


تابلو خط مولانا مرا رخسار او باید چه سود از ماه و پروینم اثر گالری چارگوش مدل 2781.1
هر قسط با تربپی:
۴ قسط ماهانه. بدون سود، چک و ضامن.
جنس
بوم
نحوه استفاده
آویز
تعدادتکه
یک تکه
تابلوی "چشم و رخسارش": نور از دل تاریکی، رخ یار از ورای کلام
تابلوی "چشم و رخسارش" شاهکاری است از گالری چارگوش که با الهام از شعر عرفانی مولانا، تجربهای بصری از عشق، فنا و تجلی الهی خلق کرده است. این اثر، ترکیبی است از خوشنویسی، نقاشی چهره و موتیفهای گل که هر یک، لایهای از معنا و نور را به نمایش میگذارند. زمینه مشکی تابلو، نمادی از عالم غیب و شام زلف معشوق است، و رخسار و چشم یار، از دل تاریکی و میان کلمات شعر برمیآیند تا به بیننده احساسی از نور، حیات و زیبایی درونی منتقل کنند.
مقدمه: پل میان هنر و عرفان
هنر ایرانی همواره فضایی برای تلاقی شعر و نقاشی بوده است؛ جایی که کلام قدسی و عاشقانه در تار و پود رنگ و فرم تنیده میشود و تجربهای بصری از عمیقترین مفاهیم عرفانی ارائه میکند. در تابلو "چشم و رخسارش"، این تلاقی به اوج رسیده است. شعر مولانا، به ویژه ابیات "مرا رخسار او باید چه سود از ماه و پروینم / چو شام زلف او خواهم چه سود از شام و شاماتم"، الهامبخش خلق این تابلو شده است. در این اثر، کلام شاعر نه تنها به عنوان متن بلکه به عنوان ابزار تجلی نور و جمال معشوق عمل میکند و بیننده را به سفری درونی و معنوی دعوت میکند.
بخش اول: لایههای ادبی و فلسفی
درک عمق تابلو بدون بررسی ابیات انتخاب شده مولانا ممکن نیست. عبارت "مرا رخسار او باید" نمادی از آرزوی غایی عاشق و تنها مطلوب اوست. رخسار معشوق، تجلی جمال الهی و نشان دهنده نهایت زیبایی و نور است که در عالم ظاهر میشود و دلها را میرباید. در برابر این نور، تمام جلوههای ظاهری جهان، از ماه گرفته تا پروین و زیباییهای دنیوی، بیارزش و گذرا به نظر میرسند.
مصرع دوم، "چو شام زلف او خواهم"، بیانگر پیچیدگی و رمزآلودی معشوق است. زلف، نمادی از اسرار الهی، تاریکی و حیرت مسیر سلوک و پیچیدگیهای عالم است. شام و شامات نیز زمان و مکان دنیوی را نشان میدهند که در مقابل عشق حقیقی معشوق، بیاهمیت و بیمعنا میشوند. این ابیات، بیانگر فنای عاشق در معشوق و وحدت او با ذات الهی هستند، و تابلو با زبان بصری، این مفهوم را بازتاب میدهد.
بخش دوم: کالبد هنری و تکنیک
تابلوی "چشم و رخسارش" با بهرهگیری از زمینه مشکی، نورپردازی و رنگهای درخشان، تجلی نور از دل تاریکی را به تصویر میکشد. مشکی نمادی از عالم غیب، تاریکی و خلاء است، اما این خلاء، فضایی برای ظهور نور و زیبایی معشوق فراهم میآورد. خوشنویسی شعر مولانا نیز با رنگ مشکی اجرا شده و به تدریج از زمینه مشخص میشود؛ این تدریج، نمادی از ظهور حقایق از دل عالم غیب است.
رخسار و چشم یار از میان خوشنویسی و رنگهای درخشان برمیآیند. چشم، دریچهای به حقیقت و آیینه دل است؛ هم نماد بصیرت الهی معشوق و هم چشم دل عاشق که قادر به مشاهده جمال و نور است. گلها و رنگهای درون چهره، نماد زیبایی، حیات و سرچشمه زندگی هستند. این عناصر در کنار هم، ترکیبی از نور، حرکت و ریتم پنهان ایجاد میکنند که حس جریان عشق الهی و رقص نور و کلام را القا میکند.
