میکند. این تابلو نه تنها یک اثر تماشایی، بلکه یک ابزار برای تأمل و کشف درونی است.
محور اصلی شعر و تابلو، عشق است. عشق، نیرویی است که عاشق را به سمت معشوق میکشاند و هر چیز دیگر را بیارزش میکند. این عشق، نه یک احساس صرف، بلکه یک حقیقت وجودی است که هستی و نیستی را تحت تأثیر قرار میدهد. تابلو با تمرکز بر رخسار یار، شدت و یگانگی این عشق را به تصویر میکشد.
ابیات مولانا، به مرتبه فنای عاشق در معشوق اشاره دارند. زمانی که "من" عاشق محو میشود، تنها "او" باقی میماند. این فنا، با نفی "ماه و پروین" و "شام و شامات" به صورت زبانی، و با ظهور رخسار از دل سیاهی (عدم) به صورت بصری نشان داده شده است. فنا، دروازهای به بقا بالله و حضور در ذات الهی است.
ظهور رخسار از تاریکی، یک تجلی است. تجلیات الهی، خود دارای مراتب هستند:
این مفهوم که همه هستی، جلوهای از یک حقیقت واحد است، به زیبایی در تابلو منعکس شده است. زمینه مشکی، کلمات، چهره و گلها، همگی از یک منبع (ذات الهی) برآمدهاند و در نهایت به آن بازمیگردند. این یکپارچگی بصری، بیانگر یگانگی هستی است.
شعر مولانا از "رخسار" (ظاهر) و "زلف" (باطن و پیچیدگی) سخن میگوید. تابلو نیز با نمایش رخسار (جلوه روشن و آشکار) و زمینه مشکی (جلوه پنهان و باطنی)، این دو جنبه را در کنار هم قرار میدهد. این نشان میدهد که معشوق هم در ظاهر تجلی دارد و هم در باطن پنهان است و عاشق باید هر دو وجه را جستجو کند.
گلهای درون چهره، بر این تأکید دارند که زیبایی حقیقی، زیبایی درونی و معنوی است که از ذات سرچشمه میگیرد و فانی نمیشود. این زیبایی، فراتر از معیارهای ظاهری و دنیوی است که مولانا آنها را نفی میکند.
تابلوی "چشم و رخسارش"، همچون بسیاری از آثار هنر عرفانی، نه فقط برای دیدن، بلکه برای حس کردن و تجربه کردن است. این اثر، بیننده را به یک سفر درونی دعوت میکند:
آیا مطلوب اصلی زندگی من چیست؟ آیا مانند مولانا، تمام کثرات را برای رسیدن به وحدت نفی کردهام؟ تابلو بیننده را به بازنگری در اولویتها و خواستههایش دعوت میکند.
آیا میتوانم زیبایی و معنا را در دل "تاریکیها" و "هیچها" (مشکلات، ناشناختهها) نیز بیابم؟ تابلو یادآوری میکند که حتی در تاریکترین نقاط، نور و حیات پنهان است.
چگونه کلام و شعر، میتواند دریچهای به عالم معنا و تجلیات الهی باشد؟ تابلو به قدرت عرفانی کلمات و تأثیر آنها بر بصیرت درونی اشاره دارد.
آیا میتوانم تجلیات معشوق را در اطراف خود، در چهرهها، در گلها و در هر ذره از هستی مشاهده کنم؟ تابلو، چشمان بیننده را برای دیدن این تجلیات آموزش میدهد.
با غرق شدن در تابلوی "چشم و رخسارش"، آیا میتوانم لحظهای از خود رها شوم و تنها به رخسار یار خیره شوم؟ این تجربه، شاید گوشهای از فنای عاشق در معشوق را به ارمغان آورد.
این تابلو، پلی است میان هنر معاصر و میراث غنی عرفان و ادبیات فارسی. بیننده با تأمل در آن، با عمق این میراث فرهنگی و معنوی ارتباط برقرار میکند.
تابلوی "چشم و رخسارش" اثری بینظیر است که با بهرهگیری هوشمندانه از رنگ، فرم، خوشنویسی و نمادگرایی، به تفسیری عمیق و بصری از شعر شورانگیز مولانا پرداخته است. این اثر، با زمینه مشکی که نماد عالم غیب و شام زلف معشوق است، و ظهور رخسار و چشم یار از دل این تاریکی و از میان کلمات، به زیبایی مفهوم تجلی الهی و یگانگی عاشق با معشوق را به تصویر میکشد.
گلهای درون چهره و لکههای رنگ در زمینه مشکی، به حیات و معنایی پنهان در دل تاریکی اشاره دارند و تأکید میکنند که زیبایی حقیقی، از درون و از سرچشمه حیات برمیخیزد و فراتر از زیباییهای گذراست. این تابلو، نه تنها یک اثر هنری زیبا، بلکه دعوتی است به تأمل در مقام عشق، فنای خود در معشوق، و پیوند ناگسستنی کلام، نقش و معنا در هنر عرفانی ایران. "چشم و رخسارش" آینهای است که در آن، هر بیننده میتواند گوشهای از جمال یار را نظاره کند و در پیچ و خم زلف او، خود را گم کرده و دوباره بیابد. این اثر، تجسمی است از این حقیقت که در محضر معشوق، همه چیز "هیچ" میشود، و تنها "او" باقی میماند.
- با تکنیک طراحی دیجیتال و چاپ بسیار نفیس - طراح: احمد قلی زاده - مجموعه تابلوهای گالری چارگوش با بیش از یک دهه خلق آثار هنری تلاشی است برای ارتقای زبان بیان هنر ایران زمین. این آثار دارای فضا سازیهای عمیق و مجموعه بسیار گستردهای از طرحهای زیبای مفهومی و اورینتال فارسی با الهام از سرودههای اساطیر ادبی ایران زمین، تلفیقی از عشق و فضای لامتناهی از نور بسوی زیبایی هستند. این آثار با تکنیک دیجیتال طراحی و با چاپ بسیار نفیس، پنجرهای متفاوت از انتخاب طرح و هنر پارسی را به مردم هنردوست ایران زمین تقدیم نمودهاند.