بخش سوم: مفاهیم عرفانی و فلسفی
تابلو نه تنها یک اثر بصری، بلکه پلی است میان هنر معاصر و میراث عرفانی ایران. زمینه مشکی نماد وحدت و ذات احدیت است که هنوز هیچ کثرتی در آن ظاهر نشده است. سپس کثرتها، یعنی کلمات شعر، رخسار و گلها، از دل این وحدت سر برمیآورند و همه چیز را به معشوق بازمیگردانند. این تجربه، نمایش وحدت وجود و فنای عاشق در معشوق است. ظهور رخسار از تاریکی، تجلی الهی است که مراحل آن از ذات بیتعین تا صفات جمال و جلال و نهایتاً ظهور در عالم کثرت را نشان میدهد.
عشق، محور اصلی تابلو و شعر است. این عشق، نیرویی است که عاشق را به سمت معشوق میکشاند و هر چیز دیگر را بیاهمیت میکند. فنا و بقا، عشق حقیقی و وحدت در کثرت، همه در این تابلو تجسم یافتهاند. چشم و رخسار معشوق، پیامآور حضور نور و حیات در دل تاریکی هستند و بیننده را به تجربهای معنوی و درونی دعوت میکنند.
بخش چهارم: دعوت به تأمل و تجربه درونی
تابلوی "چشم و رخسارش" بیننده را به یک سفر درونی فرا میخواند. این اثر یادآوری میکند که در دل تاریکیها، نور و حیات پنهان است و زیبایی حقیقی، از سرچشمه حیات برمیخیزد و فراتر از زیباییهای گذراست. بیننده میتواند تجلیات معشوق را در اطراف خود، در چهرهها، گلها و هر ذره از هستی مشاهده کند و تجربه فنا و وصل در معشوق را حس نماید. تابلو، نه تنها برای دیدن، بلکه برای حس کردن، تأمل و کشف درونی ساخته شده است.
نتیجهگیری: نور، عشق و وحدت
تابلوی "چشم و رخسارش" اثری است که با بهرهگیری هوشمندانه از رنگ، فرم، خوشنویسی و نمادگرایی، بازتابی عمیق از شعر مولانا و فلسفه عرفانی ایران ارائه میکند. زمینه مشکی، رخسار و چشم یار، گلها و رنگها، همه با هم پیامی واحد دارند: در محضر معشوق، همه چیز "هیچ" میشود و تنها "او" باقی میماند. این اثر، تجربهای از نور، عشق، فنا و تجلی است که بیننده را به تأمل در معنای حقیقی زیبایی و وحدت وجود فرا میخواند.
طراح: احمد قلی زاده
مجموعه تابلوهای گالری چارگوش با بیش از یک دهه خلق آثار هنری، در تلاش است زبان بیان هنر ایرانی را ارتقا دهد. این آثار با تکنیک دیجیتال طراحی و چاپ نفیس، تلفیقی از عشق، نور و زیبایی مفهومی را به هنردوستان ایران زمین ارائه میکنند.
تابلوی "چشم و رخسارش": نور از دل تاریکی، رخ یار از ورای کلام
مقدمه: نگاهی به بوم، دریچهای به عالم شور و شیدایی
هنر ایرانی، همواره بستری غنی برای تلاقی شعر و نقش بوده است؛ جایی که کلام قدسی و عاشقانه، در تار و پود رنگ و فرم تنیده میشود و به بیانی بصری از عمیقترین مفاهیم عرفانی تبدیل میگردد. تابلوی "چشم و رخسارش"، اثری برجسته از گالری چارگوش، مصداق بارز این پیوند خجسته است. این تابلو، با الهام از دو بیت شورانگیز از غزلیات حضرت مولانا، جلالالدین محمد بلخی، "مرا رخسار او باید چه سود از ماه و پروینم / چو شام زلف او خواهم چه سود از شام و شاماتم"، به خلق فضایی پرداخته است که در آن، تاریکی زمینه، بستر ظهور نور معشوق ازلی میشود و کلام شاعر، خود پردهبردار از رازهای پنهان. این اثر، نه تنها تفسیری بصری از شعر مولوی است، بلکه خود، دعوتی است به تأمل در مقام معشوق، جایگاه عاشق، و جوهر یگانهای که همه هستی از آن سرچشمه میگیرد. این شرح مفصل، کوششی است برای واکاوی لایههای هنری، مفهومی، ادبی و فلسفی این تابلوی دلنشین، تا شاید پرده از جلوههای رخ یار و شام زلف او برداشته شود.
بخش اول: در محضر مولانا – رخسار و زلف یار، معیار هستی و نیستی
برای درک عمیق این تابلوی پر رمز و راز، ابتدا باید در ژرفای ابیات انتخاب شده از مولانا غواصی کنیم. این دو بیت، نمونهای از اوج شوریدگی و فنای عاشق در مسیر عشق الهی است که مولانا در مقام "عاشقِ واصل" بیان میکند:
۱. مرا رخسار او باید چه سود از ماه و پروینم؟
-
مرا رخسار او باید: این مصرع، بیانگر نهایت آرزو و تنها مطلوب عاشق است. "رخسار" یا چهره، نمادی از:
- تجلی جمال الهی: در عرفان، وجهالله یا رخسار معشوق، نهایت زیبایی، نور و جلال حق است که در عالم و در وجود انسان تجلی مییابد.
- دیدار حق: آرزوی غایی سالک، رسیدن به دیدار معشوق ازلی و ادراک مستقیم ذات اوست.
- ظاهر و تجلیات معشوق: آنچه از معشوق بر عالم ظاهر میشود و دلها را میرباید.
- حقیقت وجود: نهایت آگاهی و شناخت از وجود حقیقی.
-
چه سود از ماه و پروینم؟ این بخش، به صورت یک پرسش بلاغی، تمام جلوههای ظاهری و زیباییهای جهانی را در برابر رخسار معشوق بیارزش میشمارد.
- ماه و پروین: نمادی از زیباییهای چشمگیر عالم محسوس، اجرام آسمانی، یا هر گونه محبوب و مطلوب دنیوی. "ماه" نماد زیبایی و "پروین" (ثریّا) نماد گروهی از ستارگان که به زیبایی شناخته میشوند.
- بیارزشی غیر او: در نگاه عاشق واصل، هیچ زیبایی و کمالی در عالم، یارای برابری با جمال معشوق حقیقی را ندارد. هر آنچه غیر اوست، در برابر حضور او، هیچ و بیمعنا میشود. این کلمات بیانگر فنای "من" عاشق و نفی هرگونه توجه به غیرِ معشوق است.
۲. چو شام زلف او خواهم چه سود از شام و شاماتم؟
-
چو شام زلف او خواهم: این مصرع، مرحلهای عمیقتر از طلب عاشق را بیان میکند.
- زلف: در ادبیات عرفانی، زلف معشوق نمادی از:
- اسرار الهی: پیچیدگیها و رمز و رازهای الهی که در پرده ابهام و تاریکی قرار دارند و در عین حال، دلربا و فریبندهاند.
- عالم غیب یا بطون الهی: جنبهای از وجود حق که از دیدهها پنهان است و تنها با باطنبینی قابل ادراک.
- تکثر و تعینات: پیچیدگیهای عالم کثرت که از ذات واحد برآمده است.
- تاریکی و حیرت در مسیر سلوک: گاه سلوک به معنای ورود به ظلمت و گمگشتگی است تا نور حقیقی آشکار شود.
- شام زلف او: ترکیب "شام زلف" (شب زلف)، تأکید بر جنبه تاریکی، پنهانی و بیکرانگی است. این میتواند به معنای اقیانوس بیانتهای ذات الهی باشد که هرچه در آن فرو روی، ژرفتر میشود. "شام زلف" در عین حال، نهایت دلبری و گرفتاری عاشق در پیچ و خمهای عشق معشوق است.
- زلف: در ادبیات عرفانی، زلف معشوق نمادی از:
-
چه سود از شام و شاماتم؟ مشابه مصرع قبلی، این پرسش بلاغی به بیارزشی زمان (شبهای معمولی) و مکانهای دنیوی (شامات) در برابر "شام زلف" معشوق اشاره دارد.
- شام: به معنای شب، نمادی از زمان عادی و محدود.
- شامات: جمع "شام" (به معنای سوریه)، نمادی از مکانهای جغرافیایی، تعلقات سرزمینی، یا هر گونه مطلوب مادی و زمینی. شام در گذشته، از مراکز تجاری و فرهنگی مهم بود و نمادی از دنیا و تعلقات آن به شمار میرفت.
- رد کردن زمان و مکان: عاشق حقیقی، آنچنان در پی زلف معشوق است که حتی به زمان و مکان خود نیز بیاعتنا میشود. همه چیز در نسبت با او سنجیده میشود و هر آنچه از او دور کند، بیارزش است.
پیام کلی ابیات: این دو بیت، اوج فنای عاشق در معشوق را به تصویر میکشند. مطلوب عاشق، تنها و تنها معشوق است و تمام عالم، زیباییها، زمانها و مکانها در برابر او هیچ میشوند. این حالت، بیانگر مرتبه "کمال عشق" است که در آن، عاشق از خود رها شده و تنها با معشوق یگانه میگردد. تمرکز کامل بر یک نقطه، یعنی "او"، و حذف هر آنچه غیر "او"ست.
بخش دوم: کالبد هنری تابلو - رقص رنگ و فرم بر زمینه تاریک
تابلوی "چشم و رخسارش"، با الهام از این ابیات مولانا، به تجسمی هنری از عشق واصلانه و تجلی معشوق در کلام و نگاه پرداخته است:
۱. زمینه مشکی تابلو
انتخاب رنگ مشکی به عنوان زمینه اصلی، تصمیمی بسیار معنادار و بنیادین است. مشکی نمادی از:
- عالم غیب و بطون الهی: در عرفان، مشکی یا "سواد اعظم"، نمادی از ذات بیتعین و ناشناخته الهی است؛ جایی که هنوز هیچ تجلی و صورتی به خود نگرفته است. این عالم، منشأ همه هستیها و در عین حال، پوشیده و پنهان است.
- شب و رازآلودی: شب و تاریکی، نماد پنهان بودن، اسرار و آنچه در پس پرده قرار دارد. این میتواند اشاره به "شام زلف" معشوق باشد که در تاریکی و رازآلودی خود، دل میرباید.
- نیستی و فنا: زمینه مشکی میتواند نمادی از "هیچ" یا نیستی باشد که در آن، هستی معشوق تجلی میکند.
- پسزمینهای برای ظهور نور: مشکی، بهترین زمینه برای برجستهسازی و جلوهنمایی رنگها و فرمهاست. این انتخاب، بر ظهور "رخسار" و "چشم" از دل تاریکی تأکید میکند.
۲. خوشنویسی شعر مولانا بصورت مشکی
- هماهنگی با زمینه: شعر مولانا نیز با رنگ مشکی بر زمینه مشکی اجرا شده است. این به معنای این است که کلام معشوق خود از دل غیب و ناشناخته برمیآید و بخشی جداییناپذیر از آن است.
- ظهور از عدم: خوشنویسی که به سختی از زمینه سیاه قابل تشخیص است و به تدریج خواناتر میشود، نمادی از ظهور تدریجی حقایق از عالم غیب و از ورای کلام است. گویی کلمات، نه صرفاً نوشته شده، بلکه از عمق هستی سر برآوردهاند.
- تجسم "شام زلف": این خوشنویسی متراکم و در هم پیچیده، تجسمی بصری از "شام زلف او" است؛ شبهای پر رمز و راز و در هم پیچیدهای که در عین تاریکی، دلربا هستند.
۳. تصویر گوشهای از رخسار و چشم یار در میان اشعار
- رخسار و چشم: این تصویر، تجسم بصری "رخسار او" در شعر مولاناست. چشم، در بسیاری از فرهنگها، دریچه روح و آیینه دل است. چشم معشوق، نماد بصیرت الهی، نگاه نافذ و دلبریکننده است. ظهور جزئی از رخسار و چشم، نشاندهنده این است که انسان تنها قادر به درک بخشی از عظمت و جمال بیکران معشوق است.
- ظهور از کلام: رخسار از میان اشعار به بیرون آمده، نشان میدهد که کلام واسطهای برای تجلی معشوق است. معشوق، در کلمات و از طریق کلمات خود را بر عاشق آشکار میکند.
- نور در تاریکی: چهره و چشم با رنگهای روشنتر (طلایی، کرم، سبزآبی) از دل سیاهی پدیدار شدهاند. این بیانگر ظهور نور الهی (رخسار) از عالم غیب (مشکی) است.
۴. گلها درون چهره یار
- جمال و کمال الهی: گلها، نمادی از زیبایی، لطافت، زندگی و کمال هستند. قرار گرفتن آنها درون چهره معشوق، نشان میدهد که جمال او، از جنس زیباییهای اصیل و طبیعی است که خود سرچشمه زندگی و حیات هستند.
- باغ بهشت درونی: قلب عارف به باغی تشبیه میشود که در آن گلهای معرفت و محبت میرویند. این گلها نمادی از تجلیات و الطافی هستند که از چهره معشوق بر دل عاشق میتابد.
- سرچشمه حیات: حضور گلها درون چهره، بیانگر این است که رخسار معشوق، خود سرچشمه حیات و رشد است.
- نفی زیباییهای بیرونی: اگرچه در شعر، ماه و پروین نفی میشوند، اما گلها در اینجا نمادی از زیبایی حقیقی هستند که جزئی از رخسار شدهاند.
۵. افزودن زندگی، رنگ و معنا در فضای مشکی زمینه
- پویایی عالم غیب: این زندگی و رنگ در زمینه مشکی، نشان میدهد که عالم غیب فضایی مرده و خالی نیست، بلکه مملو از حیات و پتانسیل تجلی است.
- حضور پنهان: این رنگها و زندگی، حضوری پنهان و ملایم دارند و گویی میخواهند به تدریج از تاریکی خارج شوند.
- تغییر و دگرگونی: این پاشش رنگها و زندگی، حس تغییر و پویایی را به تابلو میبخشد و آن را از یک حالت ثابت خارج میکند.
۶. نقاشی ایرانی هنری
این تابلو، با تلفیق خوشنویسی، نقاشی چهره و موتیفهای گل، تداعیگر سنتهای دیرینه هنر ایرانی است که همواره در خدمت بیان مفاهیم عرفانی و ادبی بوده است.
بخش سوم: تحلیل هنری-مفهومی - رقص نور و کلام در ظلمت
۱. ظهور از عدم، نور از ظلمت
رخسار و چشم یار، همراه با کلمات شعر، از دل تاریکی مشکی (نماد عدم، غیب یا شام زلف) سر برآوردهاند. این فرایند، تجسم بصری آیه شریفه "الله نور السماوات و الارض" است؛ نوری که از دل تاریکی مطلق میدرخشد. این همان تجلی الهی است که در آن، ذات پنهان خود را آشکار میسازد.
۲. کلام، پل میان غیب و شهود
رخسار یار از میان خوشنویسی شعر پدید آمده است و نشان میدهد که کلام، به ویژه کلام عارفانه، ابزاری قدرتمند برای درک و مشاهده حقایق غیبی است. شعر مولانا، خود به پلی تبدیل میشود که عاشق را از عالم ظاهر به عالم حضور معشوق میرساند. کلمات، حجاب نیستند، بلکه خود پردهبردارند.
۳. وحدت در کثرت، کثرت در وحدت
زمینه مشکی، نمادی از وحدت و ذات احدیت است که در آن هنوز هیچ کثرتی ظاهر نشده است. سپس، از دل این وحدت، کثرتها (کلمات، چهره، گلها، رنگها) پدیدار میشوند. اما این کثرتها (اشعار، رخسار) خود دوباره به وحدت (معشوق) اشاره دارند و همه چیز را به او بازمیگردانند. این تجربه عارفانه وحدت وجود است که همه چیز را جلوهای از یک حقیقت واحد میداند.
۴. چشم، پنجرهای به حقیقت
چشم یار در مرکز توجه قرار دارد. چشم، هم میتواند نماد چشم معشوق باشد که بر عاشق مینگرد و او را هدایت میکند، و هم میتواند نماد چشم دل عاشق باشد که با گشوده شدن، قادر به دیدن رخسار حقیقت میشود. این تقابل نگاهها، محور ارتباط میان عاشق و معشوق است.
۵. زیبایی درون و بیرون
گلهایی که درون چهره طراحی شدهاند، بیانگر این هستند که زیبایی معشوق، نه تنها در ظاهر بلکه در باطن و عمق وجود او نیز ریشه دارد. این زیبایی، از جنس زیباییهای فانی دنیوی نیست، بلکه زیبایی ذاتی و پایدار است که منشأ حیات است.
۶. حرکت و ریتم پنهان
اگرچه تابلو یک اثر ساکن است، اما ترکیب کلمات در هم تنیده و ظهور فرمها از زمینه، حس یک رقص پنهان یا یک جریان سیال را القا میکند. این ریتم، جریان عشق الهی در هستی را نشان میدهد که همه چیز را به سمت خود میکشد.
۷. تابلوی ایرانی به مثابه یک آیینه عرفانی
این اثر، با بهرهگیری از نمادهای ریشهدار در هنر و عرفان ایرانی، به مثابه یک آینه عمل میکند که بیننده را به درون خود و به عالم معنا دعوت میکند. این تابلو نه تنها یک اثر تماشایی، بلکه یک ابزار برای تأمل و کشف درونی است.
بخش چهارم: لایههای فلسفی و عرفانی – عشق، فنا و تجلی
۱. عشق، محرک هستی
محور اصلی شعر و تابلو، عشق است. عشق، نیرویی است که عاشق را به سمت معشوق میکشاند و هر چیز دیگر را بیارزش میکند. این عشق، نه یک احساس صرف، بلکه یک حقیقت وجودی است که هستی و نیستی را تحت تأثیر قرار میدهد. تابلو با تمرکز بر رخسار یار، شدت و یگانگی این عشق را به تصویر میکشد.
۲. مقام فنا و بقا
ابیات مولانا، به مرتبه فنای عاشق در معشوق اشاره دارند. زمانی که "من" عاشق محو میشود، تنها "او" باقی میماند. این فنا، با نفی "ماه و پروین" و "شام و شامات" به صورت زبانی، و با ظهور رخسار از دل سیاهی (عدم) به صورت بصری نشان داده شده است. فنا، دروازهای به بقا بالله و حضور در ذات الهی است.
۳. تجلی (Theophany) و مراتب آن
ظهور رخسار از تاریکی، یک تجلی است. تجلیات الهی، خود دارای مراتب هستند:
- تجلی ذاتی: اشاره به ذات بیتعین الهی که در مشکی زمینه و "شام زلف" نهفته است.
- تجلی صفاتی: ظهور صفات جمال و جلال در رخسار (نور و زیبایی) و زلف (پیچیدگی و دلربایی).
- تجلی فعلی: ظهور این تجلیات در عالم کثرت (کلمات، گلها، رنگها). تابلو، تمام این مراتب تجلی را به صورت بصری بازتاب میدهد.
۴. وحدت وجود (Wahdat al-Wujud)
این مفهوم که همه هستی، جلوهای از یک حقیقت واحد است، به زیبایی در تابلو منعکس شده است. زمینه مشکی، کلمات، چهره و گلها، همگی از یک منبع (ذات الهی) برآمدهاند و در نهایت به آن بازمیگردند. این یکپارچگی بصری، بیانگر یگانگی هستی است.
۵. اهمیت درون و برون
شعر مولانا از "رخسار" (ظاهر) و "زلف" (باطن و پیچیدگی) سخن میگوید. تابلو نیز با نمایش رخسار (جلوه روشن و آشکار) و زمینه مشکی (جلوه پنهان و باطنی)، این دو جنبه را در کنار هم قرار میدهد. این نشان میدهد که معشوق هم در ظاهر تجلی دارد و هم در باطن پنهان است و عاشق باید هر دو وجه را جستجو کند.
۶. زیبایی درونی و معنوی
گلهای درون چهره، بر این تأکید دارند که زیبایی حقیقی، زیبایی درونی و معنوی است که از ذات سرچشمه میگیرد و فانی نمیشود. این زیبایی، فراتر از معیارهای ظاهری و دنیوی است که مولانا آنها را نفی میکند.
بخش پنجم: دعوت به تأمل - آیینهای از شوریدگی و وصل
تابلوی "چشم و رخسارش"، همچون بسیاری از آثار هنر عرفانی، نه فقط برای دیدن، بلکه برای حس کردن و تجربه کردن است. این اثر، بیننده را به یک سفر درونی دعوت میکند:
۱. نگاهی به مطلوب حقیقی
آیا مطلوب اصلی زندگی من چیست؟ آیا مانند مولانا، تمام کثرات را برای رسیدن به وحدت نفی کردهام؟ تابلو بیننده را به بازنگری در اولویتها و خواستههایش دعوت میکند.
۲. درک زیبایی پنهان
آیا میتوانم زیبایی و معنا را در دل "تاریکیها" و "هیچها" (مشکلات، ناشناختهها) نیز بیابم؟ تابلو یادآوری میکند که حتی در تاریکترین نقاط، نور و حیات پنهان است.
۳. نقش کلام در شهود
چگونه کلام و شعر، میتواند دریچهای به عالم معنا و تجلیات الهی باشد؟ تابلو به قدرت عرفانی کلمات و تأثیر آنها بر بصیرت درونی اشاره دارد.
۴. مشاهده تجلیات
آیا میتوانم تجلیات معشوق را در اطراف خود، در چهرهها، در گلها و در هر ذره از هستی مشاهده کنم؟ تابلو، چشمان بیننده را برای دیدن این تجلیات آموزش میدهد.
۵. تجربه فنا و وصل
با غرق شدن در تابلوی "چشم و رخسارش"، آیا میتوانم لحظهای از خود رها شوم و تنها به رخسار یار خیره شوم؟ این تجربه، شاید گوشهای از فنای عاشق در معشوق را به ارمغان آورد.
۶. پیوند با میراث عرفانی
این تابلو، پلی است میان هنر معاصر و میراث غنی عرفان و ادبیات فارسی. بیننده با تأمل در آن، با عمق این میراث فرهنگی و معنوی ارتباط برقرار میکند.
نتیجهگیری: تابلویی از هستی در دل نیستی، نوری از شام زلف
تابلوی "چشم و رخسارش" اثری بینظیر است که با بهرهگیری هوشمندانه از رنگ، فرم، خوشنویسی و نمادگرایی، به تفسیری عمیق و بصری از شعر شورانگیز مولانا پرداخته است. این اثر، با زمینه مشکی که نماد عالم غیب و شام زلف معشوق است، و ظهور رخسار و چشم یار از دل این تاریکی و از میان کلمات، به زیبایی مفهوم تجلی الهی و یگانگی عاشق با معشوق را به تصویر میکشد.
گلهای درون چهره و لکههای رنگ در زمینه مشکی، به حیات و معنایی پنهان در دل تاریکی اشاره دارند و تأکید میکنند که زیبایی حقیقی، از درون و از سرچشمه حیات برمیخیزد و فراتر از زیباییهای گذراست. این تابلو، نه تنها یک اثر هنری زیبا، بلکه دعوتی است به تأمل در مقام عشق، فنای خود در معشوق، و پیوند ناگسستنی کلام، نقش و معنا در هنر عرفانی ایران. "چشم و رخسارش" آینهای است که در آن، هر بیننده میتواند گوشهای از جمال یار را نظاره کند و در پیچ و خم زلف او، خود را گم کرده و دوباره بیابد. این اثر، تجسمی است از این حقیقت که در محضر معشوق، همه چیز "هیچ" میشود، و تنها "او" باقی میماند.
- با تکنیک طراحی دیجیتال و چاپ بسیار نفیس - طراح: احمد قلی زاده - مجموعه تابلوهای گالری چارگوش با بیش از یک دهه خلق آثار هنری تلاشی است برای ارتقای زبان بیان هنر ایران زمین. این آثار دارای فضا سازیهای عمیق و مجموعه بسیار گستردهای از طرحهای زیبای مفهومی و اورینتال فارسی با الهام از سرودههای اساطیر ادبی ایران زمین، تلفیقی از عشق و فضای لامتناهی از نور بسوی زیبایی هستند. این آثار با تکنیک دیجیتال طراحی و با چاپ بسیار نفیس، پنجرهای متفاوت از انتخاب طرح و هنر پارسی را به مردم هنردوست ایران زمین تقدیم نمودهاند.